آقایی که خانم بود...

فقط 4 سالش بود. با سوالاتش همه را کلافه میکرد. وقتی دکتر دندانپزشک پوریا گفت که باید برای درمان دندان هایش در بیمارستان بستری اش کنیم تا زیر بیهوشی کامل دندانهایش را درست کند، دادم درآمد. به پیمان گفتم: این بچه هیچیش به آدم نرفته!
همه دندانهایش با هم خراب شده بود. ده تا. به دلیل سندرم شیشه شیر. دندانپزشک میگفت: نمی توانم تو مطب درستشون کنم، آخه رفلکس عصب واگ داره! تا میگم دهانت را باز کن، استفراغ میکنه رو کل من و مطبم!
بعد از عمل پوریا، یک روز دکتر را تو دانشگاه دیدم. همکار بودیم. احوال پوریا را پرسید. گفت: تو اتاق عمل از دستش کلافه شدیم. می خواست همه چیز رو بدونه. دکتر بیهوشی میگفت خیلی باهوشه. خانم بهبهانی، تا حالا تست هوش داده؟ گفتم: نه! تو دلم گفتم همینم مونده بود...عصر که شد، حسابی وسوسه شده بودم. به پیمان گفتم و رفتیم مطب یکی از همکاران. خانم دکتر حمیدی. ما را از اتاق بیرون کرد و کلی تست از پوریا گرفت. از تست تصویری و خمیربازی گرفته تا رورشاخ و نمی دانم چه... بعد این خبر مسرت بخش را داد که سن عقلی اش دو برابر است و ضریب هوشی اش 140! *
حالا دیگر می دانستم که باید به سوالاتش جواب های علمی و منطقی ساده بدهم، چون گول بخور نیست! و این طوری بود که قصه های من و پسرم شروع شد. با خودم فکر کردم موارد خاص را یادداشت می کنم. پیشینه خوبی از بچگی اش برای روزهای خوش آینده جمع آوری می شود.
***
یک روز که پوریا از مهد آمد، ظاهر مشغول و متفکری داشت. همیشه با هم بودنمان را این طور شروع می کردم: خب، امروز چه خبر بود؟ و پوریا شروع می کرد به گفتن از سیر تا پیاز روزش.
- امروز چه خبر بود؟
- مادر، امروز خانم سلیمی نبود که دخترها را ببره دستشویی، برای همین خانم کیایی همه ما را با هم برد.
- خب؟ می خواستم تشویقش کنم ادامه دهد، گرچه استارت که می خورد، نیازی هم به خب گفتن های من نداشت!
- مادر، یلدا با من فرق داره!
- چه فرقی؟
- ...ش را بریده اند. خیلی گناه داره، حالا چطوری جیش می کنه؟
سعی کردم جلوی خنده ام را بگیرم. با کمی جدیت و آرامش به پوریا گفتم: دخترا و پسرا با هم فرق دارن. بزرگ که شدی، خودت می فهمی. مثلا یکیش همینه که گفتی. دیگه اینکه اونا دامن می پوش، شما شلوار. اونا موهای بلند دارن، شما کوتاه. اونا جیغ میزنن، شما داد. اونا مقنعه و روسری می پوشن. شما نه. بزرگ که بشید، اونا نم نم** درمیارن، شما ریش و سبیل...و یک سری چیزهای دیگر تو همین مایه ها گفتم و او هم ظاهرا قبول کرد، چون دیگر چیزی نپرسید...
***
یک هفته بعد، وقتی داشتیم می رفتیم خرید ناگهان پوریا با حرارت داد زد: مادر، مادر، نگاه اون آقاهه، خانمه!
به جهتی که با انگشت نشان می داد، نگاه کردم. یک جوان 18، 19 ساله با موهای بلند دم اسبی کنار خیابان منتظر تاکسی بود...***


* شاید بهتر بود اول، این قصه را منتشر می کردم، بعد از حس های عجیبش حرف می زدم.
** سینه به زبان بچگانه پوریا.
*** زمان قصه مربوط به سال 84 است. آن موقع ها این قدر زیاد، آقایونی که خانم هستند تو کوچه و خیابان نبودند!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

م.فرياد ,حمیدرضا محدثی ,علیرضا لطف دوست ,زهرابادره , ک جعفری , ناصرباران دوست ,سلمان ارژن ,آریا زال ,آرمیتا مولوی ,مزدک مهربخش ,فرزانه رازي ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرمیتا مولوی (18/11/1393),شهره کبودوندپور (18/11/1393),امید ناظمی (18/11/1393),علیرضا لطف دوست (18/11/1393),زهرابادره (18/11/1393),ن.م (18/11/1393),محمود لچی نانی (18/11/1393),سحر ذاکری (18/11/1393), ناصرباران دوست (18/11/1393),عباس پیرمرادی (18/11/1393),آرش پرتو (18/11/1393),سلمان ارژن (18/11/1393), ناصرباران دوست (18/11/1393),اذرمهرصداقت (18/11/1393),رضا فرازمند (18/11/1393),فاطمه مددی (18/11/1393), زینب ارونی (18/11/1393), فیلوسوفیا (18/11/1393),محمود لچی نانی (19/11/1393),ف. سکوت (19/11/1393),آرش پرتو (19/11/1393),م.فرياد (20/11/1393),شهره کبودوندپور (20/11/1393),فاطمه رنجبر (20/11/1393),فرزانه رازي (2/12/1393),عباس پیرمرادی (7/12/1393),سارا باقری (6/1/1394),ف. سکوت (15/1/1394),پیام رنجبران(اکنون) (26/1/1394),ف. سکوت (4/2/1394),عباس پیرمرادی (11/2/1394),ماه پری زاهدی (21/2/1394),شهره کبودوندپور (23/2/1394),ف. سکوت (23/2/1394),فرهاد کوهکن (23/2/1394),یونس بیگی (3/4/1394),سارینا معالی (20/7/1394),همایون به آیین (3/7/1395),مهشید سلیمی نبی (23/6/1396),

نقطه نظرات

نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 09:50

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام . داستانتان روان ، شیرین و دلپذیر است . البته اگر توضیحات را هم نمی گذاشتید ، چیزی از فهم داستان کم نمی کرد. زنده باشید.
ارادتمند شما


@حمیدرضا محدثی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 10:23

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، از این که وقت گذاشتید و خواندید سپاسگزارم.


@حمیدرضا محدثی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 10:33

نمایش مشخصات ف. سکوت دوستان نمی دانم چرا کامنت ها تأیید می خواهد، احتمالاً در کشوی نظرها موقع ارسال داستان، گزینه اشتباه را انتخاب کرده ام.
حالا آقای لچی نانی با من قهر می کند!


@ف. سکوت توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در یکشنبه 19 بهمن 1393 - 19:20

نمایش مشخصات محمود لچی نانی و حالا، سلام بر ف سکوت،
میبینم که تبدیل به یک نویسنده جنجالی شدید، کاش من هم توان این کار رو داشتم، عاشق این کارام.
میگم خودمونیم، شما که در پاسخگویی چیزی کم نمیاری، چرا لقب " سکوت" را برای خودت انتخاب کردی، پیشنهاد میکنم لقب خودتو با یکی از دوستانم، آقای " فریاد " عوض کنی...
در مورد موی بلند میخام بگم: نمیدونم چرا بعضی ها فکر میکنن که توهینی به اقایون شده؟ گویا چند سال پیش در اخبار این مملکت نبودند، که بدنبال یک اتفاق، عده کثیری از اقایون، روسری و چادر بار کردند، و عکس خود را در شبکه های اجتماعی پخش کردند. لازم به ذکر ه که اونها، بر حسب اتفاق، از باغیرت ترین اقایون بودند.!!
راستی، اگه دفعه بعد، کامنت ها تایید نیاز داشته باشه، میدونی که.......


@محمود لچی نانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 19 بهمن 1393 - 21:36

نمایش مشخصات ف. سکوت سلاااام! راستش من اصلا از طریق م. فریاد با سایت آشنا شدم! لقب سکوت را هم انتخاب کردم، چون تصمیم داشتم در مقابل خیلی چیزها سکوت کنم. ولی مگه میذارن!!! [-( :(

بند 5 خیلی خوبه. به قول داریوش: کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد/ آخه هوشیاری غم بزرگیه...

جواب آریا زال را هم بخوانید. برای خودش چیزیه ها!


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 10:05

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم سکوت عزیزم
قصه هایی خوبی با سوژه عالي شروع كردي از نظر تعليم و تربيت خيلي اهميت داره من منتظر داستان هاي شما با پسرتان خواهم ماند
مطمئنم هر سري با موضوع جديدي روبرو خواهيم شد
و خيلي زيباتر خواهد شد كه در داستان ها هر بار
مسئله اي و معضلي از اجتماع را عنوان كنيد
برايتان موفقيت و پيروزي آرزومندم
شاد باشيد @};- @};-


@زهرابادره توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 10:32

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، خوشحالم که خوشتان آمده. از وقتی که گذاشتید سپاسگزارم.


نام: آریامنتقد کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 10:44

نمایش مشخصات آریامنتقد با سلام
چی میشه راجع به این به ظاهر داستان مزخرف گفت ؟
دو قسمت کاملا جدا و بیربط به هم .
اول از همه از دندون شروع شد . بعدش به ضریب هوشی رسید .
بعد به صورت کاملا یهویی رسید به مهد کودک و آلت تناسلی و اینکه بچه تو دسشویی کاملا جلو همدیگه لخت بودن که همه چیز رو میدیدن .
بعد هم شما به خاطر موی بلند یک جوان ، اثبات کردید که ایشون خانم هستند .
شما انقدر کوتاه فکر و ظاهر بین هستید که ملاک زن و مرد بودن را به موی بلند و کوتاه میدانید . یعنی چیزی به جز آنچه که بچه چهار سالت میفهمه رو درک نمیکنی .
تا آنجا که من میدونم ، تا قبل از اختراع ماشین کوتاه کردن مو ( چه دستی و چه برقی ) موی آقایون هم بلند بوده و البته هیشکی به اونها نمیگفته که خانم هستند . همونهایی که در مقابل تمام تهاجم ها رفتند و مردانه ایستادند و جنگیدند و کشته شدند .

متاسفم برای شما و فکر پوچتان با این نوشته بیمعنی و زشت !


@آریامنتقد توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 14:22

نمایش مشخصات ف. سکوت علیک السلام،
۱. در مورد پرسش اول: هر چه دل تنگتان می خواهد، بگویید. همان طور که گفته اید هم!!!
۲. خط دوم: بنده داستان مدافعان و مهاجمان شما را هم خواندم و البته کامنتهای جالب زیرش را. ظاهرا شما هم آنجا دو قسمت کاملا مجزا نوشته اید. همان طور که خودتان در کامنتها گفته اید! من که ربط دو قسمتش را نفهمیدم. رطب خورده نمی تواند منع رطب خوردن کند! :)
۳. این که بچه ها را لخت بردند دستشویی، واقعا به من ربطی ندارد. باید به مدیر مهد کودک ایراد گرفت. ولی چون ۸ سال گذشته و من هم به شهر دیگری منتقل شده ام، پیدا کردن و تذکر دادنش کار سختیه. ولی سعی ام را می کنم.
راستی حتما می دانید که بچه های ۲، ۳ ساله هنوز بلد نیستند با شلوار بروند دستشویی. از خانم بپرسید.
۴. بنده ثابت نکردم که اون آقا خانم است، بچه بیچاره چنین فکری کرده! شما را ارجاع می دهم به کامنت زیر نوشته آقای پیرمرادی.
۵. ای کاش فقط اندازه یک بچه ۴ ساله می فهمیدم. خیلی کیف داشت! زندگی هم قشنگتر بود. افسوس!
۶. در مورد اختراع ماشین کوتاه کردن مو هم همین قدر بگویم که در ذیل داستان نوشته ام مربوط به سال ۱۳۸۴ است نه یک قرن قبل! پس من گناهی ندارم که اون روزها همه موهایشان بلند بوده است، اما در زمان داستان بنده، بلند بودن موی مرد در جامعه ما ناهنجاری به شمار می آمده است. حالا دیگه ملت عادت کرده اند پسرها مثل دخترها زیرابرو بردارند و میک آپ کنند. گذر زمان است دیگر! باورها را عوض می کند و دردها را تسکین می دهد!
۷. و اما سخن آخر: چند تا چیز جالب راجع به شما فهمیدم:
- حتما موهای شما بلنده!
- از نظر سنی، جای بچه بنده هستید! لذا رعایت اخلاق و آداب لازم است.
- فرق بین نقد کردن را با توهین و فحاشی نمی دانید. به لغتنامه دهخدا یا فرهنگ معین مراجعه کنید!
- فکر کنم خیلی از داستان من خوشتان آمده! حداقلش این است که داستان من خیلی تاثیرگذار بوده است. اگر روی هیچکس نه، روی شما قطعا!

یک چیز هم راجع به خودم بگویم؟ من می نویسم برای دل خودم. به هیچکس هم پاسخگو نیستم! آدمهایی مدل شما توی جامعه این قدر زیاده! من از دست اونها آمدم اینجا برای خودم قلم بزنم! برای این هم باید به جماعتی چون شما که زندگی سیاه می نویسید و زندگی را سیاه کرده اید، پاسخ بدهم؟
می توانستم کامنت شما را تایید نکنم، اما حیفم آمد. چون خودم کلی خندیدم. گفتم بقیه هم فیض.


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 18:54

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلام ، نسبت به داستان نظری ندارم اما به عنوان عضوی از داستانک بر خود واجب دیدم تا از شما مهر بانوی گرامی بابت گستاخی و بی ادبی و بی فرهنگی آقایی که دانشجوی دکترای یکی از دانشگاه های معتبر مملکت هستند ، عذرخواهی کنم .
کامنت ایشان همچون تیری زهر آلود بر قلبم فرود آمد و تاسفی عمیق بر وجودم مستولی شد ، اما باقی سخن باشد تا شاید وقتی دیگر... و همین است که مولانا فرمود:
این خریداران مفلس را بهل/چه خریداری کنند، یک مشت گل
ممنون


@علیرضا لطف دوست توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در یکشنبه 19 بهمن 1393 - 19:06

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر علیرضا لطف دوست،
بنظر من، ما، اگر انسان هستیم حق داریم در هر چالش انسانی، حضور داشته باشیم. شما، این کار رو کردید و کارتون قابل تقدیر ه، پس من، از شما بابت حضور در این نقطه، رسما، قدر دانی میکنم.


@ف. سکوت توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در یکشنبه 19 بهمن 1393 - 18:56

نمایش مشخصات محمود لچی نانی فعلا این بگم که از شماره 5 این متن شما، خیلی خوشمزه اومد، و باهاش حال کردم،


@آریامنتقد توسط آریا زال Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 15:34

نمایش مشخصات آریا زال با سلام.آقای منتقد، میخواستم چند مورد را به شما بگویم.اولا این که باید به نوشته انتقاد کرد نه به نویسنده.دوما این که نباید به کسی بی احترامی کرد.سوما این که نظرات و فکر های هیچ کس مزخرف نیست. چهارم این که موضوع ماشین یا دستگاه اصلاح مو هیچ و هیچ ربطی به داستان این نویسنده نداشت.[-(


@آریا زال توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 17:32

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام بر نویسنده جوانی که اصل اول نقد ادبی را می داند و می داند که اصل بر نوشتار است نه نویسنده!
نویسنده کوچکی که اصل اول ادب را می داند و می داند که نباید به هیچکس بی احترامی کرد.
نویسنده ای که اصل اول آزاداندیشی را می داند و می داند که هر کسی حق فکر کردن، نوشتن و بیان کردن دارد!
دیگر چه بگویم؟
آرزوی من این است که روزی بهترین نوشته ها و نقدها را از شما ببینم و بخوانم...


@آریا زال توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 21:24

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، دقیقا نفهمیدم منظورتان از دانشجوی دکترا چه کسی است؟ اگر اونی است که نویسنده جوان، آریا زال، پاسخش را داده، که همان پاسخ کاملا کافیست!
اما اگر اونی است که در پیامهای خصوصی حرف ... میزند، از نظر من، نیاز به کمک دارد.
در هر حال، از همدردی و حمایت شما سپاسگزارم.


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 21:33

نمایش مشخصات ف. سکوت این پیام برای آقای لطف دوست بود. :)


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 21:46

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلامی دوباره ، قطعا من از پیامهای خصوصی شما با خبر نیستم و منظورم همان کامنت بالا است ، البته من ایشان را نمیشناسم ولی ذیل یکی از داستان ها ، ایشان اظهار نموده بودند که دانشجوی دکترای بهترین دانشگاه کشور هستند.
به هر حال دانشجو بودن در هر مقطعی و دارا بودن هر مدرکی دلیل بر میزان شعور کسی نیست ولی جای بسیار تاسف است که فردی ادعای نویسندگی و مراتب والای ادبی و هنری بنماید و اینگونه در کامنت ها ، یادداشت بنویسد.
ممنون


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 22:12

نمایش مشخصات ف. سکوت بنده یک مادربزرگی داشتم که برای خودشان تاریخ زنده ای بودند. از زمان احمد شاه. تا همین چند سال پیش. دارای تجربه فراوان! همیشه این را یادآوری میکردند: عالم شدن چه آسون، آدم شدن چه مشکل!

خب، واقعا مدرک ملاک نیست. با شما موافقم. با آریا زال هم موافقم. سواد و سن چندانی ندارد، ولی شعوری به این عظمت دارد و شرمنده ام که او دارد اصول مهمی از روابط اجتماعی و قوانین را با ذهن و قلب بچگانه اش به ما آدم بزرگهای تحصیلکرده آکادمیک یادآوری میکند. شرم بر ما باد!:">


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 23:19

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلام ، من را هم مورد هجوم پیام های خصوصی قرار داده اند ، نیاز بر خصوصی ماندن پیام ندیدم و آن را عینا در این جا می آورم و البته پاسخش همانطوری که در کامنت بالا گفتم باشد تا شاید وقتی دیگر...


بستن اين نظر]
نام: آریامنتقد Members عنوان مطلب:خروس جنگی پیام خصوصی
تاريخ: شنبه 18 بهمن 1393 -زمان:21:47
اگر ذره ای مردانگی در وجود بیوجود شما بود ، میفهمیدی که این خانم با این داستان مزخرفش به چه کسانی و چه تعدادی توهین کرد. ایشون اسمون ریسمون بافته که بگه هرکی نوهاش بلنده زنه. گرچه اینها رو نمیفهمی و احتمالا اونور اب همه این چیزها یادت رفته . اما گفتم بهت بگم که ناکام از دنیا نری !
[حذف نظر] [ارسال جواب


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 13:23

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام وعرض ادب
داستان جالب و شیرینی بود .لذت بردم
کار کردن با این دسته از کودکان صبر و حوصله ی زیادی لازم دارد چه در نقش پدر ومادر و چه در کسوت مربی و معلم !

برقرار باشید @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 13:51

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، از وقتی که گذاشتید و خواندید سپاسگزارم.
واقعا همین طور است ولی متاسفم که در نهایت جامعه آنها را سرکوب و منزوی می کند.


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 13:46

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی سلام

ببنید طرح داستان شما این است. پسری با ضریب هوشی بالا اما پایان نوشته کاملا با طرح در تناقض است هرچند طنز ظریفی را در آن گنجانده اید اما باز هم کمکی نمی کند.
زاویه دید در داستان دوربینی است خواننده هیچ همزاد پنداری نه با راوی و نه با قهرمان داستان ندارد و به نوشته ی شما صرفا به چشم یک دل نوشته خواهد نگریست.

من داستان اولتان را خواندم و چون طرح خوبی داشت از آن خوشم آمد.
همین دل نوشته ها را با پرداختی بیشتر و وارد نمودن عناصر داستانی می توان به یک داستان قابل قبول تبدیل کرد.

سپاس از شما

شاد باشید@};-

*آرزوی من این است*


@عباس پیرمرادی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 14:02

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که قابل دانستید و نقدی بر نوشته کوچک من نوشتید.
منظورتان را از داستان اول متوجه نشدم: عدد مقدس هفت یا حس؟
سعی می کنم گفته های دوستان را در نوشته های بعدی اعمال کنم. قرار است از هم یاد بگیریم. باز هم ممنون.
نکته ای که هست این است که کودکان از طریق جذب و انطباب یاد می گیرند. یعنی برای هر چیز جدید یک پرونده ایجاد می کنند. مثلا وقتی به آنها سگ را برای اولین بار نشان می دهید، پرونده یا پوشه ای درست می کنند: اسمش سگه، چها دست و پاست، دم داره، پشمالوست، واق واق می کند و ... اما وقتی******* را برای اولین بار می بیند، سرگردان می شود. همه شرایط را دارد، ولی سگ نیست. بزرگتره و صداش هم فرق می کند.
بچه سرگردان می شود و بچه های متفاوت رویکردهای مختلفی به کار می گیرند. مثلا: اون سگ بزرگه را ببین! یا این سگه صداش فرق می کند. یا این اصلا سگ نیست. یا ترکیبی: اون سگه را ببین******* است!
رویکرد آخر کمی پیچیده تر از قبلی است. چون کودکی است که فهمیده این دو تا فرق دارند و مثلا از مامانش پرسیده اسم این چیه؟ ولی به هر دلیلی بین ایجاد پرونده جدید و قدیم سرگردان می ماند. به دلیل شباهت ها و افتراقهایی که می بیند و هنوز برای جادهی آنها در ذهنش تصمیمی نگرفته است.
به نظرم از آنجایی که روشهای یادگیری بسیار متنوع هستند و بچه ها هم همین طور، پاسخ های آنها به محرک ها خیلی جالب است. حداقل برای من که تو این زمینه کار می کنم.

باز هم سپاس از حضورتان. راستی عکس پروفایلتان را دوست دارم. یک حس خوبی به آدم می دهد. ولی خب، عکس واقعی هر کس، حس بهتری به آدم خواهد داد. :)


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 14:28

نمایش مشخصات ف. سکوت آن ستاره ها نمی دانم چرا به جای کلمه******* خورده است!


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 14:39

نمایش مشخصات ف. سکوت آن ستاره ها به جای کلمه گ ا و خورده است! عجیبه.


@ف. سکوت توسط عباس پیرمرادی Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 15:13

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی دوردی دیگر
منظورم "هفت مقدس" بود. گفتم به این دلیل که طرح آن گذشته ای را در من بیدار کرد.
این موردی که شما توضیح دادید صرفا یکی مواردی بود که من گفتم.
این که می گویید کودک چارچوبی را در ذهن خود می سازد قبول است. اما نکته این است در اغلب داستان ها پیام به کمک پرداخت در بدنه آن، در سطرهای اخر منتقل می شود و شما ضربه را در انتهای نوشته خود قرار داده اید وخواننده در می یابد که تمام مقدمه چینی های ابتدایی صرفا به دلیل این پایان بوده است و حتی گفتن این که کودک از ضریب هوشی بالایی برخوردار است هیچ تاثیری در داستان ندارد. کما این ما این سخنان را از بسیاری از کودکان معمولی نیز می شنویم.

در مورد عکس پروفایل هم: تابلوی اولگ شپلیاگ البته مدتها پیش پیا رنجبران عزیز نقدی بر آن وشته اند که من شما را ارجاع می دهم به داستان "مرز"
و اما این که گفته اید "تصویر واقعی هرکس حس بهتری به آدم خواهد داد" من با شما موافق نیستم...

قلمتان پربار@};-


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 14:20

سلام
نمی دونم چرا این روزا هر کی می خواد زن بودن یه مرد رو نشون بوده گیر میده به موهای بلند و دم اسبی ..
خوب شد موهامو چند روز پیش از ته زدم و گرنه تو این چند مدت تو این سایت برای دومین بار به لطف بعضی از دوستان ...بگذریم
اما در ادمه اینکه موی بلند نشان خانم ها نبوده کافیه یه نگاهی به فیلمی های تاریخی - چه تو ایران ساخته میشه و چه تو خارج از کشور و چه مربوط به انبیا باشه و چه مربوط به اساطیر چه قهرمانان ملی و پهلوانان جوانمرد و چه شخصیت های علمی -(یا شاید آنها هم مرد نبوده اند؟!!!)بندازیم متوجه می شیم که موی بلند هیچ ایرادی نداشته .ندارد و نخواهد داشت و بهتر است به جای اینکه به موی بلند مردها گیر بدهیم از نامردی های مردها حرف بزنیم.
پرحرفی مرا ببخشید هر چند می دانستم شما اتفاقی را که با چشمان خود دیده اید اینجا نوشته اید.
موفق و شاد باشید


@آرش پرتو توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 14:35

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای پرتو، جسارتا شما را ارجاع می دهم به بند ۶ پاسخم به آقای آریا منتقد. بنده هیچ ایرادی به بلندی موی آقایون یا کوتاهی موی خانمها نمی گیرم. محض اطلاع، خودم هم همیشه موهایم را پسرانه آلمانی می زنم، درست مثل پسرم! :)
ولی شما به بافت و بستر داستان و زمانش توجه کنید: سال ۸۴ توی ایران، یک جامعه اسلامی و ... که قرمز پوشیدن توش جرم است! دوچرخه سواری خانمها جرم است! و خیلی چیزهای دیگر که واقعا جای بحث و گفتن نداره. شما می دانید و من هم می دانم.
حالا خواهش می کنم به خاطر دو تا داستان نروید موهایتان را کوتاه کنید. تازه تبلیغ می کنم که فیلم شجاع دل با بازی مل گیبشون را هم ببینید! یک آقای مو بلند شجاع =))


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 14:40

نمایش مشخصات ف. سکوت ببخشید مل گیبسون!


@ف. سکوت توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 16:08

خانم ف. سکوت
من قصد تحمیل نظرم را نداشتم فقط کمی گلایه کردم و در پایان هم اشاره کردم که شما اتفاقی را که با چشمان خود شاهد بودید نوشته اید و منظورم از این جمله آن بود که شما قصد و غرضی نداشته اید. گفتم گلایه آخر چند وقتی ست ابرو ها را ول کرده اند و دو دستی چسبیده اند به موهای بلند!!!
گفتم که چند روز پیش به عمل کریه و شکنجه آور از ته زدن موها تن دادم ..
امیداورم از من به خاطر کامنت اول نرنجیده باشید.


@آرش پرتو توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 17:23

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای پرتوی عزیز، خیر! من اصلا نرنجیدم. تحمیل نظر هم که اصلا! گلایه هم که حق مسلم من و شما و ماست.
اگه من جای شما بودم و دوست نداشتم، هرگز موهایم را کوتاه نمی کردم. مگه ما چند بار به دنیا میاییم؟ بیایید هر کاری که دوست داریم، انجام بدیم. تازه با محدودیتهایی که داریم، تعداد کارهایی که بتونیم واسه دلمون انجام بدیم، به تعداد انگشتهای دستمان هم نمیرسه!
خیالتان راحت: ما تو کار رنجیدن نیستیم! :D


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 17:53

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام مجدد آقای پرتو، یک نفر کامنت خصوصی گذاشته و کلی از شما تعریف کرده. آشناست؟
پ ل ی س ن ا م ح س و س


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 14:41

نمایش مشخصات م.فرياد با سلام خدمت خانوم دكتر سكوت@};-
به نظر حقير نوشته تون در چارچوب و قالب يه خاطره ميگنجه نه داستان:) به عنوان داستان كمي از هم گسيخته است:( در مورد محتوا هم اهل فن بايد نظر بدن@};-
در پناه حق باشيد@};-


@م.فرياد توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 14:46

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، چه اهل فنی بهتر از شما؟
بله شاید یک خاطره کوچک یا یک لطیفه باشد. ولی بالاخره نوشته است دیگر!
کوچک و ناقص است ولی امیدوارم خوانندگان به بزرگی خودشان ببخشند.
ولی با این حال، دیدم که بهم یک قلب داده بودید؟! :x
پس خیلی هم بدتان نیامده!


نام: آریامنتقد کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 20:57

نمایش مشخصات آریامنتقد اقای لطف دوست عزیز
اگر قدری مردانگی داشتید، از شرم متن این خانم اب میشدید!
ایشان اسمان و ریسمان را بهم بافته تا ثابت کند که مردی که موی بلند دارد ، زن است !
حالا ببینید به چه کسانی و به چه تعدادی توهی ن کرده اند .


@آریامنتقد توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 21:56

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام مجدد، دیدید درست حدس زدم؟ شما از داستان من خوشتان آمده! وگرنه چرا دوباره آمدید و بهش سر زدید؟ :D

حالا که اومدید، کامنت اون نویسنده 12 ساله را هم بخوانید. من که کلی چیز یاد گرفتم.

سپاس از علاقه وافرتان به این داستان. راستی از آسمون و ریسمون خوشم اومد. یاد آقای مجری و برنامه اش تو نوروز 61 افتادم.


@آریامنتقد توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 23:46

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست جناب آقای منتقد ، با سلام ،
فرض اول : خانم سکوت چنین قصدی داشته اند
فرض دوم : شما چنین برداشتی کرده اید
در هر دو صورت هیچ عرف و قانونی به هیچ فردی اجازه نمی دهد که چاک دهان باز کند و آنچه را می خواهد بگوید.
در هر دو صورت شما نه رعایت محیط فرهنگی و ادبی را کرده اید ، نه رعایت سن و سال و نه رعایت ادب عمومی.
در هر رشته ای که تحصیل می کنید ، قطعا در این مقطع تحصیلی میبایستی آموزش گرفته باشید که با فحاشی و ادبیات خیابان جمشید و دروازه قزوین هیچ مشکلی در مملکت حل نخواهد شد.
پسرم ، برادرم
صبور باش ، صبر پیشه کن و با ادب و نزاکت اگر نقدی داری ، بنویس و به زبان آن مرد که دو سال است رفته است سخن مگو ، که عاقبت آنانی که راه و زبان او را به کار می گیرند رفتن است.
برایت ، عاقبتی به خیر ، آرزو دارم


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 00:20

نمایش مشخصات ف. سکوت آقای لطف دوست، آیا تا به حال اشعار مارگوت بیگل با صدای احمد شاملو را شنیده اید؟ "سکوت سرشار از ناگفته هاست..."
تازه یاد یک داستان هم افتادم: داستان نارسیس!
نمیدونم چرا؟ :D
بیایید وقتمان را صرف کار بهتری بکنیم. باشه؟ @};- @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 21:22

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت میدونم که واسه شناسوندن جگرگوشه نخبه تون به دنیا چه اشتیاقی دارید؛من هم برای جگرگوشه خودم داشتم
کنگفورومیگم
واین کاروکردم ...اسمش شده او....توداستانام
فکرکنید؛وبایه ایده بکرمعرفیش کنید
خوب باشید@};-


@اذرمهرصداقت توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 21:42

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که وقت گذاشتید. حتما داستانهای شما را خواهم خواند و با او آشنا خواهم شد.
افسوس که وقتی 16 سالم بود، برادر تعصبی ام نگذاشتند من بروم کلاس کونگ فو. اون روزها این جور کارها را برای دخترها بد میدونستند. حالا هم که به دلنوشته ها حمله میکنند! خوش به حال شما که کاری را که دوست دارید، انجام می دهید.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 22:03

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام.از داستان شما لذت بردم.نظر دادن در مورد داستان کار من نیست چون تقریبا سواد این کار را ندارم .ومن فقط یک نویسنده معمولی هستم .رشته من مدیریت است فقط می خوانم ودر حد یک نویسنده معمولی نظر می دهم.از نظرمن زیبا وآموختنی بود .واز نظر تخصصی هم می گذارم به عهده اهل فن .@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 22:22

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام, ممنونم که سر زدید. من هم اندازه سواد خودم مینویسم و یک آدم معمولی هستم، درست مثل شما.
سپاس مجدد


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 22:58

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام
از داستان شما خوشم اومد بگو کجاش
جایی که دیگر نویسنده ها خجالت میکشن بنویسن
..بریده اند دخترها چطوری جیش میکنند ...اکثر نویسنده های ما نمیتونن با این کلمات کنار بیان خوب نیست زشته و این ساختار شکنی رو فروغ فرخ زاد توی شعر به خوبی انجام داد
من از این قسمت داستانتون خوشم اومد
ممنونم


@ زینب ارونی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 00:10

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام خانم ارونی، ممنون که سر زدید. فروغ کجا و من کجا؟ ولی مرسی. بعد از این همه توهین که خواندم...;)
میگم خوبه دیگه مثل فروغ ساختارشکنی نکنم! واسه 4 تا مو نزدیک بود اعدامم کنند! دیگه پیش نرم، بهتره!
.
.
.

شوخی کردم! فردا یک چیز باحال تر می نویسم، قول میدم. تاشقایق هست، زندگی باید کرد... @};- @};- @};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 22:59

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام
به نظرمن برای نوشتن یک داستان نبایدازهرسوژه ای استفاده کرد!
البته داستان خودتونه وصاحب اختیارید.من فقط نظرموگفتم.


@فاطمه مددی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 بهمن 1393 - 00:12

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون. نظر شما محترم است. ولی اون دوست دیگه مون به من شجاعت داد تا ساختارشکنی کنم. اشکالی که نداره؟ @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 بهمن 1393 - 22:32

نمایش مشخصات زینب ارونی سلامی دوباره
خانم سکوت نویسنده تا توهین نشنوه نویسنده نمیشه بعضی وقتها اونقد که سرزنش به ادم جرات میده تشویق اینکارو نمیکنه
خانم مددی نویسنده مختاره هر سوژه ای رو انتخاب کنه و این سلیقه خواننده است
اقای منتقد و کسانی که با سلیقه شخصی خودشون نه به دید یک نویسنده به داستان نگاه میکنند من کار خانم سکوت رو تایید میکنم چون حرفها و زاویه دید یه بچه رو توی چاچوب گفتاری قرار نداده تا شخصیت خودش زیر سوال نره و این قابل تقدیره نویسنده باید از مرزها عبور کنه تا نوشته های ما به صورت کلیشه در نیاد .
خواننده باید اینجا با خودش بگه ایا کار مربی درست بوده و اینجا نویسنده داستان مقصر نیست چون اگر واقعیت باشه همونو به تصویر کشیده و اگر تخیل باشه بازم یه جور پیام داره و اینو باید خواننده خودش از توی داستان در بیاره
نباید شخصیت نویسنده طرز فکر نویسنده زیر سوال بره
ما داستان نقد میکنیم .با شخصیت های داستانی کار داریم حالا میخواد واقعی باشند یا تخیلی
امیدوارم دیگه شاهد این گفتگوها تو این سایت که همه اهل قلم هستند نباشیم
با ارزوی موفقیت برای همه دوستان عزیز
خانم سکوت عزیز توی داستان قبلی به شما گفتم ایا این زن جایزه این حرفو بزنه مربی به خاطر وظیفه کاریش این حرفو به مادر بچه زده و شما گفتی مادر بچه پیش بچه اینو نگفته ..خوب باید اینو برای من صحنه سازی کنی بچه قهر میکنه میره داخل اتاق مادر میگه .....
و در این داستان صحنه سازی شده بود و من با یه مربی بیخیال مواجه بودم و بچه ای کنجکاو که این صحنه توی ذهنش حک شده
اینجا شخصیت پردازی خوبی داشتید ...و من تونستم با بچه ارتباط برقرار کنم ...برع***************** قبلی
سپاس


@ زینب ارونی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در یکشنبه 19 بهمن 1393 - 23:45

نمایش مشخصات محمود لچی نانی اره، حرفات، همه قبول، ولی نخای بگی ************** جای چه کلمه ای اومده که خیلی ضایع میشه، بیخیال شی بهتر ه جون تو، از ما گفتن بود!!!


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 بهمن 1393 - 15:56

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام
شما را به خواندن داستان سوء ظن دعوت میکنم
با آمدنتان خوشحالم میکنین


نام: نیک   ارسال در سه شنبه 28 بهمن 1393 - 20:46

سلام خانم سکوت اول اینکه داستان خوبی بود ممنونم ازتوتون.ولی جالب تر از داستانتون بحث بین شماواقای اریاست.ازشماها بعید وقتی شماها همچین کاری میکنین از ما جوونا چه انتظاری هست. البته ببخشین .شما خودتون صاحب نظرین.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.