پژمژه

یک روز سرد زمستانی بود. کاپیشن جدید و گرم پوریا را تنش کردم. ترکیب رنگ سرمه ای و نارنجی خیلی به چهره اش می آمد. آن روز قرار بود با پدرش برای خرید اسباب بازی یا سی دی های کارتون به بازار بروند. هیچ وقت حوصله رفتن به بازار را نداشتم. بنابراین طبق معمول بهانه ای جور کردم و آنها را تنها فرستادم.
دو ساعت بعد آمدند. پوریا خیلی عصبانی بود. قیافه عصبانی و شدت ناراحتی اش برای یک بچه هفت ساله خیلی غیرمعمول بود. پرسیدم: پوریا چی شده؟ چیزی را که میخواستی خریدی؟
جوابی به سوال من نداد. به جایش با عصبانیت و لحن امری گفت: مادر، از این به بعد هر موقع خواستیم بریم بیرون، شما هم باید با پدر بیای.
- چرا پسرم؟ مگه چیزی شده؟
- چون اون زنهای روسپی خواستند سوار ماشین پدر بشن!
چشمهایم گرد شد! به پیمان نگاه کردم که داشت بی صدا پشت سر پوریا از خنده ریسه می رفت. برای این که مطمئن شوم پوریا معنی این لغت را می داند، با تظاهر به نادانی پرسیدم: روسپی یعنی چی؟
چال روی گونه هاش عمیق تر شد. با بیحوصلگی دستش را از سمت گوشش به عقب تکان داد و گفت: یعنی هرزه!
کنجکاو شده بودم بدانم که واقعا متوجه است درباره چه چیز حرف میزند؟ پرسیدم: هرزه یعنی چی؟
- اه مادر! یعنی ج...! یعنی همون زنهایی که لاک قرمز به دست و پایشان می زنن و موهاشون زرد خیلی کمرنگه و از پشت و جلوی روسری شون بیرونه. شلوارشون کوتاهه و پاشون معلومه! رو صورتشون هم نقاشی کردن! نه مثل شما. سرخ و سبزن! تازه پژمژه هم میزدن!
قطعاً می دانستم که چنین کلمه ای در خزانه لغات هیچ کسی نیست.
- پژمژه دیگه چیه؟
- ببین مادر، این طوریه! مژه های بسیار بلندش را تند تند به هم زد و از گوشه چشمش با غمزه به من نگاه کرد.
حسابی خنده ام گرفته بود. این بچه این تصورات را چطور برای خودش معنابخشی کرده بود. از او پرسیدم: خب حالا این کلمه ها را از کجا یاد گرفتی؟
- روسپی را از کتاب صمد بهرنگی. معنی اش را بلد نبودم، رفتم از فرهنگ لغت یاد گرفتم. همون دو تا کلمه دیگه رو! پژمژه هم خودم ساختم.
- آهان! خوبه کلمه های جدید یاد بگیری ولی باید حواست باشه که این کلمات رو هر جایی و پیش هر کسی نگی. چون معنی بدی دارن. حالا این خانمها به پدر چی گفته بودند که تو اینقدر عصبانی شده بودی؟
- به پدر گفتند مستقیم!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.5 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ب-اسدی ,علیرضا لطف دوست , ناصرباران دوست ,آزاده اسلامی ,شهره کبودوندپور ,آرمیتا مولوی , ک جعفری ,مریم مقدسی ,سارا باقری ,ف. سکوت ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرش پرتو (16/12/1393),عباس پیرمرادی (16/12/1393),ب-اسدی (16/12/1393),علیرضا لطف دوست (16/12/1393), ناصرباران دوست (16/12/1393),علیرضا لطف دوست (17/12/1393),آزاده اسلامی (17/12/1393), ناصرباران دوست (17/12/1393),شهره کبودوندپور (17/12/1393), زینب ارونی (17/12/1393),محمد علی ناصرالملکی (17/12/1393),همایون طراح (17/12/1393),محمود لچی نانی (17/12/1393),آرمیتا مولوی (17/12/1393), ک جعفری (17/12/1393),اذرمهرصداقت (17/12/1393),سحر ذاکری (17/12/1393),ف. سکوت (17/12/1393),محمد حشمتی فر (17/12/1393),احمد دولت آبادی (17/12/1393),حسین خسروجردی خسرو (17/12/1393),ف. سکوت (17/12/1393),میم ح.سین (17/12/1393),فرزاد خدنگ (18/12/1393),محمود لچی نانی (18/12/1393),بهاره قهرمانی (18/12/1393),محمد شاهکان (18/12/1393),مینا موتمنی (18/12/1393),جلال صابری نژاد (18/12/1393),فرزانه رازي (19/12/1393),رضا فرازمند (19/12/1393),فاطمه مددی (20/12/1393),صبا سرافراز (25/12/1393),آرش پرتو (29/12/1393),اذرمهرصداقت (1/1/1394),ف. سکوت (1/1/1394),سارا باقری (6/1/1394),الهه سلیمی (10/1/1394),آرمیتا مولوی (16/1/1394),شهره کبودوندپور (16/1/1394),شیدا محجوب (18/1/1394),ف. سکوت (2/3/1394),سارینا معالی (20/7/1394),سارینا معالی (7/8/1394),

نقطه نظرات

نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 اسفند 1393 - 20:58

خانم ها!.... آقایان!... داستانکی ها!
و اینک ورژن جدید پوریا معرفی شد!!..........:D

سلام خانم سکوت..
یه روز نیومدین..دو روز نیومدین..سه روز نیومدین.. بعد یه هفته اومدین که برای ما پژمژه رو توضیح بدین!!!!!!!!!!! واقعا که!!


@آرش پرتو توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 07:47

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضورتان.@};-
هر کسی از زاویه دید خود به داستان نگاه می کند. شما فقط این کلمه را دیدید. احتمالا بقیه چیزهای دیگری را خواهند دید!


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 اسفند 1393 - 20:59

تاییدی!!!!!!!!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خب عمولچی دیگه نمیاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


@آرش پرتو توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 07:49

نمایش مشخصات ف. سکوت ترسیدم حالا مثل اون دفعه که هر کی موهاش بلند بود کلی ناسزا بار من کرد، این دفعه هم هر کی لاک زده حکم تعقیب و اعدام مرا صادر نماید!
برای همین گفتم اول یک نگاهی بیاندازم که ...:D


نام: ب-اسدی کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 اسفند 1393 - 21:48

نمایش مشخصات ب-اسدی سلام، جالب بود با این سن کم علاوه بر فهم موقعیت ،غیرتی هم هست، آرزوی موفقیت برای هر دو(مادر وپسر) دارم.


@ب-اسدی توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 07:50

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضورتان.@};-


نام: ملودی کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 اسفند 1393 - 22:06

نمایش مشخصات ملودی درود
وقتمان تلف شد...


@ملودی توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 07:51

نمایش مشخصات ف. سکوت درود،
سپاس از این که وقتتان را تلف ما کردید. @};- @};- @};-


@ف. سکوت توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 14:12

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت چچچچ
مکالمه باحالی داشتید....

منکه خوشم اومد
وهنوز به پوریا ارادت دارم ;)
موفق باشید بانوی عزیز@};-


@اذرمهرصداقت توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 23:35

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضورتان. @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 اسفند 1393 - 23:24

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب
فکر کنم لازم بوده (الان که دیگه زمان گذشته) بچه را از اشتباه بیرون بیارید چون طبق اون تعریف ازهر 4نفر دونفر و نصفی مشمول لاک قرمز شلوار کوتاه موی زرد کمرنگ و پژمژه.......میشن

برقرار باشید @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 07:58

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضورتان.@};-
انتظار داشتم این بحث باز شود. مرسی. @};-
به نظر من کودکان از ارتباط های کلامی و غیرکلامی بزرگان، اطرافیان و سایر افرادی که با آنها تعامل دارند، نسبت به مفاهیم و آن چه می بینند، معنابخشی می کنند.
از آنجایی که بین ۶۷ تا ۷۰ درصد ارتباطات بین انسانها غیرکلامی است و افراد معمولا به ارتباط غیرکلامی بیشتر اعتماد دارند تا کلامی، کودکان هم بیشتر حرکات و معناهای غیرکلامی را درک کرده و از طریق الگوسازی یاد می گیرند و بعدا هم از آموخته های خود استفاده می کنند.
البته جناب استاد فرازمند بیشتر از بنده به این مباحث وارد هستند. اما اگر، دقت کنید اگر و اگر کودک حرکت چشم مردی از اطرافیان را ببیند که در کاسه سر می چرخد و به خانمی با آن مشخصات نگاه معنی دار می اندازد یا به دیگران نشانش می دهد، طبیعی است که این برداشت را بکند که این خانم آدم درست و حسابی نیست! حالا هر چی هم من به عنوان یک خانم، بخواهم با کلام تاثیر این غیرکلام را از بین ببرم، موفق نمی شوم. چون حالت توسط بچه ضبط شده و اعتمادش به غیرکلام بیش از کلام است.
دو صد گفته چون نیم کردار نیست!
این هم جهت محکم کاری بود! :D
البته دلم می خواهد به این که برای این برداشت سوء در جامعه ما فرهنگ سازی خرد و کلان صورت می گیرد هم توجه داشته باشید: فیلم ها، سریال ها، کتاب ها، سخنرانی ها، و ...


@ف. سکوت توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 08:23

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام دوباره
بنده الان مجاب شدم [-( و دیگه سوالی ندارم :-/
وشما راه باریکسازی در کامنت دان را با شیوه ی تاایید خواهی مستقیم بسته اید گرچه کامنتگذاران همه بر بلندای نردبان عشق مشغول پاک کردن شیشه ی دل از کدورتهای یکساله اند !
بازهم برقرار باشید و روزهای خانه داریتان شاد


@ ناصرباران دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 12:41

نمایش مشخصات ف. سکوت سلامی دوباره،
زیر یکی از کامنتها توضیح دادم که ترسیدم مثل داستان آقایی که خانم بود ... به بعضی ها بربخورد و حرفهای قشنگی که خوب نیست شما خوانندگان عزیز بخوانید برای من بنویسند.
البته قول می دهم که هیچکدام را ف ی ل ت ر نکنم!


@ف. سکوت توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 14:01

اگه قراره ********** نکنی چرا تاییدیشون کردی؟؟...
اگه قرار تاییدشون کنی چرا **********شون نمی کنی؟؟
وقتی **********شون نمیکنی چه جور میخوای از پیش اومدن اونجور بحث های جلوگیری کنی؟؟
اگه قرار باشه جلوگیری کنی از اون جور بحث ها باید طبیعتا ********** کنی!!
ممنون میشم اگه این تضادو واسم حل کنید یعنی برام توضیح بدی که هم چه جوری تایید میکنی در حالی که قیلتر نمی کنی و با ********** نکردن از به وجود اومدن بحثی که شاید چندان خوشایند نباشد جلوگیری میکنید!!!x-(


@آرش پرتو توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 16:07

نمایش مشخصات ف. سکوت خب، اگر خیلی بد بود مثلا مثبت ۲۴ و اینها تاییدشان نمی کنم! :D
چون چشم و گوش شماها باز می شود و مدیر سایت با من دعوا می کند!


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 08:32

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت خانم سکوت
متاسفانه توی کشور ما این طرز فکر فقط برای بچه هانیست من کسانی رو میبینم صف اول نماز جماعت ایستادند بعد به این خانمها با این زاویه دید نگاه میکنند .واین درحالیه که شاید اونها بنده های عزیزی باشند ...و هیچکسی حق نداره اسمی روی اونها بزاره
داستان شما بازیرکی نویسنده همراه بود و من خوشم اومد و اخر داستان راخیلی خوب تموم کرده بودید
مستقیم ....
ممنونم اینو از بقیه کاراتون بیشتر دوست داشتم موفق باشید خانوم @};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 12:47

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضورتان. @};-
بله گر چه واقعا اون خانمها گفته بودند: مستقیم. ولی من واقعا دلم می خواست یکی از خوانندگان به این نکته اشاره کند که چه بسا ظاهر غلط انداز باشد و اون آدم هم آدم مستقیم و خوب و پاکی باشد. ممنون که متوجه این نکته شدید.@};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 08:54

سلام خانم سکوت
کم پیدا بودی خانومی
موضوع جالبی بود.هرچند تعمیم دادن آن به همه زنها کار درستی نیست . من خودم از حجابِ سر خوشم نمیاد همیشه هم حراست اداره بهم تذکر میده مخصوصا با شال و روسری سفت بستن میانه ای ندارم:D ولی از بدحجابی متنفرم از نقاشی صورت متنفرم از جراحی و قیافه مصنوعی خوشم نمیاد. ولی معتقدم هرکس هرجوری دوست داره می تونه ظاهر بشه به شرطی که آسیبی به دیگران نزنه. به هر حال موی بلوند و ناخن لاک زده خوشایند ما نیست ولی برای همه بد نیست.
شاد و سربلند باشید@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 12:55

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،@};-
شهره خانم جسارتا شما که خارج تشریف ندارید؟!!!
آخه ما که نمی توانیم اینجا هر چیزی می خواهیم بپوشیم! مجبوریم عرف را رعایت کنیم. :( :-s
ولی خودم با حرف شما موافقم. تازه شم یک چیز خوبی کشف کرده ام: این که باید زنی در هزاران چهره باشیم. می گویید: چطوری؟
تو اداره، با مانتو و مقنعه!
تو خونه، مطابق میل همسر!
تو مدرسه فرزندان، مطابق میل فرزندان!
برای خرید، شیک و راحت! ترجیحا با لاک قرمز که خیلی تحویلتان بگیرند. بخصوص برای خرید لوازم آرایش!
برای مطب دکتر، شیک و سانتیمانتال!
توی...
خلاصه، ما زنها آرزو داریم هم شیک باشیم، هم راحت، هم موردپسند... ولی اگر هر چی دوست داریم بپوشیم که اخراجمان می کنند.
مثلا خودم توی اهواز راحت لباس می پوشیدم یا توی تهران. چون کسی به کسی کار نداره که چی پوشیده. ولی اولین روزی که پس از انتقال به اصفهان رفتم سرکار به من گیر دادند: رنگ روشن نپوش، لباسهایت با کیف و کفشت ست نباشد!
من هم رفتم و مانتوی خاکستری و قهوه ای و برای اولین بار مشکی خ********! بعد هم تا می تونستم اصل هم نشینی رنگها را زیر پا گذاشتم تا کسی دیگر تذکری به من ندهد!
هفته بعد مرا خواستند و گفتند که ادوکلن نزن! من هم عصبانی شدم و گفتم اگر اخراجم هم کنید این کار را انجام می دهم! نمی توانم که مثل شما ها بوی گند بدهم! :D
تازه ایرادهای دیگر هم گرفتند: چرا این طوری حرف میزنی! بعضیها این قدر بی ش ع و ر هستند که به طرز حرف زدن آدم هم کار دارند!


@ف. سکوت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 13:20

سلامی دیگرگونه
به قول بعضیا!!:D
بنده در محل کار مقنعه می پوشم ولی همیشه نصفه کلم بیرونه :D
مانتوی رنگی هم می پوشم رنگی و سنتی ولی بلند
چون بلنده نمی تونن گیر بدن می گن اداری نیست
منم زیاد اهل جر و بحث نیستم
فرداش نمی پوشم میذارم زمستون می پوشم با یه بارونی روشو می پوشونم:D
کسی که حجابش ایرادی نداره لزومی نداره دیگران براش تصمیم بگیرن چی بپوشه[-( به حرفای حراست خونگی!! هم توجه نمی کنم;)
بعله ما خارج نیستیم ولی فکرمون خارجیه:D
ممنون از توجهتون @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط مهشید سلیمی نبی   ارسال در دوشنبه 18 اسفند 1393 - 03:43

بابا ایولله


@ف. سکوت توسط سید علی الحسینی   ارسال در یکشنبه 9 فروردين 1394 - 18:17

با سلام دوست داشتم سکوت کنم اما وقتی همه کامنت ها را خواندم . گفتم اظهار نظری کنم شاید مفید باشد . داستانتان بعضی اشکالات را داشت که دوستان متذکر شدند . اما به شما و خانم شهره کبود وند عرض می کنم طبق تحقیقات حدود هزار و هشتصد نوع دین ، مذهب ، ایسم در دنیا وجود دارد . که حدود هزار و دویست نوع از اینها پیرو دارد . اگر از هر کدام سوال کنی . می گوید انا الحق . بعضی حاضرند دیگران را براحتی برای نپیوستن به ایده خود بکشند . بنا بر این از شماها بعید است . دیگران را مورد تحقیر قرار دهی . و اینکه می گویید فکرمان خارجیه باعث تاسف است . اکنون نگاهی به آمار خانواده و طلاق و بچه های بدون پدر غرب بیندازید در بعضی کشورهای غربی آمار بچه هایی که با شناسنامه مادرشان شناسنامه می گیرند از 50 درصد گذشته .. خانواده مفهوم خودش را از دست داده . و... اگر بنا باشد هر کس هرچه دلش خواست انجام دهد . اگر هر خانومی هرگونه که دلش خواست عمل کند . باید لوازم و اسبابش هم فراهم شود . یعنی ارتباط زن با مرد مانند غرب هیچ محدویتی نداشته باشد . بکارت عار و ننگ باشد . سقط جنین قانونی باشد . هم جنس بازی جرم نباشد . . تازه راهی را برویم که غرب را به بحران کشیده و دوباره باید برگردیم که بسیار مشکل است . البته با تمام بزرگنمایی هایی که می شود در کنترل پوشش زنان در ایران هرکس هرچه دلش می خواهد می پوشد و آرایش می کند . مگر کشور ما در راس مصرف کننده های لوازم آرایش نیست . . دوست نداشتم در مورد غیر نقد و بررسی داستان چیزی بنویسم . بازهم پوزش و طلب عفو دارم بیایید همدیگر را تحمل و نقد نماییم


@سید علی الحسینی توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 10 فروردين 1394 - 19:09

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، از این که وقت گذاشتید داستان و کامنتها را خواندید، سپاسگزارم.@};-
بله، همه حرفهای شما درست است. اما من فقط اتفاقی که افتاده را گزارش کرده ام. خودم نظر خاصی نداده ام. باز هم ممنون.


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 09:04

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام دوستان عزیز هم سایتی
تصمیم گرفته بودم تا مدتی نه داستان بگذارم و نه نظر زیر داستان نویسنده ای، اما حالا نظرم عوض شد...
عزیزانم این سایت مثل رستوران بزرگی می ماند با اقسام غذاهاکه هر کس تا حدی می تواند مطابق مزاج و سلیقه اش آنچه را که می خواهد بیاید. آیا وقتی شما به چنین جایی می روید و غذایی را می بینیدکه دلچسبتان نیست، می آیید آن را تحقیر کنید؟! هر چند شان شما عزیزان و بزرگواران اجل از این حرفهاست و من شاگرد کوچکتان هستم اما انصافا این بهتر نیست که اگر از داستان کسی خوشتان نیامد در برابرش سکوت کنید و یا با ادله منطقی و درست آن را نقد بفرمایید تا نویسنده کارش را کاملتر و بهتر کند؟! یقین خود نویسنده متوجه کمیت و کیفیت استقبال از داستانش می شود.
اگر یک نگاه اجمالی به فقر اخلاقیات در جامعه خودمان بیندازیم می بینیم که قضاوتهای نابجا و سیاه و سفید کردن آدمها عامل بزرگی در این آشوبهای اخلاقی و اجتماعی ماست. پس دوستان بزرگوار و فرهیختۀ من یقین از حاصل این رنجها و زحماتی که با اندیشه و قلمتان رقم می زنید دیگران بهره ها خواهند برد. لذا این زحمات را با گوهر ارزشمند اخلاق نیک که در وجودتان می درخشد مزین فرمایید تا بهره ها چندبرابر شود و پندار نیک و رفتار نیک و گفتار نیک بیشتر رواج داده شود.
"آنچه برای خود می پسندیم برای دیگران هم بپسندیم"

در مورد داستان
سلام خانم سکوت عزیز
من تا حد زیادی با نظر جناب باران دوست موافقم.
همچنین بنظرم بهتر است سن پوریا را کمی بیشتر می کردید مثلا 9ساله تا بهتر بپذیریم که سراغ فرهنگ لغت رفته است و چنین نظراتی داده است.
پایان بندی داستان خوب بود. اما شاید اگر بجای"مستقیم" عبارت دیگری می آوردید خواننده، روسپی بودن زنها را بیشتر می دید مثلا عبارتی چون "هرجا که خواستی..."
یک موضوع دیگر بهترست نشان دهید که پوریا در آن لحظه در ماشین نبوده است.چون دراینصورت زنها معمولا سوارماشین نمیشوند.مساله "پژمژه" هم تاثیرگذاری واحد رااز داستان کمرنگ کرده است.اگر آنراکمترمطرح میکردیدداستان بسیار عمیقتر میشد.کودکی یک عارضۀ اجتماعی را میبیند و میفهمد ورنج میبرد.
از داستان خوبتان لذت بردم. دستتان درد نکند.
قلمتان مانا


@آزاده اسلامی توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 12:58

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، @};-
۱. واقعا پوریا ۷ سالش بود. کلاس دوم. و من از کلاس اول طرز استفاده از فرهنگ لغت را به او یاد داده بودم.
۲. قضیه اتفاقا برعکس است! اصلا اون خانمهای بیچاره مشکلی نداشتند! فقط مطابق میلشون لباس پوشیده بودند.
۳. اون کلمه مستقیم، هم واقعا در ماجرا اتفاق افتاده و هم معنای درستی را دارد که زیر کامنت خانم ارونی توضیح داده ام.

سپاس از کامنتی که دادید. @};-


@ف. سکوت توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 15:04

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلامی دوباره
از بس که به هوش و نبوغ پوریا مطمئنم، بک درصد هم احتمال نمیدم اشتباه کنه. با اون شناختی که از پوریا پیدا کردم فکر کنم پوریا درست میگه. او اشتباه نمیگنه. لابد اون زنها مشکل داشتند چه با لاک و چه بی لاک! چه با حجای چه بد حجاب! چه با آرایش چه بی آرایش!...نه! پوریا اشتباه نمیکنه!


@آزاده اسلامی توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 16:11

نمایش مشخصات ف. سکوت واقعا من هیچ نگفته ام که پوریا نابغه است! نمی دانم چرا همه این حس را دارند! نابغه کسی است که مجموع آی کیو+ اس کیو+ ای کیو زیاد بشود.
اون فقط آی کیوی خوبی داره. ولی اون دو تای دیگه؟ نمی دونم. زمان نشان می دهد! فعلا که مدرسه با شدت سرکوبش کرده است! تا بعد ببینیم چه می شود!@};-


@آزاده اسلامی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 14:25

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت خوب شد که نظرتان عوض شد
x-(
....
باشید...
لطفا
@};-


@اذرمهرصداقت توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 16:13

نمایش مشخصات ف. سکوت راستش من هم تصمیم داشتم مثل بقیه بروم و دیگر نیایم! ولی از آنجایی که اصولا اهل تسلیم و این حرفها نیستم، تصمیم گرفتم دوباره بیایم.
هر کس هم ناراحته، خودش بره! به من چه!=)) یا اینقدر توی کامنتها حرفهای بد بد بزنه تا خسته بشه! باز هم به من چه! من درست سر جای خودم هستم. مثل خانم اسلامی عزیز و بقیه دوستان! :D


@ف. سکوت توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 18:49

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام آذرمهر عزیزم و خانم سکوت عزیزم
هرگز قهر نکردم. از چی قهر کنم؟! از دوستان مهربان و فرهیخته ای چون شما؟! فقط می خواستم کمی ترک اعتیاد کنم(بنده بشدت معتاد این سایت شدم و در نتیجه کلی کارام عقب مونده) و دیگه اینکه میخوام بایک سبک و نگاه جدید داستان بنویسم.پس باید کمی فاصله بگیرم تا خودمو بهتر بتونم مرور وتحلیل کنم.تازه اینکه چیزی نیست. بعضی وقتها با همه دنیا حتی تلفن و... فاصله میگیرم.البته این اتفاق خیلی دیر به دیر میفته اما پیامدهای خیلی خوبی برام داره.
جدا جدا همتونو خیلی دوست دارم و فکر نکنم بتونم دراین دوره ترک اعتیاد زیاد دووم بیارم.....
از داستان میتونم فاصله بگیرم اما از شما و کامنتها نه


@آزاده اسلامی توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 21:13

نمایش مشخصات ف. سکوت با اون کارتون مبنی بر ترک اعتیاد کاملاً موافقم. @};-


نام: علیرضا لطف دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 10:48

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست میپیچم داخل میدان دومئو، جلوی میدان ، صدها توریست در رفت و آمدند ، لابلای توریست ها ، کبوترهای زیبا در حال پروازند ، تنها مشتی دانه کافیست تا به سویت پر بکشند ، کنار مجسمه ویکتوریا امانوئل دوم سکویی است تا بنشینی و پرواز کبوترها را نظاره گر باشی.
در قاموس زندگی ما کبوتر داشتن و کفتر بازی جرم بود ، کفتر بازهای محله یا معتاد بودند یا قاچاقچی.
من و برادرم عاشق کبوتر بودیم و هر روز از روی پشت بام خانه ، کبوترپرانی کفتر بازهای محله را نگاه می کردیم.
مادر می گفت : کفتر اعتیاد میاره.
اما هیچ وقت برایمان نگفت که کبوتر چه ربطی به تریاک و هرویین دارد ؟
حسرت کبوتر داشتن باعث شد تا یک روز همه فکر و پولمان را روی هم ریختیم و یک جفت کبوتر خریدیم.
گوشه خرپشتک خانه ، لانه ای درست کردیم و قرار گذاشتیم تا به نوبت به کبوتر ها سرکشی کنیم.
زمان سرکشی ، یکی از ما ، به مادر می چسبید و با بهانه ای ، سر مادر را گرم می کرد و دیگری به آب و دانه کبوترها رسیدگی میکرد.
کله سحر یک روز پاییزی ، لگدی به پهلویم خورد و جیغ و فریاد مادر، پرده گوشهایم را لرزاند.
:- پاشید ببینم اینا چیه ؟
از خواب و رختخواب پ******** ، برادرم هم لگد را خورده بود و سیخ جلوی مادر ایستاده بود.
هر دو کبوتر در دستان مادر بود.
:- اینا چیه از کجا آوردین ؟
چیزی نداشتیم برای گفتن ، مات و مبهوت یک چشممان به مادر بود و چشم دیگرمان به کبوتر ها .
:- میخواین معتاد بشین ؟ ******** بشین ؟ دزد بشین بیوفتین گوشه خیابونا ؟ خاک تو سرتون ، ***********ای بیشرف الان آدمتون میکنم.
مادر یک کبوتر را زیر پیراهنش گذاشت ، کبوتر دیگر را با یک دست گرفت و با دست دیگر و با قدرت سر کبوتر را از تنش جدا کرد.
کبوتر دیگر را هم از زیر پیراهن درآورد و به همین ترتیب آن را هم کشت.
:- اینا رو کشتم تا دیگه هوس کفتر بازی نکنین معتادای آشغال.
و ما هیچ وقت دیگر هوس کبوتر بازی به سرمان نزد که نزد.
حالا پس از سال ها هنوز که هنوز است هر جا که کبوتر می بینم ، دلم میخواهد یک جفتش را داشته باشم.
گندمهایی که خریده ام را ، کنار مجسمه ویکتوریا امانوئل دوم برای کبوتر ها میریزم.
ده ها کبوتر به سمتم هجوم می آورند.
تمام


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 12:40

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای لطف دوست،
ممنون که داستانتان را زیر داستان من گذاشتید. خیلی لطف کردید و شرمنده نمودید! @};- :x
سعی می کنم همین داستان را دوباره با روش شما بازبینی کنم و برایتان ایمیل کنم تا برایم روی فایل کامنت بگذارید.
البته من هیچ وقت هیچ کلاس داستان نویسی نرفتم. همیشه برای دل خودم نوشته ام. برای مواقع تنهایی و ناراحتی و دلتنگی. برای چیزهایی که نتوانسته یا نخواسته ام به دیگری بگویم، جز به ورق که برایم از همه قابل اعتمادتر بوده است.
اما برای این که داستان شما توی این کامنت ها هدر نرود، حتما تمام تلاشم را می کنم که در بازنویسی بهتر شود و رضایت شما جلب شود.
سپاسگزارم. :x @};- @};-


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 22:23

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم سکوت ، سلام ، شما جسارت بنده ، به جهت انتشار داستانی ذیل داستانتان را به بزرگواری خودتان ببخشایید.
طی روزهای گذشته دو کامنت خصوصی داشتم ، در یک کامنت عزیزی برایم نوشته بود که چرا در ملاء عام گفته ام با داستانش ارتباط برقرار نمی کنم ، و عزیز دیگری برایم نوشته بود داستانهایم را بخوان و در پیام خصوصی اشکالاتش را بنویس.
به دوستان عزیز و جوان و اندیشمند هموندی داستانک عرض می کنم که بیایید ، عظت نفس و پذیرش نقد و اصلاح قلمی هایمان را از خانم سکوت یاد بگیریم.
چرا ما باید از نقد بترسیم ، چرا اگر کسی گفت داستانمان را دوست ندارد باید بگذاریمش توی لیست دشمنان اسلام؟
اولا میبایستی یکدیگر را نقد کنیم تا انحراف قلمهایمان را بیابیم و دوما یادمان باشد وقتی مشتری ناراضی است نباید از مغازه امان بیرونش کنیم بلکه باید به هر طریق ممکن راضی اش کنیم که اگر نکنیم می رود مغازه بغل دستی.
سر در ورودی این سایت نوشته است : داستان کوتاه نویسندگان جوان ، پس قرار است در اینجا کسی که نویسنده است ، داستان منتشر کند ، البته هر کسی در حریم داستانکی خود هر مطلبی که دوست دارد منتشر می کند و کسی هم قرار نیست به حریم خصوصی دیگران سرک بکشد و دخالتی کند ، اما در میان ما "نویسندگان جوان" ، جمعی که صبح تا شب و شب تا صبح ذیل "داستان" های یکدیگر کامنت درج می کنیم قراری نانوشته وجود دارد و آن یاد گرفتن از یکدیگر است که اگر یاد نگیریم ، اسم و رسم و داستانهایمان در همین سایت خاک خواهد خورد و به فراموشی ابدی سپرده خواهد شد.
کماکان دوستان عزیز و هموندان مهربانم را به چالش های جدی در فرم و محتوای داستان ها دعوت می کنم باشد تا روزی روی پیشخوان کتابفروشی ها نامتان را ببینم و از بابت اینکه روزی از شما یاد می گرفته ام مفتخر و مبتهج باشم.
در مقابل بزرگواری همه شما سر تعظیم فرود می آورم.


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 00:16

نمایش مشخصات ف. سکوت سلامی دوباره،
به نظر من هر کسی که داستان یا هنرش را در ملاء عام به معرض نمایش می گذارد، باید انتظار نقد و پذیرش نظرات موافق و مخالف را داشته باشد.
اضافه شدن یک خواننده به خوانندگان ما، ولو مخالف به نفع ماست.
یا فرد هوشمند است و نظرات را در جهت بهبود کارش به کار می گیرد و یا مثل من استعداد ندارد و نمی تواند بهره مند شود.


@علیرضا لطف دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 12:41

سلام آقای لطف دوست گرامی
داستانک زیبایی بود ازشهر میلان
جای ما را هم خالی کنید
و اشارتی زیبا داشتید به ارتباط کفتربازی و معتاد شدن!!
ما ایرانیها متهم هستیم همیشه و در همه جا با هر عقیده ای با هر مرامی ...و اشارتی زیبا داشتید بر اینکه مجبوریم در هر سن و مقامی از خواسته های دلمان دل کنده تا اسیر حرف مردم و خرده فرهنگهایمان نشویم
در اینجا هرروز بارها و بارها با چشم رهگذران متهم می شویم در دادگاههای خانگی و یا خیابانی
تمام


@شهره کبودوندپور توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 22:53

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو کبود وند پور ، من در میلان زندگی نمی کنم ، اما بارها به میلان سفر کرده ام و عقده کفتر بازی را در همان میدان دومئو باز کرده ام ، بار دیگر که سفر کردم حتما جایتان را خالی می کنم .
اینجا هم که هستیم البته آنقدر کفتر چاهی دارد که اتومبیل هایمان کلا خال خالی شده است.
از اینکه اینجا هم با من همراه هستید سپاسگزارم .


نام: علیرضا لطف دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 10:49

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست پینوشت : "کبوتر" یک تمرین کارگاهی است ، استاد در این بخش از درس های کارگاه داستان نویسی از هنرجویان خواسته بود تا تلخ ترین خاطره کودکی خود را در قالب داستان و با مدیریت دوربین راوی بنویسند.
من "کبوتر" را که برداشتی از یک خاطره سیاه دوران کودکی ام بود ، نوشتم.
در "کبوتر" من دوربین را از زمان حال به گذشته بردم و دوباره آن را به زمان حال برگرداندم.
در عین حال تلاش کردم تا اگر می خواهم خاطره ای را روایت کنم ، خاطره را از بستر یک حادثه و یا یک وضعیت و موقعیت ایجاد شده ، شروع و تعریف کنم.
ساختن موقعیت در میدان دومئو ، من را کمک کرد تا قالب خاطره را به قالب داستانی تغییر بدهم و بتوانم دوربین خود را در مسیر روایت مدیریت کنم.
ذیل داستان برخی از دوستان در کامنت هایی ، بر سر موضوع قالب خاطره و قالب داستان مباحثی را به بحث نشسته ایم.
امیدوارم ذیل این داستان هم بتوانیم با هم در باب قالب خاطره و داستان تبادل نظر داشته باشیم.
از همکاری شما هموندان عزیز در بحث های فنی داستان نویسی سپاسگزارم.


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 12:43

نمایش مشخصات ف. سکوت امیدوارم حداقل نتیجه ای که سوزاندن داستانتان و قرار دادن آن زیر کامنت های من داشته، این باشد که بالاخره من به راه راست هدایت شوم و یاد بگیرم که به جای خاطره، داستان بنویسم. :D


@علیرضا لطف دوست توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 15:11

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام آقای لطف دوست
کندن سر کبوتر توسط مادر برایم اصلا باور پذیر نبود.خیلی سنگدلی میخواد تا آدم اینکارو بکنه. مابقی داستان خیلی خوب بود.


@آزاده اسلامی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 22:47

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم دکتر اسلامی ، سلام
من در فقیرترین و دورترین نقطه حاشیه شهر تهران متولد و رشد کرده ام ، محله ای که فقر و فحشا و جنایت در آن موج می زد .
امروز خدا را صد هزار مرتبه شاکرم که بهترین های دنیا را به من داده است.
فارغ از آنچه از مال و منال پنج ستاره دنیا به من داده است و البته معتقدم که اعتباری است و امانت است ، بزرگترین نعمتی که به من ارزانی داشته است مادری است که با سیم رابط برق رادیو ضبط من را کتک می زد ، پشت دستهایم را قاشق داغ می گذاشت و می سوزاند و با سنگدلی کامل سر کبوترم را جلوی خودم از تن جدا کرد.
مادرم کارگر کارخانه ای تولیدی بود که تنها آرزویش این بود که کودکانش به جمع خلافکاران آن محله نپیوندند.
او سوادی نداشت که روانشناسی کودک بداند ، او پولی نداشت که محله زندگی خود و کودکانش را تغییر دهد ، او حتی نمیتوانست بالای سر بچه هایش باشد و از آنها مراقبت کند.
تنها چیزی که می دانست و غریب به یقین از رفتارهای اجتماعی دوران کودکی خود فرا گرفته بود ، تربیت از راه کتک ، تهدید و به عبارتی شکنجه بود.
روش های او جواب داد !!! خدا بر او و کودکانش عنایتی بس عظیم داشت و از پس همه آن سختی ها و محرومیت ها ، امروز کودکان آن مادر سنگدل با بهترین تحصیلات ، زندگی خوبی را در ایران و خارج از ایران میگذرانند.
هیچ وقت نتوانسته ام روش های تربیتی او را تایید و یا تکذیب نمایم.
فقط می توانم بگویم اگر او سر آن کبوتر را از بدن جدا نکرده بود ما حتما معتاد می شدیم.
با ما بمانید.


نام: علیرضا لطف دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 10:52

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست پینوشت دو : سرکار خانم سکوت سلام ، این داستان کارگاهی را برای فرصت مناسبی گذاشته بودم تا در سایت منتشر کنم و در مبحث خاطره و داستان به صحبت بنشینیم.
حالا که سریال خاطره های پوریا دوباره شروع شده است ، بد ندیدم که همین جا و ذیل داستان شما ، آن را منتشر کنم و ذیل هر دو خاطره به گپ و گفتی دوستانه بنشینیم.
ممنون


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 12:43

نمایش مشخصات ف. سکوت بنده را مفتخر فرمودید که قابل دانستید و کامنت فنی و مرتبط برایم گذاشتید. :x


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 16:21

نمایش مشخصات ف. سکوت راستی حالا به خاطر داستان شما خیلی ها می آیند و شماره بازدیدکنندگان داستان من می رود بالا! :) :( :-s بعد من خیالبافی می کنم که اونها به خاطر داستان من آمده اند! :-s
بعد...
بعد...
خلاصه خیلی پیامد داره که بچسبیم به یک آدم معروف!
بعد... ما هم معروف می شویم.
حالا اون قلب ها مال منه یا مال شما؟:-/


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 17:37

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام خانم سکوت
نمیدونم چرا داستانک های شما اینقدر برام جذابه...
شیطنت و حرفهای پوریا واقعا دوست داشتنیه...!


@فاطمه رنجبر توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 21:15

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضور و اظهار لطفتان. @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 17:55

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام
داستان یا باز میشه گفت خاطره گفتاری قشنگ دیگری بود.
موندم به این لغات که از زبان بچه های بزرگتر از این پوریا خان به زور میشه شنید چی بگم. فقط گمون نکنم مادرهای دیگه اینقدر خونسرد گوش بدن


@محمد حشمتی فر توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 21:18

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضورتان. @};-
بله واقعاً در برابر این چیزها همیشه مادر خونسردی بوده ام. معتقدم از من بپرسد بهتر است تا کسانی که اشتباه بهش اطلاعات دهند.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 19:07

سلام علیکم :D
من هم داستان رو خوندم هم کامنت ها رو و جواب بعضی سوالهای که تو داستان برام پیش اومد گرفتم. :D
البته کامنت آخرتان را باید عرض کنم که که اون قلب ها صد درصد مربوط به داستانتان خواهد بود و نگران نباشید بانو جان.
چون اول داستان رو می خواند قلب نثار داستان می کند بعد کامنت ها مورد دیدن قرار می گیره. :x
خب بریم سراغ داستان.
بانو وقتی در داستان دیالوگ شخصیت پوریا یه پسر ۷ ساله را می خواندم که از فرهنگ لغت استفاده می کرد کمی جا خوردم و در توضیح که در کامنت ها دادید تازه برام قابل تجسم شد
بهتر بود همین امر یعنی همین که یادش دادید از فرهنگ لغت استفاده کنه رو در همین قسمت بازگو می کردید. بیاین این که ماجراها واقعیست را از ذهنتان بندازید دور و به شکل یک داستان به آن نگاه کنید. بخاطر همین می گم حتما در تصویرهای داستان فرهنگ لغت را از طرف مادر شخصیت داستان بازگو کنید.
اون قسمت که پژمژه رو داشت توضیح میداد پوستم کنده شد تا خوندمش آخه اون قسمت که شخصیت پوریا مژه هاشو بهم می زد رو با دیالوگ همراه کردید
یه سطر میومد پایین خیلی بهتر بودا :D
موضوع خوبی بود برای نوشتن.
همیشه از هم جنس هام که طوری رفتار می کنند که آبروی هرچی زنه میبرند بدم میاد و اصلا هم توجیهاشون برای اینکه به این راه کشیده شدن برام قانع کننده نیست.
البته خودم همچین حجاب مجابی نیستم.
خب همین دیگه
خوب بود بازم روش کار کنید و منتظر داستان بعدیم موفق باشید. @};- @};-


@مریم مقدسی توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 21:19

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضورتان و نقدی که نوشتید. @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 19:10

سلام علیکم :D
من هم داستان رو خوندم هم کامنت ها رو و جواب بعضی سوالهای که تو داستان برام پیش اومد گرفتم. :D
البته کامنت آخرتان را باید عرض کنم که که اون قلب ها صد درصد مربوط به داستانتان خواهد بود و نگران نباشید بانو جان.
چون اول داستان رو می خواند قلب نثار داستان می کند بعد کامنت ها مورد دیدن قرار می گیره. :x
خب بریم سراغ داستان.
بانو وقتی در داستان دیالوگ شخصیت پوریا یه پسر ۷ ساله را می خواندم که از فرهنگ لغت استفاده می کرد کمی جا خوردم و در توضیح که در کامنت ها دادید تازه برام قابل تجسم شد
بهتر بود همین امر یعنی همین که یادش دادید از فرهنگ لغت استفاده کنه رو در همین قسمت بازگو می کردید. بیاین این که ماجراها واقعیست را از ذهنتان بندازید دور و به شکل یک داستان به آن نگاه کنید. بخاطر همین می گم حتما در تصویرهای داستان فرهنگ لغت را از طرف مادر شخصیت داستان بازگو کنید.
اون قسمت که پژمژه رو داشت توضیح میداد پوستم کنده شد تا خوندمش آخه اون قسمت که شخصیت پوریا مژه هاشو بهم می زد رو با دیالوگ همراه کردید
یه سطر میومد پایین خیلی بهتر بودا :D
موضوع خوبی بود برای نوشتن.
همیشه از هم جنس هام که طوری رفتار می کنند که آبروی هرچی زنه میبرند بدم میاد و اصلا هم توجیهاشون برای اینکه به این راه کشیده شدن برام قانع کننده نیست.
البته خودم همچین حجاب مجابی نیستم.
خب همین دیگه
خوب بود بازم روش کار کنید و منتظر داستان بعدیم موفق باشید. @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 20:56

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام ایجاد طرح سوال و گفتگوی معما گونه در داستان نویسی به کلیشه تبدیل شده. مگر ایجاد طرح از نوع بکر و اخص پردازش جالبی داشته باشد و ییا به گونه طنز باشد.
جالب نبود ولی کار هیچ کس را نباید بی ارزش خوان و خسته نباشی گفت. خسته نباشی


@احمد دولت آبادی توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 21:26

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، @};- @};- @};-
خوشحالم که بعد از مدتها تشریف آورید. همچنین از این که قابل دانستید و نظر دادید. باعث افتخار بنده است. @};-
خب، من اون بالا توضیح داده ام که هيچوقت کلاس داستان نویسی نرفته ام و چیزی بلد نیستم! اما مدعی هستم که که تمام عمرم خوانده ام و خوانده ام. حتی پول ناهار و رفت و آمدم را برای کتاب خریدن می دادم. :)
ولی حالا وقتش است که جهت خواندنم را به سمت اصول و فنون داستان نویسی تغییر دهم. بعضی از دوستان سایت هم دارند به من کمک می کنند. امیدوارم شاگرد خوبی باشم.:D


نام: نشریه ادبیات معاصر   ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 21:46

با سلام و خسته نباشید؛
پیامی که دریافت کرده‌اید از نشریه ادبیات معاصر برای شما ارسال شده است. این نشریه در نظر دارد، مجله‌ای با نام « ادبیات معاصر » منتشر کند. این نشریه پس از بررسی‌های متعدد آثار شما قصد دارد شما را دعوت به نویسندگی در این مجله کند و آثار شما را در مجله خود منتشر کند. این هم به نفع شما خواهد بود و هم به نفع ما! چنانچه دعوت ما را می‌پذیرید، توسط ایمیل به ما اطلاع دهید.
ایمیل: oss.register@gmail.com ، نشریه ادبی، فرهنگی و اطلاع‌رسانی ادبیات معاصر


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 22:59

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما،
تو این داستان، چیزی بنام نبوغ نمی بینم، از طرف پوریا که هیچ، از طرف والدینش هم نمیبینم،
بجای اینکه اونموقه که چال گونه ش عمیق تر میشود! پوریا اشتباهشو گوشزد کنید، واسه همدیگه چشم و ابرو میرید؟؟!!!
باید بهش بگین: غلط کرد صمد بهرنگی، با لغت نامه،!


@محمود لچی نانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 23:46

عزیز من چرا به صمد بهرنگی توهین میکنی!![-(
به این نشریه ادبیات بگید که یلخی یلخی مسخره مون کرده..
چه اسمی هم گذاشته واسه خودش ،ادبیات معاصر!
بگو آخه کی آثار!!! ما رو بررسی های متعدد کردی!=))


@محمود لچی نانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 23:49

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
1. خب ظاهراً من به هدفم رسیدم، داستان نیز! چون نه من نابغه ام و نه پوریا!
2. زیر کامنت آقای باران دوست توضیح داده ام. وقتی رسانه های رسمی و غیررسمی این تصور را تبلیغ می کنند، پوریا چه گناهی دارد؟ پوریا اشتباه نکرده، اشتباه از بزرگان و کلان مردان است! بروید و اونها را متنبه کنید!
3. دیگه به صمد و دهخدا و معین حرفی نزنید که کلاهمون بدجوري ميره تو هم! نکنه شما جزو اونهایی هستید که سایت لغت نامه دهخدا را ف ی ل ت ر کرده اند؟
4. پوریا حق داره دامنه لغاتش را گسترش دهد. من فقط باید به او یاد بدهم هر لغت را به جا و شایسته استفاده کند.
5. شما حرف بد بلد نیستید؟ من مطمئنم همه بلد هستند. طبیعی هم هست. ولی نمی رویم وقت و بی وقت، جا و نابه جا اونها را جار بزنیم! تربیت یعنی همین! :)


@محمود لچی نانی توسط آينه   ارسال در یکشنبه 24 اسفند 1393 - 02:57

... و تو چه مي داني صمد بهرنگي كيست؟ اي بچه ژيگول تهروني![-(


نام: محمد شاهکان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 اسفند 1393 - 12:20

نمایش مشخصات محمد شاهکان سلام خوبید؟
به خودم تحمیل کردم که نقدتون نکنم! چون نمی خواید انگار.
ولی خیلی نثرتون بهتر شده. یک توصیه دوستانه می کنم بهتون غیر از اون کتاب قصه که اسمشو بهم گفتید که سبک شما هم تقلیدی از سبک اونه چند تا داستان درست و حسابی هم بخونید. شما قلمتون خوبه و می تونید داستان بنویسید نه اینکه قلمتون خوبه یعنی زبان و لحن دارید نه ! صرفا معنیش می شه این که فی البداهه و فطرتا شما استعدادش رو دارید.
برای کتاب اول من کتاب پنج داستان جلال آل احمد رو پیشنهاد می کنم


@محمد شاهکان توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 18 اسفند 1393 - 12:52

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضورتان. @};-
۱. چرا فکر کردید که دوست ندارم داستانهایم را نقد کنید؟ اشتباه کرده اید. اگر کامنت های بالا را بخوانید نقدهای آقایان دولت آبادی، لطف دوست، و خانم ها مریم مقدسی و بقیه را می بینید.
۲. من همه آثار جلال را خوانده ام!
۳. این روزها چیزهای جالب و شادی آفرینی در سایت شنیده ام! با تواضع فراوان و شرمندگی بسیار شما را به پروفایلم ارجاع می دهم. چرا فکر می کنید که من در تمام عمرم همان یک کتاب را خوانده ام؟ من حتی پول ناهار و رفت و آمدم را هم صرف کتابخوانی کرده ام! :D جالب بود.
۴. مرسی که سر زدید. هر چه دلتان می خواهد نقد کنید. من دوست دارم. این هم برای شما: @};-


نام: سوگند طلوعی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 اسفند 1393 - 17:51

نمایش مشخصات سوگند طلوعی سلام دخترم
بنظرم داستان زیاد تخیلی بود. دختر خودم وقتی چهار سال داشت خواندن و نوشتن یاد گرفت و بسیار نابغه است اما یادم نمی آید که در سن پوریای شما بعضی کلمات به گوشش رسیده باشد تا بخواهد کنجکاوی کند. اگر این تخیلات شما درست باشد حتما کلمات بزرگانه را از شما یا پدرش یا اطرافیانش شنیده و یاد گرفته چون بچه ها به حرفهای بزرگترها توجه زیادی دارند و ناگهان حرفهایی از دهانشان در میاد که برای همه تعجب می آورد
با شرمندگی نمی توانم قبول کنم بچه به آن سن بتواند خوب بنویسد و بخواند و معنی کلمات را درک کندو البته اگر دخترم همچین حرفهایی میزد تنبیه سختی برایش در نظر می گرفتم حالا خدا را شکر که بزرگ شده و خانمی شده است برای خود
راستی مرا هم وسوسه کردید داستان من و دخترم را بنویسم
می نویسم بیایید بخوانید


@سوگند طلوعی توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 06:18

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضورتان.
1. از نظر تکنیکی شما نمی توانید مادر بنده باشید. چون فقط شش سال اختلاف سنی داریم.
2. داستان واقعی است و نه تخیلی.
3. پوریا هم قبل از مدرسه خواتدن و نوشتن و خیلی چیزهای دیکر را بلد بود. به نحوی که مدرسه تا کلاس دوم چیزی به او یاد نداد و همه اش تو حیاط مدرسه بود!کلاس سوم را جهشی و توی خانه خواند و خوشبختانه این نقیصه برطرف شد.
3. نه از بزرگان نشنیده بود. چون ما در شهری غریب بودیم و همسرم هم اغلب ماموریت بودند. لذا ما دو تا همه اش در حال کتاب خواندن بودیم. قبل از شروع مدرسه 700 کتاب خواتده بود یا من برایش خوانده بودم. فهرستی هم از کتابهای خوانده شده اش تهیه کرده بودم.
4. در حال حاضر هم تعداد کتابهایش از کتابخانه مدرسه اش بیشتر است
5. چرا دعوایش کنم؟ بدی و زشتی هم جزئی از زندگی است!
مرسی که وقت گذاشتید.


نام: مینا موتمنی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 اسفند 1393 - 21:47

بارعرض سلام ماندم کودکی که به دست مادری چون شما که اهل کتاب وبا فرهنگ بزرگ شده ودر هفت سالگی صمد بهرنگی میخواند وطرز استفاده از کناب لغت را بلد است . جطور از روی ظاهر افراد که این جور ظاهر حداقل در تهران کم نیستند . اینچنین قضاوت سختی را بکند. ایا او اصلن برداشت صحیحی از رابطه مرد وزن دارد. که به روسپی گری برسد.


@مینا موتمنی توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 06:22

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس که خواندید.
1. چون ما در تهران نیستیم. در شهر مذهبی و سنتی که ما هستیم، این تیپ ها کمتر مشاهده می شوند. مردم هم آنها را نمی پذیرند.
2. بچه ها از 40 روزگی روابط زن و مرد را درک می کنند. به همین دلیل توصیه شده که از همان موقع اتاقشان جدا شود.


نام: مینا موتمنی   ارسال در دوشنبه 18 اسفند 1393 - 22:25

با عرض سلام من فکر میکنم چرا کودکی که توسط مادر با فرهنگ وکتابخوانی مثل شما بزرگ شده ودرهفت سالگی صمد بهرنگی می خواند و طرز استفاده از فرهنگ لغت را بلد چرا باید از روی ظاهر افراد که حداقل در تهران کم نیستند اینطور قضاوت سخت بکند. واصلن بچه در این سن چه درکی از رابطه مرد وزن دارد . تا برسد به روسپی گری.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 اسفند 1393 - 21:49

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بله امروزه در هر خانه ی ممکنه ماهواره باشه ویا روی موبایل

ها هم انواع متفاوت فیلم و آهنگ ونوشته .والبته سرچ کردن از اینرنت .پس این اطلاعات برای بچه ها طبیعی است

بچه ها را بجای سر درگم کردن باید روشن کرد وگرنه سر درگم میشوند وجواب سوالات خود را بالاخره پیدا می کنند

لذت بردم داستان آموزنده ای بود@};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 اسفند 1393 - 06:58

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضور ارزشمندتان. @};-
بله در نهایت این موارد را برای بچه ها شرح می دهیم تا سردرگم نشوند. ولی تاثیر فرهنگ سازی جامعه و ایجاد تصورات غلط را در کودکان نمی توانیم از بین ببریم یا به سختی می توانیم.


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 اسفند 1393 - 02:44

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام به بانو سکوت
خانوم سال نوتون مبارکا باشه
ایشا... سال خوبی باشه براتون
:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;)


@اذرمهرصداقت توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 10 فروردين 1394 - 19:04

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سال نوی شما هم مبارک! @};- @};- @};-


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 فروردين 1394 - 07:05

نمایش مشخصات محمود لچی نانی محمود لچی نانی، سال نو را به شما تبریک می گوید


@محمود لچی نانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 10 فروردين 1394 - 19:05

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ف. سکوت هم سال خوبی را برای شما آرزو می کند.@};- @};- @};-


نام: الهه سلیمی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 10 فروردين 1394 - 18:24

نمایش مشخصات الهه سلیمی خدا از این پسر شماهم به من بده ایشاله :D


@الهه سلیمی توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 10 فروردين 1394 - 19:10

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس که خواندید. @};-
آرزو دارم خداوند بهترین ها را به شما ببخشد. @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.