رویا

ما یه اکیپ خیلی صمیمی بودیم
خیلی
همدیگرو دست مینداختیم ، شوخی میکردیم ، میخندیدم
بی ریا بودیم ، دوستیمون دوستی بود
هر از چند گاهی یکی رو سوژه میکردیم میخندیدم بهش
بعد باز نفر بعدی
یه بار ، نوبت نوبته اون شد
هی بهش میگفتیم دماغ پفکی ، هوا سرد میشد دماغش قرمز میشد ، عصبانی میشد ، دماغش قرمز میشد ، خجالت میکشید و ...
یکی بهش میگفت اشی مشی ، یکی میگفت موتورتو فوروختی ؟ { اشاره به عکس چیتوز موتوری}
یه بارم اعتراض نکرد ، با خانومی مطلق میخندید و باز همون یه ذره دماغش قرمز میشد
همه چی از یه پیشنهاد احمقانه شوروع شد
یه پیشنهاد که یه احمق نیاز داشت ، و من اون نقش رو ایفا کردم
یه هفته قبل تولدش میخواستیم سوپرایزش کنیم ، یه کیک گنده خریده بودیم قرار شد من باهاش بیام تو ویلا ، عصبانیش کنم دماغش که یه خورده قرمز شد بقیه از تو اتاق با شمع و کیک بیان ، رو کیکم نوشته بود دماغ پفکی تولدت مبارک.
نشسته بودیم رو به رو هم تو ویلا اخم کرده بودم
گفت چی شده ؟ بچه ها کی میان ؟
گفتم میان کم کم
برگشتم بهش نگاه کردم گفتم رویا یه چیزی بهت بگم ؟
جا خورد گفت جانم؟
گفتم من به بچه ها یه چیزی رو نگفتم ولی خوب با تو صمیمی ترم
گفت باز میخوای اذیتم کنی ؟
گفتم نه به جون رویا
ترسیده بود ، داشتم به هدفم میرسیدم که دماغش قرمز شه
گفتم من 3 تا از رگای قلبم بستس ، آخر این هفته باید برم استرالیا برای عمل ، احتمال زنده موندنم 15 درصده ، نمیخواستم بچه هارو ناراحت کنم ، ولی نیاز داشتم به یکی بگم
چشاش گشاد شد
تو دلم داشتم میگفتم خودشه ، رسیدم به چیزی که میخواستم
که یهو ... باور کن من تو زندگیم قطره ی اشک به این درشتی ندیده بودم شایدم چون فقط داشتم به صورتش و دماغش نگاه میکردم انقد تو ذهنم موند
تو چشمام نگاه کرد : گفت حالا که درد دلت رو به من گفتی بزار منم بهت بگم که عین 6 سالی که دیدمت از روز اول عاشقت بودم، تو کل این سال ها نزدیکت نشدم ، چون میدونستم از قید و بند بدت میاد ، هر کاری که کردی اولین نفری که بهت گفت عالی بودی من بودم ، منتظر یه جمله ازت موندم ، اگر فقط 15 % امکانش هست که زنده بمونی ، نمیخواستم 15% شانسمو واسه گفتن این حرفا از دست بدم
در اتاق باز شد
5 6 نفر با دهن های گشاد و خنده و هر هر نگاش میکردن
یکی اومد جلو گفت دماغشو نگا خیلی پفکی شده که
بعد همه زدن زیر خنده
رویا رو آخرین بار شب تولدش دیدم
دماغش قرمز ، گونه هاش خیس
بین 5 6 نفر آدم ،همه به اون شوخی احمقانه میخندیدن
ولی رویا نخدید
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

متین یحیی زاده , یوسف جمالی(م.اسفند) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسن ایمانی (1/9/1397),حسن ایمانی (2/9/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (20/9/1397),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 آذر 1397 - 16:26

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام بر محمد عزيز
داستان جالب توجهي بود كه نوع نگارش ، جاذبه خاص خودش را داشت و مي شد گفت كه نويسنده توي نگه داشتن خواننده براي تعقيب ماجرا ، خوب عمل كرد. فقط به نظر من يه نمه ويرايش لغوي نياز داره كه خواننده رو در گيرو دار تعيقب ماجرا دچار مشكل نكنه وگرنه از بعد روان نويسي و پرداخت به موضوعي جالب كه قابل پيش بيني هم نيست ، بسيار حرفه اي عمل كرديد.
مرحبا
حسن ايماني


@حسن ایمانی توسط محمد ملکی Members  ارسال در پنجشنبه 1 آذر 1397 - 00:58

نمایش مشخصات محمد ملکی ممنون از نظرت خوبتون آقای ایمانی ، لطف شما به نوشته ی من هست ، واسه ویرایش هم بله قبول دارم ، باید پخته تر بشم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.