تجدید بی خاطره

چند روزی بود به خوابم می آمد. آشفته و سردرگم. پنداری در جستجوی کمک بود. از دوران مدرسه راهنمایی به بعد دیگر ندیده بودمش. با تنبلی پتو را تا زیر چانه ام بالا کشیدم. یاد آن وقت ها افتادم. حتی لباس عیدمان را مثل هم می خریدیم. تا این که کلاس پنجم مردود شد و مادرش در گلایه ای آن را به گردن من انداخت. این عادتم بود که با شاگردهای ضعیف کلاس دوست می شدم. باحال تر بودند. شگفتی های زیادی از زندگی می دانستند. اما مادرم این ها را نمی دانست. ارتباط با او را قدغن کرد. حتی وقتی به شهرستانی با نیم ساعت فاصله رفتند، خداحافظی هم نکردیم...
اما یک سال بعد برای خداحافظی آمد. پدرش به قوچان منتقل شده بود. تا دبیرستان با هم مکاتبه داشتیم. آخرین نامه اش سال دوم دبیرستان به دستم رسید. پر از لکه های اشک بود. پدرش شهید شده بود. دیگر خبری از او نشنیدم...

***

با بی حالی بلند شدم. به سراغ جعبه کفشی که صندوق نامه هایم بود، رفتم. آخرین نامه اش را برداشتم. مرکز اطلاعات قوچان را گرفتم و شماره آقای صدری را خواستم. پرسید: نام کوچک؟ گفتم: نمی دانم. گفت: پس نمی توانم شماره ای به شما بدهم. اصرار کردم: من فقط با دخترشان دوست بودم. آدرس خانه شان را دارم. ولی اسم پدرش را فراموش کرده ام. گفت: برای ما مسئولیت دارد. نمی توانم. خواهش کردم: نگرانش هستم. خواب بد در موردشان می بینم. فکر کنم صدایم، که خیلی کوچکتر از سن واقعیم به نظر می آید، دلش را به رحم آورد. پنج شماره بهم داد و اولین شماره، شماره او بود. برادرش هادی گوشی را برداشت. بعد از این همه سال عجیب بود که مرا شناخت. با این که آن موقع فقط یک کودک پنج ساله بود. مریم ازدواج کرده بود و هادی شماره موبایلش را داد.
چند روزی تکه کاغذی را که با خودکار قرمز شماره ای رویش نوشته شده بود به این ور و آن ور می انداختم. چیزی مانع بود تا این ریسمان پاره شده را دوباره و بعد از بیست سال، گره بزنم. دلم نمی خواست دریچه کهنه و خاک گرفته را رو به سویی که نمی دانم چیست یا کجاست یا چه کسی است، باز کنم.

***

مدتی بعد ناگزیر شدم برای ارائه یک سخنرانی به مشهد بروم. به یاد شماره قرمز افتادم. زیر ورق پاره ها و غبار روی میز یافتمش. صدای مریم همان بود که بود. ناگهان احساس کردم دلم خیلی برایش تنگ شده است. کلی خاطرات مشترک داشتیم. از دوران خوب گذشته. شباهت مان به گونه ای بود که گاه در مدرسه ما را با هم اشتباه می گرفتند. هر دو موهای قهوه ای. چشم های عسلی. با یک قد و قواره و یک اسم.
شب، دم در ورودی حرم با او قرار گذاشتم. به جای ساعت ده، ساعت یازده و نیم آمد. همراه با دو پسر کوچک و همسرش. از پابه پا کردن در یک شهر غریب و آن هم جلوی حرم حسابی عصبی شده بودم. شاید به همین دلیل به نظرم رسید که پسرانش بسیار شیطان هستند و از چادر سیاه کش دار خودش و ریش انبوه شوهرش در آن کت و شلوار گل و گشاد اصلاً خوشم نیامد. گفتم برای رفتن به حرم دیر شده است. خندید و گفت: شوهرم خادم افتخاری حرم است. نگران نباش.
در داخل حرم مجبور شدم به خاطر او نماز بخوانم. زیارت نامه بخوانم و دعا کنم. مرتب می پرسید: اگر دعوتت کنم بیای خونه مان، جلوی شوهرم حجاب داری یا نه؟ گفتم: من همانم که بودم. جلوی غریبه ها یک روسری می پوشم. پرسید: مطمئنی؟ آخه پارسال دوستم از فلان شهر آمد، جلوی شوهرم پا لخت می گشت!
از پوشش و رفتارش، از نگاه و گفتارش متعجب شدم. یعنی ما از اول اینقدر با هم متفاوت بودیم؟ یا از یک زمانی به بعد این تفرق شروع شده است، بی آن که هیچ یک متوجه اش شویم. شاید از زمان شهادت پدر او. شاید از زمان اعدام برادر من. شاید از زمان کنکور سهمیه ای او که به راحتی قبول شد و از من دو سال جلو افتاد. شاید از زمان ازدواج من با عشق کودکی او که همیشه عاشق من بود نه او. شاید از زمان ازدواج او با یک خادم حرم. دلم خالی بود. برای چه با او قرار گذاشتم؟
برای فردا ناهار دعوتم کرد. گفت: ما فقط به خاطر تو مرخصی گرفته ایم و از قوچان آمده ایم. فردا می آییم دنبالت. پس از سخنرانی ات برویم و کمی با هم باشیم. به سردی تشکر کردم.
درست نمی دانم چه حسی مرا وادار کرد که وقتی فردا او را در محوطه دانشگاه فردوسی و نزدیک سالن دیدم، مثل دزدها پشت شمشادها پنهان شوم و دوستم را به شکلی نامحسوس و به عنوان راهنمای همایش به سراغ شان بفرستم. دوستم گفته بود که من کارم تمام شده و زودتر رفته ام. به گوشی ام نگاه کردم. سی و چهار تماس بی پاسخ داشتم...
تا به امروز هنوز پاسخی به تماس هایش نداده ام. از آن تجدید دیدار تنها حفره ای بی خاطره در قلبم باقی مانده است و دیگر هیچ... با رنجی غریب فهمیده ام که رنگ های درخشان خاطرات دور، خوب که دقت کنی اصلاً رنگی ندارند... و چه بهتر که هرگز دریچه های قدیمی را به امید یافتن آشنایی، دوباره باز نکنیم...


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

حسین شعیبی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,بهروزعامری ,اذرمهرصداقت ,رضا فرازمند ,فرزانه رازي , ک جعفری ,الف . محمدی , ناصرباران دوست ,همایون طراح ,ترنم سرخسی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ف. سکوت (12/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (13/9/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (13/9/1395),الف . محمدی (13/9/1395),الف . محمدی (13/9/1395),سارینامعالی (13/9/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (13/9/1395),همایون طراح (13/9/1395),بهروزعامری (13/9/1395),حسین شعیبی (13/9/1395), ناصرباران دوست (13/9/1395),رضا فرازمند (13/9/1395),بهروزعامری (13/9/1395),ترنم سرخسی (13/9/1395),همایون به آیین (14/9/1395), ک جعفری (14/9/1395),فرزانه رازي (14/9/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (17/9/1395),حمیدرضا محدثی (18/9/1395),روح انگیز ثبوتی (19/9/1395),همایون به آیین (14/12/1395),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 آذر 1395 - 08:58

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،
گاهی تفاوت ها آنقدر زیاد می شود ، که انسان ،حال را فدای گذشته می کند ، و خاطرات مربوط به دوست و یا دورانی از زندگی اش را به صورتی که در گذشته بوده ( اگر شیرین باشد )، در ذهنش به یاد می آورد ، و نه آنچه که امروز هست ، و یا مثل شخصیت شما آن را برای همیشه دفن می کند ، انگار که اصلا ندیده و نبوده است .
موفق باشید و شاد


@محمد علی ناصرالملکی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 13 آذر 1395 - 13:27

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،

سپاس که خواندید.@};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 آذر 1395 - 10:29

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام بانوی عزیز
چقدر سنگین بود
وچقدر...
خوشحالم از انتخابتون برای خواندن


@اذرمهرصداقت توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 13 آذر 1395 - 13:28

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
من هم از دیدار شما خوش حالم.:x @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 آذر 1395 - 16:31

نمایش مشخصات همایون طراح سرکار خانم ف! درود بر شما

خواندمتان. قلمتان همچنا زیبا و گیراست. " به پشت سر نباید نگاه مرد " . اما همین نبایدها در دل آدم شک و وسوسه می اندازند و در پایان هم که بله ، می بینید هیچ چیز به زیبایی قبل نیست! شاید به خاطر اینکه پدیده ها ، از هر جنسی ، در آینده به ما نزدیک می شوند! و می دانید که ، از دور باید نگاه کرد. حتا به بهای سر بریدن حقیقت...

موفق باشید و سبز.


@همایون طراح توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 13 آذر 1395 - 17:07

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ممنون که مرا خواندید. @};-
...از دور باید نگاه کرد، حتی به بهای سر بریدن حقیقت...


@همایون طراح توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 13 آذر 1395 - 17:21

نمایش مشخصات ف. سکوت می دونم زیاد سهراب را دوست ندارید. ولی بیایید با هم این شعرش را بخوانیم:
...پشت سر نیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی آید
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است
پشت سر خستگی تاریخ است
پشت سر خاطره موج به ساحل، صدف سرد سکون می ریزد...


@ف. سکوت توسط همایون طراح Members  ارسال در شنبه 13 آذر 1395 - 22:18

نمایش مشخصات همایون طراح هجوم بن بست رو ببین
هم پشت سر ، هم روبرو
راه سفر با تو کجاست؟
من از تو می پرسم بگو

" زویا زاکاریان "

ممنون بابت شعر سهراب


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 آذر 1395 - 17:48

نمایش مشخصات بهروزعامری نمیدانم چطور شد

این فراموشی

این غریبگی

آه لعنت به این همه نو خواهی

که سر از جهان کهنه ی دیگران بدر آوردم

دیگر خجالت میکشم بفردایی که ندیدم ،سر بزنم

درود بر شما

جایی بر گریستن هم نمانده است .

چه قدر سخت خواندم

چه قدر سخت بود که گریه نکنم

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 13 آذر 1395 - 22:15

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام ،
ممنونم که خواندید. @};-
...دیگر خجالت می کشم
به فردایی که ندیدم
سر بزنم. ..


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 آذر 1395 - 22:05

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان بسیار زیبایی بود.
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 13 آذر 1395 - 22:07

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ممنونم که خواندید. @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 آذر 1395 - 22:44

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم دکتر سکوت
سلام و عرض ادب و احترام
داستان خوب بود بلکم عالی!!
اما احتراما چرا نمی توانیم همدیگر را همانطور که هستیم بپذیریم! هر دو سوی داستان را عرض می کنم ! ؟ اگر همه مثل هم رفتار کنند و مثل هم بپوشند که جامعه شبیه پادگان میشه و مردم شبیه ربات
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 13 آذر 1395 - 23:59

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای باران دوست،
ممنونم که خواندید. @};-
فکر کنم که الآن هم ما همه شبیه هم لباس می پوشیم. حداقل ما زنها. اسم لباس مان هم در اصل یونیفورم است درست مثل پادگان:D ولی خودمان را گول می زنیم و می گوییم مانتو!
کلاهخود هم که داریم!;)

اما موضوع، فریب ذهن ما نسبت به خاطرات گذشته بود. درست همانطور که هنوز هم فکر می کنیم پفک مینو و کامک اون دوره خیلی خوشمزه بود. در حالی که اگر الان بهمان بدهند، هرگز اون طعم در خاطر مانده را درک نخواهیم کرد و سرخورده می شویم.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 آذر 1395 - 23:21

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خانم دکتر گرامی

داستان زیبا ولی غم انگیزی بود

ولی چه هنری می خواهد از تلخی ها -زیبا نوشتن

واز زشتی ها - شیرین نوشتن

رقص قلمتان
وژرفای اندیشه تان ستونی ست

دست مریزاد@};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 آذر 1395 - 23:22

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خانم دکتر گرامی

داستان زیبا ولی غم انگیزی بود

ولی چه هنری می خواهد از تلخی ها -زیبا نوشتن

واز زشتی ها - شیرین نوشتن

رقص قلمتان
وژرفای اندیشه تان ستود نی ست

دست مریزاد@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 13 آذر 1395 - 23:52

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای دکتر،
ممنونم که خواندید. @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 آذر 1395 - 19:27

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر بانو سوکوت ! خوبین میدونم .
بعله دیگه ... گاهی وختا حتی خاطره ی یه هفته پیش و آدم هاش رو هم ادم زنده میکنه ، میبینه ای وای ! چه برسه به عهد بوق و دوران مدرسه ! والا ...
من که ترجیح میدم موجودات غیر از خانواده همون طور که تو خاطراتم خشک شدن باقی بمونن ... فرقی نمیکنه رفیق فابریک باشن یا رفیق نفرت انگیز ...
این بود دیدگاه من ، خوش باشد بانو سکوت من ! :D
شاد و عاشق در زمان حال ساده ... :)
با احترام غزلی از غزل کریمی :

عادت نکرده ام به حضور غریبه ها
در اجتماع ساکت و کور غریبه ها

تو با منی ؛ وگرنه که حتما شکسته بود
این ساده ی تکیده به زور غریبه ها

تو با منی ؛ اگرچه خودت منکرش شوی
تو بامنی ؛ اگرچه … به گور غریبه ها !

تا حد این حضور صمیمی نمی رسد
هرگز نگاه و دست و شعور غریبه ها

عادت نکرده ام – نه که عقلم نمی رسد –
این که پرم گرفته به تور غریبه ها …

… آری ! تو شعر روشن هر صفحه ی منی
در لابه لای وهم سطور غریبه ها !

:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 16 آذر 1395 - 10:47

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ممنونم که خواندید. @};-
دیدگاهتان جالب بود و قابل تأمل.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.