فراموشی

می گویند خاک سرد است، فراموشی می آورد. انسان یعنی فراموشکار. چه ساده و آسان بی رحمی خود را به گردن خاک و انسان می اندازیم.
یعنی به همین سادگی 28 سال گذشت؟ درست همین امروز؟ دیگر چهره اش را به یاد نمی آورم. با نفرین بر فراموشکاری ام و شرمندگی بسیار، به عکس بزرگ سیاه و سفیدش لای آلبوم پناه می برم. به چشمانش زل می زنم. درشت و اندکی کشیده، با پلکهایی کمی بلند. ابروهای کمانی کشیده. موهای کوتاهش را فرق چپ زده. یک لباس چهارخانه ای خیلی ریز بر تن دارد. به حافظه خیانتکارم فشار می آورم. چه رنگی بود؟ سفید و آبی آسمانی... آسمانی...
چیزهای دیگری را به یاد می آورم: شلوار سرمه ای اش، دوچرخه قرمزش، غرور عجیبش... عجله غریبش برای انجام هر کاری حتی غذا خوردن، علاقه وافرش به کوهستان و بروسلی و ورزش رزمی... دیگر چه؟ دیگر چه؟
عکس را به دیوار می کوبم. درست بالای گلدان ها. باید همه چیز را به خاطر بیاورم، همه چیز را... چه اتفاقی برای 16 سال اول زندگیم افتاده است؟

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

19

علی غفاری دوست (مارتین) ,م.فرياد ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,آزاده اسلامی ,فرزانه بارانی ,مهدی دارویی ,فاطمه مددی , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,م.ماندگار ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,حمیدرضا محدثی ,همایون طراح ,شهره کبودوندپور ,سارینامعالی ,مریم مقدسی ,فرزانه رازي ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه بارانی (1/6/1395),الف.اندیشه (1/6/1395),مهدی دارویی (1/6/1395),همایون به آیین (1/6/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (1/6/1395),ف. سکوت (1/6/1395),زهرابادره (آنا) (1/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (1/6/1395),فرزانه رازي (1/6/1395),م.ماندگار (1/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (1/6/1395), ناصرباران دوست (2/6/1395),شهره کبودوندپور (2/6/1395),سارینامعالی (2/6/1395),همایون طراح (2/6/1395),م.فرياد (3/6/1395),آزاده اسلامی (3/6/1395),حمیدرضا محدثی (4/6/1395),حمیدرضا محدثی (4/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (6/6/1395),فاطمه مددی (16/6/1395),مهدی دارویی (30/6/1395),ف. سکوت (3/7/1395),فاطمه مددی (1/12/1395),همایون به آیین (14/12/1395),ف. سکوت (11/8/1396),ف. سکوت (10/1/1397),

نقطه نظرات

نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 10:04

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر خانم دکتر سکوت عزیز@};-
بسیار خوشحالم از اینکه شما رو اینجا می بینم:)
واقعا جای خالی شما رو حس می کردیم:(
دلنوشته ی غمبارتون رو خوندم. شریک غمهاتون هستیم همچنان تا همیشه:(
و بدانیم اگر مرگ نبود
دست ما در پی چیزی میگشت... زنده یاد سهراب سپهری
جام احساستون لبریز!@};-


@م.فرياد توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 16:11

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می گشت...


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 11:32

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خانم سکوت
"فراموشی" کوتاه بود ، اما روایتی ملموس
خوشحالم دوباره می نویسید
موفق و پیروز باشید@};-


@ح شریفی توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 16:14

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم.@};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 12:52

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) و باز مي جويمش در ميان گمشدگان ...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 16:33

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 14:03

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام خانمی:)
چه خوبه که دوباره خوندمتون:x
"فراموشی"نعمت بزرگیه که خدا به انسان عطا کرده،واقعا اگه نبود خیلی ها دیوونه می شدن،ولی متاسفانه من از این نعمت کمتر بهره مند شدم.
داستانتون حس تلخی داشت،خصوصا سطر آخر:(
ممنون که مینویسید برامون:*
:x :x :x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 16:42

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ممنونم.:x


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 20:22

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بر بانو سکوت خانوم . خوبین میدونم .
من به نمایندگی از همه مون خوشحالی میکنم اینجا . باشد که مقبول افتد .
داستان خوبی و غم عالودی بود ... غصه ی فراوان با سس اضافه صرف شد !
اما یه دونخته شعر از " رویا بانو باقری " ، باشد که مقبول افتد ، ان شا الله ...

بگذار زمان روی زمین بند نباشد
حافظ پی اعطای سمرقند نباشد

بگذارکه ابلیس دراین معرکه یک بار
مطرود ز درگاه خداوند نباشد

بگذار گناه هوس آدم و حوّا
بر گردن آن سیب که چیدند نباشد

مجنون به بیابان زد و لیلا… ولی ای کاش
این قصه همان قصه که گفتند نباشد

ای کاش عذاب نرسیدن به نگاهت
آن وعده ی نادیده که دادند نباشد

یک بارتو درقصه ی پرپیچ و خم ما
آن کس که مسافر شد و دل کند نباشد

آشوب،همان حس غریبی ست که دارم
وقتی که به لب های تو لبخند نباشد

درتک تک رگهای تنم عشق تو جاریست
در تک تک رگهای تو هرچند نباشد

من می روم و هیچ مهم نیست که یک عمر…
زنجیر نگاه تو که پابند نباشد



وقتی که قرار است کنار تو نباشم
بگذار زمان روی زمین بند نباشد…

شاد باشین و عاشق و استوار .

:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 20:55

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم. @};-
چطور هین همه شعر بلدید؟:-/


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 20:56

نمایش مشخصات ف. سکوت این همه...


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 21:09

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بانو سکوت نازنین
خوشحالم که باز هم نوشتید و خواندیمتان
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 00:37

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم.@};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 21:11

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــلام
عرض ادب فراووون به بانو سکوت عزیز
بعضی وقت ها ک داستان های سایت رو باز میکنم ..مخصوصا وقت هایی ک خیلی کار دارم و وقت ندارم .. به خودم میگم ..خدا کنه داستان خیلی کوتاه باشه .. بعضی وقت ها ک بیکارم قبل از باز کردن سایت میگم خدا کنه داستان بلند توی سایت باشه حالو احوالم عوض بشه با خوندنش
اسم شما رو ک دیدم .. قبل از باز کردن داستان .. به خودم گفتم خدا کنه داستان بلندی باشه .. چون جنس قلم شما رو میشناسم .. میدونم ک همیشه حرفی برای گفتن دارید ... راستش تا دیدم کوتاهه حالم گرفته شد .. ولی وقتی خوندمش فهمیدم هر جمله اش به اندازه یه پاراگراف ارزش داره
اون جایی هست ک میگه حافظه ی خیانتکار .. به نظرم اومد حافظه خیانتکار نیست ..روزگار و مردمش هستن ک باعث میشن غبار فراموشی به روی ذهن آدم ها بشینه ..حافظه همه چیز رو نگه میداره ..ولی اطرافیان و تازه وارد ها هستن ک اینقدر ذهن رو مشغول نگه میدارن ک دیگه وقت نیست یاد گذشته ها افتادن .. وقتی یاد گذشته ها میافتم ک از جدیدی ها و تازه وارد ها ناامید میشیم یا خیانتشون رو میبینیم
خلاصه ک داستانتون عجیب حس خوبی بهم داد .. اگرچه ک تلخ بود یه جورایی ... لذت بردم از خوندنش

دم قلمتون همیشه خدا گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 00:38

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم.@};- :x


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 21:52

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)













درود بر شما، درود بر شما بانو سکوت !
میگن، سکوت صدای خداونده!
میگن،سکوت حلول هستی است!
اسم زیبا، داستان زیبا، غمگین، ولی زیبا!
راستش، ما هم ده دوازده سال از زندگیمون نیست! کلن نیست! هرچی بهش فکر میکنم نیست! نه خودش نه آدم هاش نه...

خوشحالم که می نویسی بانو!


:)


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 01:04

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ممنونم. @};-
راستش چیزکی نوشتم. زیاد داستان نیست! فکر کردم فردا ویرایشش می کنم. ولی دیدم آپ شده.
چندین ماه ننوشتن، قلمم را کند کرده است.
شرمنده محبت دوستان شدم که خواندند و کامنت گذاشتند.@};-


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 01:18

نمایش مشخصات ف. سکوت راستش بیشتر منتظر بودم که یک داستانک یک خطی داشتم، اون آپ بشه که هنوز تایید نشده.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 21:59

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)





















«فراموشنامه»

...چه حرفهایی می زنی؟!حتمن که نباید موادی و هروئینی و الکلی باشی تا بهت بگویند معتاد! اعتیاد انواع و اقسام دارد،یکیش این‌که به بودنش معتاد می‌شوی،دلت می‌خواهد مدام با او حرف بزنی،کنارت باشد،نیازهایت را برطرف کند-نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن-واقعِ کلام این است؛حالا بزند از شانس گندت،آن‌که به او معتاد شده‌ای ناکس از آب دربیاید! یکی باشد از همین‌هایی که به تُف و لعن زمین و زمان هم نمی‌ارزند،از این کلیشه‌هایی که تکثیر شده‌اند،انگار یکی را گذاشته‌اند روی دستگاه و از باقی زیراکس گرفته‌اند،همه جا هستند،و در هر رابطه‌ای،آن‌وقت هر روز و هر لحظه ضعیف‌تر می‌شوی،دیگر چهره‌ات طراوت پیش از آشنایی با او را ندارد،روزهای هیجان‌زدگیت دیگر تمام شده،زیر چشمانت گود افتاده،افکارت بهم ریخته،گیج و سردرگمی،حالا تو مانده‌ای با موجودی که می‌بایست مدام بخاطرش حرص بخوری،تحقیر بشوی،همه چیزش را طاقت بیاوری،حتا کثا.فت‌کاریهایش را،اول‌ها خودت را توجیه می‌کنی،بهانه می‌آوری: که نه! اینجورها که فکر می‌کنی نیست،توهم‌زده‌ای،او آدمِ به درد بخوریست،این‌ها پیچ و خم‌های عشق است،دوستت دارد و از این دری وری‌ها،ولی بعد از مدتی دیگر نمی‌توانی انکار کنی،باید واقعیت را بپذیری،تو با یک آشغا.ل رابطه داری! و از این سنخ آشغا.ل‌ها به وفور یافت می‌شود،گفتم که،همه جا در فضای پیرامونت مثل ویروس منتشر شده‌اند! می‌خواهم بگویم: نترس! اصلن نترس.اتفاق بدی برایت نیفتاده است،فقط تجربه کرده‌ای،حتا اگر آدم‌ پرتجربه‌ای باشی ممکن است اشتباه بکنی،این هم یکی از تجربه‌های تلخ توست! می‌دانم درد دارد،احساس می‌کنی به روحِ تنهاییت تجاوز شده،به وجودت و به تمام عواطف و احساساتت،نمی‌خواهم گولت بزنم،ممکن است دیگر هیچ‌وقت آدم سابق نشوی!ولی این که شدی آدمِ بهتر و نسخه‌ی قوی‌تری‌ست...میدانم درد دارد،ولی نترس!فقط باید صبورانه تحمل کنی...


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 22:03

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







...برای ترک هر اعتیادی می‌بایست درد بکشی،دوره‌ی سم‌زدایی و سیم‌کشی دارد،تا خماریت تمام شود هست و نیست و تار و پود جان و تنت به لرزه می‌افتد،بالا و پایین می‌شوی،یکی انگار قلبت را با قلاب از گلویت بیرون می‌کشد،مدام درد داری با چاشنی بغض،به او فکر می‌کنی،و شب‌ها پیش از خواب با خودت کلنجار می‌روی،هزاران سناریو و اصلاحیه توی ذهنت می‌نویسی:«اگر اینجوری می شد،اگر آنطور می‌بود»ولی طاقت بیار،می‌گذرد،یک روز صبح از خواب بیدار می‌شوی و می‌بینی همه چیز تمام شده،او هم تبدیل شده به خاطره‌ی کهنه‌ و خاک‌گرفته‌ای که اصلن معلوم نیست واقعیت داشته،تو مانده‌ای با نعمتی به نام: فراموشی! و روزهایی که در انتظار توست، و آدم‌های دیگری که بهت قول می‌دهم هنوز نسلشان منقرض نشده،از همان‌هایی که می‌توانی یک روز زمستانی زیر گرمای‌ نرم آفتاب با او قدم بزنی،دستش را بگیری و بروی تا هوای صبح‌گاه کوهستان...قول می‌دهم،طاقت بیاور این شبانه‌روزها را....

عید فطر 95
پ. (اکنون)

......
اینم یه ورژن دیگه از فراموشی! :D


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 01:09

نمایش مشخصات ف. سکوت داستان بسیار زیبایی بود. فراموشی از جنسی دیگر...
گاهی می خواهیم فراموش کنیم و نمی توانیم. زندگی مان جهنمی بی امان می شود...
گاهی می خواهیم به یاد بیاوریم، ولی فراموشی ما را در خود غرق می کند...
ذهن ما عجیب خیانتکار است و قدرتمند.

پی نوشت: دستگاه کپی خیلی با حال بود...:D


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 01:21

نمایش مشخصات ف. سکوت راستی از اون آدمهایی که گفتید، هنوز هم وجود داره که بشه باهاشون زیر نور آفتاب قدم زد؟ :-/ :-/ ;)


@ف. سکوت توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 2 شهريور 1395 - 22:56

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












:)

بعله بعله وجود داره بانو!!
اینو از فرد بدبینی مثل من بشنوید!! به ضرس قاطع اعلام می کنم که هنوز این موجودات وجود دارند :D
طبق آخرین تحقیقات و پژوهشهای حقیر در کوهپایه ها زندگی کرده و دیده شدند! و علاقه ی وافری به مناظر و مراتع طبیعی دارند! :D
از سویی دیگر:
حتا یکی از رفقای ما، قسم میخورد یکیشون رو توی کتابخونه ی ملی دیده ! :D میگفت تو کتابخونه ها بیشتر دیده میشن،راستش ما سریعن رفتیم ببینیم موضوع از چه قراره ، ولی نبودش! الان تعداشون خیلی کم شده ولی هستند هنوز...خلاصه،این موجودات سبک خاصی برای زندگی دارند،امیدوارم نسلشون طی تنازع بقا نابود نشه! :D اینا که دیگه نباشن زندگی خیلی کسالت بار میشه. به سلامتیشون. تو همین کوهپایه های داستانک خودمون ردی ازشون دیده میشه ! :D

.............

شما خودتون بزرگوارید بانو.شاد باشید. خیلی شاد.


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 00:20

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ...
سالها گذشت دیگر به خشکی رودخانه هم عادت کردیم . او هر روز بعد از ظهر برای به تعویق انداختن مرگ کنار جسد رودخانه رو به غروب خورشید رفت و رفت و شاید هم رفت و برگشت ولی هیچ چیز عوض نشد . هنوز تابستانها گرم و زمستانها سرد است و برگ درختان در پاییز می ریزد و بهار درختی اگر مانده باشد شکوفه خواهد داد . ولی چه فایده آخر وقتی تو نیستی ؟! اما بگذار ببینم ! مگر اصلن از اول بودی که حالا نیستی ؟ لعنت به پیری . امروز باز دم در مردد بودم .نمی دانستم آمده ام که بروم یا بیایم !

سرکار خانم دکتر سکوت
سلام و عرض ادب
خوشحالم که بازهم داستان زیبایی از شما خواندم . شما خیلی خوب بلدید روح آدم را با فقط با چند خط داستان زیر و رو کنید !
کاش بازهم بنویسید


@ ناصرباران دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 1 شهريور 1395 - 01:14

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که خواندید.@};-
داستان شما بسیار زیبا بود. خوبی این داستان نیمه و نصفه من این شد که خوانندگان سایت دو داستان زیبا از شما و اکنون عزیز خواندند.@};-

دلم می خواهد بنویسم. ولی گاهی حسش نیست...


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 شهريور 1395 - 10:09

سلام بانوی عزیز
خوشحالم که می نویسید


یادم نیست
برای چی سیاه پوش شدم!

اما
یادمه،
یکی توُ زندگیم بود

که دیگه نیست!!! یادم نیست
اسمش چی بود!
قیافه ش چه شکلی بود!
چشماش چه رنگی بود!

اما
یادمه،
هر جوری بود
دوسِش داشتم ،

انگار
هنوزم دارم!!!!
@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 2 شهريور 1395 - 16:39

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم.@};-


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 11:38

نمایش مشخصات ف. سکوت خانم کبودوندپور، دوباره شعرتان را خواندم. خیلی زیبا بود.:*


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 شهريور 1395 - 11:10

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درود بر خانم سکوت عزیز
داستان فراموشی حکایت بی وفایی ما انسان هاست
انسان موجودی که خود را با همه شرایط وفق می دهد
سپاس به خاطر این داستان پرتامل
برایتان موفقیت آرزومندم
دیروز خوانده بودم ولی متاسفانه نظرم ارسال نشده بود پوزش می خواهم


@زهرابادره (آنا) توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 2 شهريور 1395 - 16:40

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم.@};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 شهريور 1395 - 22:53

نمایش مشخصات آزاده اسلامی به به سلام خانم سکوت عزیز
چقدر خوشحالم شما را دیدم
چه خوب شد داستان گذاشتید. بنظرم داستان بود. بخاط پایان غافلگیرکنندش.
خیلی خوب بود و به دل نشست. داستانهای شما غمی دلنشین داره.
ممنونم که اینجا هستید

@};- @};- @};- @};- :x :x :x :* :* @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 11:12

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم دوست هترمندم.:* :x


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 11:34

نمایش مشخصات ف. سکوت هنرمندم...@};-


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 شهريور 1395 - 00:16

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام وعرض ادب ؛ روح غالب و چیره ی فضای داستان شما ، لذت تلخی را زیر زبان ذهن فراموشکارامان می نشاند.
...من مدت ها است ، ماه هاست اینجا نیامده ام ؛ امشب ورودم را با خوانش داستان شما شروع کردم. دلم برای داستانکی ها تنگ شده بود...
ارادتمند


@حمیدرضا محدثی توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 11:27

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای محدثی، ممنونم که خواندید.@};- من هم ماههاست داستانی نگذاشته بودم. گر چه زیاد هم داستان نبود، مناسبتی بود... برای یکم شهریور... برای عاشورا... و یادآوری این که ما انسانها جقدر پوست کلفت هستیم و به آسانی فراموش می کنیم و به زندگی که دیگر نمی دانیم زندگی است یا مردگی، حقیرانه و فراموشکارانه ادامه می دهیم...
به قول آقای باران دوست: "نمی دانستم آمده ام که بروم یا بیایم...."


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 15:01

از وقتی
دست دوستی
به فراموشی
داده ام
کمی آرام شده ام ...
فراموش کرده ام
که چگونه
بی تو
زنده مانده ام!

م. مقدسی


سلام توفیقی بود که دوباره بخوانمتان@};-
این کاریکلماتورم تقدیم به شما بانو
موفق باشید

سکوت، ************ صدا است !

@};-


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 15:02

س ا ن س و ر


@مریم مقدسی توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 20:16

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام مریم جان،
ممنونم که خواندید.@};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 16 شهريور 1395 - 23:02

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام بانو سکوت عزیز که ما هیچ وقت اسم اصلیتان را نفهمیدیم
داستان خوب و تلخ و روانی بود
فراموشی نعمت بزرگیه من خیلی دوس دارم این نعمتو
اما بعضی ها را هیچ وقت نمیشود فراموش کرد...
هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت...
@};- :*



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.