یک دقیقه و چهل و هفت ثانیه

صدای شلیک
در ها باز شد
گارد ها نشانه ها رفتنتد
گارد ها تفنگ را پایین آوردند
اتاق بعدی
اتاق بعدی
و سر انجام گارد هایی که همچون دیو بودند تفنگ هارا روی زمین گذاشتند و تسلیم شدند
در آخر باز شد
مبل هایی که خارق العاده زیبا و شیک طراحی شده بود
میز وسط خالی ، یک صندلی سلطنتی ی طلا کوب رو به رو
به محض ورود به اتاق بوی عطر شیرین و خنک و کمی تلخ در آخر ، شبیه معجونی شیرین بود
لباس یک دست مشکی ، جوراب مشکی، کفش مشکی ، کت مشکی ، ساعت مشکی گوشی مشکی ، یک عنصر سیاه دقیقا روی مبلی سلطنتی به رنگ سفید
شبیه به هیچ چیز نبود ، فقط زیبا بود
به محض ورود ساعتش را نگاه کرد و گفت : 1 دقیقه و 47 ثانیه .

بیش از 30 اسلحه سمتش نشانه رفته بود ، آنچنان خونسرد ساعتش را نگاه میکرد و لبخند میزد که گوئی 30 نفر گل برایش آورده اند
با عصبانیت فریاد زد : 1 دقیقه و 47 ثانیه و چی ؟
به آرامی پاسخ داد : دیر کردی.
-برای چه ؟! دیر کردم برای چه ؟
- برای کشتن من ، مگر برای همین نیامدی ؟
- سوکوت
- اگه نیامدی پس چرا با تفنگ و جنگ آمده ای
- می دانستی ؟
- چی را ؟
- این که اینجا می آیم ؟
- آها ، من قبل از تو می دانستم ، در واقع به جز 3 تفنگ دار اولت که جلوی من ایستاده اند ، تو نسبت به تمام کسانی که در اتاق ایستاده ای دیر تر فهمیدی .
- چی ؟
- تو فکر میکنی تو تصمیم گرفتی ، درست فکر میکنی ، تو تصمیمی را که من گرفتم گرفتی.
- لبخند
- داستان شازده کوچولو را خوانده ای ؟
- از فرانسه تا اینجا نیامده ام داستان برایم تعریف کنی
- آوه نه ، من هیچ وقت داستان را برایت تعریف نمیکنم ، مزه اش از بین می رود قشنگی داستان در این است که خودت تصمیم بگیری اما قسمتی را برایت تعریف میکنم که به خواندن این کتاب ترغیب شوی
پادشاهی در سیاره ای زندگی میکرد که غیر از خودش هیچ ساکن دیگری نداشت ، ولی حکومت را دوست داشت ، وقتی شازده به سیاره ی او رسید ، گفت از اینجا نرو وزیرت میکنم ! شازده گفت وزیر ؟ برای چه ؟ چی کاری انجام دهم ؟
پادشاه گفت : محاکمه کن
شازده گفت اینجا که غیر از من هیچ کسی نیست چه کسی را محاکمه کنم ؟ گفت خودت را محاکمه کن این سخت تر نیز هست ، اما این همه ی داستان نیست
شازده گفت خسته ام میتوانم بشینم ؟
پادشاه گفت : دستور میدهم بنشینی
شازده از او پرسید تو بر چه چیزی پادشاهی میکنی ؟
گفت همه ی عالم ، من هرچه بگویم عالم فرمانبردار است
شازده گفت : میتوانی فرمان بدهی غروب شود ؟ من غروب خورشید را خیلی دوست دارم
پادشاه گفت هر حکمی باید منطقی باشد ، الان که نمیشود خورشید غروب کند ، به هنگام غروب که خورشید مشغول غروب بود ، دستور میدهم غروب کند!
شازده گفت : من خسته شدم
پادشاه گفت : من دستور میدهم خسته باشی
شازده گفت من میخوام بروم از این سیاره خسته شدم
پادشاه گفت : نرو ، من تنها هستم
اما شازده میخواست برود
وقتی پادشاه دید نمیتواند مانع از رفتن او بشود فریاد زد : دستور میدهم از سیاره به بیرون بروی.

حال فهمیدی که چگونه تصمیم گرفتی به سراغ من بیای ؟ فهمیدی که به افرادت چگونه دستور دادی تا اتاق من پیش بیایند ؟
ولی اشتباه کردی 1 دقیقه و 47 ثانیه ؟!
- چیزی نمیگفت ، آرام در سوکوت گوش فرا میداد ، اولین بار در تمام عمرش بود که موجودی این گونه آهنین میدید
آهنین اما زیبا ، همچون پروانه ای اما ضد ضربه
- سال 2017 در عرض 20 ثانیه ، زندگی نیمی از یک کشور 80 ملیون نفری با فکری که من در سر داشتم عوض شد
و تو برای رسیدن به من 1 دقیقه و 47 ثانیه دیر کردی ؟
- اگر سریع می آمدم ، چه میشد ؟ پیروز بودم ؟!!
- بحث من بر سر تو نیست ، بحث من ، بجث با من است ، شکاندن گردن همه ی فراد چند ثانیه زمان میخواد ؟
اسلحه ها در دست ها میلرزید
آن صدایی که همیشه ارام بود بعد از نگاه کردن به ساعت تبدیل به فریاد شد :
- دقیقا 15 ثانیه وقت دارید که اسلحه هاتون رو میز بزارید و تا جائی که میتوانید بدوید.
در عرض کمتر از 10 ثانیه اتاق 32 نفره ،به اتاق 2 نفره تبدیل شد
-بنشین ، راستی شطرنج بلدی ؟
- { سر تکان داد }
همه ی 32 مهره به ترتیب زیبا و مرتب سر میز چیده شده بود.
-در حرکت اولم ، 19 احتمال وجود دارد
و یک سرباز 1 خانه به جلو رفت
- حرکت کرد
- در حرکت بعدی 21 ملیون احتمال وجود دارد
اسب از روی صفحه بلند شد
-در سوکوت مهره ای را جابه جا کرد
در حرکت بعدی بیش از 3 ترلیون احتمال وجود دارد
- { بازی}
- و اما حرکت چهارم ، تعداد احتمالات این مرحله از مجموعه ی تمام اتم های کهکشان بیشتر است
- دیگر حرکت نکرد
- بر فرض حرکت اولم را پیشبینی کردی ، و حرکت دوم را ...
- ازت خواهش میکنم بگذار ...
- { حرفش را قطع کرد } فقط یک سوال { نگاه به ساعت } و بعد1 دقیقه برای خروج سالمت از اینجا وقت میدهم.
و سپس زیبا ترین لبخندی که می شود از یک مرد انتظار داشت بر روی صورتش نشست.
-چگونه انقدر قوی هستی ؟ چه کار میکنی ؟ چه هستی ؟
- گفتم یکی اما جواب همه ی سوالاتت یکی هست
خوب گوش بده ، چون بار بعدی که با هم صحبت میکنیم ، یا دوست هستیم و در کنار من ایستاده ای ، یا رو به روی منی
- اما الان هم رو به روی همیم چه چیزی فرق می کند با آن زمان؟
- تو الان در ذهنت رو به روی من هستی ، تو اگر رو به روی من بودی ، آخرین رویارویی ات با یک چیز می بود ، تو ایستاده ای در جایی و فقط من را در حال گذر دیده ای و در ذهنت در رو به روی منی.
- سوالم را جواب می دهی ؟
- تا به حال درخت کاشته ای ؟
- { مودبانه } : هنگامی که بچه بودم.
- خاک را پس میزنی ، دانه ای به اندازه ی یک نخود در آن فرو میکنی ، و سپس نمیفهمی .. ماهی گذشت ، سالی گذشت
نا امید میشوی ، ذهنت تصور میکند دانه پوسیده بوده
اما آن دانه ، دانه دانه ی زحمتاش را به یاد میدارد
غفلت تو در آب دهی را میبیند و میرنجد ، زیر پای عابرین در خاک کوفته میشود و در دل خاک بیشتر فورو میرود
همان لحظه که تو چشم از او بر میداری
زمانی که فکر میکنی دیگر او مرده است
دردی جدید در دلش پدید می آید
ریشه ای به باریکی یک نخ
دقیقا از دل دانه دل دل میکند و میدرد به بیرون
درد بر کل دانه رعشه می افکند
هر چه سختی کشیده پیش چشمش ذره ای نیست
از درونی ترین نقطه ی خودش به خودش میپیچد و از درد میگرید
زمانی که حس می کند 1 ابسیلون درد دیگر اورا از پا در خواهد آورد
ریشه ها 2 تا میشوند درد دو برابر
این بار روحش را می آزارد
درد به قدری زیاد است که گوئی بند بند بدنت از هم جدا خواهد شد
ریشه ها 3 میشوند ، 4 میشوند ، 10 میشوند
اکنون که 10 ریشه به 15 ریشه تبدیل میشود دیگر دردی ندارد
درد های جدید را دیگر نمیچشی ، عایق شدی
ریشه های تو حالا تورا در خاک محکم کردند
در همین اندیشه که هستی نور را بالای سرت میبینی
درد ها را پشت سر گذاشتی و اکنون بالای سرت نور است
سخت ترین سستی دنیا را سپردی به دست سرنوشت
زیبا ترین بازی زیر زمینی را به روی زمین آورد و تو اکنون بزرگ شدی
تو دیگر درد نمیکشی ، تو احتمالات را گذارندی و موفق شدی
سرچشمه ی وجودت از درد حقیقت چشید و مسائلت تا عمق وجودت رخنه کرد ،تو از درون خودت انقلاب کردی
اکنون تو در مسیر موفقیت هستی. حال بگذار باران نیاید ، حال بگذار آفتاب نیاید
بگذار لگد بزند ، تبر بزنند ، اره بکشند ، ریشه را که نمیتوانند از زمین در بیاورند ، میتوانند ؟
زیرا نه 1 بار نه 2 بار که تو 100 ها بار در آن تنیده ای
اکنون زمین دیگر جزوی از تو و تو جزو زمین شده ای
امروز قدرت بخشی از من و من بخشی از قدرتم.
پول هایم را بگیر ، اعتبارم را به تاراج ببر ، ثرمایه ام را نابود کن
من در قدرت پیچیده ام ، روحم با قدرت در آمیخته است
قوی تر از قبل می شوم ، بدون اینکه حتی دردی بکشم برای از دست دادن.
امروز قوی بودن سرشت من شده.امروز قوی بودن سرنوشت من شده.

(صدای مرغ های دریایی)
با شلوارک روی شن ها دراز کشیده ، آفتاب بالای سرش است
با خنده ای مضحک ، کتاب شازده کوچولو در دستش ، مشغول ورق زدن ...
ناگهان کتاب را میبندد و میگوید :
به تو دستور میدم ، در آینده دوست من باشی و در کنار من باشی تا دشمن و روبه روی من .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

حمید جعفری (مسافر شب) , ک جعفری ,کوثر علیزاده ,نیلوفر روشن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید بیک زاده (13/4/1396),سید رسول بهشتی (13/4/1396), ک جعفری (13/4/1396),"صابرخوشبین صفت" (16/4/1396),معصومه هوشمندیان (17/4/1396),کوثر علیزاده (21/4/1396),نیلوفر روشن (21/4/1396),محمد ملکی (16/8/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.