داغی رنگ پرده

صدای بوق ماشین‌های پشت سرت همراه با ناسزاهایی که می‌شنوی، اصلاً بر چشمانت تأثیری ندارد. همین طور زل زده‌ای به بیلبورد و محو رنگ‌های طرح تبلیغاتی بی‌معنی روی آن شده‌ای. با صدای تقه بلندی که به شیشه پنجره ماشین می‌خورد، هراسان به خود می آیی. پا را از روی کلاچ برداشته و چند قدمی جلوتر پارک می‌کنی. همچنان خیره به بیلبورد، ماشین را خاموش می‌کنی.
رضا را می‌بینی که با آن موهای فر و صورت بسیار زیبا همچون شیطانی به تو می‌نگرد. پیچ پشت پنکه را باز می‌کند و کله پنکه با سر و صدا به روی قالی می‌افتد. مادر بزرگ به سرعت به اتاق می‌آید و فریاد می‌زند: "کار کی بود"؟ رضا با چشمان شرربار به تو و حامد نگاه می‌کند و می‌گوید: "حامد کرد". لاله، خواهرش، هم پشت بندش همین حرف را می‌زند. بی پناه و درمانده به آن‌ها و حامد نگاه می‌کنی. خوب می‌دانی که بچه‌های مرتضی دیوانه به اندازه بچه‌های خاله خورشید حق حرف زدن ندارند. هجوم یک اتفاق ناخوشایند را حس می‌کنی ولی نمی‌توانی جلویش را بگیری. بی دفاعی. کسی حرف شما را باور نمی‌کند. مادر بزرگ همچنان فریاد می‌زند: "خیری، بیا ببین بچه‌هات چکار کردن"! مادرت با تغیر به نوبت نگاه‌هایی خشم‌آگین به تو و حامد می‌اندازد. می‌گویی: "مامان، به خدا کار من و حامد نبود". صداها در هم و خشونت بار به گوش می‌رسند. نتیجه آن چادر مادر است که پرواز کنان به حرکت درمی‌آید و تو را کشان کشان با خود به دورها می‌برد. حامد با خشونت به بغل گرفته شده است و نگاه معصومش با آن چشمان درشت به تو خیره مانده است. فقط سه سال دارد. چیزی نمی‌فهمد اما تو درد عجیبی را در قلب پنج ساله‌ات حس می‌کنی.
ساعت دو بعد از ظهر است. هوا خیلی گرم است. بی‌هدف به این طرف و آن طرف کشانده می‌شوید. حامد تشنه است. مادرت به مردی که صدایش به گوش می‌رسد، اشاره می‌کند و می‌گوید: "برو برای حامد آب بگیر". مرد فریاد می‌زند: "آب، آب داریم، آب" و با زحمت گاری پر از قوطی‌های حلبی پنج کیلویی روغن نباتی را به جلو هل می‌دهد. غرورت بر تو غلبه می‌کند: " نمیرم. اول پول بده. بدون پول بهم آب نمیده. خجالت می‌کشم بدون پول ازش آب بخوام". مادر منفعلانه نگاهت می‌کند. دستت را می‌کشد و به راه می‌افتد. "کجا میریم"؟ " قبرستان! جایی نداریم که بریم".
از روی لوله نفت بسیار قطوری رد می‌شوید. پشت ران‌هایت که از زیر شلوارک قرمزت بیرون است، از داغی لوله می‌سوزد. ناله می‌کنی. کسی اهمیتی نمی‌دهد. از روی هفت لوله با این وضع کشانده می‌شوی. مقصد قبرستان آن سوی لوله های نفت است. مادرت روی سنگ قبری می‌نشیند و سعی می‌کند نفس بکشد. با دستش به خانه مرده شور اشاره می کند و چیزهای نامفهومی می گوید. رنگ صورتش به طرز غریبی خاکستری شده است. ناگهان دراز به دراز روی سنگ قبر داغ می‌افتد. با درماندگی به او و حامد نگاه می‌کنی. حامد خودش را از آغوش مادر بیرون می‌کشد. در جستجوی پناهی دور و اطراف را با نگاه می‌کاوی. پرده رنگارنگی توجهت را جلب می‌کند. حامد را می‌کشی و به سوی پرده می‌روی. پشت پرده، در باز یک حیاط است. فریاد می‌زنی: "کمک! کمک"! دختر جوانی با پوشش زن‌های عرب می‌آید. کسی را صدا می‌زند. زن و مردی عرب می‌آیند. در دست زن یک قوطی فلزی راه راه برجسته شیر نیدو است. زن لایه نازک یخ داخل آن را با انگشت سوراخ می‌کند و قطرات آب یخ را به صورت مادر می‌پاشد. مادر را به داخل خانه می‌برند. نگاهت روی قوطی آب یخ ماسیده است. به آرامی برش می‌داری و به دهان حامد نزدیک می‌کنی. ته دلت می دانی که بعد از رانده شدن از خانه مادر بزرگ، مقصد بعدی شهر خودتان است. از این که می توانی بعد از چهار ماه پدرت و خواهر و برادرانت را ببینی، خوشحالی. با آرامش در حالی که به پرده خیره شده ای، باقیمانده آب خنک توی قوطی را می نوشی.
به خودت می آیی. نمی‌دانی چرا دوباره پشت ران‌هایت می‌سوزد و به طرز وحشتناکی تشنه هستی. همچنان زل زده‌ای به بیلبورد و محو رنگ‌های طرح تبلیغاتی بی‌معنی روی آن شده‌ای: همان رنگ‌های ترسناک سرخ، نارنجی، زرد و مشکی پرده...


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي ,مریم مقدسی ,فرزانه بارانی , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,چیا سرابی ,سینا حجازی ,حمیدرضا محدثی ,زهرابادره ,آرمیتا مولوی ,پیام رنجبران(اکنون) ,دانیال فریادی ,عاطفه حجابی دخت ایمن , ک جعفری ,احمد دولت آبادی ,شهره کبودوندپور ,رضا فرازمند ,م.فرياد ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,لیلا حسن زاده ,الف.اندیشه ,مرتضی حاجی اقاجانی ,ح شریفی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مهرداد قدمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آزاده اسلامی (19/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (19/8/1394),آزاده اسلامی (19/8/1394),فرزانه رازي (19/8/1394),ف. سکوت (19/8/1394),الف.اندیشه (19/8/1394),آزاده اسلامی (19/8/1394),حمید جعفری (19/8/1394),زهرابادره (19/8/1394),شهره کبودوندپور (19/8/1394),الف.اندیشه (19/8/1394),پیام رنجبران(اکنون) (20/8/1394),ح شریفی (20/8/1394),همایون به آیین (20/8/1394),آرمیتا مولوی (20/8/1394),شهره کبودوندپور (20/8/1394),چیا سرابی (20/8/1394),حسین روحانی (20/8/1394),دانیال فریادی (20/8/1394),میثم زارع (20/8/1394), ناصرباران دوست (20/8/1394),مریم مقدسی (20/8/1394),سینا حجازی (20/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (20/8/1394),بهروزعامری (20/8/1394),فرزانه بارانی (20/8/1394),م.ماندگار (20/8/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (20/8/1394),سارینا حدیث (20/8/1394), زینب ارونی (20/8/1394),حمید جعفری (21/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (21/8/1394),احمد دولت آبادی (21/8/1394),همایون طراح (21/8/1394),ابوالحسن اکبری (21/8/1394), ک جعفری (24/8/1394),ریحانه صادق زاده (24/8/1394),حمیدرضا محدثی (28/8/1394),ح شریفی (30/8/1394),رضا فرازمند (3/9/1394),الف.اندیشه (14/9/1394),زهرا بانو (22/9/1394),پیام رنجبران(اکنون) (8/10/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (27/10/1394), ک جعفری (2/11/1394),رضا فرازمند (26/12/1394),الف.اندیشه (27/12/1394),محسن نيرومند (5/2/1395),آزاده اسلامی (1/3/1395),ف. سکوت (27/4/1395),پیام رنجبران(اکنون) (28/5/1395),م.فرياد (13/6/1395),ف. سکوت (10/7/1395), ناصرباران دوست (2/10/1395),همایون به آیین (14/12/1395),هستی مهربان (8/3/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 18:22

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام بر بانو@};-
خوشحالم از حضور آثارتون@};-
روزهاتون بهاری


@حمید جعفری توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 11:01

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای جعفری،
از حضورتان سپاسگزارم.
ممنونم که داستان را خواندید. @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 20:33

سلام بانو سکوت
تشبیه طرح روی تابلوی تبلیغاتی و فلش بک به سوی اتفاقات ناخوشایند کودکی در جنوب کشور و ظاهرا در دوران درخشان دهه ی شصت !!!!
بسیار عالی بود و از بهترین داستانهاتون
خوب شد من امروز داستان آپ نکردم
مقابل داستان شما و آزاده پاک آبرومون می رفت ;)
عالی بود
دست مریزاد @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 00:29

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام شهره جان
شرمنده میکنی دوستم. من کجا و داستانهای بسیار زیبای شهره بانو کجااااااا؟!!
میذارم بحساب طبع شوخت. الان منو یاد آقای لچی نانی انداختی. یادش بخیر اونم شوخ طبع بود.
البته در مورد داستانهای خانم سکوت وضع فرق میکنه. ایشان بشدت در شکار موضوع دردهای اجتماعی مهارت دارند. البته داستاهای عاطفیشان هم بسیاار زیباست. نثرشان هم در داستانهای اخیر حرف ندارد.
در کل:
خییلی گلی
شوخ طبع و بااخلاق
حاضرم قسم بخورم که خیلی هم کدبانویی
و دستپختت هم حرف نداره
خلاصه
ما کلی ارادتمندتیم شهرزاد قصه گو
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :*


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 09:13

سلام آزاده عزیز
اینقدر از من تعریف نکن بانو ..من جنبه ندارم ها
ولی واقعا از داستان شما و بانو سکوت لذت بردم ;) :x :x :* :* :* @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 11:03

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام شهره خانم عزیز،
ممنونم که خواندید. @};-
البته داستان دهه پنجاه بود! :) اولین بار بود با دوم شخص می نوشتم. بیشتر تمرین بود.
باز هم سپاس از حضورتان و ببخشید که حضورم زیر داستان شما و دوستان کمرنگ شده است. پیری است و کوری دیگر...@};- @};- @};-


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 11:04

نمایش مشخصات ف. سکوت ضمناً خیلی خوب شد که شما داستان آپ نکردید!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
چون دیگه کسی داستان های ما را نمی خواند.


@ف. سکوت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 14:22

سلامی دیگر
خدا بد نده بانو سکوت
نکنه لیزیک کردین؟


@شهره کبودوندپور توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 17:27

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
نه لیزیک نکرده ام. گویا عصبش فلج شده. ولی دکترها روی تشخیص توافق ندارند. برای همین زیاد ازش کار نمی کشم=(( x-(


@ف. سکوت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 20:18

باز هم سلام
این اتفاق سالها قبل برای من افتاده بود...یادمه دکترهای بیمارستان خاتم الانبیا چند تاشون نتونستن تشخیص بدن و چندین بار آزمایش میدان دید و معاینه با دستگاه را انجام دادن..،یکی شون گمان می کرد که شبکیه چشمم پاره شده تا اینکه یه چشم پزشک قدیمی تشخیص داد که به علت حمله ویروس سرماخوردگی داخل سینوسها به عصب چشم ...عصب فلج شده و درمانش یک بسته قرص کورتونی بود که اسمش یادم نیست
امیدوارم برای شما هم مورد خاصی نباشد ...چشم راستم فقط سفیدی می دید و من گمان می کردم مثل رمان کوری دچار نابینایی از نوع سفیدی شدم !!!


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 22:38

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام سکوت عزیزم:x :*
داستان زیبایی بود با تصویر سازی فوق العاده.
لذت بردم.
شاد و سلامت باشید بانو.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 11:05

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ممنونم که خواندید. حضور شما دلگرمی خوبی است. @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 00:22

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خانم سکوت عزیز
داستان زیبایتان را همان ابتدا خواندم. اما چیزی ننوشتم چون احساس کردم باید با دقت بیشتری آن را مرور کنم. فقط آنچه بشدت مرا گرفت قلم بسیار روانتان بود که حرف نداشت. بدون هیچ سکته و مشکلی. نثرتان عالی بود. باز هم برمیگردم و با تامل بیشتری داستان خوب و زیبایتان را میخوانم. چون شما از جمله کسانی هستید که وقتی مینویسید معنا از زیر واژگانتان سرریز می شود و وسعت معنا از محدودۀ کلماتتان بیشتر است.
دوباره برمیگردم

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 11:06

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام بر دوست خوبم، آزاده خانم گل، :x :x :x
ممنونم که خواندید. @};- راستش وقتی دیدم کامنت نگذاشته اید، با خودم فکر کردم که داستان را دوست نداشته اید.=((


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 01:07

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر سكوتي كه از فرياد رساتر است@};-
داستان رووني بود، با فضاسازي خوب و روايتي بي پيرايه، و نگاهي روانشناسانه@};- @};- @};-
رنگهاي آخر داستان، هركدام نامطلوبي را تداعي ميكند:
سرخ: خشونت و خشم
نارنجي: گرما،كلافگي... محيط نامطلوب
زرد: افسردگي، آثار به جا مانده از ناكاميها
مشكي: بار اندوه از دست رفته ها: آدمهاي از دست رفته، فرصتهاي از دست رفته... عمر بر باد رفته...
ممنون به خاطر اين داستان قابل تأمل@};-
گل لبخندتون پژمرده مباد@};-


@م.فرياد توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 11:08

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ممنونم که خواندید. @};-
راستش این داستانی است که دلم می خواست به برادر کوچکم تقدیمش کنم. :x
برای توضیح رنگ ها ممنون. همان بود که مد نظر خودم بود. @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 04:27

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم سکوت
یاد یه سری ماجراهای واقعی و تلخ افتادم ، برای بنده که ملموس بود ، عزیزانی هستند در کنارم که چنین اتفاقاتی برایشان افتاده بود و تعریف کردند .
داستان شما را دوست داشتم ، اما ای کاش سبک نگارشی شبیه به درددل نبود ، وقتی که می گید " صدای بوق ماشین های پشت سرت ... "
درود بر شما موفق باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 11:10

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ممنونم که خواندید. @};-
خوشحالم که داستان را دوست داشتید.@};-
متأسفانه متوجه اون لحن درد و دل نشدم. یعنی در واقع متوجه منظور شما نشدم. کاش بیشتر توضیح می دادید.
البته اولین بار است که دوم شخص نوشته ام. قطعاً ایراد دارد.


@ف. سکوت توسط ح شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 11:28

نمایش مشخصات ح شریفی سلام مجدد
منظورم این بود ، نحوه ی بیان وقتی میگویید : " صدای بوق ماشین های پشت سرت ... " ... کلمات یا جمله های که دلالت بر دوم شخص دارند را عرض میکنم ، انگار دارید درد های که اتفاق افتاده را با من به اشتراک میگذارید ، چیزی شبیه به درد دل ...
چون معمولاً داستان ها از زبان اول و سوم شخص می باشند . تا شکل واقعی بگیرند ، گرچه دوم شخص هم عالمی دارد . :)
بی شک ایرادی که گرفتم سلیقه ای بود . اما از داستان های اول و سوم شخص بیشتر خوشم میاد . گرچه داستان شما زیبا بود @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 09:17

سلام خوب بود. واقعا داستان شکل گرفته بود با زاویه دوم شخص.
زاویه دوم شخص جون میده برای جدال با خود و اینبار خود را مخاطب قرار دادند. به قدیم رفتن شخصیت و برگشتنش با جرقه ای که در داستان برایش کار گذاشتید خوب بود.
موفق باشید


@مریم مقدسی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 11:11

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام مریم جان،
ممنونم که خواندید. @};-
برای دوستان نوشتم که برای بار اول است دوم شخص نوشته ام. بیشتر حالت تمرین داشت. امیدوار بودم ایرادهای بیشتری بگیرید تا به خوب شدن کار کمک کند. :) @};-


@ف. سکوت توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 12:15

کارتون عالی بود. ایراد نداشت
احسنت @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 11:28

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم دکتر سکوت گرامی ! سلام و عرض ادب
"داغی رنگ پرده" را خواندم و با آن در خیال کشیده شدم به گرمای جنوب و داغی لوله های آفتاب خورده نفت و هجوم تبعیضها و بی کسی ها و حق ناحق کردن ها و دروغگویی ها که از خانه شروع می شود و ز کودکی و امتداد ان می رود ... تا حتی قبرستان . ومادری که پول برای تهیه ی یک لیوان اب ندارد و از شدت تشنگی بیهوش می شود . در داستانتان علاوه بر ادبیات زیبا و زاویه ی دوم شخص که بسیار دلنشین با مخاطب حرف می زنند پیام رنگها که در پس زمینه می درخشند از سیاه و سفید و خاکستری تا داغی قرمز و نارنجی و نا امیدی زرد همه و همه دست در دست هم داده اند تا فضایی ملموس و پر از حس بسازند و مخاطب را در مقابل قلمتان به کرنش وا دارند .

تشکر بخاطر خلق این اثر زیبا

تنور دلتان همیشه گرم @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 11:35

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای باران دوست،
حضورتان و کامنتی که می گذارید مایه دلگرمی من و دیگر نویسندگان سایت است. @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 11:36

نمایش مشخصات ف. سکوت و چقدر خوب که تبعیض و دروغ را دیدید...


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 14:09

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن درود بر ف.سکوت عزیزم:x
ممنون عزیزم@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 17:29

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که آمدید. :x :*


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 14:52

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بانو سکوت جان . خوبین میدونم .
من دیروز دو بار داستان شما رو خوندم . ولی متوجه نشدم ! :D :"> برا همین زنبیل هم نذاشتم . چون کار مسخره ای میشد ! هیچی دستگیرت نشه و بخوای زنبیل هوا کنی ! :D
الان دوباره خوندم . کامنت رفقا رو هم خوندم ! حدس میزنین چی شد ؟؟؟ بازم نفهمیدم !
عذرمیخوام واقعا ...
حالا واسه اینکه دیگه اینجا بودنم خیلی بی مورد نباشه ، یه شعر میزارم که دور هم خوش باشیم ! البته دونخته بی ربط

این منم، خون جگر از بد دوران خورده
مرد رندی که رکب های فراوان خورده

غم ویرانی خود را به چه تشبیه کنم؟
فرض کن کوه شنی طعنه ی طوفان خورده

عشق را با چه بسازد به کدامین ترفند
شاعری که همه ی عمر غم نان خورده

چه به روز غزل آمد که همه منزوی اند
قرعه بر معرکه ی معرکه گیران خورده

از دهان کس و ناکس خبرش می آید
شعر -این باکره ی دست هزاران خورده-

با چنین فرقه ی نسناس، یقین پاپوش است
اتهامی که به شخصیت شیطان خورده

دشتمان گرگ- اگرداشت نمی نالیدم
نیمی ازگله ی ماراسگ چوپان خورده

جرم من فاش مگوهاست و حکمم سنگین
چه کند شاهد سوگند به قرآن خورده

شعر هم عقل ندارد که در این شهر شعور
گذرش برمن دیوانه ی دوران خورده

" مجتبی سپید "

دمتون گرم
دلتون به نشاط
سرتون سلامت
جف شیشتون ارزومه
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :*
:x :x :x


@فرزانه رازي توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 17:35

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که خواندید. اون هم سه بار! @};- @};- @};-
خودم وقتی داستانی را متوجه نمیشم، میرم سراغ کامنت جناب باران دوست. :D اینجا کامنت فریاد و جناب عامری هم یاری دهنده است. :)
:*


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 15:19

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

دختر دانای پنجساله خونه مادر بزرگ هم میدونستی که کار حامد نبود ولی یک فهم بالاتر بهت گفت فایده نداره نگو چون حس راندن وبیرون کردن از خانه را که بهمه جا سایه انداخته بود را خوب حس کرده بود ی

لوله های قطور نفت وحس قرمز رنگ وران کوکانه ات را سوزاند وهیچ دردی ازت دوا نکرد . اون پرده وتشنگی وسوز کودکی واین بیلبرد شبیه آن پرده که تشنگی وسوزش آن موقع واکنونت را بتو ای دختر 5ساله باهوش تداعی کرد.

درود بر شما عزیز وگرامی نمیدونم چرا داستانهای جنوب رو سر گذشت خودم میدونم

ممنونم از شما لذت بردم بصفحه من نیایی ها تو ذوقت میخورد

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 17:37

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای عامری،
ممنونم که خواندید. @};-
اختیار دارید! من سعی می کنم اغلب داستان های شما و سایر پیشکسوتان سایت را بخوانم و یاد بگیرم. @};-


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 17:39

نمایش مشخصات ف. سکوت راستی از کجا متوجه شدید که کودک داستان، دختر بوده؟ :-/ ;) :)


نام: مهرداد قدمی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 17:09

درود خدا بر شما بانوی گرامی، سرکار خانم سکوت.
داستان جذاب و داغی بود!
خوشحال می شوم نظر منتقدانه ی شما را نیز در مورد اولین داستان ارسالی خودم بدانم. لطفا اگر امکان دارد، قبول زحمت فرمایید و آن را مطالعه فرمایید.


@مهرداد قدمی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 17:39

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که خواندید. @};-
چشم. خدمت می رسیم.@};-


نام: مرتضی حاجی اقاجانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 19:20

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو سکوت عزیز
عرض ادب و احترام
پایان داستانتان را خیلی دوست داشتم ولی زمانی که ماشین را پارک کردید تسلسلی به نظر من ایجاد با گفتگو یاد اوری خانه مادر بزرگ ودرد رنج و مشکلات زندگی در جنوب را به زیبایی بیان کردی رد شدن از لوله نفت که سرچشمه ثروت است و بیان اب فروش و نداشتن پول تا جرعه بنوشند خیلی حرف داشت
لذت بردم و مستفیض شدم
ایام به کام
یاحق

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 08:16

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ار حضور گرانقدرتان سپاسگزارم. @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 01:18

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب فراوون :)
نقد نوشتن کار سختیه ...من فقط بلدم نظرات جلف بدم و اراجیف بنویسم ...ولی مطمئن باشید اگه بلد بودم نقد کنم چیزی جز یه داستان خوب و روان و سرراست و پر از احساس و البته با مفهموم و زیبا نمی دیدم :)
نمیدونم چرا از نظر اکثریت نقد یعنی دیدن بدی ها
خیلی خوب بود ..حس کردن و دیدن رنج و سختی زندگی از زاویه دیده یه کودک 5 ساله
خیلی خوشم اومد از داستان ...احسنت
دم قلمتان همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 08:15

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام خانم سروستانی،
ممنونم که خواندید. @};-
نقد معنای بدی ندارد. یعنی سره را از ناسره جدا کردن. بنابراین به طور ساده، یک نقد خوب هم نقاط قوت و هم نقاط ضعف داستان را بیان می کند. پرداختن تنها به یکی از آنها یا دخالت دادن حس خود نسبت به نویسنده در نقدنویسی عدالت نیست.
هدف از نوشتن نقد، کمک به بهبود کار نویسنده یا هنرمند است.
باز هم سپاس. @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 12:07

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر تو. دوستان با نقد های خوبشان خیلی ها را گفتند و جایی برای حلاقی باقی نماند. دیر رسیدم و ته دیگش هم نصیبم نشد. ایرادی ندارد. مقصر خودم بودم که جای دیگری بودم. تنها به ریتم تند و کشنده خویتان باید آفرین بگویم و مابقی ماجرا که خوب از اب در امده بود.


@احمد دولت آبادی توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 13:05

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
از حضور ارزشمندتان سپاسگزارم. @};-
واقعاً دلم می خواست دوستان بیشتر ایراد بگیرند و داستان را نقد کنند.
باز هم سپاس. @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 16:18

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام بانو
من همیشه از نگاه تیز بین شما به اتفاقات و حوادث زندگی لذت می برم
بسیار خوب بود
@};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 16:51

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ممنونم که خواندید. @};- @};- @};- :x


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 23:46

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرودبرسرکارخانم دکترسکوت .@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 06:11

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که آمدید. @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 23:49

نمایش مشخصات زینب ارونی سلام خدمت خانم سکوت عزیز
خوب نبود ،خوب نبود ،خوب نبود میدونید چرا ؟
دلم میخواد بگم عالی بود .تو زاویه دید دوم شخص به جای اینکه برای من از لحن ادبی استفاده کنید و با تک گو.ییی درونی منو به رویا ببرید فضاسازی عالی و شخصیت پردازی بسیار زیبایی داشتید خوشحالم و صادقانه میگم از خوندن داستانت لذت بردم و بیشتر از این خوشحالم که نتیجه تلاش شما رو تو تک تک خطهای داستان مشاهده میکنم میدونید چطوری داستان با تفکر نوشته شده،داستان دقیق ویرایش و بازنویسی شده و چیزی رو میبینم که نویسنه براش زحمت کشیده
عالی بود با نو جان منتظر کارهای بعدی شما هستم
موفق باشی :x :x :x :x :x :x @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 00:16

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که آمدید و خواندید. @};- @};- @};- @};- @};-
خوشحالم که خوشتان آمده و آن را تایید می کنید. :x


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 آذر 1394 - 22:11

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

عالی بود

دست مریزاد@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 5 آذر 1394 - 08:16

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ممنونم که تشریف آوردید. @};-
مدتی بود توفیق نداشتم اسم شما را زیر داستان هایم مشاهده کنم.@};- @};- @};-


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 ارديبهشت 1395 - 20:16

نمایش مشخصات محسن نيرومند جالب بود.
در پایان داستان که از رنگهای روی بیلبورد تبلیغاتی گفتین یه لحظه یاد پرچم آلمان افتادم
در مورد قوطی راه راه شیر نیدو هم باید عرض کنم اگه منظور قوطی های آلومنیومی که معمولا توی جنوب برای تهیه یخ توی کلمن استفاده میکنند قوطی شیر گی گز هست نه نیدو. چون ما هنوز هم استفاده میکنیم و برای اینکه یخش بیرون بیاد باید کلی زیر آب بگیری تا بیرون بیاد.
اما گذشته از این نقدهای یخ هههه داستان شما خیلی دلچسب و البته تلخ بود.
امیدوارم زندگی واقعیی شما همواره شیرین باشه
موفق باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.