مستعمل

خسته و کوفته کنار دیوار تکیه زدم و پاهای ورم کرده ام را دراز کردم تا کمی استراحت کنم. پوریا با خوشحالی آمد و روی زانوهایم نشست. تازه چهار سالش شده بود. از سر کار که می آمدم، دنیایش بغل من بود و کتاب خواندنم برای او. کتاب "راز آبگیر"ش را کنار پایم انداخت. دستانش را دور گردنم حلقه کرد و لپ های تپل و صورتی اش را به گونه هایم چسباند. با دستان کوچکش موهایم را نوازش می کرد و برایم حرف می زد.
ناگهان چیزی در سر یا صورت من توجهش را جلب کرد. تند تند مژه های بلندش را به هم زد. صورتش را دور برد و نزدیک آورد. چشمانش را ریز کرد و با دقت به آن چیز نگاه کرد. چشمانش اول از خشم بعد از اندوه پر و خالی شد. با دلخوری گفت: "مادر! یه موی سفید توی سرته. مگه شما پیر شدین؟"
با شوخی گفتم: "دیگه کم کم دارم پیر میشم!" و بوسیدمش.
خیلی جدی گفت: "ببین مادر! اگه موهات سفید بشه و پیر بشی، شما رو می ذارم کنار خیابون و میرم!"
با قلبی که تیر می کشید و لبخندی که بر لبم چسبانده بودم، به او گفتم: "خیلی ممنون پسرم" و بی اختیار یاد کفگیر قدیمی و شکسته ای افتادم که یادگار مادرم بود و هنوز نگهش داشته بودم...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

صبا سرافراز ,آزاده اسلامی ,م.فرياد ,م.ماندگار ,نعیمه میرزاعلی ,عطیه امیری ,مریم مقدسی ,رضا فرازمند ,آرمیتا مولوی , ک جعفری ,شهره کبودوندپور , ناصرباران دوست ,حمیدرضا محدثی ,حسین روحانی ,زهرابادره ,الف.اندیشه ,علیرضا لطف دوست ,فرهاد کوهکن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آزاده اسلامی (5/3/1394),آرش پرتو (5/3/1394),فاطمه مددی (5/3/1394),شهره کبودوندپور (5/3/1394),م.فرياد (6/3/1394),کیمیا مرادی (6/3/1394),زهرابادره (6/3/1394),فرهاد کوهکن (6/3/1394),سحر ذاکری (6/3/1394),م.ماندگار (6/3/1394),همایون طراح (6/3/1394),علیرضا لطف دوست (6/3/1394), ک جعفری (6/3/1394),اذرمهرصداقت (6/3/1394),حمیدرضا محدثی (6/3/1394),حسین روحانی (6/3/1394),شهره کبودوندپور (6/3/1394),فرزانه رازي (6/3/1394), ناصرباران دوست (6/3/1394),الف.اندیشه (6/3/1394),نعیمه میرزاعلی (6/3/1394),حسین روحانی (6/3/1394),سید علی الحسینی (6/3/1394),رضا فرازمند (6/3/1394),م.ارغوان (7/3/1394),م.ماندگار (7/3/1394),سیدصالح علوی (7/3/1394),پیام رنجبران(اکنون) (7/3/1394),محمد اکبری هشترودی (8/3/1394),عبدالله عمیدی (8/3/1394),فاطمه مددی (9/3/1394),احمد دولت آبادی (10/3/1394),عطیه امیری (13/3/1394),آرمیتا مولوی (14/3/1394),شهره کبودوندپور (23/3/1394),صبا سرافراز (24/3/1394),حسین کاظمی فر (5/4/1394),شهره کبودوندپور (10/4/1394),رضا فرازمند (11/4/1394),ف. سکوت (21/5/1394),سارینا معالی (20/7/1394),سارینا معالی (7/8/1394),نیما موذن (24/10/1394),ف. سکوت (2/7/1395),مرتضی عسکری دستجردی (2/7/1395),

نقطه نظرات

نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 21:29

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خانم سکوت عزیز
این داستان یا خاطره را خیلی دوست داشتم هرچند که تلخ بود و از واقعیتی تلختر میگفت. البته به نظرم واکنش پوریا خیلی عادی نبود. شاید بهتر بود زمینه سازی میکردید مثلا در یک مشاجره یا دعوا چنین می گفت نه زمان گل کردن احساسات و عواطف. اما در کل به موضوع فراگیری که یک جوراهایی دغدغه و دلنگرانی هر پدر و مادری هست اشاره کردید.
به نظر آمد که شما در این داستان یا خاطره مثل خیلی از نوشته های دیگرتان قصدتان آموزش و بیان نکته های تربیتی است. که اگر چنین است بسیار عالی است هرچند که از تاثیر واحد آن ممکن است بکاهد. شاید خواستید ارزش راستگویی و روش برخورد صحیح والدین را با فرزندشان نشان دهید. اگر چه بسیار عالی و آموزنده است اما گفتگوی قبل آن و آن پاسخ پوریا به قدری تکان دهنده بود که مرا در همان فضای هولناک نگه داشت. هرچند نویسنده مختار است اما جسارتا عرض میکنم اگر داستان را به گونه ای دیگر و در راستای پیام حرف پوریا تمام میکردید تاثیرگذاری و تکانۀ آن از این هم شدیدتر می شد. مثلا بعد از حرف پوریا میگفتید؛
با قلبی که تیر می کشید و لبخندی که بر لبم چسبانده بودم به رومیزی ترمه رنگ و رو رفته ای که دیگر نو نبود و پیمان مدام می گفت بندازش برود نگاه کردم.
در کل؛
داستان زیبا و بسیار آموزنده ای بود. دست مریزاد.
قلمتان مانا و روزهایتان سبز سبز سبز باد
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 22:54

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام خانم دکتر عزیز، @};- @};- @};-
مرسی که آمدید. :x
پایانی که شما نوشتید خیلی قشنگ تر است. شاید چند روز دیگر با پایانی دیگر اصلاحش کنم.
راستش این خاطره برای خودم هم هولناک است! :D
خوشحالم که هر دو منظور داستان را به درستی تشخیص دادید. من هم خوشحالم که پوریا هیچ امید واهی و وعده سر خرمنی به من نداده است. :D


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 21:29

سلام

ناگهان چیزی در سر و صورت من توجهش را جلب کرد..

نمونه یک جمله بد تو داستان یا شاید کاربرد بد...دقیق نمیدونم..یا شاید ایراد از منه که اصلا نتونستم همچین چیزی رو قبول کنم

ببخشید که کمی رک گفتم

موفق باشید


@آرش پرتو توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 22:38

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، نمی دونم. شاید یک جمله دیگر بهترش می کرد. ولی کدام جمله و چطور نمی دانم!
مرسی که خواندید. @};-


@ف. سکوت توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 23:05

شما از وسط شروع میکنید به جواب دادن؟!!!!!!!:D ;) ;)


@آرش پرتو توسط فاطمه مددی Members  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 23:11

نمایش مشخصات فاطمه مددی به اینم دقت کردین؟!!!!


@فاطمه مددی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 23:35

اره خب..دقت یه اصله:D :D ;)


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 23:47

سلام بابت دقت خسته نباشید@};-


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 23:56

سلام

ممنون


@آرش پرتو توسط فرهاد کوهکن Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 08:30

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن سلام آرش
خسه نباشی


@فرهاد کوهکن توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 11:07

سلام

همچنین


@آرش پرتو توسط فرزانه رازي Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 15:26

نمایش مشخصات فرزانه رازي رسما ریش سفید محل شدی...
هر کی هر جا میبینتت یه سلام خسته نباشی میبنده بیخ ریشت! =))


@فرزانه رازي توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 17:48

=)) =))


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 21:45

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام
والاچه عرض کنم!به نظرم تشکر کردنتون کاردرستی نبوده!
البته اینکه بچه بایدراستگو تربیت بشه درسته هاولیییی...
هیچی دیگه:)


@فاطمه مددی توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 22:44

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، مرسی که خواندید. فکر کنم شما یکی از علاقمندان داستانهای پوریا هستید، نه؟ @};-
راستگویی ارزش پاداش و تشکر را دارد. مرا پدری تربیت کرده است که می گفتند: "حرف راست را بگو حتی اگر به ضررت باشد" و مادری که برای راستگویی همیشه به ما پاداش می دادند و برای دروغگویی (اگر کسی به ذهنش می رسید که دروغ بگوید!) عقوبتی سخت.
بقیه توضیحات را زیر کامنت خانم دکتر اسلامی نوشته ام. @};- @};- @};-


@ف. سکوت توسط فاطمه مددی Members  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 23:09

نمایش مشخصات فاطمه مددی یه سلام ازنوع دوباره
آره داستانای پوریارو خیلی دوس دارم حتی بیشترازداستانای دیگرتون:)
مرسی ازتوضیحاتتون.کاملادرسته.منم که توکامنت قبلی گفتم بچه بایدراستگوتربیت بشه!


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 23:53

سلام بانو سکوت عزیز
داستان یا به قول اساتید فن خاطره جالبی بود
من که خودم بی چون و چرا می رم منتظر تعارف هم نمی مونم:D
همیشه سایه تان بر سر خانواده مستدام
راستی یه بنده خدایی به من پیام داده عکست باوقار نیست اگه باوقارش کنی میام داستانات رو می خونم x-( همچنین شهره عزیز از داستان دوستان تعریف نکن چون ظلم بزرگی می کنی و رای هم نده چون داستان نویس خوبی نمی شن
خلاصه به خاطر بی وقاری و تعریف و رای از همه عذر می خام
تا حالا کسی جرات نکرده بود بهم بگه بی وقار ...همسرم اونقدر عصبانیه
شاید دیگه سایت نیام
خوبی بدی دیدین حلال کنین@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 00:22

شعور و درک حدود هم خوب چیزیه والا...


انقدر رای بده و تعریف کن که چشش درآد...

مطمینا ذهن و تفکر اون آدم بی وقار و بی حیاست..

بانوی باوقار و متین و مهربان ، خانم کبودوندپور..شک ندارم از متانت و وقار شماست که مشت خود را گلوله نکرده و بر دهان بیش ار حد گشاد همچنین فردی نمی زنید چرا که خوب می دانم در خون شما پر است از غیرت آبا و اجدادیتان...

بگذرم..میخواستم یه چن تا درشت بارش کنم اما شرم حضور شما مانع شد...

هیچوقت دیگران را انقدر بالا نبر که مجبور شوی خودت را از حقوقت محروم کنی..

خسته نباشید


@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 00:23

شما و دوستان مانع شد


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 13:43

سلام بر شما آقای پرتو گرامی
کامنت شما و تک تک دوستان اشکم رو درآورد
ممنونم که به یادم بودید و از این بابت در پوست خودم نمی گنجم
یکی از شادیها و سعادت زندگیم حضورم در کنار شما و دیگر دوستان است
امیدوارم همانطور باشم که در اندیشه شما جای گرفته است
با آرزوی پیروزی و بهروزی روز افزون برای شما@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 00:57

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. @};-
با آرش خان کاملاً موافقم. اینقدر نظر و رای بدهید تا چشمش درآید! x-(
عکس باوقار دیگه چیه؟ بیشتر از مقنعه و لباس رسمی؟ x-(
ببخشیدها!!! اما هر کسی که این حرف را به شما زده، دیوانه خودباخته و خودشيفته ای بیش نیست! به درک! داستان شما را نخواند! به جاش چند تا آدم درست و حسابی و صاحب قدرت تفکر می آیند و داستان شما را می خوانند!
سیرابی!!!! بی کله!!!!!x-(


@ف. سکوت توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 02:02

الن شما با من موافقی این شکلکو گذاشتی؟؟!!!!:D

مخالف باشید که پوست کله مو میکنید:D ;)


@ف. سکوت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 13:46

سلام خواهر خوبم
ممنونم از دلداریت
نمی دونم از دیروز خیلی ناراحت بودم می دونستم که نمی تونم سایت رو فراموش کنم ولی بدجوری از خودم بدم اومد;)
دوستدار همیشگی شما بوده و هستم
به امید فتح قله های نویسندگی شما و دیگر دوستان@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 04:18

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خواهر عزيزم@};-
جدي كه نميگي؟!:(
ما دلمون خوش بود يه همصدا پيدا كرديم ميتونيم درد مردمو فرياد بزنيم [-(
بايد مثل كوه استوار باشين@};-
مثلا همين آرش پرتو رو مي بيني بدون اينكه داستانامو بخونه زيرشون نقد ميذاره در حد تيم ملي!... حالا من بايد جا بزنم؟نه... برعكس در كمال آرامش لبخند ميزنمx-(
از شوخي گذشته، سايت به منبع انرژي مثبتي مثل تو احتياج داره. خواهش ميكنم بموني... البته اگه همسرتون اجازه ميده@};-
ممنون كه حرفاي برادر كوچيكتو مي شنوي و اون قسمتش كه درسته قبول ميكني. نميدونم چرا همش فكر ميكنم از تو كوچكترم! فكر كنم به خاطر حجم عظيم اطلاعاتته:)
سرو اندشه ت بي خزان@};-


@م.فرياد توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 11:13

حالا که شما اصرار داری من نخوندم و احمقانه نظر دادم..باشه..قبول..چرا که من عادت ندارم برای قضاوت سطحی و بدون دلیل دیگران، دلیل بیارم

موفق باشید


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 13:53

سلام بر شما برادر دلپیشه و با احساس سایت
واقعا از شدت شرم سرخ شدم بابت این همه دلگرمی و نظر مثبت شما به بنده:"> :">
سخته دل کندن از دوستانی چنین فهیم و دلنشین
به یکی از دوستان گفتم شاید باور نکنید تک تک اعضا رو به اندازه اعضای خانواده ام دوست دارم و براشون ارزش قایلم
انرژی مثبت وجود شماست که مرا مثبت می بینید
همسرم مرد روشنفکریه اصلا هم برای من تعیین تکلیف نمی کنه... رگ غیرتشون بابت چیز دیگه ای بالا زده بود:D :D
خودم دوست داشتم یه مدت سایت نیام ولی واقعا سخته دوری از عزیزانی چون شما
یکی از درهای سعادتی که خداوند بر من گشود آشنایی با سایت داستانک و دوستانی چون شما بود@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 08:16

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم شهره نازنین
با اجازه از خانم سکوت که وارد صفحه شون شدم
خیلی ناراحت شدم حرف از رفتن زدید خواهش می کنم تجدید نظر کنید همه ما در مدتی که اینجا هستیم به عناوین مختلف اذیت شدیم ازبزرگی خواندم وقتی در موضوعی حق با شماست لزومی برای ناراحتی ندارد و اگر حق با شما نیست باز هم لزومی ندارد که ناراحت بشوید
پس هميشه در زندگي خونسردي خود را حفظ كنيد و لطفا ادامه دهيد
من براي شما كه به منزله گل سايت كه مظهر پاكي و صداقت هستيد آرزوي ماندن و موفقيت دارم
شاد باشيد @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 13:55

سلام آنای عزیزم
بسیار بسیار ممنونم از این همه لطف و مهربانی در حق منی که هرگز درخورش نبوده و نیستم
بودن در کنار شما و دیگر دوستان سایت افتخار بنده است


@شهره کبودوندپور توسط فرهاد کوهکن Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 08:35

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن آبجی اون نفرو ولش اون کمیتش می لنگه و حالش اصن میزون نیس فک کنم داروهاشو نخورده
اوشون کودکی هستند که بزرگ شده اند از نظر ابعاد
و پیامبر واره ای نشسته بر سر دوراهی که هر دوراهش به جهنم ختم میشه چه به سمتش روی چه از او دور شوی ...


@فرهاد کوهکن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 14:00

سلام بر برادر خوب، خونگرم، بشاش و طناز سایت جناب فرهاد خان
ممنونم از اینکه حمایتم کردید... از الان من خودم رو مدیون شما و دیگر دوستان می بینم
دیروز یه خورده قاط زده بودم ...مهمونیم دعوت بودم بس که عنق نشستم دکم کردن:D من هم زود برگشتم خونه تا اومدم سمت نت و داستان شما رو دیدم دلم نیومد نخونده باشمش
خوب حالا که اینجوریه هرچقدر هم اصرار کنید و کتکم بزنید و شکنجه و فلک و این حرفا من از اینجا تکون نمی خورم
عاقا ما رسما برگشتیم :D
تقدیم با تعظیم و کرنش@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 10:21

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام شهره جان
یه وقت نری هاااااا :-s
عجب آدمای .... پیدا میشناx-(
آقا پرتو
شما چندتا بارش کن
ما پشتتیم x-(
یعنی که چی آخه؟:( :( :(


@م.ماندگار توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 14:02

سلام مژگان عزیزم
حاضرم مثل فرهاد کوهکن کل کوههای زاگرس رو با تیشه بکَنَم ولی از شما و سایت نه نمی توووووننننننننننننننم
اصلا نمی شه :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x


@شهره کبودوندپور توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 20:40

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام شهره جان بانوی محبوب و مهربان سایت
از جسارتی که به شما شده ناراحت شدم. در حمایت از شما اعلام میکنم که چنانچه شما از سایت بروید من هم می روم.


@شهره کبودوندپور توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 11:20

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام بانوی من
واسه منم پیام اومده

ان شاا... که همسرتون اروم میشن
.......................................
امربه معروف یه فریضه ست
اما باس بلد باشیش..
ادب اداب دارد برادر من
ما یکی ازرفیقامونو به زوروبدبختی بردیم مسجد،،،یه آقایی یه مرتبه اومد داخل ودادو بیداد که قال امام جمعه شهر علیه سلام(اللهم صل علی محمد...) :خانم ها حق ندارند بدون چادر وارد مسجد شوند
...
کیسه باشگامون دیگه جر خورده
مسئولان رسیدگی


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 14:03

سلام راضی جونم
عاااااااااااااااااااااااااااااشقتم
به جای منم یه چنتا مشت و لگد به اون کیسه بزن;)
همسرم آرومه من چقدر خوشبختم :D :D =)) =)) =))


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 03:42

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم سكوت@};-
داستان تلخ و شيريني بود:(
ميتونستيد از اين فرصت استفاده كنين و كاركرد بعضي از نهادهاي اجتماعي مثل بهزيستي و سراي سالمندان و... رو بهش ياد بدين آخه سر خيابون كه نه ميشه فكر كرد نه كتاب خوند:)
سرافراز باشيد@};-


@م.فرياد توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 08:18

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. @};-
احتمالاً واسه نسل این بچه ها، همون گوشه خیابون درست تره! آخه روز به روز دارند پیشرفت معکوس می کنند.


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 08:29

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم سكوت عزيزم
خسته نباشيد
به نظر من اين بچه از روي شنيده ها اينطور برداشت كرده كه هر پدر و مادري كه پير شد سراي سالمندان مي برندو بايد بزرگ تر ها در گفتگوهاي خود مواظب باشند كه بچه ها از اين گونه جاها برداشت منفي بكنند ( پيام داستان)
از نظر روانشناسي خيلي جاي بحث دارد مي شود گفت كودك به مادر به قدري محبت دارد كه او را تهديد مي كند كه پير نشود و الخ...
در كل داستان قابل قبولي است
موفق و مويد باشيد @};- @};-


@زهرابادره توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 08:43

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که آمدید. @};-
راستش واقعا خودم دلیل این حرفش را نمی دانم. شاید چون پدر بزرگ و مادربزرگ هایش را هیچوقت ندیده. البته مادر شوهرم زنده اند. ولی هیچ وقت موی سفید ندارند!
ما در اون شهر تنها بودیم. فقط خودمون سه تا. پس حرف دیگران را نشنیده! بعید است!
عجیبه که هرگز از آدمهای پیر خوشش نمی آمد! حتی وقتی در 7 ماهگی و برای اولین بار بردمش مهد کودک اصلا نمی رفت بغل خدمه مسن مهدکودک! فقط بغل خانم مربی های جوان ادوکلن زده و آرایش کرده می رفت...:D =))


نام: فرهاد کوهکن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 08:46

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن 1- موی سپیدو توی آینه دیدم
نتیجه: عشق باید پادر میونی کنه
2- در جوانی به خویش می گفتم
شیر شیر است گرچه پیر بوَد
نتیجه: پیر پیر است گرچه شیر بوَد
3- آنتیک- زیر خاکی - آثار باستانی - میراث فرهنگی
نتیجه: هرچه از سنش گذشته باشد بر ارزشش افزوده گردد
4- بسه دیگه شماره گذاری
نتیجه: اسم داستان هوشمندانه انتخاب شده
سبک خاطره نویسی
پایان بندی منفعلانه بود در برخورد با کودک 4ساله شاید البت من هنوز با یه کودک چارساله سر نکرده ام

چاااق باشید@};- :D

ای واااای
ببخشید سلااااام سللااااممم:">


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 09:05

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که آمدید. @};-
بله این خاطره است. این دفتر حاوی خاطرات واقعی من و پسرم است و الآن آقای لطف دوست می آیند و مرا دعوا می کنند که دوباره خاطره نوشته ام و نه داستان.

شما هم وقتی با یک بچه چهارساله روبرو شوید که این حرف را می زند، قطعاً هنگ کرده و منفعل برخورد می کنید! :D


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 10:28

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام خانم سکوت@};-
من بچه ای رو میشناسم که از مادرش پرسیده
مامان شما هم پیر میشی ؟میمیری؟
مامانه گفته بله
بچه تا چند روز دپرس بوده و گریه می کرده :D
از اون روز به بعد هر وقت بچه می پرسه مامانه جواب میده من همیشه همینطوری جوون میمونم هیچوقتم نمی میرم.
الآن هم در صلح و آرامش دارن با هم زندگی می کنن
آفرین داستان قشنگی بود و غم انگیز :(
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 11:54

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که آمدید. @};-
بله. برخورد درست با بچه ها هم مصیبتی است! :D


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 10:57

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام..خواندیم

خوشمان نیامد

تاکسی پیدانمیشه که
اره
گل


@اذرمهرصداقت توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 11:52

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید و خوشتان نیامد! @};-
حضوری ات را زدم. زود تا دیر نشده برو!:D


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 12:57

نمایش مشخصات ف. سکوت دوستان، این دو کامنت خصوصی برای بنده آمده که به نظرم ویژگی عمومی شدن دارند. دیشب که خواستم با گوشیم داستان "بی حوصله" فرهاد خان را باز کنم، اشتباهی داستان ایشان باز شد. قضاوت با شما.

نام: حسین خسروجردی خسرو   عنوان مطلب:شغل پیام خصوصی تاريخ: چهار شنبه 6 خرداد 1394 -زمان:07:41 سکوت:
پیاممو نخونی؟!شما دیگه بی ادبی رو از حد گذروندی.من یه بار گفتم اصلا اسمتو نمیخام هیچ پای داستانم ببینم. رضایت اخلاقی ندارم. بی فرهنگی و بی ادبیتو کاملا ثابت کردی.

 

نام: حسین خسروجردی خسرو   عنوان مطلب:قالب پیام خصوصی تاریخ: یکشنبه 3 خرداد 1394 -زمان:08:30 سکوت:
شما از الان هر داستانی و نوشته ای از حقیر بخوانید در هر کجا، رضایت ندارم و مدیون هستین.


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 13:28

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام@};-
داستان قشنگی بود و خوش پرداخت.یادش بخیر راز آبگیر@};-


@حسین روحانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 20:30

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، مرسی که خواندید. @};-
می دونم خوب نیست. خاطره است و نه داستان. ولی چون موضوعش را دوست داشتم آپلودش کردم.
دوستان باید ببخشند که هر کاری می کنم نمی توانم این خاطره ها را داستان کنم و خوب بنویسم!:(


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 14:47

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما و عرض ادب واحترام فراوان خدمتتان
اینهم موضوع مهمی است که بچه های باهوش تر را چگونه باید با مفاهیم پیری و درد و مرگ آشنا کنیم آنطور که روح لطیفشان آسیب نبیند و باعث دلهره و اضطرابشان نشود . آنها می پرسند و راه حل ارائه می دهند و اینگونه با دلهره های عظیمی که دارند کنار می آیند .
مهم نبود که داستان بود یا خاطره موضوع جالب توجه بود و جای پرداختن داشت

برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 20:34

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که خواندید و دعوایم هم نکردید که بد نوشته ام! @};-
واقعیت این است که نسل جدید طرز فکرشان در مورد همه چيز با نسل ما فرق می کند. حتی در مورد خانواده و والدین. غم انگیز است که همه چیز رو به افول است نه بهبود.


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 14:58

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام خانم سکوت .
داستان زیبایی بود.
صداقت و هوش سرشار بچه ها واقعا آدم رو به سکوت وامی داره:)


@الف.اندیشه توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 20:36

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که خواندید و تحمل کردید. @};-


نام: نعیمه میرزاعلی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 16:35

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی سلام بر رسا ترین سکوت .
کاش از پوریا خان می پرسیدید چرا کنار خیابان ؟بچه ها موجودات صادقی هستند وحتما دلیلی برای حرفش داشته .
شاید هم داستان مردی که پدر پیرش را داخل سبد گذاشته وقصد بردن به کوه را داشته ، تو یادش مونده باشه .
به هرحال سوژه ی جالبی بود .
پویا بمانید و پر بار .


@نعیمه میرزاعلی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 21:45

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. @};-
بله. اون داستان را شنیده بود.
کنار خیابان های اهواز هم زنان و مردان مسن دستفروش و فقیر و پیر زیاد دیده بود...


نام: علیرضا لطف دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 17:17

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست گلریز عزیزم؛
زمانی که جوان‌تر بودی اگر نثر نویسنده‌ای تو را احاطه می‌کرد تا مدتی تحت تأثیر او می‌نوشتی، یا خودت خیال می‌کردی که هنوز در چنبره‌ی او اسیری. بعدها هرچه نثرهای گوناگون نویسنده‌های بزرگ را خواندی از تأثیرپذیری مستقیم‌شان در امان‌تر ماندی، و حالا زیباترین نثرها را هم که بخوانی فقط تحسین‌شان می‌کنی و می‌گذری، و دارای این تشخیص شده‌ای که چه نثری موجز و پاکیزه و مفید است. و می‌فهمی که کدام نوشته از آدمی کم‌سواد بر کاغذ نشسته. و حتا می‌توانی تشخیص دهی که حدوداً چند کتاب خوانده است.
زمانی وقتی کتاب می‌خواندی اگر ضعف تألیف نداشت از خوانش فقط لذت می‌بردی ولی حالا نگاه و ذهنت غلط‌گیر شده، می‌فهمی که یک داستان چی کم دارد، یا چی ندارد. این بلا چه جوری سرت آمد؟ همین چند روز پیش وقتی داستان یکی از دانشجوها را می‌خواندیم، زیرش برای من نوشتی: فکر نمی‌کنم پنج تا کتاب هم خوانده باشد. خب این تشخیص را از کجا پیدا کرده‌ای؟ من هم همین احساس را داشتم،که در جلسه گروهی به خودش گفتم. اثرِ خواندن موقع حرف زدن و نوشتن معلوم می‌شود، مثل اثر تجربه و رنج روزگار که موها را سفید می‌کند و بر پوست چروک می‌اندازد؛ یکی باطنی، یکی ظاهری. اما نمی‌توان پنهان‌شان کرد. نویسندگان تازه‌کار نمی‌دانند که نثرشان فقط با لحن و زبانی که حرف می‌زنند ساخته می‌شود، خیال می‌کنند باید در لابلای کلمات بگردند و ادبیاتی‌ترینش را گلچینن کنند و کنار هم بچینند.
آدم‌ها وقتی حرف می‌زنند، در پنج دقیقه‌ی اول سواد قریه‌شان پیدا می‌شود؛ و در دقایق بعدی کل قریه. گاهی هم آدم‌هایی می‌بینی که هرچه بیشتر باهاشان حرف می‌زنی یا نوشته‌شان را می‌خوانی عمیق‌تر در شهرشان گم می‌شوی. هرچه بخوانیم شهرمان بزرگ‌تر و پیچیده‌تر می‌شود. مهم هم نیست چی بخوانیم، مهم این است که با لذت بخوانیم. بگذریم که اکثر آدم‌های این روزگار تیترخوان و سطرخوان شده‌اند؛ جان و توان خواندن یک رمان درجه‌ی یک را ندارند، و مسلماً لذت آن را هم کشف نمی‌کنند. تو به ابنها نگاه نکن. تو مثل همیشه بخوان، عمیق و گسترده و متنوع. اگر می‌خواهی چیزی بنا کنی، من قریه دوست ندارم، یک شهر بساز، یک شهر بزرگ و متمدن، با عمارت‌های باشکوه، و معماری چشمگیر. خاستگاه رمان و همه‌ی هنرها شهر است.

سلام
بد ندیدم تا در این جا نامه عباس معروفی به دستیار ارشدش را بیاورم
موفق باشید


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 23:00

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که زحمت نوشتن این کامنت ارزشمند را متحمل شدید.@};-
به امید روزی که قریه من هم شهر شود. :) @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 22:34

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

این داستان از متن زندگی بلند شده وپیام داره وچون پیام داره بسیار می گویم زیباست

از داستان شما لذت بردم@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 22:49

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس که خواندید. @};-
راجع به پیام داستان با شما کاملاً موافقم. خودم از داستانی خوشم می آید که پیامی داشته باشد. به نظرم پیام بر تکنیک و عناصر داستانی اولویت و ارجحیت دارد.
باز هم ممنونم.@};-


نام: م.ارغوان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 00:27

نمایش مشخصات م.ارغوان سلام ب جمع همه دوستان.چقد دیر اینجارو پیدا کردم خداییش!!
راستش اگ این داستان واقعی باشه منکه از فردا واسه همون پوریا هزارتا داستان های نیکی به والدین و قرآن و این چیزا یادش میدم تا آدم شه.بچه رو چی به اظهارنظر! تازه حرفای خودشون نیس ک میان از محیط و فیلما تاثیر میگیرن.داداش منم ازین چیزا میگف خیلی تخصصی یادش دادم الان درست شده.خخ البته فک نکنین سرکوبش کر دم بلکه نشستم با بچه نیم وجبی بحث منطقی کردم الان هم استدلالش قوی شده هم حس تشکر و قدردانیش.خخخ


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 00:48

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. @};-


نام: سیدصالح علوی   ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 02:49

سلام
فقط خود خدا میدونه
مادر رو از چی ساخته
مادر بودن
یعنی از خود گذشتن
حتی گفتنش هم سخته
ولی فقط یه مادر میتونه
بخاطر کودکی از زندگیش هم بگذره

ممنونم که خوب هستید
خوب بمانید


@سیدصالح علوی توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 7 خرداد 1394 - 10:59

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. @};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 03:52

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود بر شما، بانو سکوت عزیز.

یک نکته:
(پیام باید نتیجه ی داستان باشد و از دل آن بیرون بیاید، برعکس اش درست نیست! داستان نباید نتیجه ی پیام باشد) یعنی اگر بیش از حد به چپ و راست طیف مان متمایل شویم، داستان ما نتیجه ی پیام خواهد شد!
این اصل در اکثر شاخه های هنری مشترک است.
از این لحاظ این را عرض کردم، که در آثار شما، سعی به گفتن! و پیام اخلاقی وجود دارد،البته هیچ اشکالی ندارد،فقط در مورد این بند، هر مطلبی که به دستتان رسید، از منابع استاندارد و قابل اعتنای امروز دنیا مطالعه بفرمایید.


سپاس.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 7 خرداد 1394 - 11:01

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، @};-
از راهنمایی ارزشمند شما سپاسگزارم. @};-
چشم قطعا در اون موردی که فرمودید مطالعه خواهم کرد.


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 خرداد 1394 - 16:09

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام
خانوم
عاااااااااااااالی است
@};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 8 خرداد 1394 - 19:06

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که خواندید. @};-


نام: عطیه امیری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 خرداد 1394 - 23:56

نمایش مشخصات عطیه امیری درود بانو...
داستان زیبایی بود.و به همین بسنده میکنم.تلخی داستانتون رو دوست داشت و حرفی که داشتید.
و من با اسم پوریا یاد عکسم افتادم و دقت ایشون.:)
شاد باشید و سلامت...همیشه و تو تک تک لحظه هاتون.

@};- @};- @};-


@عطیه امیری توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 14 خرداد 1394 - 07:44

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. @};-
واقعیت نسل امروزی است که دیگر هیچ چیز برایش اهمیت و ارج و قرب ندارد، حتی مادر. :( =((



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.