عقب گرد

چشمان آبی اش با درد به من خیره شده بود. چیزی می خواست. نمی فهمیدم چه می خواهد. لبهایش تکان می خورد، اما صدایی نمی آمد.
از خواب پریدم. به خانم علی پور فکر می کردم. دوست صمیمی مادرم. با چشمانی به رنگ عجیب که یک روز آبی بود و یک روز خاکستری و روزی دیگر سبز. قد کوتاهی داشت. جمع و جور و کوچک بود ولی ابهتی داشت قابل احترام و ترسناک. چرا به خواب من آمده بود؟ نمی دانم.
خواب هایم بخشی عجیب از زندگی ام هستند. از یک روز خاص به بعد، اهمیت آن ها برایم مسجل شده بود. دوستم می گفت: خوابهایت را بنویس. داستانی می شوند برای خودشان...
با شگردی خاص توانستم چند تایی شماره از اطلاعات شیراز بگیرم. پانزده سالی بود که از خانواده علی پور خبری نداشتیم. به شیراز نقل مکان کرده بودند. با آزمون و خطا بالاخره موفق به صحبت با خانم علی پور شدم. گفت: چند روزی است که از بیمارستان مرخص شده ام. عمل قلب باز انجام داده ام. مامانت چطور است؟ همان طور پشت گوشی خشکم زد. چهار سالی بود که مادرم فوت کرده بود. مانده بودم با این وضعیتی که دارد چه پاسخی به او بدهم؟ حرف را برگرداندم به سوی فرزندانش.
هر کدام از ما یک همتا در خانواده آنان داشت. همتای من علی بود. پسری با پوستی زیتونی، چشم و ابروی مشکی و قدی بلند. درست مثل شاهزاده های هندی. در عالم کودکی، زیبا و مغرور و دست نیافتنی بود. شاگرد اول کلاس شان بود و در فوتبال رقیبی نداشت.
همتایان ما با ما به یک مدرسه نمی آمدند. آن ها از خانواده نسبتاً ثروتمندی بودند که با بچه کارگرها به یک مدرسه نمی رفتند. اما خارج از زمان مدرسه، ما بچه ها مرز این قانون را می شکستیم. گر چه سایه این مرز همیشه بر ما سنگینی می کرد.

***
در تعطیلات عید، برای اولین بار به شیراز رفتم. علی، همکلاس دوران راهنمایی همسر و برادرم بود. قصد کردیم دیداری هم از آن ها کنیم تا خاطرات گذشته زنده شود. خاطرات خوب کودکی...
خانم علی پور از دیدن ما خیلی خوشحال شد. همان بود که بود. فقط چروک و مچاله شده بود. آقای علی پور، دچار آلزایمر شده بود و هر پنج دقیقه یک بار از من می پرسید: گفتی دختر کی هستی؟ دیدن او با این حال، مرا به گذشته می برد. زمانی که از او می ترسیدیم. درست با دیدنش در کوچه، آن مرز نامرئی، بین ما همتایان کشیده می شد. سریع فرار می کردیم و پشت دیوار پنهان می شدیم. قدرتی در نگاه ترسناکش بود که ما را فراری می داد. حال در چشمانش قدرتی نبود. خالی بود. چیزی نداشت. می توانستی از درون چشمهایش به پشت سرش خیره شوی، بی آن که بترسی...

***
و بالاخره علی از بیرون آمد. خوب یادم است به چهره همسرم نگاه کردم. بعد به برادرم و بعد دوباره به علی. صورتش دیگر زیتونی نبود، گرد خاکستری مسمومی روی تمام چهره اش را پوشانده بود. موهای پرپشت سیاهش،کم و تنک شده بودند. وقتی حرف می زد، دندان هایش از لب هایش بیرون می زد. اول فکر کردم بیمار است. اما صدای زنگ دار و آهنگینش بی رمق بود. پنداری زبانش لای دندان ها و لبانش گیر می کرد...
پرسید: واقعاً خانم دکتر شدی؟! با لبخندی تلخ گفتم: این را من باید از تو می پرسیدم. تو که از همه زرنگ تر بودی...

***
سوار ماشین شدیم. همسرم در را محکم به هم کوبید. چند لحظه ای سرش را روی فرمان گذاشت. از برادرم پرسیدم: حامد، علی معتاد بود یا من اشتباه می کنم؟ سرش را تکان داد که نه! تو اشتباه نمی کنی. بعد گفت: شاید نباید دوباره پیدایشان می کردی. اگر همان طور مثل گذشته در خاطرمان مانده بود، بهتر بود. تصویر امروز هرگز پاک نخواهد شد.
روزهای متعددی شماره علی را روی گوشی ام می دیدم. فقط نگاه می کردم تا زنگش قطع شود. روزها تکرار و تکرار و تکرار و بعد خاموشی او تا به امروز... راست می گفت حامد: به عقب بازنگرد...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

12

حسین شعیبی ,ترنم سرخسی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,بهروزعامری ,فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,شیدا محجوب ,الف . محمدی ,حمیدرضا محدثی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,سبحان بامداد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (19/9/1395), ناصرباران دوست (19/9/1395),حسین شعیبی (19/9/1395),الف . محمدی (19/9/1395),همایون طراح (19/9/1395),سبحان بامداد (19/9/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (19/9/1395),حمیدرضا محدثی (19/9/1395), ناصرباران دوست (19/9/1395),روح انگیز ثبوتی (19/9/1395),ترنم سرخسی (19/9/1395),سارینامعالی (19/9/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (19/9/1395),حمیدرضا محدثی (20/9/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (20/9/1395),علی ابراهیمی (20/9/1395),بهروزعامری (22/9/1395),فرزانه رازي (22/9/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (23/9/1395),شیدا محجوب (29/9/1395),همایون به آیین (14/12/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (30/5/1398),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 11:57

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خانم دکتر سکوت !
سلام و عرض ادب و احترام
داستان عالی بود هم از نظر نگارش و هم از نظر فنی . از خواندنش لذت بردم .
این یکی هم انگار بخش دوم داستان تجدید بی خاطره بود . بنظرم این روزها حسابی نگاهتان به پشت سرتان است !
دقیقا یادم نیست از کی و کجای سن و سال آدم مدام بر می گردد پشت سرش را نگاه می کند . ولی دقیقا از همان وقت تا الان من هم مدام پشت سرم را نگاه می کنم ولی انگار همه چیز به سرعت از آدم می گریزد . می ترسم از روزی که همه ی گذشته در زیر مه ناپدید شود!
ممنون بخاطر این داستان عالی
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 12:18

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام استاد باران دوست،
ممنونم که به من سر زدید.@};-
بله. این داستانها 4 قسمت هستند. اول هم اسمش تجدید بی خاطره 2 بود، ولی بعد عوضش کردم.
فکر کنم شما هم از همین سن فعلی من عادت کرده اید، به عقب نگاه کنید.
=((

البته نگارش داستان از نظر اصولی زیاد خوب نبود، ولی می خواستم خودم را از این فکر خلاص کنم.


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 12:08

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان تلخ، زیبا و بسیار تاثیرگذاری بود.
از خواندنش لذت بردم.
موفق باشید.


@حسین شعیبی توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 12:19

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که آمدید. @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 13:04

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بر شما

داستانی تلخ از گذشته های نه چندان دور... .
زمان خیلی خیلی زود میگذره و آدم همه گذشته چه خوب چه بد چه لذت بخش و چه ناراحت کننده رو یاد خواهد کرد و یاد! و احساس هایی متفاوت از جنس دلتنگی سراغش می آید ...

امیدوارم که همیشه شاد و سلامت و موفق باشید


@سبحان بامداد توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 17:53

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که آمدید. @};-


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 13:44

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب خدمت خانم دکتر.
ایده ی داستان هوشمندانه است. و وصله ی چسبیده به ذهن همه ی میانسالان. چرا که می شود داستان های جذابی ازش بیرون کشید. خوشبختانه - برخلاف داستان قبلی- جانبداری شخصیت از جایگاه فعلی خودش، قابل توجیه است.
یک جمله ی تماشایی:"می توانستی از درون چشم هایش به پشت سرش خیره شوی، بی آن که بترسی..."
فضای داستان هایتان عالی است.
در ضمن ممنونم که داستان ناقابلم را خواندید.
زنده باشید و برقرار.


@حمیدرضا محدثی توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 17:57

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای محدثی عزیز،
ممنونم که خواندید. @};-
راستش قصد جانبداری نداشته ام. به سادگی یک احساس را بیان کرده ام. برای همین شبیه یک گزارش است تا داستان.
به نظرم سرابها همیشه پیش رو نیستند. خیلی وقتها پشت سر هم هستند.
شاید هم خط کش های ما در طی زمان عوض می شود. نمی دانم.


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 15:42

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــلام
یه سلام پاییزی زیبا به خانوم دکتر عزیزم :x

چقدر این داستان برام آشنا بود .. اگه بگم همین دیروز این اتفاق مشابه برام افتاد باور نمیکنید
بعد از مدت ها دوست قدیمی دوران مدرسه ام زنگ زده بهم .. از خیلی قبل تر ها شماره شو داشتم .. همین طور به صدای زنگ گوشی گوش میدادم و به شماره اش نگاه میکردم .. به خودم میگفتم من آدم بی معرفتی ام .. من آدم مزخرفی ام .. من آدم بی شعوری ام ک بهش جواب نمیدم .. بعد دوباره با خودم میگفتم .. دلم نمیخواد بدونم روزگارش چطور میگذره و اون بفهم من توی چه حالی ام .. فوق فوقش باید بهش دروغ بگم ک خوبم .. ک نبودم و نیستم .. جالب بود برام ک بعدش بهم پیام داد ک دیشب خوابت رو دیدم خواستم احوات رو بپرسم
مثل شخصیت این داستان .. به نظرم اومد خوبه شادی و خاطرات خوب گذشته همین طوری بمونن و خراب نشن .. خیلی مترسم از خراب شدن خاطرات خوبم :( :( :(
یه نکته جالب دیدم توی داستان ... اون جایی ک از نابرابری توی تحصیل و رفاه زندگی میگه و در آینده موفقیت و تضاد بین شخصیت ها .. این ک اراده ادم ها و شخصیتشون مهمه برای ساختن آینده شون
روانی و زیبایی روایت و داستان پردازی داستان عالی بود..
در کل همه عوامل داستانی درجه یک و عالی:)
خوشحالم ک داستان زیبای شما رو خوندم
@};- @};- @};- :x
دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 18:00

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام بر نرجس خانم عزیز،
چشم ما به جمال تان روشن.@};-
بله این قصه برای خیلی ها آشناست... همه اش هم از یک خواب شروع می شود...
دو قسمت دیگر هم مانده است. ;) :D


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 19 آذر 1395 - 18:05

نمایش مشخصات ف. سکوت راستی این چیزی که گفتید یکی از نظریات ابن خلدون است. معمولاً بچه های فقرا به جاهای خوبی می رسند و پیشرفت می کنند ولی بچه های اغنیا تلاشی نمی کنند و هم ثروت خانوادگی را بر باد می دهند و هم در زندگی دچار افت و نشیب می شوند.
و این چرخه هی در طی تاریخ و در اجتماع تکرار می شود. جالب است، نه؟


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 آذر 1395 - 18:27

نمایش مشخصات بهروزعامری دیگر نمی خواهد بعقب برگردی

در خانه راکه باز میکنی

قدیم از مردو زن خمار دم در صف کشیده است

گاهی میترسم بر میگردم گریه میکنم

گاهی عبور میکنم و بعد گریه میکنم

همه میهنم

قدیم من است

درود بر شما

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 12:24

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ممنونم که خواندید.
چه می شود کرد؟ گاهی ناخودآگاه به عقب برمی گردیم...


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 آذر 1395 - 19:54

نمایش مشخصات فرزانه رازي سلام . خوبین میدونم !
باحال بود اما من دفه ی پیش هم عرض کردم ... بیخیال شین و اینقد نرین دنبال گذشته ! :D اینا باعث یه نوع واکنش به نام " خود کُپ باعثی " میشه و یه سری مجبور میشن جلوبقیه اعتراف کنن که عقب گرد کردن ! :D
به جون خودم شوخی کردم ... اینطوری نیگا نکنین بانو ! :D
ولی در کل بیخیال گذشته ها ! کار دستتون ...
باشه باشه ... :D اینطوری نگا نکنین ... گفتم که شوخی میکنم ! اصن من میرم املا تمرین کنم .
فرط فرط فرط فرط فرط ...



شاد و عاشق تا انتها .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 12:26

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام فرزانه جان،
چه کنم؟ آدم سنش که میره بالا، هی برمی گرده به عقب. فکر می کنه اون عقب ها چیزهایی بوده که جا گذاشته. چیزهای خیلی خوب. ولی بعد که نگاه می کنه، مفهمه که...=((


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 24 آذر 1395 - 12:27

نمایش مشخصات ف. سکوت اصلاح می شود: می فهمه...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.