آتشی بر سپیدی

مدتی بود که سرم خیلی شلوغ بود. امتحان جامع داشتم و از فرط استرس و درس خواندن هفت کیلو وزن کرده بودم! دیگر حال و حوصله هیچ کاری را نداشتم. تا جایی که می توانستم کارهای خرید و بیرون از منزل را به پیمان می سپردم. بعد هم با زیرکی پوریا را به جان پیمان می انداختم که با هم بروند بیرون و من بتوانم به کارهایم برسم.
آن روزها هنوز ماشین نخریده بودیم و با تاکسی تردد می کردیم. همین قضیه هم کلی وقت و زمان برای من می خرید. چون رفت و برگشت آن دو را طولانی تر می کرد و کمتر می توانستند با خرده فرمایش های جورواجورشان تمرکز مرا به هم بزنند.
باری آن روزی که قصه اش را می گویم بچه ها را فرستادم تا از خیابان طالقانی خرید کنند. آخر می دانید که همسرها هم یک مدل بچه هستند! فقط سایزشان با بچه های واقعی فرق می کند! وقتی که برگشتند، پوریا خیلی هیجان زده و ترسان به نظر می آمد. آرام توی گوشم گفت: مادر! امروز یک چیز عجیب دیدم.
- خب، چی بود؟
- نمی دونم اسمش چیه؟ مادر اون چیه که سفیده، آتیش داره، ازش دود میاد؟
نگاهی به پیمان انداختم و با چشمانم پرسیدم داستان چیه؟ پیمان از پشت سر پوریا با حرکت دست سیگاری را در دهانش گذاشت و دود خیالی را توی هوا پخش کرد! فهمیدم داستان چیست؟
به پوریا گفتم: از کجا دیدی؟
- راننده تاکسی دستش بود.
- عزیزم اسم اون سیگاره.
پوریا گفت: منم یه دونه می خوام.
- نه عزیزم! ضرر داره. دودش میره تو گلویت و سرفه می کنی. بعد یک بیماری بد می گیری. اسمش سرطانه. بعد هم می میری!
- مادر! اون آقا تاکسیه که زنده بود!
- خوب عزیزم، طول میکشه تا بمیری! شاید اون راننده تاکسی هم فردا یا چند روز دیگه بمیره یا بره بیمارستان. ما که خبر نداریم!
***
این وسیله سفید آتشین دودزا حسابی تو ذهن پوریا جا خوش کرده بود. با هر وسیله مشابهی ادای سیگار کشیدن را در می آورد! با مداد، با خودکار و ماژیک، با نی نوشابه، با قاشق! چیزی که من به شدت از آن متنفرم بودم. در واقع، یکی از شروط اصلی ازدواج من همین اعتیاد نداشتن به سیگار بود. کار پوریا مرا دچار شکنجه روحی می کرد. هر روز هم می گفت من یک سیگار می خواهم.
بعد از یک هفته، وقتی دوباره تقاضای سیگار کرد، به پیمان گفتم: عزیزم، برو و از مغازه آقای حسنی یه دونه سیگار برای پوریا بخر!
همسرم حسابی تعجب کرده بود. هی با چشم و ابرو می پرسید: برم؟
- برو عزیزم. پوریا جان! یه دونه بسه دیگه؟
- نه مادر، چهار تا می خوام. نه دو تا. نه چهار تا.
وقتی پیمان کفشهایش را پوشید، پوریا گفت: نه پدر، همون یکی بسه!

پیمان سیگار را خرید و به خانه آمد. سیگار را از دستش گرفتم و به پوریا دادم. نگاهی به زیر و روی آن انداخت. بررسی اش کرد. پرسید: این چیه زرده؟
- فیلتره. برای اینه که بعضی از مواد سمی سیگار را بگیره.
- داخل این سفیده چیه؟
- برگ یک گیاه. اسمش توتونه.
- چرا آتیش نداره؟
به پیمان گفتم که کبریت را بیاورد و سیگار را روشن کند. پوریا پرسید: این که دود نداره! دودش کو؟
- باید ببریش تو دهنت و نفس بکشی تا دودش بره تو گلویت و بعد بفرستیش تو هوا!
ناگهان پوریا وحشت زده و گریه کنان فرار کرد و رفت پشت دورترین مبل خانه قایم شد. با سر و صدای بسیار اشک می ریخت و می گفت: غلط کردم! غلط کردم! خاموشش کنید! مادر منو ببخش. دیگه از این کارها نمی کنم!
به پیمان اشاره ای کردم. سیگار را خاموش کرد و توی سطل زباله انداخت. بعد رفت و پوریا را آرام کرد. نمی خواستم خودم بروم. دوست داشتم وحشت بیشتری را تجربه کند تا حسابی در ذهنش جا بیافتد.
***
از آن زمان تا الآن هشت سال گذشته و پوریا یک نوجوان دبیرستانی است. اما دیگر هرگز به سمت این وسیله نرفته است. به نظر می آید که با خودش و وسوسه اش حسابی کنار آمده است. خودمانیم، فکر کنم روش غیراصولی من که اصلا مورد تایید هیچ مشاور علوم تربیتی نیست، خیلی کارساز بوده است!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

فاطمه مددی ,شهره کبودوندپور ,محمد حشمتی فر ,علیرضا لطف دوست , ناصرباران دوست ,آرمیتا مولوی ,آزاده اسلامی ,ف. سکوت ,فرزان انگار ,آریا زال ,سارا باقری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (6/12/1393),علیرضا لطف دوست (6/12/1393),محمد حشمتی فر (6/12/1393), زینب ارونی (6/12/1393),ف. سکوت (6/12/1393),سحر ذاکری (6/12/1393),صفیه سادات میرزابابایی (6/12/1393),آرش پرتو (6/12/1393),فاطمه رنجبر (6/12/1393),آرمیتا مولوی (6/12/1393),ن.م (6/12/1393),همایون طراح (6/12/1393),محمود لچی نانی (6/12/1393), ناصرباران دوست (6/12/1393),محمود لچی نانی (6/12/1393),آزاده اسلامی (6/12/1393), زینب ارونی (6/12/1393),رضا فرازمند (6/12/1393),سحر ذاکری (6/12/1393),عباس پیرمرادی (7/12/1393),علیرضا لطف دوست (7/12/1393),اذرمهرصداقت (7/12/1393),مینا لگزیان (7/12/1393),امین قربانی (8/12/1393),فرزان انگار (8/12/1393),فرزانه رازي (8/12/1393),حامد قزلباش (9/12/1393),ف. سکوت (9/12/1393),محمد حشمتی فر (9/12/1393),آرمیتا مولوی (9/12/1393),دانیال فریادی (12/12/1393),ف. سکوت (12/12/1393),مریم موسوی (12/12/1393),دانیال فریادی (17/12/1393),ب-اسدی (17/12/1393),سارا باقری (6/1/1394),ف. سکوت (11/1/1394),زهرابادره (16/1/1394),ف. سکوت (16/2/1394),یونس بیگی (3/4/1394),سارینا معالی (20/7/1394),ف. سکوت (20/11/1394),همایون به آیین (3/7/1395),

نقطه نظرات

نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 12:36

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام
خیلی روش جالب وجذابی بود
ولی برابعضی ازبچه هااین روش کارساز نیستا!


@فاطمه مددی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 14:58

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضورتان.
بله. برای اون بعضیها روش شما بهتره! تفنگتون را قرض می دهید؟ :D


@ف. سکوت توسط فاطمه مددی Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 15:26

نمایش مشخصات فاطمه مددی البته تفنگم قابل شمارونداره ولی حالاکه فکرمیکنم میبینم روش شمابهترتره:D


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 12:41

سلام
این داستانتون رو بیشتر دوست داشتم
یاد بعضی کارای دخترم افتادم
یه روز که خسته بودم رفتم خونه و به همسرم گفتم سرم داره می ترکه
دخترم در خونه رو باز کرد تا فرار کنه از ترس صدای انفجار کله من:D
موفق باشید :x :x


@شهره کبودوندپور توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 15:00

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضور همیشگی شما!
ماجرای دختر شما هم خیلی جالب بود. @};-


@شهره کبودوندپور توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 15:09

نمایش مشخصات ف. سکوت راستی مرسی که داستانم را دوست داشتید. متوجه شدم که آقای لطف دوست داستانم را دوست نداشتند! آخه همیشه قلب می گذاشتند ولی این دفعه نه ! :(


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 18:00

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلام ، من با شما یک مشکل اساسی دارم !!! و اتفاقا همین امروز صبح وقتی مطلب شما را می خواندم مجدد به ان اندیشیدم.
در مطالب اولیه منتشر شده از شما ، نکاتی را خدمت شما عرض کرده بودم و البته بحث را ادامه ندادیم.
و اصل ماجرا این است که قرار است در اینجا برای هم داستان بگوییم و یا خاطره تعریف کنیم ؟
شما تجربه های نابی را در اختیار دارید ، شخصیت پیچیده و نابغه ای را در مقابل دارید ، فضا و مکان های مناسبی در نزدیکی شما شکل گرفته است و همه آنچه یک نویسنده نیاز دارد به کمال در اختیار شما قرار گرفته است و البته شما بسیار نویسنده خوشبختی هستید که همه این مواد و تجارب را مفت و مجانی و عینی در دست دارید.
حالا که مصمم شده اید تا با استفاده از این مطالب داستان بگویید ، کافی است قالب و فرم جذابی را نیز به کار گیرید و داستان های خوبی را منتشر کنید.
راستش من این قالب خاطره گویی را برای زمان هایی که میخواهم داستان بخوانم ، نمی پسندم.
اما چرا مطالب شما را می خوانم ؟ چون خاطره های خوب و جذاب و شیرینی است.
لحن شما در مطالب ، و همین گپ و گفت های از راه دوری که در کامنت ها با هم داشته ایم و همچنین اطلاعاتی که از تحصیلات و منش و روش های زندگی شما از دل مطالب منتشره به دست اورده ام ، همه و همه نشانگر این است که قطعا شما توانایی آفرینش داستان هایی جذاب و ماندگار را دارید و حیف است که همه این متریال نابی را که در اختیار دارید را در قالب خاطره نویسی مصرف کنید.
ممنون و سپاسگزارم


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 23:01

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس ویژه از این که بعد از مدتها برای من کامنت گذاشتید! @};-
راستش من همیشه برای دل خودم نوشته ام. هیچ وقت کسی آنها را نخوانده است، جز دوستی که دیگر ایران نیست. تنها مشوقم او بود و به خاطر او هم چند سالی هیچ چیزی ننوشتم...
شاید چون زمانه مرا هم مثل بقیه تغییر داده است. به قول شازده کوچولو: این هم شد سیاره؟ همه اش خشک و تیز و شور؟
و نویسنده باید نرم و لطیف و با احساس باشد و نه خشک و تیز و شور...
قلمم کند شده است. احساسم رنگ باخته است! دورم را تار عنکبوتی از بی تفاوتی فرا گرفته است! روزمرگی و سگ دو زدن های بی حاصل امانم را بریده است! مثل خیلی از شماها!
اما تصمیم گرفتم کاری برای دل خودم انجام دهم. همان که همیشه دوست داشته ام: نوشتن. بعد از این همه مدت کاری نکردن جز روزمرگی و کار کردن در جایی که متنفرم، طبیعی است که خیلی خوب ننویسم! نیاز به روغنکاری دارم. هر شروع دوباره ای سخت است... خوشحالم که دوستانی چون شما پیدا کرده ام...
سپاس که اشتباهات مرا صبورانه و دوباره و دوباره متذکر می شوید.@};-


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 23:55

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست یک سلام دیگر ،
بدون تعریف و تعارف اتفاقا شما خوب و روان و سلیس و با احساس می نویسید ، ایده و موضوع نابی را هم در سر فصل کارتان قرار داده اید ، من شخصا فقط با فرم و قالب روایت ارتباط پیدا نمی کنم.


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 00:11

نمایش مشخصات ف. سکوت چشم سعی میکنم رو ساختار و قالب کار کنم.


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 14:13

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام
یاد دوران کودکیم افتادم که گاه پدرم با دایی سیگار می کشیدند و من با پسردایی هوس می کردیم. بقدری عشق دود داشتیم که کاغذی را لوله می کردیم و آتشش می زدیم. کم کم توی فضای سبز نزدیک خانه می گشتیم و ته سیگارها را بر می داشتیم و می کشیدیم! اما وای به حالمان می شد اگر والدینمان می فهمیدند.


@محمد حشمتی فر توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 15:04

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، می بینم که یک مخاطب جدید پیدا کرده ام! خوش آمدید. سپاس از وقتی که صرف کردید.
امیدوارم الآن دیگه از این کارهای بد نکنید! ;)


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 14:19

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام
خانم سکوت خیلی منتظرم تا داستانهای شما رو تو قالب خاطره نویسی نبینم
اما هنوزم نویسنده با راوی داستان یکیه و نوشته های شما رو به شکل خاطره در میاره
موفق باشید
:x :x


@ زینب ارونی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 15:12

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضور همیشگی شما! @};-
واقعا نمی دانم چطور باید این دو نفر را از هم جدا کنم؟ آیا در داستان نهالستان هم همین طور بود؟


@ زینب ارونی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 18:25

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلامی دوباره ، بعد از یادداشت کامنت بالا وقتی دیدم خانم ارونی نیز نظری مشابه نظر من دارند ، موضوع دیگری نیز به نظرم رسید و آن این که از میان همه مطالبی که تا کنون شما منتشر کرده اید من چقدر پوریا را شناخته ام ؟ و به عبارتی دیگر شما به چه میزان وجوه شخصیتی پوریا را برای مخاطب تشریح و تعریف کرده اید ؟
مطالب خوانده شده را در ذهن مرور کردم و متوجه شدم که اگر کسی از من بپرسد پوریا کیست ؟ فقط میتوانم بگویم پوریا فرزند خانم سکوت است و بسیار پسر باهوش و نابغه ای است ، همین و دیگر هیچ . و اینکه دیگر چیزی نمی دانم تقصیر شما است که وجوه مختلف شخصیتی پوریا را برای مخاطب تشریح نکرده اید.
گزینش یک وجه شخصیتی و دیالوگ های خاص مربوط به هوش و ذکاوت پوریا در مطالب منتشره به مخاطب اجازه نمی دهد تا به او نزدیک شود و ذهن او را بکاود و شخصیت او برایش ملموس گردد.
پوریا میتواند شخصیت داستانی ماندگاری بشود اگر نویسنده داستان های او ، شخصیت پردازی مناسبی از او را ارائه دهد.
با سپاس و عرض ادب


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 23:05

نمایش مشخصات ف. سکوت چشم سعی می کنم روی شخصیت پردازی بیشتر کار کنم. مرسی. :x


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 16:22

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام عجب ماجرایی بود هه هه!!:D :D :D


@فاطمه رنجبر توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 23:06

نمایش مشخصات ف. سکوت سپاس از حضورتان. @};-


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 19:01

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر سکوت ، راستش، میخام با علیرضا لطف دوست، و زینب ارونی، تشکیل یه مثلث بدم و صدای سکوت و در بیاریم، این خاطره بیشتر بسمت خاطره بود، تا بسمت داستان!! یعنی خیلی خاطره اس بود! مخصوصا اونجا که گفتی: " باری، انروزی که قصه اش را می گویم...... " یاد مجری برنامه کودک افتادم که میخاد واسه بچه ها یه خاطره طرف کنه،
راستی نوشتی، حالا پوریا یه نوجوان دبیرستانی شده، آره؟؟!!


@محمود لچی نانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 23:19

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضورتان. @};-
1. مثلث عشقی شنیده بودم ولی مثلث نقدی نه! :)
2. آقا چشم. به خدا فهمستیم که خاطره است.
3. از آقایون و خانمها: کی بلده بگه فرق قصه و خاطره چیه؟
4. خداراشکر! حداقل اعتراف کردید که من قصه گوی خوبی هستم!
5. راستش چندبار از طرف صدا و سیما برای برنامه کودک بهم پیشنهاد شد، ولی نرفتم.
6. بله. پوریا دوازده سالشه. کلاس هشتم است. به قول اصفهانیها: چیطور؟


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 23:39

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلام ، تعریف قصه و خاطره و داستان و تفاوت های آنها را در کتاب قصه نویسی براهنی پیدا کنید که اگر همه اش را اینجا بخواهیم بنویسیم به قول اصفهانی ها سایت میپکه !!!
قیمتش بیست و پنج هزار تومان است ، و نسخه ای نه چندان مطلوب ، اسکن شده در فضای مجازی موجود است.
اگر ایران بودم ، جهت جلوگیری از نشر خاطره های سریالی، به رسم هدیه ، خودم شخصا یک نسخه برایتان ارسال می کردم.


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 00:11

نمایش مشخصات ف. سکوت درودی دیگر،
بله آن کتاب را خوانده ام. دوباره مطالعه می کنم.
آقای لطف دوست، شما اون کتابی را که من میگم خوانده اید؟ قصه های من و بابام؟ از اریش ازر؟


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 00:37

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست قصه های من و بابام در حقیقت نوعی کمیک استریپ است که برای همه سنین نقاشی شده . این داستان اثر هنرمند و نقاش آلمانی اریش ازر می باشد.
در همین جا اضافه کنم که این داستان در حقیقت نوعی RAW می باشد ( RAW به داستان تصویری می گن که نوشته نداشته باشه ) و نسخه اصلی آن به این شکل است . اما آقای ایرج جهانشاهی برای همه ی داستان های تصویری متنی را نوشتند ، که به طنز داستان و قابل درک بودن داستان کمک کرد. در حقیقت این داستان را از حالت RAW به مانگا تبدیل کردند.

کتاب مشهور قصه های «من و بابام» یگانه اثر «اریش ازر» کاریکاتوریست آلمانی را یک ایرانی نوشته است. ورود این کتاب به ایران و انتشار آن در کشور ما داستان مفصلی دارد که نقل آن نگاه خوانندگان را به این کتاب پرفروش تغییر خواهد داد.
همسر مترجم «قصه های من و بابام» در سفر پیش از انقلاب خود به کشور آلمان نظرش به کتاب مصوری جلب می شود که شخصیت محوری و همیشگی نقاشی های خنده دار آن یک پدر سبیل کلفت کچل و یک پسر بچه لاغر اندام تخس است.
او نسخه ای از این کتاب تهیه می کند و با خودش به ایران می آورد اما نمی داند که نصویر گر این کتاب، «اریش ازر» معروف است که سال ها پیش به خاطر کاریکاتور های سیاسی اش به زندان فاشیست بزرگ قرن افتاد و بعد از چهار سال، پیش از آن که دست های آلوده افسران اس . اس گلویش را بفشارند، خودش را کشت.
کتابی که این خانم همراه خود آورده بود تنها شامل نقاشی های سیاه و سفید این پدر و پسر در لحظات و مکان های مختلف بود و هیچ کدام شرحی نداشت.
وقتی نگاه ایرج جهانشاهی به کتابی که همسرش از آلمان سوغات آورده بود افتاد، به فکر می افتد که بر تصاویر آن شرحی بنویسد.


@علیرضا لطف دوست توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 00:39

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست جهانشاهی سرانجام در ابتدای جنگ ایران با عراق دست به کار نوشتن شرح تصاویر این کتاب می شود و حاصل کار خود را در کتابی 3 جلدی با نام های «بابای خوب من»، «شوخی ها و مهربانی ها» و «لبخند ماه» به انتشارات «فاطمی» می سپارد.
«فاطمی» در سال 1361 کتاب را با نام «قصه های من و بابام» زیر چاپ می برد و این گونه می شود که بچه های ایران برای اولین بار کتابی را می بینند که روی جلدش همان پسر بچه لاغر لای حلقه های دود پیپ پدر سبیلویش نشسته و برای خودش کتاب می خواند.
آنچه ایرج جهانشاهی به اسم مترجم بر این کتاب جهانی افزوده تنها به ترجمه مختصر زندگینامه ای از ازر محدود بوده و کسی نمی دانسته که داستان های «قصه های من و بابام» را خود او نوشته است نه اریش ازر!
کتاب بعد از این که در همان سال (1361) جایزه اول شورای کتاب کودک را می گیرد تا امروز 19 چاپ دیگر هم خورده و حالا آن پدر سبیلو و آن پسرک لاغر اندام بی مادر به دوستان قدیمی کودکان ایرانی تبدیل شده اند.
ایرج جهانشاهی وقتی این کتاب را ترجمه می کرد مردی پا به سن گذاشته بود. او در سال1305 به دنیا آمد و 9 سال بعد از انتشار اولین چاپ کتابش (سال1371) رخت از دنیا بست.


@علیرضا لطف دوست توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 00:44

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست این دو کامنت بالا را آوردم نه از بابت سوال شما که کتاب را خوانده ام یا خیر که البته سال ها پیش خوانده ام و لذت وافر هم برده ام .
اساس این کتاب و جذابیتش بر اساس همان کمیک استریپ ها می باشد .
شما هم کمیک استریپ مامان پوریا را برایمان ذیل روایتتان بگذارید به خدا من خودم 100 تا قلب بالای داستان شما میگذارم !!!


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 00:56

نمایش مشخصات ف. سکوت ممنون از توضیحات مفصل و جالبتان.
در واقع قصد اولیه من در سال 85 همین بود، ولی کسی که قرار بود تصاویر را برای این داستانها بکشد تا به امروز که چیزی به من نداده! چند روز پیش با کس دیگری مذاکره کردم. ناشر اوکی اولیه داده. فقط تصاویر مونده.

فکر کنم امروز کامنت دونی داستان من به طرز مفیدی داره باریک سازی میشه.


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:01

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست پس به زودی شاهد کمیک استریپ های پوریا و مامان و باباش خواهیم بود ، خوب حالا که این داستان های کامنتی محمود و آرش هم قاطی داستان های پوریا شده به طراح بگویید کمیک استریپ محمود و ارش را هم بکشد !!!


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:06

نمایش مشخصات ف. سکوت اونا که خودشون داستان دیگری هستند! الآن هم دارند پایین همین کامنت دونی شر به پا می کنند! آدی و بودی!


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:09

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست یکی از قانون های نیوتن : هیچ وقت بیش تر از سی سانت با سیگار و فندکت فاصله نداشته باش !!!


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:18

نمایش مشخصات ف. سکوت دوستم به من میگفت که خوب میدانسته اند آتیش پاره اینجا کیه؟ آخه رو در هر دو اتاقم تو اداره، تابلوی آتش نشانی بود!!! پس این قانون نیوتن واسه من صدق نمیکنه! خطرناکه!


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:22

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست این کامنت مربوط به قسمت کامنتهای معتادین اون زیر بود ، اشتباه افتاد این بالا ، اما به هر تقدیر خدا را صد هزار مرتبه شکر و سپاس که هیچ کدام از قوانین دودی نیوتن به کار شما نمی آید


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:34

نمایش مشخصات ف. سکوت البته من یک بار یکی از سیگارهای بابام را نیمه شب دزدیدم و امتحان کردم!
خیلی بد بود! خیلی! خفه شدم!
دوم دبیرستان بودم. از اون موقع تا حالا، هنوز نفهمیدم لذت این کار چیه؟! و دیگه تا آخر عمرم هم امتحانش نمیکنم! :-s


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:40

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست همیشه به کسانی که سیگار نمی کشند و از سیگار متنفرند حسودی ام می شود


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:44

نمایش مشخصات ف. سکوت یعنی شما هم؟! :-s


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:46

نمایش مشخصات ف. سکوت باید عکسم را عوض کنم! با این اعترافی که کردم، از فردا تحت تعقیب هستم!


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 02:06

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آری من هم !!! و البته فکر کنم اگر قرار به رتبه گذاری باشد ، میان نویسندگان معتاد داستانک من مقام اول را داشته باشم !!! متاسفانه !!!


@علیرضا لطف دوست توسط ب-اسدی Members  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 08:52

نمایش مشخصات ب-اسدی سلام، آقای لطف دوست لازم دونستم برای تکمیل تاریخچه به عرض برسونم که معرفی قصه های من و بابام در ایران به سالهای آغازین دهه 50 برمی گردد . در آن سالها پیک کودک توسط آموزش و پرورش منتشر می شد که صفحه پشت هر شماره یک قسمت از این داستان چاپ می شد ولی چون من کلاس اول بودم(پیک مال برادرم بود) یادم نمی آید که نوشته داشت یا خیر. در ضمن در اینجا به خانم سکوت عزیز نیز سلام می کنم متنتون جذاب بود حالا به هر اسمی، من دوست داشتم.;)


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 20:09

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب و احترام
من الان به اون سیگار که هدر دادید فکر میکنم آخه تو کشور درحال تحریم حیف نبود خب لا اقل یه بفرما می فرمودید ..!!
بعد اینکه نویسنده جماعت بدون سیگار یه تخته اش کمه
بعدتر اینکه خاطره هم خوبه اینا گفتم که بدونید خاطره هم میتونه خاطرخواه داشته باشه حالا گیریم داستان با خاطره دو مقوله ی جدا از هم باشند که لابد هستند !
بعد این که هرچقد هم شما بفرمایید این دفتر من و کودکم را سالها قبل نوشته ام به خرج ما نمیره هر بار فکر می کنیم همین الان نوشته و پست فرموده اید!
بعد دیگه اینکه برقرار باشید
میخواستم چندتا گل برا آقا پوریا بذارم اما بازم تو صفحه شما گل نیست یعنی گلاتونا کی چیده ؟! بنده به اقای لچی نانی مشکوکم!
حتی دونقطه کف هم نبود
پس دونقطه گل دونقطه کف


@ ناصرباران دوست توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 20:40

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر ناصر باران دوست ، اقا بعد از سلام و ارض ادب و احترام ، من شدیدا ،با خط هفتم و هشتم و هشت و نیمم نوشته شما ، آره موافقم.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @}
اینهارم ورداشته بودم که از طرف شما تقدیم پوریا کنم ;)


@محمود لچی نانی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 21:55

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست و یک بار دیگر سلام ، و خداوند از دست محمود نگذرد که هر چه می کشیم از دست اوست ، و اما بعد تر از آن بعد ، اگر یک همشهری هوای همشهری دیگر را دارد از نیکویی است که نیکویی برازنده آن شهر و شهروندانش است ، اما کمی بعدتر از آن نیکویی ، شما داستان بگو ، ما خود میدانیم در اصل خاطره بوده است.
چنین گفت پس آسیابان به زن
که ای زن مرا داستانی بزن


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 23:37

نمایش مشخصات ف. سکوت آقا من خیلی هم اصفهانی نیستم! مال دو شهر دیگه هم هستم! کاملا بین المللی! اما غریبه در تمام دنیا!


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 23:46

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست غریب را دل سرگشته با وطن باشد


@محمود لچی نانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 23:33

نمایش مشخصات ف. سکوت برای گلها ممنون.
با اون خطوط موافقید، یعنی فهمیده اید همینطوری سریع و بدون فکر داستانها را آپلود میکنم؟
پس چرا اینقدر طرفدارش شده اید؟ ;)


@ف. سکوت توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 00:16

نمایش مشخصات محمود لچی نانی از کجا مطمینید هرکی که داستان شما رو میخونه طرف دار داستان شماست ؟؟؟!!!


@محمود لچی نانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:37

نمایش مشخصات ف. سکوت هر جا سخن از عدم قطعیت است، نام آقای لچی نانی می درخشد!


@محمود لچی نانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 7 اسفند 1393 - 07:13

نمایش مشخصات ف. سکوت ببینید پوریا چطور واره به شما و آقا آرش و کارهایتان نگاه می کند! این نگاه خیلی حرف داره به خدا!


@محمود لچی نانی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 00:24

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام از بنده است
اما بعد گلای مردما کجا بردید برادر من فکر نمیکنید شاید خودشون احتیاج داشته باشند ؟ حالا درسته گل جزو غلات اربعه و اغنام ثلاثه نیست و احتکارش از نظر شرع انور بلا اشکاله اما گلای مردما بذارید سرجاش اینهمه گل !!!به چه کار آیدت زگل طبقی
از گلستان سعدی ببر ورقی

والسلام


@ ناصرباران دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 23:30

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام! سپاس از حضورتان. @};-
1. این جمله مربوط به خصلت اصفهانی هاست دیگه؟!
2. نویسنده غیر سیگاری هم زیاد داریم. تازه یک تخته شون هم زیادیه! باور بفرمایید!
3. ممنون که طرف ما هستید!
4. راستش هم شما درست می گویید و هم من: این قصه ها را سال 84 و 85 نوشتم. ولی کامپیوترم خراب شد. تا اینجا من درست میگم.
اما خیلی هاش تو ذهنمه و الآن دارم دوباره و بر اساس حافظه ام بازنویسی شان میکنم. اینجا را شما درست می فرمایید. اگر بگویم ده دقیقه و فی البداهه با تبلت توی سایت واردش میکنم، خیلی از گناهانم را می بخشید. شما و دوستان.
5. برای گلهای نامریی هم بسیار سپاسگزارم. :x


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 22:10

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام
آن روزها هنوز ماشین نخریده بودیم و با تاکسی تردد میکردیم
خوب عزیزم به این جمله توجه کن دقت کردی وقتی میخوای یه چیزی رو تعریف کنی از کلمه ان روزها استفاده میکنیم اینجاست که میشه خاطره .باید توی داستان برای من نشون بدی
به زبان داستانی
"به علت نداشتن ماشین مجبور بودیم با تاکسی رفت و امد کنیم ....."
اینجا داستان مهمه چون مخاطبهای شما اااشنا نیستند و بهت نمیگن
کی ؟مگه شما ماشین ندارید ؟
و شما مجبور بشی بگی نه اون موقع که ماشین نداشتیم


@ زینب ارونی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 22:45

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست خانم ارونی ، سلام
اصلا چرا باید بگوییم : به علت نداشتن ماشین ؟ و یا هنوز ماشین نخریده بودیم.
اصلا مگر در این روایت مهم است که ماشین داشته ایم یا نداشته ایم ؟
مگر تاکسی سوار شدن دلیل میخواهد ؟
یک روز سوار تاکسی شده ایم ، راننده هم سیگاری بوده ، پوریا هم هوس سیگار کرده.
با توجه به این پارگراف چرا باید کسی این سوال در ذهنش پیدا شود که چرا سوار تاکسی شدید و ماشین خودتان را سوار نشدید ؟
ممنون


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 23:43

نمایش مشخصات ف. سکوت فکر کردم چون این روزها همه ماشین دارند و تا 5 پلاک شخصی هم می توانند داشته باشند، شاید عجیب باشه که خانواده ای که فقط یک بچه دارند و هر دو شاغلند، ماشین نداشته باشند!
اما حالا که فکر میکنم، می بینم که حق با شماست.


@علیرضا لطف دوست توسط زینب ارونی Members  ارسال در پنجشنبه 7 اسفند 1393 - 09:18

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای لطف دوست گرامی
اول از همه پیشاپیش عید نوروز رو به شما و خانواده محترمتون تبریک میگم
خوب دیگه یادتون باشه من اولین نفر بودم اینا رو از پیامکها یاد گرفتم :D :D :D
اقای لطف دوست بله دلیلی نمیخاد بگه اما من نخواستم جملات نویسنده رو به هم بزنم و فقط شکل داستانی اون رو به ایشون گفتم.
سپاس از حضور شما
@};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 23:39

نمایش مشخصات ف. سکوت قول میدهم تمام تلاشم را بکنم. اگه نشد، یادتان باشه که توبه گرگ، مرگه!


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 22:11

نمایش مشخصات زینب ارونی اون داستانو میخونم و نظرمو میگم


@ زینب ارونی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 23:44

نمایش مشخصات ف. سکوت مرسی. لطف می کنید.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 22:54

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام .بنده سواد نقد کردن ندارم پس فقط میگم دست مریزاد واحسنت@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 23:48

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که آمدید!
بدبختی اینه که من هم سواد نوشتن ندارم! حالا چکار کنیم؟ :) @};-
اما روش تربیتی ام را که دوست داشتید؟


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 00:09

سلام خانم سکوت
اولا من دقیقا 13 سال سیگار می کشم به صورت حرفه ای و الان هم سر و مر و گنده مسابقه دو شرکت می کنم لطفا اطلاعات غلط ندین!! :D دوما مگه سیگار یخچال که بهش گفتید وسیله؟؟!!


@آرش پرتو توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 00:17

نمایش مشخصات محمود لچی نانی آرش پرتو ، پیدات نبود ؟ میخاستی قهر کنی بری ، پشیمون شدی برگشتی ، آره؟؟


@محمود لچی نانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 00:41

حالا که پیدا شدم خدا رو شکر..


@آرش پرتو توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 00:21

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
اولا: کار خیلی بدی می کنید! یعنی شما از یک سالگی سیگار می کشیده اید؟
از این کارها نکنید که سلاطون می گیرید! به جاش بیایید کامنت دونی ها را باریک سازی کنید! هم کار بدنی است و هم کار فکری! تازه خنده درمانی هم هست!
دوما: سیگار وسیله است! روح یا شخص یا حیوان که نیست! یک شیء است!
سوما: زیر داستان من تبلیغ این وسیله را نکنید! جاش تو قهوه خانه آقای لچی نانی است! :D


@ف. سکوت توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 00:27

نمایش مشخصات محمود لچی نانی آرش پرتو ، از خودت دفاع کن ،


@محمود لچی نانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 00:48

نمایش مشخصات ف. سکوت شما که اصلا قصد تحریک کسی را ندارید! کاملا معلومه!


@ف. سکوت توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 00:40

شما چه جور مادر نابغه اید؟؟!!:D چه جوری حساب کردید که من از 1 سالگی سیگار می کشم؟؟!! من هر جا بخوام تبلیغ می کنم!!


@آرش پرتو توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 00:42

نمایش مشخصات محمود لچی نانی و با این حساب ، آرش پرتو ، دو سال از پوریا نابغه بزرگ تره ، :D


@محمود لچی نانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 00:48

یعنی چی شده که مادر یه نابغه اینجوری تمام قواعد ریاضی رو نابود کرده؟؟!!!:D


@آرش پرتو توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 00:55

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آرش جان حالا واقعا چند سالته ؟ چرا سیگار می کشی ؟ چند ساله سیگار می کشی ؟ سیگار چی میکشی ؟ روزی چند نخ میکشی ؟ شب ها هم میکشی ؟


@آرش پرتو توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 00:56

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست وقتی کامنت می نویسی هم سیگار میکشی؟


@علیرضا لطف دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:05

به خودم:
کجاها می کشی؟ پشت بوم می کشی؟ هوای سرد می کشی؟ زمستون می کشی؟ چند سال دیگه می کشی؟ سنگین می کشی؟ تو ماشین می کشی؟ ..............
خسته شدم!!


@آرش پرتو توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:12

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست یکی از قانون های نیوتن : هیچ وقت بیش تر از سی سانت با سیگار و فندکت فاصله نداشته باش !!!


@علیرضا لطف دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 7 اسفند 1393 - 09:54


سیگار مزه ی اکسیژن را به من فهماند... فرانتس کافکا

سیگار عشق است. تو می توانی بدون عشقت زندگی کنی؟... ژوزه ساراماگو

ترک سیگار خیلی آسان است. بارها امتحانش کرده ام!... جرج برنارد شاو

نمی دانم غیر سیگاریها چگونه می اندیشند... علی شریعتی

سیگار بی تقلب و ناز پری رخان این هر دو در کشاکش دوران کشیدنیست... نصرت رحمانی


@آرش پرتو توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 7 اسفند 1393 - 12:41

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، می بینم که دست به تحقیقات مفصل در مورد نویسندگان سیگاری زده اید! آفرین!
اما یادتون باشه که اونها چون سیگاری بودند، نویسنده های خوبی نشدندها! اگر به این قصد سیگاری شدید، سخت در اشتباهید! :D


@آرش پرتو توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:13

نمایش مشخصات ف. سکوت اینجور که معلومه از بس کشیدید، کنار یک جاده متروکه تمام کرده اید! من گفتم که سلاطون می گیرید و می میرید! ولی شما باور نکردید! این هم آگهی ترحیمش!


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:18

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست نه هنوز زنده است ، دارد کام میگیرد و فکر می کند
احتمالا به دلیل نصیحت های سنگین شما عمیقا به فکر فرو رفته است و البته امشب مصرفش بالا می رود
آرش سیگار داری یا بفرستم برات ؟


@علیرضا لطف دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 7 اسفند 1393 - 09:49

سیگاری جماعت بامرامه!! حتی تو داستانک هم قبل اینکه یه نخ بکشه بیرون یه تعارفی میزنه!!:D برو تو فضای بسته بکش حالشو ببر!!


@آرش پرتو توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:04

نمایش مشخصات ف. سکوت چون این کار بد را می کردید، عمرتان هدر رفته! پس هر یک سال و 8 ماه زندگی شما را معادل یک سال زندگی یک آدم معمولی در نظر گرفتم! یعنی الآن 14 سالتان است!
محاسبه ام دقیق بود؟ :D


@ف. سکوت توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 7 اسفند 1393 - 09:56

آورین..آورین......... با این حساب پوریا باید نابغه باشه!!:D


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 00:59

نمایش مشخصات محمود لچی نانی به چه شکلی میکشی ؟ دودشو حلقه حلقه هم بلدی بکنی ؟ دودشو بلدی قورت بدی ؟ بلدی سیگارتو ، تو دهنت قایم کنی ؟


@محمود لچی نانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:23

نمایش مشخصات ف. سکوت بگم گشت ارشاد برای شما هم بیاد؟ نهی از منکر لازم دارید؟ البته من خیلی شبیه اونها نیستم!


@محمود لچی نانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:54

نمایش مشخصات ف. سکوت فکر کنم اینقدر کشیدید که پکید و شما دو تا از دو طرف پرت شدید به بیرون از کامنت دونی! چون دیگه خبری ازتون نیست! =))


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 02:13

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست پست را تحویل شما و خانم دکتر اسلامی داده اند !!! من هم سر پاس هستم !!!


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:22

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خانم سکوت عزیز
عاشق کامنتهای داستاناتونم. اولا بگم که جدا ادم صبوری هستید! دوما اینکه من خوشم اومد از شیوه تربیتی ای که یکار بردید. سوما ایکه داستانتون خوب بود. من خوشم میاد. فقط یک سوال اینکه دلیل واکتش پوریا رو نفهمیدم؟ چرا فرار کرد؟ کاش یکم توی داستان زمینه چینی کنید که چرا حتی یک پک هم نکشید درحالیکه اولش خیلی دوس داشت.
خسته نباشید


@آزاده اسلامی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:29

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم اسلامی ، سلام و شب بخیر ، تعریف و تشویق های سابق شما باعث شد عده ای از دوستان شریف ، که البته امشب مشخص شد همگی اعتیاد شدید به دخانیات دارند ، کامنت گذاری حرفه ای را ذیل داستان ها به راه بیاندازند و علاوه بر اینکه مصرف دخانیاتشان بالا رفته است خلقی را نیز گرفتار کامنت خوانی و کامنت گذاری نمایند.


@علیرضا لطف دوست توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:41

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام آقای لطف دوست
اینجا سفره اخلاصه. بذارید هر کی هرچه در چنته داره رو کنه.

درضمن بنظرم کار بدی نمیکنند! اینطوری هم سرخودشان گرم میشود و هم ما خستگیمان در می رود.امروز شبیه یک جنازه بودم از شدت خستگی اما فقط با خواندن چند کامنت الان بحمد الله اصلن خسته نیستم. شما هم تشویقشان کنید. تازه همسر بنده کارشان خیلی زیادست. من این سایت را به ایشان معرفی کردم. ایشان هم تقریبا همیشه توی سایتند و خیلی بهشان خوش میگذرد و همین مطلب باعث تحکیم روابط ما شده است. همسرم خیلی خوششان آمده است و خداراشکر دیگر از کار زیاد خسته نمیشوند....


@آزاده اسلامی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:51

نمایش مشخصات ف. سکوت اما امشب همسرم به من تذکر دادند که از خودت اطلاعات در فضای مجازی نذار!
یعنی باید اینجا هم ماسک بزنیم؟
ما در یک بالماسکه ابدی گیر کرده ایم!


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 02:15

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست شما یک سری به سایت فمینیست ها بزن روش های مقابله با همسرتان را یاد بگیر ، از داستانک برای شما زندگی در نمی آید !!!


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:43

نمایش مشخصات ف. سکوت به هر طرف رو می کنید، اعتیاد آنجاست! از دخانیات گرفته تا کامنت خوانی و کامنت گذاری و بیخوابی و داستان نویسی و نقدگویی و ...
این هم شد زندگی؟!!


@ف. سکوت توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:49

نمایش مشخصات آزاده اسلامی جامعه به تمام مشاغل احتیاج دارد.دانشمند آقاپلیسه معتادو ... تازه مهم اینه که طرف در کارش پیشرفت و علاقه داشته باشه. خب اینم یه کاره دیگه.


@آزاده اسلامی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 02:11

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست ... و خدا را شکر که این سایت در تحکیم روابط زناشویی تاثیر مثبت و بسزایی دارد !!!
قابل توجه مدیران سایت و نویسندگانی که دچار مشکلات زناشویی هستند !!!
تیتر داستانک از فردا :
مجموعه داستان های کوتاه معاصر و نویسندگان جوان ، تحکیم روابط زناشویی ، چگونه دل همسران خود را به دست آورید !!! ازدواج آسان !!!


@آزاده اسلامی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 01:30

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، مرسی که آمدید، اون هم با این همه کار!
1. کامنتهای داستانهای مرا که دوستان زحمت میکشند و رنگارنگ می کنند! امشب هم اسموکینگ پارتی به راه انداخته اند!
2. چون پوریا خیلی جون عزیزه! یعنی هیچوقت کار خطرناک و دردآوری که اذیتش کنه انجام نمیده! شاید فکر کرده با آتش میسوزه و دردش میاد.
بله باید یک جوری این قضیه را مطرح می کردم. حق با شماست. مرسی.@};-


@ف. سکوت توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در پنجشنبه 7 اسفند 1393 - 08:27

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام،خانم دکتر ، میگم باید دمبال یه روش تربیتی برای کامنت نویس ها باشی، دیگه دارن شورشو در میارن :D


@محمود لچی نانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 7 اسفند 1393 - 12:49

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، من دکتر نیستم! من ف. سکوت هستم.
چشم با خانم کبودوند پور و اسانس سوسکهای اون یکی داستان، یک فکری می کنیم! شاید جواب داد!:D


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 اسفند 1393 - 10:06

سلام سکوت!
دیگه چرا دنبال یه کسی میگردی که تصاویرو واست بکشه؟؟!!! همین آلبوم بچگی های پوریا رو که هر روز یکیشو میدم به خورد ما بچسبون تنگش!! هم ما راحت میشیم هر روز یه عکس جدید از شما نمی بینیم مخصوصا من و عمولچی هم یه پول اضافه به نقاش نمی دید هم عکسای کتابت واقعی میشن!!!
انقدر با خودم حال میکنم وقتی یه ایده میدم به این واون


@آرش پرتو توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 7 اسفند 1393 - 12:52

نمایش مشخصات ف. سکوت مطمئنم از اون نگاه خیلی درسها گرفتید که دارید زیرآب عکسهایش را می زنید. نه واقعاً یک بار دیگه به نگاهش دقت کنید. چی میگه؟


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 اسفند 1393 - 11:02

نمایش مشخصات محمود لچی نانی بنده ، در این لحظه تصمیم به ترک شغل شریف کامنت نویسی را نموده ام . ( جهت اطلاع کلیه هم سایتی های عزیز).
.
.
.
.
.
.
الکی ، مثلا یعنی تحت تاثیر قرار گرفتم .


@محمود لچی نانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 7 اسفند 1393 - 11:35

احتراما به استحضار می رساند اینجانب بعد از غور های فراوان در داستانک و تلاش در جهت احیای عمل پسندیده کامنت نویسی آنگونه که مخالفان دیروز ، موافقان امروزند (جناب لطف دوست) و موافقان دیروز ،موافق تران امروزند و موافق تران دیروز ، موافقترین امروزند !! و بنا بر اینکه دوستان خود در این مورد کاملا جهاندیده و پخته و همه فن حریف شده اند و نیازی به حضور بنده یعنی محمود لچی نانی در جمع کامنت نویسان و کامنت خوانان نیست و نخواهد بود و به دلیل پاره ای از گرفتاری های روزمره و عدم داشتن زمان مقتضی و عرض پوزش از تمامی شما دوستان و سروران گرامی از مدیریت سایت وزین داستانک تقاضا دارم در رابطه با استعفای بنده اقدامات لازم را مبذول فرمایند.

الکی مثلا متن استعفا نامه ی عمو لچی!!=)) =))


@آرش پرتو توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در پنجشنبه 7 اسفند 1393 - 12:15

نمایش مشخصات محمود لچی نانی لایک میکنم :)


@محمود لچی نانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 7 اسفند 1393 - 12:57

نمایش مشخصات ف. سکوت آقای نویسنده سخت گیر که از داستان هبچکسی به این آسانی ها خوشتان نمی آید! دوباره جمله خودتان را بخوانید! خانن ارونی کجایید؟ به دادمان برسید. حروف ربط و اضافه را ول کنید. به داد افعال و جملات برسید! :D


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 7 اسفند 1393 - 14:27

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلام ، خانوم دیشب اقاتون دعواتون کرد آواتارتون رو عوض کردین ؟ مرد ذلیلی اینقدر ؟


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 7 اسفند 1393 - 19:32

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، نه. اون بالا گفتم که به خاطر اعتراف دیشبم تحت تعقیبم! برای همین عکسم را عوض کردم.
به قول اصفهانی ها: حاج آقا خیلی بامرام هستند. خداراشکر. ;)


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 اسفند 1393 - 19:35

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام
چون من خودم مشاوره روانپزشکی انجام میدم از این نوع داستانها که در پیرامون زندگی است را خیلی دوست دارم .
البته در روانپزشکی ما یک روش داریم که فردی که دچار استرس شده را به محل اتفاق میبریم وچند بار این اتفاق را برای اوتکرار می کنیم تا فرد به این استرس عادت کنه .البته این عمل نباید خطر جانی ویا هزینه مالی زیادی در برداشته باشد ومعمولا برای استرس های معمولی استفاده می شود .زیبا بود در پناه حق@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 7 اسفند 1393 - 19:43

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که دوباره سر زدید. از توضیحات شما هم سپاسگزارم. البته من تخصصی در این زمینه تدارم. ولی مثل اینکه درست عمل کردم! خدا را شکر.


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 اسفند 1393 - 22:10

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود.خوبین؟
من کاری ندارم داستانه یا نیس...
اومدم یه چی بگم برم...
برادر زاده م,پرهام رو میگم,فتنه ی 86 هستش...حدود یک سال قبل به شدت به سمت سیگار گرایش پیدا کرده بود...و مث پوریای شما با همه چی ادای سیگار در میاورد!باور کنین اگه لوله بخاری و لوله جاروبرقی تو دهنش جا میشد,با اونا هم تیریپ سیگاری ها رو میگرفت...این موضوع به شدت رو مخ اعضای خانواده مون بود...چون هیچکودوم از اعضای خانواده ی ما,شکر خدا سیگاری نیستن...برادرم,پیام رو میگم,طی یه حرکت انتحاری,زد این ماجرا رو ترکوند!!!رف یه نخ سیگار گرفت و آورد و یکی دو پک جلوی پرهام کشید!بعد پا شد دوید به سمت دستشویی و با انگشت یخده با گلوش ور رفت و بالا آورد...بعد پرهام گریه کرد و پرید بغل باباش...بعد پیام براش توضیح داد که چون من سیگار کشیدم این اتفاق افتاد...هر کی سیگار کم بکشه اینطوری میشه...زیاد بکشه میوفته میمیره...
این ماجرا پیش اومد و پرهام دیگه از اون وخ به این ور دیگه اسم سیگار رو نیاورد و کلیه ی ابزارهای تقلید عمل سیگار کشیدن رو گذاش کنار...
این بود انشای من,خوش باشد خانوم دکتر!
شاد باشین!!!
گلاش کو؟؟؟دونخته هف تا گل.


@فرزانه رازي توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 9 اسفند 1393 - 07:36

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که سر زدید. @};-
انشای شما نشان می دهد که کودکان با مسایل مشابه مواجه می شوند. روش آقا داداش شما هم شبیه روش خودم بود.
آقای روانشناس هم که این روش را تایید کردند. (آقای سرافراز).
پس همه چیز اوکی است! برویم سراغ داستان بعدی پوریا و داد ملت را دربیاوریم!:D


نام: دانیال فریادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 اسفند 1393 - 08:05

نمایش مشخصات دانیال فریادی سلام بانو داستان روش شما خیلی هم خوب و با جسارت بوده من از مادرانی که به پسرانشان شک می کنند و هر بار که به خانه می اییند لباس فرزند شان را بو می کنند مبادا سیگار کشیده باشد تعجب می کنم!!!!!مادرم یکی از انهاست


@دانیال فریادی توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 12 اسفند 1393 - 16:58

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضورتان.
هدف من از نوشتن (قصه های من و پسرم) هم همین بوده است. بیان مسایلی که بجه ها با آنها روبرو هستند و نحوه برخورد والدین. متاسفانه اغلب خوانندگان سایت این برداشت را کردند که قصد من مطرح کردن یک پسر نابغه است.


نام: سارا باقری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 فروردين 1394 - 11:20

سلام
روش جالبی بود. شاید برای بزرگتر ها هم میسر باشد.


@سارا باقری توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 11 فروردين 1394 - 07:50

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضورتان.
بعید می دانم روی بزرگترها تاثیر بگذارد.


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 فروردين 1394 - 12:52

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم سکوت عزیزم
حیفم اومد که برای این داستان جالب و زیبا که درون مایه روانشناسی دارد چیزی ننویسم
اتفاقا برخوردی که شما باپ‍وریا در این مورد کردید بسیار درست و روانشناسی هم آن را تایید می کند
همه انسان ها چه بزرگ و کوچک اگر برای آنها زور بگویی واکنش منفی نشان می دهند و به نظر من در این جور مواقع باید با بچه دوستی کرد و با او راه آمد و حتی به نظر من اگر او می خواست سیگار بکشد شماهم باید او را همراهی می کردی او هم به لحاظ صمیمیتی که با شما احساس می کرد راحت تر حرف شما را قبول می کرد و به دنبال سیگار نمی رفت
بسیار پست عالي بود و پيامدار
ممنونم و متشكرم :)


@زهرابادره توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 16 فروردين 1394 - 17:11

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، من هم از وقتی که شما به من و داستانم هدیه دادید، سپاسگزارم.



ارسال نظر

ارسال نظر بر روی این مطلب فقط برای اعضا مقدور می باشد.
نام کاربری: کلمه رمز:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.