جیگر!

مهمترین چالش من موقع کلاس اولی شدن پوریا، انتخاب سرویس مدرسه اش بود. کلی بررسی و تحقیق به عمل آوردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که مینی بوس بهتر است. چرا که به دلیل تعداد زیاد بچه ها، پوریا از گزند تاثیرات ناخوشایند احتمالی رفتاری در امان می ماند.
روز اول که پوریا از مدرسه برگشت، بعد از سلام با خوشحالی گفت: "مادر بریم یک قرص اکس بزنیم، حال کنیم؟". نفسم به شماره افتاد! هم از محتوای صحبتش و هم از لحن آن! با تظاهر به بی خیالی پرسیدم: "قرص اکس دیگه چیه؟".
- مادر! نمی دونی؟! میذاری رو پیشونیت و با هدبند می بندیش. بعد خوشحال میشی! بچه های سرویس گفتن.
وای خدای من! حتی طرز کارش هم یاد گرفته بود! برایش توضیح دادم که قرص اکس چیز بدی است و آدم را معتاد می کند و سلولهای مغزش را می سوزاند.
- مادر! مثل سیگاره؟
- آره عزیزم!
خدا را شکر کردم که ترس از ماجرای سیگار در ذهنش نهادینه شده بود. * مرا بگو که از ترس رفتار بد احتمالی آقای راننده، پوریا را به تعداد زیاد بچه ها سپرده بودم. آنها که خطرناکتر بودند! با مدرسه تماس گرفتم و سرویس پوریا را به یک تاکسی با چهار بچه تغییر دادم.
هفته بعد، تا به خانه رسید، پرسید: "مادر، چرا باید به خانم های توی خیابون بگیم جیگر؟! مگه اونها خوردنی ان؟!"
- نباید بگید! کی گفته؟
- آقای راننده به سمت خانم های توی خیابون و پیاده رو داد میزد و می گفت جیگر! تازه به ما هم می گفت که بگیم. من نگفتم. ولی بچه های پنجمی گفتن که کیف میده!".
- عزیزم! این کار بدیه! اگه من اون خانم توی خیابون بودم، دوست داشتی دوستات این حرف را به من بزنند؟
- نه!
- خب، هر خانم توی خیابون، مامان یا خواهر یک پسر دیگه ست. نباید بهش متلک بگید.
- متلک چیه؟
- یک بیماری روانی** است که بعضی از مردها دارن. باید دارو بخورن تا خوب بشن.
روز بعد سرویس پوریا را عوض کردم. تاکید کردم که راننده تاکسی خانم باشد تا خیالم راحت شود. اما همان روز تا پوریا آمد گزارش داد: "مادر! پشت همه چراغ قرمزها، این آقاهای بی تربیت به خانم سرویس ما متلک می گفتن. هی می گفتن جیگر! چرا اینقدر گچ مالیدی؟!"
عطای سرویس را به لقایش بخشیدم. کارت اتوبوسی برای پوریا خریدم و یکی دو بار تا مدرسه اش با او رفتم تا راه را یاد بگیرد. بعد از آن آنقدر درگیر محافظت از پاهایش در مقابل پاشنه تیز خانمها و کفشهای سنگین مردها و نفرت از بوی گند عرق مسافرین و نگرانی رد کردن ایستگاه مدرسه و چیزهای دیگر شد که ماجرای متلک و اکس و گچ را در انبوه جمعیت و زندگی فراموش کرد. ***

* اشاره به داستان آتشی بر سپیدی از همین دفتر،
** رجوع شود به کتاب روانشناسی جنسی و کتاب روانشناسی انحرافات جنسی.
*** چون این روزها هر داستانی می نویسم کلی کامنت خصوصی توهین آمیز و تهدیدآمیز دریافت می کنم، همینجا شرح می دهم که:
1. جیگر و گچ و اکس کار انگلیسی ها و آمریکایی هاست.
2. ما توی ایران منزه و پاک از این چیزها نداریم! همه در کمال احترام به هم می گوییم خواهر و برادر. نهایتش هم موقع سردرد یک قرص استامینوفن (اونم بدون کدئینش رو) می خوریم.
3. پوریا هم غلط کرده این چیزهای غیرواقعی را دیده و برای من تعریف کرده!
4. هر گونه تشابه اسمی، شغلی، سنی، لهجه ای، جنسیت، و ... هم کاملاً تصادفی است و ربطی به نویسندگان و خوانندگان سایت یا دوستان وآشنایان آنها ندارد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

زهرابادره ,شهره کبودوندپور ,اذرمهرصداقت ,م.فرياد ,امیر محمد رنجبر ,فاطمه مددی ,رضا فرازمند ,کیمیا مرادی , ک جعفری , ناصرباران دوست ,آزاده اسلامی ,علیرضا لطف دوست ,ابوالحسن اکبری ,آریا زال ,محمد علی ناصرالملکی ,ف. سکوت ,متین محمدی ,مرضيه اسلامي مهر ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (15/2/1394),کیمیا مرادی (15/2/1394),سحر ذاکری (15/2/1394),شهره کبودوندپور (15/2/1394),اذرمهرصداقت (15/2/1394),آرش پرتو (15/2/1394),ابوالحسن اکبری (15/2/1394), عبدی (15/2/1394),حسین روحانی (15/2/1394),فرزانه رازي (15/2/1394),الهه سلیمی (15/2/1394),ب-اسدی (15/2/1394),همایون طراح (15/2/1394),سید علی الحسینی (15/2/1394),احمد دولت آبادی (15/2/1394),محمد حشمتی فر (15/2/1394),فاطمه مددی (15/2/1394),رضا فرازمند (15/2/1394),شهره کبودوندپور (15/2/1394),مینا صبور (15/2/1394),ف. سکوت (15/2/1394),هستی مهربان (16/2/1394),محمد اکبری هشترودی (16/2/1394),حسین روحانی (16/2/1394),سپیده رضوی (16/2/1394),علیرضا لطف دوست (16/2/1394), ک جعفری (16/2/1394), زینب ارونی (16/2/1394),آزاده اسلامی (16/2/1394),پیام رنجبران(اکنون) (16/2/1394), ناصرباران دوست (16/2/1394),انسیه زمانی (16/2/1394),فرزانه رازي (16/2/1394),سارینا معالی (16/2/1394),زهرابادره (17/2/1394),سحر ذاکری (18/2/1394),زهرا فیروزی (18/2/1394),م.ماندگار (19/2/1394),مینا موتمنی (19/2/1394),عماد ممقانی (19/2/1394),محمد علی ناصرالملکی (19/2/1394),زهرابادره (20/2/1394),م.فرياد (21/2/1394),م.فرياد (21/2/1394),ماه پری زاهدی (21/2/1394),متین محمدی (21/2/1394),آرش پرتو (23/2/1394),مرضيه اسلامي مهر (26/2/1394),عبدالله عمیدی (27/2/1394),شیدا محجوب (6/3/1394),زهرا توکلی (7/3/1394),ف. سکوت (8/3/1394),آزاده اسلامی (11/3/1394),اذرمهرصداقت (15/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (25/3/1394),یونس بیگی (2/4/1394),سارینا معالی (20/7/1394),همایون به آیین (3/7/1395),زینب حضرتی (27/11/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 12:42

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم سکوت عزیز
باید بگویم داستان روانی اجتماعی زیبایی به قلم کشیده اید داستانی که ذهن را به چالش می کشد
ولی این روزها کمی هم برعکس شده و اینجانب بارها دیده ام که دختران به پ‍سران متلك مي گويند =))
روي هم رفته داستاني است كه رخ زرد خبر از درد درون مي دهد مصداق اين داستان است
موفق باشيد @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 13:28

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که خواندید. @};-
بله اون قسمت وارونه را من هم دیده ام! چی بگم والله! :D


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 13:31

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت من با پی نوشتش بیشتر حال کردم
;)
این قضیه تیکه دخترا هم...
راس میگن...معضلی شده:-/


@اذرمهرصداقت توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 13:32

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت خواهرم بداهه ای در رابطه با این تیکه انداختن دخترا گفتن که تقدیم میکنم:
گهی زین به پشتو گهی پشت به زین
دنیا دارمکافاته:D


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 14:02

وااایییی آذر این عکسا چیه دیگه
پاورپوینت و این حرفا
خعیلی قشنگه =)) =)) =)) =))


@اذرمهرصداقت توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 13:52

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. @};-
آره خداییش پی نوشت ها باحال ترند! :D


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 14:05

سلام خواهر عزیزم
می بینم که بر خلاف اسمتون بازم شلوغش کردید;)
خوب من می میرم واسه چالش و این حرفها
جیگر قبلا مفهوم قشنگتری داشت ولی با تولیدات جدید آقای طهماسب الان دیگه جیگر یه معنی دیگه ای داره به جان خودم اگه دروغ گفته باشم;)


@شهره کبودوندپور توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 14:15

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
جیگر داستان ما همون معنی قدیم را داره. چون زمان داستان سال 1387 است نه الآن. :)


نام: عبدی   ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 14:57

با سلام
برای من که خیلی جالبه چالش های کودکان و جهان اطرافشان. از داستان خوبتان لذت بردم.
سربلند باشید@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عبدی توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 16:12

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. @};-
خوشحالم که خوشتان آمده.


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 15:28

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
داستان آموزنده اي بود:) منظورم اينه كه ادب از كه آموختي از بي ادبان:(
البته مؤدبا و باتربيتا اونايي نيستن كه هيچ حرف بدي بلد نيستن يا از هيچ كار بدي خبر ندارن، بلكه اونايي هستن كه از اين مهمات! استفاده نميكنن:)


@م.فرياد توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 16:01

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضورتان. @};-
بله دقیقاً! :) منتها ترسیدم بچه بیچاره از روز اول مدرسه اور دوز بشه و سنکوپ کنه!!! :D حالا دیگه همه چیز بلده! ولی به کار نمی بره! :) ;)


@ف. سکوت توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 20 ارديبهشت 1394 - 04:27

نمایش مشخصات م.فرياد با سلامي دوباره@};-
راستي! اگه در پي نوشت به جاي (آسپرين) مي نوشتين (استامينوفن) بهتر بود! چون آسپرين مدتهاست كه ديگه به عنوان مسكن استفاده نميشه و بيشتر براي مقابله با غلظت خون به كار ميره:) ... گفتم كه يه وخت مشكلي براي كسي پيش نياد بيافته تقصير شما:-/


@م.فرياد توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 10:53

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، اصولا هر مشکلی برای هر کس پیش بیاید، بنده مسئولیتش را قبول می کنم!!!
به قول شهره خانم: من همچین آدمیم! :D


نام: الهه سلیمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 15:42

نمایش مشخصات الهه سلیمی
واقعیت تلخ


@الهه سلیمی توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 15:54

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس. @};-


نام: ب-اسدی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 16:44

نمایش مشخصات ب-اسدی سلام
موضوعی که شما با ظزافت بهش پرداختید مشکل اکثر مادران هستش من مجبور بودم از سرویس مدرسه برای بجه ها استفاده گنم و با توجه به فجایعی که تو رسانه ها اعلام می شه بی حهت تا سر حد دیوانگی سراسیمه و نگران می شدم.آرزو می کنم خدا حامی همه بچه ها باشه.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ب-اسدی توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 18:22

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. @};-
بله واقعاً نه تنها سرویس بلکه خیلی مسائل دیگه مشکل مادران امروزی است. اما مادران ما چنین مشکلاتی را با وجود داشتن 8 یا 9 تا بچه نداشتند! امنیت بچه هاشان هم بيشتر بود.
یادمه بزرگترین ترس کودکی ما "بچه برو" بود که به قول مامانها ظهرهای خلوت میومد و بچه هایی را که تو کوچه بودند، می برد!!! هیچوقت هم ندیدیمش!
حالا دیگه احتمال داره همه "بچه برو" باشند و تو هر زمانی از شبانه روز حتی از تو تلویزیون و کامپیوتر و گوشی بیایند بیرون!!!:-s


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 17:30

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام خانم سکوت
هه هه هه بابا این پوریا چه بامزه ست:*
خدا برات نگهش داره!:x
موفق باشید@};-


@فاطمه رنجبر توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 18:07

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم. مرسی. @};- @};- @};-


نام: سید علی الحسینی   ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 18:43

سلام عرض شد . خسته نباشید و قلمتان توانا و نویسا باد


@سید علی الحسینی توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 21:54

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضورتان. @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 18:59

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام. تمام معضلات را می پذیرم. اینکه به خانم راننده می گویند گاز توی آشپزخانه است یا خانم تورو چه به ماشین تو برو پشت ماشین لباسشویی.
اما خاطرمان باشد روی رینگ بوکس حتما اگر گارد را وابدهی مشت توی سینه ات می نشیند.باید پذیرفت حماقت از خود شخص شروع می شود.
نه کار آمریکاست نه کار اینهای دیگر.
آنطوری هم که می گویی نیست . همه به هم نمی گویند خواهر و برادر. هرجا آب هست گل هم هست. بهتر است اینقدر صفرویک به محیط خودمان ننگریم .چشم باز کنیم کمی آن دور تر را بنگریم بیراهه همانجاست.
کاملا با پی نوشت شما مخالفم. اما نگا شما به معظلات یاد شده را قبول دارم که هست و خواهد بود.


@احمد دولت آبادی توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 21:40

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای دولت آبادی گرانقدر،
ممنون که خواندید. @};-
پی نوشت ها طنز بودند! برای آدمهایی با تفکر صفر و یک! :D که من هر چی گفتم حماقت از خود آدمهاست قبول نکردند! من هم گفتم کار کار انگلیس و آمریکاست! شاید اینطوری دست از سر کچل من بردارند و راضی بشوند! :D


@احمد دولت آبادی توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 21:43

نمایش مشخصات ف. سکوت پی نوشت: چشم من دورتر از انگلیس و امریکا بیراهه ای ندید! آخه این نزدیکی ها که اصلاً بیراهه نداربم که ببینیم! از بس نزدیکه، افتاده رو نقطه کور چشممان و نمی بینیمش!!!!!!!!! ;)


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 19:33

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام
واین باردرپی نوشت سکوت راشکستید!
انقد داستانای پوریارودوس داررررم:) @};-


@فاطمه مددی توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 21:30

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. @};-
پی نوشت برای مردم همیشه ناراضی و در تایید "همه چی آرومه!!!" بود! :D


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 19:58

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود ولی قضاوت تقریبا یک طرفه .فکر کنم این زمونه دخترها وخانم ها هم متلک می گویند والبته متلک های دست جمعی .از جمله متلک های آنها گفتن حیونکی و....است@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 21:34

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. @};-
بله. زیر کامنت خانم بادره هم پاسخ دادم. آذر خانم هم توضیح دادند. زمونه عوض شده! :D


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 21:35

نمایش مشخصات ف. سکوت راستی زمان داستان هم سال 87 است نه حالا. :)


نام: سپیده رضوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 02:24

محتوا جالب و دوست داشتنی بود
ولی فکر میکنم باید کمی لحن را بشکنید
به جای عبارت " مدرسه رو " میشود از کلاس اولی استفاده کرد
" کلی بررسی و تحقیق به عمل آوردم "
خیلی پرس و جو کردم، ( حتی اگر بخواهیم کاملا وفادار به قواعد داستن نویسی پیش برویم کمی از تخیل کمک بگیریم و بگوییم ) چند روزی را از فلانی که خیلی روی سرویس بچه هایش حساس بود سوال کردم

معلم داستان نویسیام درکارگاه حرف قشنگی میزند، اینکه داستان را به موضوع ومحور کلییکبارهمبایدیه صورت سرف و نحو وکلمه به کلمه بررسی کرد.
شاید جمله های روان تر و صمیمی تر برای اینطور طرح ها بهتر جواب بدهد


@سپیده رضوی توسط سپیده رضوی Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 02:29

* معلم داستان نویسی ام درکارگاه حرف قشنگی میزند، اینکه بعد از بررسی داستان از نظر موضوع و محور کلی، بهتر است داستان یکبار هم به صورت صرف* و نحو و کلمه به کلمه بررسی شود.
شاید جمله های روان تر و صمیمی تر برای اینطور طرح ها بهتر جواب بدهد


@سپیده رضوی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 07:19

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. @};-
بله، قطعاً معلم شما درست می گوید. من هم معمولاً چند بار داستان را می خوانم و تغییر می دهم. ولی شاید اونطور که شما گفته اید، بهتر می شد. مرسی.
راستی ما تو فارسی می گوییم دستور زبان فارسی. صرف و نحو برای زبان عربی است.:) باز هم ممنون.


@ف. سکوت توسط سپیده رضوی Members  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 17:11

نه عزیز جان منظورم از صرف و نحو چیز دیگه ای بود

صرف به این معنی که کلمات بدون اینکه در جمله در نظر گرفته بشن خودشون به تنهایی بررسی و انتخاب بشن و بعد از اینکه ازهرکدام از کلمات اصلی مطمئن شدید و آنها را برای داستانتان انتخاب کردید حالا نوبت نحو می شه و گروه کلمات، عبارات و جمله ها را کنار هم بررسی می کنین از نظر تکرار،آهنگ و همجنس بودن.

قواعد دستور زبان به جای خود
منظور من ادبیات متن بود.
مثلا عبارت " مهمترین چالش من موقع مدرسه رو شدن پوریا"

مدرسه رو شدن؟

شاید کلمه ی دیگری یا حتی جمله ی دیگری خیلی ادبی تر بتواند جای این عبارت را بگیرد

مثلا یک چیزی مثل اینکه

دیگر وقتش بود که دفتر پوریا پر بشود از مشق بابا آب داد، نگران بودم، نه بخاطر اینکه نکند بد خط بشود، دیکته اش را بیست نشود یا اینجور چیزها بیشتر نگران جامعه جدیدی بودم که پوریا قبل از این به تنهایی تجربه اش نکرده بود. مدرسه...

شاید به جای دو جمله من حجم بیشتری نوشتم اما مهم نیست اینروزا نگاه ماکسیمالیستی به داستان اثر بهتری دارد

جسارت من را باید ببخشید که اگر اینطوری نظر دادم
ولی شما که اینهمه ذوق ثبت تجربیات مادرانگی دارید چه بهتر که متن را به جز پیام اصلی ش به هنر و عناصر ادبی هم نزدیک تر کنید بانو جان


@سپیده رضوی توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 22:54

نمایش مشخصات ف. سکوت سلامی دوباره،
من کلاس داستان نویسی نرفته ام و دارم سعی میکنم از نظرات دوستان باتجربه استفاده کنم و یاد بگیرم.
مرسی از نظرات کاربردی تان.@};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 11:57

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب
داستان به یک معضل اجتماعی بزرگ از جنبه های مختلف اشاره دارد
در جایی خواندم در چین اگر مردی را بخاطر متلک گویی و مزاحمت برای خانمها دستگیر کنند مجبورش می کنند یک روز کامل با لباس زنانه در یک منطقه ی شهر بایستد و متلک بشنود تا درک کند چه بلایی سر دیگران می آورد.

برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 13:06

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس که خواندید. @};-
حالا که همه چیز چینی شده، متلک چینی هم ...:D


نام: فرهاد کوهکن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 13:11

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن سلام
دارم به این فکر می کنم که خوشبحالم که زن نشدم بعد فکر می کنم خب حالا که چی ؟ مظلوم اگه نیستم ظالم که هستم
بنا بر این یک یک به نفع داور


@فرهاد کوهکن توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 13:20

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس که خواندید.
چه اسم جالبی دارید!!!♥


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 14:38

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام
ممنون برای این داستان
زحمت کشیده اید.

عرض به خدمت که اگر بخواهم بدون اشاره به محتوای داستان، به آن نگاه کنیم داستان نتوانسته قوت و استحکام یک داستان خوب را بگیرد و کشش، روایت، گره افکنی و بقیه مسائل دیده نمیشود. پلات داستان شکل نگرفته و داستان در حد قصه ای بدون طرح باقی مانده...
یک موضوعی در ذهن نویسنده هست که می باید با نوع خاصی از روایت و التهاب بیان میشد تا هم ملموس تر میشد و هم طرح شکل میگرفت ولی انگار نویسنده نخواسته داستان بنویسد فقط یک موضوع و آسیب را به کوتاهی اشاره کرده و خواننده فقط می فهمد که نویسنده نگران است.
در مورد محتوی هم باز اغراق و وسواس غیر معمول مادر داستان غیر واقعی ست. طوری که با هر چیز کوچکی سرویس مدرسه را عوض میکند و انگار که مال این کره نیست و نمیداند در چه محیطی زندگی میکند. این شاگرد مدرسه مامانی که فقط توی سرویس با بچه ها کنار هم نیستن. توی کلاس و مدرسه بیشتر از مینی بوس دمخورن. پس تعویض سرویس نمیتونه در راستای وسواس این مادر کاری کنه. راهش اینه که این شاخ شمشاد اصلا مدرسه که هیچی کلا پاشو بیرون نذاره... و حتی تی وی هم نبینه ... ماهواره که هیچی تی وی داخلی هم تجویز نمیشه...
پس باید برای علت و معلولهای داستان فکری بشه..

ممنونم باز هم... امید که بتونم داستانهای قبلی و بعدی تون رو هم بخونم... قصد پرگویی نداشتم... امیدوارم از نقد من ناراحت نشده باشید.

@};-


@محمد اکبری هشترودی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 15:02

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که خواندید و نقد کردید. @};-
بله قبول دارم و همه ایرادهای شما از نظر داستان نویسی وارد هستند. بنده کاملاً مبتدی هستم. امیدوارم یاد بگیرم بهتر بنویسم. :)
اما در مورد نگرانی یک مادر، واقعاً اینقدر در قبال پسرم حساس بودم. البته حالا دبیرستانی هستند و از آب و گل درآمده اند! قبلا توضیح داده ام که این دفتر، خاطرات واقعی من و پسرم هستند.
باز هم ممنون.


@محمد اکبری هشترودی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 15:06

نمایش مشخصات ف. سکوت راستی، دوست صمیمی من هم عقیده شما را دارند که انگار مال این کره نیستم. برای همین بهم میگه مریخی! :D من معتقدم وقتی آدم به جای عروسک کتاب داشته باشه و دوستها و روابط و عشق هایش اغلب کاغذی باشند، قطعاً مبتلا به سندروم مریخیسم می شود. :D


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 18:15

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم سکوت ، سلام

من کاملا ، از صمیم قلب و عمق جان با نقد و نظر آقای هشترودی موافقم و از ایشان بابت اینکه زحمت من را کم کردند تا کمتر به جان شما نک و نال کنم سپاسگزارم .

ممنون


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 19:27

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که آمدید. @};-
:D :D :D


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 20:14

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام
چقدر روز اول بچه ها شبیه همه!
بچه ها که به خونه میان مادرا با خوشحالی به طرفشون میرن تا بپرسن: «روز اول مدرسه چطور بود؟ » و بعد در کنار خاطرات شیرین، کلمات و اصطلاحاتی میشنون که قبل از این گوشهای بچه رو میگرفتن تا نشنون.
متأسفانه باید از این زشتیها دید و درست مثل سیگاری که اشاره شد، بدیش رو هم یاد داد که طرفش نرن.
عالی بود@};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 22:03

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. @};-
بله شما درست می گویید. @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 22:15

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام خانم سکوت عزیز
عجب پی نوشتی داشت
خانم پوریا راستی راستی پسر شماست؟
اگه اینجوری عجب مامان سختگیری هستید:-s
بچه بیچاره کل سال رو باید تنها بره بیاد که چرا سرویس شون استرلیزه نبود...دنیا روکه نمیشه کنترل کرد
اما در کل داستان خوندنی بود اونم فقط و فقط به خاطر قلم زیبای شما


@سارینا معالی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 22:24

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. @};-
بله، پسرم است. آدم وقتی فقط یک بچه داره، هی بیخود نگران چیزهای مختلف میشه.
و بله من خیلی مامان سختگیری هستم ولی باهاش خیلی دوستم. چیزهایی که آدم به هیچکس نمیگه را راحت بهم میگه! یک اعتماد مطلق دو طرفه... که باید خدا را به خاطرش شاکر باشم. :)


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 23:03

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود@};-
من از متلک نمیترسم چون بی ارزش است
از نگاه هرزه نمیترسم چون نفرت انگیز است
من از چشمی میترسم که میگوید دوستت دارم...

ممنونم از داستانهای نقادانه ای که مینویسید@};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 07:19

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. @};-


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 07:36

سلام .@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 07:49

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرا فیروزی کاربر عضو  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 20:48

نمایش مشخصات زهرا فیروزی درود
عالی ود
دغدغه یک مادر در تربیت فرزندش را عالی به تصویر کشیدید
پاینده باشید


@زهرا فیروزی توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 23:03

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ممنون که آمدید. @};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در شنبه 19 ارديبهشت 1394 - 21:12

زیبا و جالب ، من هم از پی نوشتش خیلی خوشم امد. موفق باشید.@};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 10:57

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. @};- ببخشید دیر پاسخ دادم.
حالا که خودم دوباره خواندمش، بیشتر از شما ازش خوشم آمد! برای همین رفتم و یک قلب برای خودم گذاشتم و خودم را دوست داشتم! :D


نام: متین محمدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 19:53

نمایش مشخصات متین محمدی هههه
پی نوشتت خیلی جالب بود
داستان هم راجب آسیب های اجتماعی بود و خیلی زیبا
و ایران جز کسور هایی ک آزادی بیان توش کمه تو آمریک و انگلیس هم نیستولی تو ایران هم نیست ولی آسیب های اجتماعی در خیابان های ایران مخصوصا تهران خیلی زیاده من خودم یه آسیب اجتماعیم:D
ممنوناز داستان عالی بود


@متین محمدی توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 20:00

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام متین جان، ممنونم که خواندید. @};-
مطمئنم شما یک آسیب اجتماعی نیستید و اگر به خواندن و نوشتن ادامه دهید، قطعاً در آینده با آسیب ها مبارزه خواهید کرد. @};-


نام: یونس بیگی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 13:09

نمایش مشخصات یونس بیگی من مادر نیستم..
اما شاید بتونم درک کنم حس سختی که داره مراقبت از پاره جگر..
مراقبت و محافظت از نهالی که مبادا روزی..
کاش کمی جامعه مان دوستانه تر بود..:( :(


@یونس بیگی توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 21:29

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، کاش...
کاش یاد می گرفتیم بیشتر همدیگر را دوست داشته باشیم. مهربانتر باشیم. به یکدیگر احترام بگذاریم...
@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.