خواستگاری در خیابان

مرد، شيک ترين لباسهايش را مي پوشد. عطر تندي مي زند و از خانه بيرون مي رود. از گل فروشي سر کوچه دسته گلي مي خرد و قدم در خيابان درازي مي گذارد که بدون هيچ دليل منطقي فکر مي کند يکي در انتهاي آن بي صبرانه انتظارش را مي کشد.
با خودش فکر مي کند: احتمالاً او در مورد علت جدايي من و همسر سابقم سوال خواهد کرد. من به او صادقانه پاسخ خواهم داد، ولي او باور نخواهد کرد و خواهد گفت: "اجازه بدهيد چند روزي فکر کنم". بعد خواهد رفت و از کساني که فکر مي کند مرا مي شناسند، در موردم تحقيق خواهد کرد. بيشتر آنها خيرخواهانه در موردم خوب خواهند گفت، ولي... ولي حتماً در اين ميان، کسي پيدا خواهد شد که با من مشکل داشته باشد و ذهن او را نسبت به من دچار شک و ترديد کند. بعد او تمام تعريف هاي مثبتي را که در موردم شنيده است، در ذهن خود به حاشيه خواهد راند و بذر شک و ترديدي را که يافته است پرورش خواهد داد، و چند روز بعد، محترمانه به من خواهد گفت: "نميخواهم بگويم آدم بدي هستيد، ولي به هرحال شما قبلاً يک بار ازدواج کرده ايد و سه تا بچه داريد و خب اين مسئله به اندازه کافي مهم هست که مرا از ازدواج با شما منصرف کند".
من در برابر حرفهاي منطقي اش چند لحظه اي سکوت خواهم کرد. سپس متواضعانه خواهم گفت: "حق با شماست" و بلافاصله هوس زدن پک هاي عميقي به پيپ، به جانم خواهد افتاد...
مرد در ميانه هاي خيابان به خودش مي آيد و دسته گلي را که در دست دارد به جوي کنار خيابان مي بخشد. سپس وارد سوپر مارکتي مي شود و مي گويد: سلام آقا! توتون پيپ داريد؟

برای م. فریاد

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

17

ح شریفی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,شهره کبودوندپور ,آزاده اسلامی ,م.فرياد ,م.ماندگار ,شيدا سهرابى ,حسین روحانی ,فرزانه رازي ,علیرضااشرفی مهابادی ,ف. سکوت , ک جعفری ,زهرا بانو ,عاطفه حجابی دخت ایمن , ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (30/7/1394),آزاده اسلامی (30/7/1394),الف.اندیشه (30/7/1394),ف. سکوت (30/7/1394),سارینا (30/7/1394),م.فرياد (1/8/1394),شهره کبودوندپور (1/8/1394),آزاده اسلامی (1/8/1394),زهرابادره (1/8/1394),زهرا بانو (1/8/1394), ناصرباران دوست (1/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (1/8/1394),علیرضااشرفی مهابادی (1/8/1394),شيدا سهرابى (1/8/1394),فرزانه رازي (1/8/1394),م.ماندگار (1/8/1394),احمد دولت آبادی (1/8/1394),شهره کبودوندپور (1/8/1394), ناصرباران دوست (1/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (1/8/1394),حسین روحانی (1/8/1394),رضا فرازمند (1/8/1394),حمید جعفری (2/8/1394),م.ماندگار (2/8/1394),م.ماندگار (2/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (2/8/1394),م.فرياد (2/8/1394),ح شریفی (2/8/1394),ح شریفی (3/8/1394),شهره کبودوندپور (4/8/1394),م.فرياد (5/8/1394),شهره کبودوندپور (11/10/1394),سحر ذاکری (13/10/1394),فرحناز شورکی (4/7/1395),هستی مهربان (8/12/1395),ف. سکوت (11/8/1396),

نقطه نظرات

نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 21:31

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خانم سکوت
سلام جناب فریاد
راستش طرح چندان قوی ای که در داستانهای قبلیتون بود ندیدم
فقط نفهمیدم چرا این داستانتون هم تایید نشده
یه پیشنهاد:
یه حساب دیگه با یه اسم دیگه و یه عکس دیگه درست کنید اینطوری شما یه از نظر مدیر یه فرد جدید هستید.
در ضمن ببخشید که نظرمو راحت گفتم
شما خیییلی اهل اندیشه و تفکرات عالی هستید و عالی قلم میزنید بنابراین بعنوان یه خواننده توقع زیادی از کارهاتون دارم
موفق باشید برادر گرامی و بزرگوارم


@آزاده اسلامی توسط م.فرياد Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 07:35

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خواهر عزيز. ممنون از حضورتون و لطفتون...
با يه حساب ديگه،
با يه اسم ديگه،
با يه عكس ديگه،
با يه احساس ديگه!
با يه انديشه ي ديگه!
با يه اعتقاد ديگه!
با يه دين ديگه!...
ميدونيد خواهر؟! ياد اون بيچاره هايي افتادم كه ميرن كشورهاي اروپايي بعد واسه اينكه بهشون پناهندگي بدن، دينشونو عوض ميكنن!... حالا ما واسه اين كه توي وطن خودمون پناهمون بدن بايد دست از دين و عقيده و احساسمون برداريم...
چشممونو بي فروغ ميخوان و كور
قلبمونو بي حقيقت، بي حضور
شاعرا رو بي ترانه، بي غزل
عاشقا رو از شب و آئينه دور
دستامونو دستبند آموختند
خرمن انديشه مونو سوختند
شعر گفتيم و لبامونو
به جُرم كفر گفتن دوختند
بعضيا رو پشت پرچين بسته اند
بعضيا رو با شراب و اكس و مرفين بسته اند
جشن خونخواري گرفتن توي شهر
شهرُ با گلوله آذين بسته اند
هركسي داره نشوني از ستم
بار غصه پشت سروَم كرده خم
كاشكي دستامونو ميداديم به هم
كاشكي دستامونو ميداديم به هم...(م.فرياد)
به قول زنده ياد م.اميد(مهدي اخوان ثالث):
دست بردار از اين در وطن خويش غريب!


@م.فرياد توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 15:37

نمایش مشخصات آزاده اسلامی منم اگر چنین پیشنهادی بم میشد نمیپذیرفتم
چون معتقدم هدف وسیله رو توجیه نمیکنه
شعرتون هم بسیاااار زیبا بود
از حالا بگم داستان بعدیمو به پاس روح بزرگتون و آزادگیتون به شما تقدیم میکنم


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 23:17

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام خانم سکوت و جناب فریاد عزیز@};-
داستان قشنگی بود.
جالب و ملیح و در عین حال تلخ و واقعی.
لذت بردم.
شاد باشید .اینا واسه سکوت عزیزم@};- @};- @};-
اینا هم واسه فریاد گرامی@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 18:07

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که آمدید. @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 07:33

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام به سکوت و فریاد
من که خوشم اومد
می گن یه نفر توی جاده ماشینش خراب می شه ..در اون اطراف یه خونه بوده...که می خواسته بره و ازش کمک بخاد
پیش خودش فکر می کنه...الان حتما کلی من رو تیغ می زنه و از اینکه تنها و غریب توی جاده هستم از من سوء استفاده می کنه و اونقد این افکار رو با خودش تکرار می کنه که وقتی صاحبخونه در رو به روش باز می کنه می گه
تو یه دزد ***************ی!!
خسته نباشید
خدا مدیران را به راه راست کج بفرماید
;) @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 07:48

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور ستاره ه =ا پس ت ف طر ت


@شهره کبودوندپور توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 18:09

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که آمدید. @};- @};- @};-
بله افکار منفی مخرب واقعیت و خوبی ها هستند.


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 08:53

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم سكوت عزيز و آقاي فرياد گرامي
ممنونم از شما كه زحمت نگارش و زحمت انتشار آن را كشيده ايد .@};-
اما داستان عالي بود و از بعد روانشناسي قابليت هضم و بررسي را داشت مردي كه اعتماد به نفس ندارد
جذاب و پركشش و همچنين پيامدار بود متشكرم
@};- @};- @};- @};- @};-
ازهمينجا به عنوان خودم از مديريت سايت خواهشمندم كه نسبت به انتشار داستان هاي آقاي فرياد عزيز كه از نويسنده هاي محبوب سايت هستن تشريك مساعي داشته باشند و اجازه ندهند تا ما از نوشته هاي نويسنده چيره دستي مانند او بي بهره باقي بمانيم
پيشاپيش متشكرم @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 18:10

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که آمدید. @};- @};- @};-
در خصوص مدیر، مسبوق به سابقه است. فکر کنم داستانهای عده دیگری را هم تایید نمی کنند. احتمالاً اونهایی که قصد بیدار کردن دارند!


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 09:57

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام

خيلى جالب بود , خيلى وقتا اين افکار و گمانه زنى هاى منفى انقدر زياد ميشه که آدمو از انجام اون کار منصرف مى کنه , موضوع ناب و جديدى براى روايت انتخاب کردين .

زيبا وتازه بود سپاس .


@زهرا بانو توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 18:11

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که آمدید. @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 09:58

نمایش مشخصات ناصرباران دوست خانم دکتر سکوت ، جناب م فریاد ! سلام حضور شما گرامیان

ممنون از هردوانه تان یکی بخاطر نوشتن و دیگری بخاطر نشر و عبور دادن داستان از سد **********ینگ نا عادلانه و غیر منصفانه . فکر کنم یک تحقیق میدانی عظیم و عمیق لازم هست که علت قرار گرفتن اسم جناب فریاد در لیست سیاه مشخص بشه. بنده بعنوان اسپانسر آن تحقیق اعلام آمادگی می کنم.
======
خانم دکتر سکوت سلام دوباره
بنده همچنان سه روز در هفته طرفای عصر در کنار نعش زاینده رود احمقانه مشغول مبارزه با مردن هستم!!! و هرجا سکوت باشد دنبال پلاکارت "سکوت" شما می گردم . ولی نه در سکوت و نه در هیاهو چشمم به جمال آن تابلو روشن نشد@};- @};- @};-

تنور دلتان گرم


@ ناصرباران دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 18:15

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که آمدید. @};- @};- @};-
در مورد اول: یحتمل آدم فضولی گزارش تخلفی و چیزی در مورد داستانهای بیدارگرانه ایشان رد کرده. تا این آدمها هستند، زندگی همین رنگی است...

در مورد دوم: من هم دارم احمقانه با مرگ می جنگم. ولی چون زمان رزم من سه روز در هفته و صبح است به میدان کارزار شما برخورد نمی کنم! :D باید یک کدام فداکاری کنیم و تایم پیاده روی خود را تغییر دهیم. تایم من خوبه. پارک پر از پیرمرد و پيرزن است و صفایی دارد که نگویید...


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 10:57

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام@};-
با آقا فریاد قهر قهر قهرم ولی دستش درد نکنه:D
دست شما هم درد نکنه زحمت کشیدید ف.سکوت نازنینم:x
@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 18:16

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که آمدید. @};- @};- @};-
خوب شد حداقل به خاطر فریاد هم که شده، شما سری به پیج من می زنید! وگرنه می دانم که داستان های مرا دوست ندارید.=((


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 2 آبان 1394 - 12:43

نمایش مشخصات م.فرياد سلام عاطفه جان!
قهر؟! با من؟! مگه آدم با برادرش قهر ميكنه؟!


@م.فرياد توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در شنبه 2 آبان 1394 - 12:47

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن علیک سلامx-(
بعععععععععله قهرم چون جواب 12000000تا کامنتم رو ندادی


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 2 آبان 1394 - 13:31

نمایش مشخصات م.فرياد بازم سلام!
ميگم اين عدده دقيقاً چند بود؟! من رياضيم خوب نيست، تا صد بيشتر بلند نيستم بشمارم! ولي ايني كه ميگي مطمئني؟!
يه مردي رفته بود اداره پست شكايت. رئيس اداره پست گفت: دقيقاً بگو ببينيم مشكل چيه؟
مرد گفت: چه مشكلي بالاتر از اين كه من ده تا نامه واسه برادرم نوشتم، امروز رفتم ديدم توي جيب كتمه!


@م.فرياد توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 2 آبان 1394 - 14:24

نمایش مشخصات م.فرياد (...تا صد بيشتر بلد نيستم بشمارم...)


@م.فرياد توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در شنبه 2 آبان 1394 - 14:44

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن دوباره علیک سلام:D
حالا دقیقشو نمی دونم یه چندهزارتایی این ور اون ور
ولی این قبول نیس آقا فریاد الان شما نتیجه رو به نفع خودتون تغییر دادین:( من هنوزم قهرم چون دلیل قانع کننده ای ندادین که چرا جواب ندادین به کامنتام=((
عیبی نداره... شما باشین ولی جواب ندین:)


نام: علیرضااشرفی مهابادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 11:05

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی سلام.
خیلی وقتا افکار آدم اینجور میشه...(منفی)
خوب بود.خسته نباشید


@علیرضااشرفی مهابادی توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 18:17

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که آمدید. @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 11:40

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
حرفم نمیاد !
سلام . خوبین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 18:17

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که آمدید. @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط رضا فرازمند Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 21:04

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر گرانقدر

من آخه یک کمی هم فضول تشریف دارم

البته ببخشید

دیگه از زنبیلتون خبری نیست که نیست

آخه این زنبیل همیشه نوبت اول بود@};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین   ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 11:49

درود بر سکوتی که فریاد را بدنبال دارد
عنوان داستان همانند نمای بیرونی یک ساختمان است که باید جلب توجه نماید و در کنار این ویزگی بایستی، بیشتر تناسب مفهومی با متن داستان داشته باشد تا تناسب ظاهری و مکانی. بنظرم با توجه به داستان زیبایی که خلق کردید، در حق عنوان داستان ، جفا نمودید.


@همایون به آیین توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 18:18

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که آمدید. @};- @};- @};-
به نظر شما چه عنوانی خوب بود؟ البته خود فریاد باید جواب بده.
ولی باز هم از دقت نظر شما ممنون.@};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 14:32

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود بانو سکوت
درود حضرت فریاد
داستانتون زیبا بود
ممنون بانو سکوت
سبز و پایدار باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 18:19

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که آمدید. @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی   ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 16:47

با سلام و عرض ادب
روزی ک خدا میخواست آدم رو خلق کنه ..میدونست ک آدم ، آدم بشو نیست ...ولی بازم پناه برد به خودش و خلقش کرد :D
آدمی ک لباس شیکی میپوشه تا به خیابون بره و توتون بخره ..اون وسط های راه رفتن هم یه فکر هایی میکنه ...غرض توتون خریدن بوده ...چون میدونسته ک توی خونه توتون نداره ...توتون رو میشه خرید ولی احتمالات رو نمیشه خرید ........
احسنت ، خیلی خوب بود ...خدا قوت


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 18:19

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که آمدید. @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 16:54

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و درود بر خانم سکوت و جناب فریاد عزیز
این داستان را از داستان قبلی بیشتر دوست داشتم ، میدانید چرا ؟ چون آرام آرام با کاراکتر آشنا شدم و فهمیدم که او پیش از این ازدواج کرده ، سه تا بچه دارد و پیپ هم میکشد .@};-
متأسفانه شاهد این بودم که یک عده از نویسندگان عزیز برای بیان یک موضوع از کاراکتر توضیح اضافه میدهند که از جنبه ی داستان میکاهد .
داستان شما کوتاه بود و حاوی درس و به دور از اضافه گویی @};-
موفق باشید@};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 18:08

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که آمدید. @};- @};- @};-
ممنون از نقدتان.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 آبان 1394 - 21:07

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست ادیبم

زیبا نوشتید

یک شعر زیبا هم

در نوشته بودید

گرچه کمی جسورانه بود ولی زیبا بود@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 2 آبان 1394 - 12:05

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای دکتر،
منتظر شدم فرباد خودش بیاید جواب کامنت ها را بدهد که ظاهراً سرش شلوغ بوده.
از لطف شما سپاسگزارم. @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 آبان 1394 - 09:03

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) پس از تلاشي بي وقفه ، نوميدي از رسيدن را به اميدواري هاي كش دار ، ترجيح مي دهم !
گاهي ، او هرگز نمي آيد ...

ــــ

موضوع داستان جالب است اما به نظر من ، پردازش اندكي كه روي داستان شده است ، كار را تا حدي ابتر ، گذاشته است .
به نظر من ، چنين سوژه اي را مي توان بال و پر داد و بيشتر نوشت ...

و اين كه ... اين كه ، قيچي هاي مدير سايت را عشق است !



وقتي در سايت كوچكي چون داستانك ، چنين ريشه را مي زنند ، چه انتظار بيهوده ايست خواسته هاي بيشتر از وزارتخانه ي فرهنگ و ارشاد ...

ــــــــ

سبز باشيد ، تا جوانه زدن


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 2 آبان 1394 - 12:07

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام بر مارتین عزیز،
بله جای پرداخت بیشتری داشت. ولی فکر کنم چون فریاد مطمئن نیست که داستانش منتشر می شود یا نه، مثل قبلی ها خیلی وقت نگذاشته است.
از آسیب های قیچی است دیگر! :D


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 آبان 1394 - 12:54

نمایش مشخصات م.فرياد سلام!
با تشكر از همه ي عزيزاني كه زحمت خوندن داستان و درج نظر رو كشيدن، و با تشكر ويژه از خانوم دكتر سكوت به خاطر محبت انتشار داستان و پاسخ به نظرها... قول ميدم ديگه بار انتشار خط خطي هامو بر دوش ايشون و ديگر دوستان نذارم...
صبر ميكنم تا برآمدن آفتاب، و رويش سرو سخن، و سيب انسانيت...
عاقبت فرياد! اين ديوار شب خواهد شكست
لشكري از نور دارد پادشاه زندگي...(م.فرياد)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.