حس

به خانه که رسید، کیفش را به یک طرف پرت کرد و گفت: مادر، امروز یه اتفاق خوب برام افتاده. چشمهایش برق می زد. همان طور که کمکش می کردم لباسهایش را عوض کند، پرسیدم: چه اتفاقی؟
- من یه نفرو دوست دارم. اونم منو دوست داره.
با خنده پرسیدم: خب، کیه؟
- ملیکا! امروز ما را بردند تو حیاط که بازی کنیم. ملیکا اومد کنارم. دستش را گذاشت روی شونه من. بهش گفتم هر چی دلت می خواد به من لم بده.
- خب؟
- اون خندید. بهش گفتم من ترو دوست دارم. تو هم منو دوست داری؟
- اون چی گفت؟
- فقط گفت: ها؟!
خنده ام گرفت: طفلک دختره اصلا تو باغ نبوده!
- مادر، این چه حسیه؟ قلبم تاپ تاپ میکنه. خیلی گرمم شده. دلم هی خالی میشه.
خندیدم و گفتم: بهترین حس دنیا! اسمش عشقه.
***
یک روز تو هفته بعد، پوریا از مهد کودک آمد خانه. غمزده و اشک آلود بود. رفت تو اتاقش. پرسیدم: چی شده گلم؟
- مهران هم ملیکا را دوست داره!
- چطور؟
- هر روز که میاد، زود میره جای من پیش ملیکا میشینه. من هم مجبور میشم، برم یه جای دیگه.
- خب، چه اشکالی داره. همه با هم دوستید. یه روز تو پیشش بشین، یه روز مهران.
- مهران نمیذاره. کاش می مرد.
دستش را گذاشت رو قفسه سینه اش و گفت: اینجام درد میکنه. یک چیز تیزی توشه. این چه حسیه مادر؟
- یه حس بد. حسادت. کار خوبی نیست. درست میشه.
***
چند روز بعد، وقتی پوریا آمد و قیافه اش را دیدم، فهمیدم باز پای ملیکا وسط است.
- مادر، مدیر مهد، خانم محمدی خیلی آدم بدجنسیه!
- چرا؟
- امروز منو خواست تو دفتر. دعوام کرد. گفت دیگه حق نداری پیش ملیکا بشینی. دخترا اونور میز، پسرا اینور میز. دیگه نمیخوام برم مهد کودک. مادر، این چه حسیه؟ انگار همه چی سیاهه.
- یه حس بد. اسمش نفرته. باید دوباره دنیاتو رنگی کنیم. و شروع کردم به قلقلک دادنش.
***
دوره پیش دبستانی پوریا تمام شد. تابستان بود. با ماشین خودمان راه افتادیم که برویم اصفهان. توی راه آهنگ گوش می کردیم. معین بود: بی بی گل فدات بشم تو که منو کشتی بی بی گل... پوریا روی صندلی عقب دراز کشیده بود و هیچی نمی گفت. از اهواز تا پیچ های بعد از ایذه ساکت بود. تا این آهنگ تمام شد، نشست و گفت: دوباره همون آهنگ را بذارید.
- کدوم؟
- همون که میگه ملیکا فدات شم!!!
آهنگ را پیدا کردم و گذاشتم رو تکرار. به پیمان، شوهرم، گفتم: این بچه بدجوری عاشق شده! چشاش آلبالو، گیلاس می چینه! گوشاش هم! بعد شروع کردیم دو تایی با آهنگ خواندن: ملیکا فدات بشم، تو که منو کشتی ملیکا... نگاه سرزنش بار و آزرده پوریا را که از توی آینه دیدم، سقلمه ای به پیمان زدم و ساکت شدیم...
***
پوریا رفت کلاس اول و من فکر می کردم که دیگر این ماجرا تمام شده است. تا این که یک روز که دیرتر از پوریا رسیدم خانه، دیدم وارونه روی تختش افتاده و دارد گریه می کند. با مشت به بالشتش می کوبید و می گفت: دلم تنگ شده. دلم تنگ شده...
دستم را کشیدم روی سرش. گفتم عزیزم، دلت برای کی تنگ شده؟
- ملیکا. میخوام ببینمش.
- باشه. آدرسش را از مهد می گیرم. با هم می ریم در خونه شون. یک هدیه هم براش می گیریم. یک کتاب. خوبه؟
تلفن را برداشتم. زنگ زدم به مهد. یکی از خانم مربی ها گوشی را برداشت. آدرس را پرسیدم.
- گوشی، الآن می روم پرونده اش را میارم.
ناگهان صدای خانم محمدی را از پشت گوشی شنیدم: خانم بهبهانی ما اجازه نداریم آدرس بچه ها را به کسی بدیم. اونم ملیکا که خانواده ش اینقدر تعصبی اشند، بعد هم با غیض گوشی را کوباند و قطع کرد!
پیمان که آمد خانه، هر دوی ما را گریان دید.
- تو چرا گریه میکنی؟
- زنیکه احمق! فکر میکنه پوریا شونزده سالشه و میخواد به ملیکا تعرض کنه. بی شعور.
***
بعد از اون، پوریا دیگه از حس های عجیبش حرفی نمیزد. چیزی هم از من نمی پرسید. اما وقتی می دیدمش که دارد توی اینترنت یک انگشتی تایپ میکند ملیکا و چیزی پیدا نمیکند، بعد با اسم و فامیلش، بعد با افزودن نام احتمالی پدرش، بعد با اضافه کردن شهر اهواز و باز هم چیزی پیدا نمیکند؛ فهمیدم که حس بی پایان داشتن یک گمشده را تجربه میکند... یک حس بی انتها...



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.6 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

م.فرياد ,مریم مقدسی ,علیرضا لطف دوست , ناصرباران دوست ,زهرابادره ,آرش پرتو ,آرمیتا مولوی ,سلمان ارژن ,ف. سکوت ,مزدک مهربخش ,فرزانه رازي ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ف. سکوت (15/11/1393),آرش پرتو (15/11/1393),آرمیتا مولوی (15/11/1393),مریم مقدسی (15/11/1393),علیرضا لطف دوست (15/11/1393),شهره کبودوندپور (15/11/1393),زهرابادره (15/11/1393), ناصرباران دوست (15/11/1393),آرش پرتو (15/11/1393),امید ناظمی (15/11/1393),ن.م (15/11/1393),ف. سکوت (15/11/1393),سلمان ارژن (15/11/1393),اذرمهرصداقت (15/11/1393),سحر ذاکری (15/11/1393), ک جعفری (15/11/1393),آریامنتقد (15/11/1393), زینب ارونی (15/11/1393),محسن نيرومند (15/11/1393),آزاده اسلامی (16/11/1393),اعظم رحمتی (16/11/1393), زینب ارونی (16/11/1393),محمود لچی نانی (16/11/1393),اعظم رحمتی (16/11/1393),ف. سکوت (17/11/1393),جعفر حسین زاده (17/11/1393),ف. سکوت (18/11/1393),محمود لچی نانی (18/11/1393),ف. سکوت (19/11/1393),آرش پرتو (20/11/1393),مزدک مهربخش (21/11/1393),میشا مهرارا (21/11/1393),فرزانه رازي (2/12/1393),ف. سکوت (4/12/1393),زهرابادره (13/1/1394),آزاده اسلامی (13/1/1394),ف. سکوت (13/1/1394),ف. سکوت (4/2/1394),ماه پری زاهدی (21/2/1394),ف. سکوت (2/3/1394),عباس پیرمرادی (24/3/1394),یونس بیگی (2/4/1394),ف. سکوت (2/4/1394),سارینا معالی (20/7/1394),

نقطه نظرات

نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 08:50

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خواهر عزيزم!
به نظر حقير عشقهاي زميني در واقع مشق عشقند براي آن عشق حقيقي به آن كامل جميل يكدانه:) و اين احساسات مثبت زميني چون همه در جهت رسيدن به آن حقيقت محض است پس ارزشمند و مقدس است. اينها پله هايي هستند كه بايد طي شود تا به قله هاي وصل آن زيباترين برسيم :x
در چشم تو جاميست كه جمشيد ندارد
در قلب تو نوريست كه خورشيد ندارد

آن گوهر يكدانه كه گويند تو هستي
راه دگري جز ره توحيد ندارد

زيبايي گل پيش جمال تو حقيرست
بي بوي تو گل اين همه تمجيد ندارد

ابر نفست منشاء روئيدن دلهاست
بي نام تو بستان جهان عيد ندارد

در حسرت ديدار تو حيران وجوديم
نزديك دلي، ديده ولي ديد ندارد

هرگز نفسي راحت و آرام نگيرد
قلبي كه به احسان تو امّيد ندارد

فرياد! ز بتخانه برون آي كه منزل
راه دگري جز ره توحيد ندارد
(م.فرياد)
در پناه حق باشي.


@م.فرياد توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 09:02

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام بر م. فریاد، از این که وقت گذاشتید، سپاسگزارم. کاش با تجربه ای که دارید، نقاط ضعف داستان را هم برایم می نوشتید. [-(


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 10:20

سلام و عرض ادب بانوی نویسنده
راستش داستان اولتان را نتونستم بخوانم. بذارید به پای بی حوصلگی. معمولا دوست ندارم وقتی بی حوصلم داستانی را بخوانم.
اما این داستان
موضوع خوبی داشت. همانطور که از داستان پیداست انگار قرار است زاویه دید داستان اول شخص باشد. پس آن جمله آغازین " به خانه که رسید یک کیفش را ..." جمله خوبی نیست. و بعد آن دیالوگ!
بهتر است برای شروع نیز از جمله ای که با زاویه اول شخص شروع می شود داستان را آغاز کنید. و بعد آن جمله و دیالوگ.
روی دیالوگ ها بیشتر کار کنید تا طبیعی تر با شد. و دیالوگی که قرار از زبان یک کودک بازگو بشه واقعا احساس بشه او داره این حرفها رو می زنه نه یک آدم بزرگ
و چون بیشتر داستان با دیالوگ چیده شده پس دیالوگ ها را قویتر کنید. مثلا به این دیالوگ ها توجه کنید.
اون خندید. بهش گفتم من تو رو دوست دارم. تو هم منو دوست داری ?
اون چی گفت ?
فقط گفت : ها??
خنده ام گرفت: طفلک دختره اصلا تو باغ نبوده !...
به جای اینکه سریع بپرسید " اون چی گفت. " اول کمی چهره شخصیت مادر را با شنیدن آن جمله از کودک نشان دهید. زیرا خواننده دوست دارد عکس العمل مادر را با شنیدن آن جمله درک کند. و بعد من نفهمیدم که این جمله " خنده ام گرفت : طفلک دختره ..." دیالوگ بود یا تک گویی درونی مادر ? یا پسر در حال بازگو کردن آن است. ?
روی شخصیت ها نیز بیشتر کار کنید
در مورد فضا سازی چیزی نمی گم چون تا همان قدر که بهش پرداخته اید خوب است. زیرا چارچوب داستان بیشتر با دیالوگ است. پس خوب است.
داستان خوبی بود و قلم خوبی دارید. همچنان بنویسید. و سر آخر
موفق باشید. @};- @};-


@مریم مقدسی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 11:18

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، وای چرا داستان اولم را نخواندید؟
بله،اون جمله تک گویی درونی مادر بوده. شما درست می گویید. باید شخصیت پردازی بیشتری می کردم. مثلا این که پوریا 4 سال و نیمش است. تک فرزنده و ...
در مورد دیالوگ ها، اون واقعا همین طوری بزرگونه حرف میزنه. مدلش است. تو داستانهای دیگه این دفتر باهاش بهتر آشنا میشید.
پی نوشت: من داستان اول خودم را بیشتر دوست دارم. حالا میرم یک قلب بهش میدم تا داد ملت را دربیارم! =))


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 10:47

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم سکوت عزیزم
داستان با عشق نوشته شده است قدرتمندترین نیروی روی زمین عشق است
نقطه قوت داستان شما عشقی است که در وجود پوريامتبلور شده است
داستان بسيار عالي ست و پيام زيباي همدلي با فرزندان
و عشق به خواسته هاي آنان كه مهمترين عامل تعليم و تربيت است
براي قلم تان موفقيت و پيروزي ها آرزومندم
شاد باشيد و شادي بخشيد :)


@زهرابادره توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 11:09

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، از وقتی که گذاشتید سپاسگزارم.


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 12:09

سلام
رسید به مهد کودک!!!
عجب سرعتی داره این عشق!!
موفق باشید
راستش من خیلی جاهاش گیج شدم که دیالوگو کی میگه ..
بعد از پاراگراف اول هم متوجه شدم از زبان مادر داستان گفته میشه ..
در هر حال خسته نباشید


@آرش پرتو توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 12:27

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون از وقتی که گذاشتید، خیلی وقته که عشق به مهد کودک ها رسیده. در واقع از سال اول تاسیس مهد کودک در ایران. سال 1354. من خودم هم قربانی آن بودم. اولین عشق من، معلم مهد کودکم خانم پورسعید بودند.

واقعا دیالوگها اینقدر گیج کننده بودند؟ الآن خودم میرم دوباره میخونمش.البته سعی میکنم مثل بارباپاپا عوض بشم و مثل یک خواننده بخونمش.


نام: علیرضا لطف دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 13:00

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم سکوت ، سلام ، داستان را خواندم ، موضوع را دوست داشتم اما کماکان به سیاق داستان قبلی با دیالوگ مادر و کودک نتوانستم ارتباط برقرار کنم.
اصولا یا زبان رسمی را در کل داستان به کار بگیرید تا خواننده خود در ذهن ، زبان کودک را بسازد و یا زبان کودک را همانطوری که هست به نگارش درآورید.
اصولا ما در نوشتن لحن و زبان کودک و کوچه بازاری ترس داریم.
در عین حال ، این که کودکی چهار ساله بگوید این چه احساسی است ؟ برایم ملموس نیست ، این سوال در قالب زبان کودکانه میتواند به گونه ای باشد که همین مفهوم را داشته باشد و قابل پذیرش از زبان کودک هم باشد.
حالا که داستان های این کودک ادامه دارد شاید لازم باشد ساعت ها به لحن واقعی او در آن سن و سال فکر کنید و همان لحن و زبان را در داستانهایش بیاورید.
ممنون


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 13:33

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای لطف دوست، ممنون که وقت گذاشتید. باور بفرمایید که کلمات، همان کلمات پسر 4 ساله است. واقعی واقعی بود. پسرم تا کلاس دوم دبستان، 700 تا کتاب خوانده بود! از بدو تولد هم برایش کتاب خوانده ایم. حتی از قبلش. چون خودم استراحت مطلق بودم و هیچ کاری جز کتاب خواندن و موسیقی گوش دادن نمی توانستم، انجام بدهم.
فکر کنید این پسری است که کلاس اول، سر صبحانه از من می پرسد اگزیستانسیالیسم یعنی چی؟ باور کنید دهانم از تعجب باز ماند. خودم هنوز نمی توانم این کلمه را درست تلفظ کنم!
از پشت سرم، روی عطف کتاب سارتر را از تو قفسه کتاب می خواند!!!


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 13:41

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلام ، پسرتان را که پروردگار منان حافظش باشد را باور میکنم اما داستانتان را نه !!!
قرار نیست برای هر خواننده کلی توضیح بدهید که شخصیت داستان شما نابغه ای کوچک است مگر انکه در پیش درآمد داستان مخاطب را به این باور برسانید که این کودک اعجوبه ای است که مادرش هم از دستش حیران مانده است ، آنوقت داستانتان را هم باور میکنیم.
علت و معلول همین جا ها به کار می آید.
با سپاس


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 13:36

نمایش مشخصات ف. سکوت یادم رفت بگم قبل از مدرسه، خودش خواندن یاد گرفته بود. از مطابقت و تکرار کلمات در کتابهایی که برایش می خواندیم، شکل کلمات را حفظ شده بود.


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 13:43

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست من هم یادم رفت بگویم که اگر خاطره بگویید هم پسر را باور میکنیم و هم خاطره را ، اما اگر داستان می گویید ... همان ها که همان بالا گفتم !!!


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 13:49

نمایش مشخصات ف. سکوت حالا نمیشه خاطره را داستان کنم؟ ;)
اما شما درست می گویید. :-s


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 13:53

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست ما همه دروغ گو های بزرگ و کوچکی هستیم که تجربه ها و خاطره های زندگی را داستان میکنیم و به خورد خلق الله میدهیم ، هنر مان قاعدتا در این باید باشد که مردم دروغ هایمان را باور کنند.


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 13:46

نمایش مشخصات ف. سکوت مثلا به همین نحوه سرچ او توی اینترنت نگاه کنید! 6 سالش است، همان سال براش کامپیوتر گرفته ام، یعنی خیلی تجربه کار با اون را ندارد، ولی روشهای محدود کردن دامنه جستجو را بدون اینکه کسی بهش بگوید، دارد انجام می دهد.
چیزی که حتی بعضی دانشجوهای ارشد هم، موقع سرچ برای پایان نامه و پیشینه موضوع توش مشکل دارند!


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 13:56

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست ............. و البته میتوانیم درغ گو نباشیم و به جای نویسنده داستان ، خبرنگار بشویم !!!


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 14:14

نمایش مشخصات ف. سکوت با نظرتان موافق نیستم. نوشتن داستان از روی واقعیت، راستگویی است و نه دروغگویی! البته داستانهای تخیلی هم در ادبیات داریم، ولی داستانهایی که رنگ و بوی زندگی دارند، حتماً رنگی از حقیقت دارند.
با حساب شما، جک لندن هم دروغگوست؟ تولستوی؟ بزرگ علوی؟ آل احمد؟ موآم؟ ترقی؟ و ...
ولی بیایید دعوا نکنیم و با هم دوست باشیم...=((


@ف. سکوت توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 14:46

سلام خانم سکوت.

حسارت نباشه ولی کلا نویسنده ها مخصوصا تو ادبیات و تاریخ کم و بیش دروغ می گند پس زیاد به راستگویشون اعتماد مطلق نداشته باشید.:D


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 15:07

نمایش مشخصات ف. سکوت بله. در واقع هیچ راستگوی مطلقی وجود ندارد. با اقتباس از داستایوسکی که می گوید: همه ما کمابیش اندکی دیوانه ایم، بنده هم حرف شما و آقای لطف دوست را تأیید می کنم که: همه ما کمابیش اندکی دروغگوییم ولی نه مطلق.


نام: سلمان ارژن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 18:06

نمایش مشخصات سلمان ارژن باسلام ودرود
به خانم ف. سکوت محترم
به من که چسبید و از آن لذت بردم
استخوان بندیش و دوست داشتم
همیشه شاد و سالم و نویسا باشید


@سلمان ارژن توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 18:53

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای ارژن، از وقتی که گذاشتید، سپاسگزارم.


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 18:31

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت هه
اقا ما در این سایت آرایه عکس یافته ایم
خانوم ف سکوت ...اقای م فریاد.:D
راجب پسرک داستان وعشق کذایی به ظاهر دوست داشتنی اش،عرضم به حضورتان که :مادر داستان خیلی ذوق نکنند،کودک بیماراست،بش ووی گولَنزج:بلوغ زودرس
بعله...
اما راجب پسرشما،اینطورکه پیداست،قراراست به معادلات فیزیک تجربی خوانان افزوده گردد.
فاتحه مع صلواتِ محمدی پسند
الـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهم صلی علی محمد


@اذرمهرصداقت توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 19:06

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام به خانم صداقت،
1. عزیزم خیلی باهوشید که آرایه ها را کشف کردید. اگه گفتید چرا؟
2. این بلوغ زودرس نیست. یک خانم روانشناس تو سایت داریم، می توانند شرح دهند. ولی خلاصه اش اینه: از بدو تولد احساس عشق و دوست داشتن وجود داره.
3. نه، خیلی نابغه نشد. فقط یک کلاس را جهشی خواند. دیپلم زبان گرفت. اهل هنره. پیانو و نوشتن. شنا و تیراندازی. الآن 12 سالشه. میخواد خواننده بشه. دیدید اشتباه کردید؟=))


@ف. سکوت توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 19:21

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت جوجه رو اخر پاییز میشمرن سکوت خانوم
...
این بلوغه
...بنده کمی بزرگتراز پسرک داستان، توهم عاشقی زدم،هشت سالم بود...
پرت نمیگم بانو،مینویسم پاش امضامیدم،روانشناس وروانپزشک ودامپزشک هم هرچی میخوان بگن،اسمش بلوغه زود رسه...
وباورکنید،اصلا چیز خوبی نیست.


@اذرمهرصداقت توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 19:25

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت درضمن اون احساس عاشقی که ازبدو تولد همراه نوزاده،به جان پس وپیشم،نسبت به مادر است،پزرگترکه شد،پدر،بزرگترکه شد خانواده،وبعد دوستان هم جنس،
به جان خودم این احساسات مرحله بندی شدن
تهش میرسه به دختر همسایه وهمکلاسیِ دانشگاه
...


نام: ن.م کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 19:24

حسادت و عشق خواهر هم هستند یا شاید هم برادر. نه زمان برایش درمان است و نه مکان. از هیجان پیشااودیپی بگیرید تا تنهایی دم مرگ! نفرت هم این میان گاهی احضار می شود برای سنتز کردن توهمی حسادت و عشق؛ اما تنها در قالب یک ژست نه بیشتر. البته «فقدان» را باید در جایی دیگر جست، جایی خیلی دورتر از ملیکا و تصویرش هم. زندگی از آغاز تا همان دم مرگ جستجوی ناکامی است برای پوشش «فقدان». جا به جایی (Displacement) هم ترفندی است نا موفق برای رهایی از رنج فقدان.
داستانتون خیلی خوب بود. محتواش هم عالی البته. موفق باشید.


@ن.م توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 21:19

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون از وقتی که گذاشتید. مرسی از توضیحاتتان.


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 22:43

نمایش مشخصات محسن نيرومند سلام
داستان شما را خواندم و نظرهایی که به داستان داده بودند و جواب شما به آنها.
میخواستم در مورد نحوه بیان داستان اشاره بکنم که دوست گرامی آقای لطف دوست و سرکار خانم مقدسی بیان نموده بودند. اما در مورد استفاده از خاطره بعنوان خمیرمایه داستان کاملا موافقم چرا که حتی دور از ذهن ترین داستانهایی که نوشته ام برپایه خاطراتم بوده و از آنها الهام گرفته ام.
ضمنا پروفایل شما را خواندم برعکس بنده شما بشدت اهل مطالعه هستید. خیلی از کتابها و نویسندگانی که شما نام بردید را من فقط در جدول کلمات اسمشان را به دست آوردم و بس.باور کنید.:)


@محسن نيرومند توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 23:35

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که وقت گذاشتید. راستش من و برادرم که هم سن شماست، دو تایی با هم یک کتاب را میخواندیم. همجنین با خواهرم. صفحه این وری را من، اون وری را یکی از اونها. شاید چون معلم خوبی داشتیم. شاید چون مادر و برادر بزرگ کتابخوانی داشتیم. شاید چون نسل بزرگ شده در انقلاب و جنگ بودیم. شاید...
خورخه لوئیس بروخس به زیبایی میگوید: من فکر میکنم بهشت باید جایی مثل یک کتابخانه باشد.
من هم فکر میکنم اگر پدر و مادرها به جای گوشی، تبلت، تفنگ و ماشین کتاب دست بچه ها دهند، زندگی خیلی بهتر میشود.
در مورد خاطره هم با شما هم عقیده ام. داستان خیلی از نویسندگان بزرگ دنیا هم دارای هسته اصلی خاطره است. مثلا سپید دندان جک لندن یا لبه تیغ سامرست نوآم یا 53 نفر بزرگ علوی و یا...
به هر حال عقیده هر کس محترم است و سبک و منش هر کس متفاوت از دیگری.
پاینده باشید.


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 23:38

نمایش مشخصات ف. سکوت ببخشید سامرست موآم


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 23:35

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام
داستان شما رو خوندم از لحاط طرح و فکر و ایده شما قابل پسند بود و اینکه یه بچه به غیر همجنسش عشق میورزه خیلی طبیعیه اما اینکه حس عشقو یه کودک برای مادرش بگه برای خواننده شما باور پذیر نیست
.دیالوگ مامان حس میکنم قلبم تاپ توپ میکنه و گرمم شده .برای یک بچه هم قابل لمس نیست.هر چند نمیتونیم انکار کنیم بچه های این دوره باهوش هستندولی اونا چیزی به نام حس اشنا نیستند اونا با تمام وجودشون دوست دارند نه نفرت رو میفهمند نه عشق رو .و این حسهایی که گفتید از افکار خود نویسنده سرچشمه میگیره و همین باعث میشه من با راوی داستان سرو کار نداشته باشم با حس خود نویسنده مواجه میشم و این داستان شما رو به خطر میندازه چرا ؟
چون من با شخصیت کودک شما ارتباط برقرار نکردم نه وقتی که اومد گفت از ملیکا خوشم اومده نه وقتی از اون جدا شد شخصیت نتونست با من ارتباط برقرار کنه چون نویسنده میخاست این حسو به شخصیت داستانیش تزریق کنه
سعی کنید توی نوشتن داستان راوی رو از نویسندده جدا کنید تا نوشته شما به حالت خاطره نویسی در نیاد
موفق باشید


@ زینب ارونی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 15 بهمن 1393 - 23:55

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، از وقتی که گذاشتید ممنونم. زیر کامنت آقای لطف دوست نوشته ام. این داستان واقعی است. چیزی کم و زیاد نشده. بچه ها با هم متفاوتند. مادرها هم همین طور. نسل ها هم همین طور. زاویه دید آدمها هم متفاوت است.
چرا باور نمی کنید یک بچه از حسش با مادرش صحبت کنه؟ شاید این مادر بهترین دوستش باشه.
چرا فکر می کنید اونها فقط حس دوست داشتن دارند، نه نفرت یا ...؟ پسری در همسایگی و دوران کودکی ما بود که حیوانات زیادی را دار میزد و زیرشون آتش درست میکرد. همه اش 8 سال داشت. آیا این حس دوست داشتن است؟
جالبه، برای هزارمين بار به این پدیده عحیب برخورد کردم که: وقتی راست میگیم، مردم کمتر حرفمون را باور میکنند!
نویسنده می نویسد، برداشت از آن و قضاوت بر عهده خواننده است و نظر همه محترم.


@ف. سکوت توسط زینب ارونی Members  ارسال در پنجشنبه 16 بهمن 1393 - 09:31

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خانم سکوت من کا اشاره کردم یچه های این دوره باهوش هستند حرفهادو کارهاشون تعجب اوره،شما خاطر راست گویی نقد نشدید قلم شما تو پرداختن به موضوع ضعیفه و این کار شما رو به صورت چیزی درمیاره که انگار دارید برای دوستت تعریب مبکنی ،توی داستان نوشتن باید به من اول شخصیت رو نشون بده تا منم باور کنم باید همذات پنداری کنم
شخصیت محوری تو که مادر هست وقتی بچه ازش میپرسه این چه حسیه ،برمیگرده میگه این عشقه ایا ابن دیالوگ به یه پسر هفده سال به بالا گفته شده که شخصیت اصلی شما که پسر بچست اونو درک کنه ،نه ،ابن دیالوگ خطاب به به بچست و اینه که داستانو به چالش میکشونه ،نه واقعیت داستانی شما ،
یا دیالوگ اخر شخصیت محوری شما مادر بچه
زنیکه احمق ....تعرض کنه
این یعنی چی واقعا مدیر یه مدرسه این فکرو میکنه یا اینکه بر اساس وجدات کاریش اینکارو میکنه چرا باید مادر در کنار بچه این حرفو بزنه
خانم سکوت یک نویستده بایدقبل از اینکه چیزی رو بنویسه جواب همه این سوالها رو توی داستان به مخاطبش نشون بده ،تا اونو باور پذیر کنه و این هیچ ربطی به صتادق بودن موضوع شما نداره خیلی از نویستده اینقدر یک دروغو زیبا به تص ویر میکشن که وقتی خودشم بگه راسته کسی باور نمیکنه ،حرف من اینو حقیقته زیبا به تصویر بکش ،با شخصیت پردازی خوب نه اینکه من فقط با احساس خود نویستده طرف باشم
موفق باشید


@ زینب ارونی توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 16 بهمن 1393 - 09:36

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام مجدد، سپاس از حضور مجدد شما. البته تو داستان اشاره شده که مدیر بدبین بوده! آن جمله "زنیکه..." هم به بابای بچه گفته شده، جایی ذکر نشده جلوی بچه بیان شده!
سعی میکنم انتظارات دوستان را در داستان بعدی برآورده کنم.
سپاس دوباره.


نام: اعظم رحمتی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 16 بهمن 1393 - 08:56

نمایش مشخصات اعظم رحمتی سلام.مرسی.خوب بود.جالب بود.حسی بود که ملموسه فقط کودکانه بود..


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 16 بهمن 1393 - 09:20

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس از حضور شما. بله، وقتی کرگدنها هم عاشق می شوند، طبیعی و قابل درک است که کودکان هم توان عشق ورزیدن داشته باشند. آن هم به زیبایی و پاکی و فارغ از پلیدیهایی که ما بزرگها بهشون فکر می کنیم.
خوشحالم که خوشتان آمده.


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 16 بهمن 1393 - 13:04

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر ف سکوت، بنظر من ایده اصلی داستان میتونه واقعی باشه، و البته نویسنده، حق داره هر چقدر که میخاد چیزی بهش اضافه کنه، یا ازش کم کنه، چون ایده مال زندگی خودشه، اگه مربوط به زندگی دیگران باشه، باید امانت داری کنه،....
راستی، از اون خشونت آخر داستان خوشم نیومد، میترسم تنها بخشی از داستان باشه که، تحریف نشده و عین واقعیت نوشته شده، نگو که درست دارم فکر میکنم!!!!!!


@محمود لچی نانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 16 بهمن 1393 - 13:21

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که آمدید. دیگه داشتم ناامید می شدم! کامنت هایی که می گذارید، جالبه.
اتفاقا اون قسمت آخر خشونت آمیزش تحریفه!!! در واقعیت فقط گریه بود برای اینکه نمیتونست به پسرش کمک کنه. بیرحمی مدیر و عدم درکش هم مزید بر علت بود.


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 16 بهمن 1393 - 13:26

نمایش مشخصات ف. سکوت راستی من هم مثل شما، رفتم و برای خودم قلب گذاشتم. خیلی خوش گذشت...


@ف. سکوت توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در پنجشنبه 16 بهمن 1393 - 22:38

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلامی دیگر، اگه میخای دیگران را دوست داشته باشی، اول خودتو دوست داشته باش،
ضمنا، اومدن من دیر و زود داره، ولی، سوخت و سوز نداره،


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 بهمن 1393 - 16:16

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام
عاشق شدن بچه ها خنده داره:D


نام: یونس بیگی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 13:04

نمایش مشخصات یونس بیگی خوندن داستان های قدیمیتون هم دقیقثا مث داستان های جدیدتون بهم یه حس خوب میده..
و اما چه حس تلخیه حس گم کردن ملیکا..:( :( :(


@یونس بیگی توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 21:23

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که خواندید.
خوشحالم حس خوبی به شما دست داد. فکر کنم ما توی جامعه مان حس خوب کم داریم. مگه نه؟



ارسال نظر

ارسال نظر بر روی این مطلب فقط برای اعضا مقدور می باشد.
نام کاربری: کلمه رمز:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.