جنگ ناموسی

پدربزرگ هرشب برای نوه اش یونس قصه ای تعریف می کرد.آن شب قصه اش را این طورآغازکرد.خروس خسته وکوفته ازسرکاربرگشت .دیدخروس همسایه با عیالش صحبت می کند.خیلی عصبانی وناراحت شد،خونش به جوش آمدو به جنگ خروس همسایه رفت وازآن روزبودکه جنگ بین خروس ها به راه افتاد.یونس وسط حرف های پدربزرگ پریدوگفت:پس جنگ خروس ها یه جنگ ناموسی بوده .پدربزرگ سری تکان دادوگفت :آره پسرم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مریم مقدسی ,آرمیتا مولوی , ناصرباران دوست ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (17/4/1393),آرمیتا مولوی (17/4/1393),ابوالحسن اکبری (17/4/1393),مریم مقدسی (17/4/1393),زهرا فیروزی (17/4/1393),کبرا قامتی (17/4/1393),علي طرهاني نژاد (17/4/1393),جعفر عباسی (17/4/1393),فرزانه بارانی (17/4/1393),هستی مهربان (17/4/1393),مسعود رضایی (17/4/1393), ناصرباران دوست (17/4/1393),شايان قاسمي بختياري (17/4/1393),کیمیا مرادی (17/4/1393),موژان تقوی (17/4/1393),داریوش اسماعیل زاده (19/4/1393),باران مهرابی (19/4/1393),ایمان اردلان (22/4/1393), ツفریماه آرام فر ツ (6/9/1396),ابوالحسن اکبری (4/10/1396),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 تير 1393 - 10:00

سلام
استاد ارجمند آقای اکبری عزیز
یه چندتا نکته :
پدر بزرگ هر شب برایه نوه اش قصه تعریف می کرد
پس می تونم حدس بزنم که پسر تو مقطع کودکیست که پدر بزرگ براش قصه میگه
اما ؟ اما یه کودک چه جوری میتونه بگه " پس جنگ خروس ها یه جنگ ناموسی بوده ؟" منظورم اینکه یه کودک که هنوز با کلمه ناموس آشنا نیست !
اون قسمت که کودک حرف می زنه باید با لحن کودکانه خودش باشه
نه لحن بزرگ بهش بدید
ولی مثل همیشه داستانتون مثل داستانهای دیگه پر محتوا بود خسته نباشید @};- @};-


@مریم مقدسی توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در سه شنبه 17 تير 1393 - 20:45

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام سرکارخانم مقدسی ممنون وسپاسگزارم ازلطف ومحبت شما .البته حق باباشد باید پدربزرگ بالحن کودکانه داستان راتعریف می کرد ویونس شاید با واژه ناموسی آشنایی تداشت .اما من مصداق را براین گذاشته ام که کودکان امروزباکودکان گذشته خیلی فرق می کنند ازلحاظ اطلاعاتی وهم چنین این داستانک بیشترجنبه ی طنزداشت تاواقعیت .@};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 تير 1393 - 11:26

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام استاد
کوتاه اما جالب
موفق باشید@};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در سه شنبه 17 تير 1393 - 20:46

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام سرکارخانم مولوی ممنون وسپاسگزارم .@};- @};- @};-


نام: کبرا قامتی   ارسال در سه شنبه 17 تير 1393 - 12:05

@};-


@کبرا قامتی توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در سه شنبه 17 تير 1393 - 20:46

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام سرکارخانم قامتی ممنون وسپاسگزارم .@};- @};- @};-


نام: علي طرهاني نژاد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 تير 1393 - 14:58

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد با سلام

1- داستان کمی غیر واقعی به نظر میرسه.

2- کوتاه و خوب بود.

با تشکر.


@علي طرهاني نژاد توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در سه شنبه 17 تير 1393 - 20:48

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام خدمت دوست عزیزوبزرگوارم جناب آقای طرهانی نژادممنون وسپاسگزارم .حق با شماست این یک داستانک غیرواقعی بود درواقع طنز بود.@};- @};- @};-


نام: هستی مهربان کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 تير 1393 - 15:53

نمایش مشخصات هستی مهربان @};-


@هستی مهربان توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در سه شنبه 17 تير 1393 - 20:49

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام خدمت سرکارخانم مهربان ممنون وسپاسگزارم ازهمراهی شما .@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 تير 1393 - 17:25

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما سرور گرامی
بسی لذت بردم از خوانشش
مانا و نویسا باد قمتان


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 17 تير 1393 - 18:06

نمایش مشخصات ناصرباران دوست با عرض پوزش
قلمتان قمتان شده


@ ناصرباران دوست توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در سه شنبه 17 تير 1393 - 20:50

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام خدمت استادباران دوست ممنون ازلطف ومحبت شما بزرگوار.@};- @};- @};-


نام: ناشناس   ارسال در چهار شنبه 18 تير 1393 - 15:03

نقد دوستان به جا بود به ویژه اینکه غیر واقعی و دور از واقعیته اما با توجه به سیر نوشتاری این دوست عزیز که تنها نوشتن برایش مهمه نه واقعیت ها و منطقی ها باید این داستان رو هر جوری که هست پذیرفت
و من هر جوری بود پذیرفتم
فلذا نقطه عطف این داستان صحنه ماقبل آخره، یعنی جایی که پدر بزرگ سری تکان داد چه بسا اگر پدر بزرگ سری تکان نمی داد یکی از عناصر مهم داستان ناقص می ماند و خواننده یا بهتر بگم خاننده متحیر می ماند
از دوستان میخوام داستان رو دوباره بخوانند البته این بار با حذف عباری «سری تکان داد و » اون وقت متوجه دقت نگارنده می شوید که چرا این عبارت را به کار بردند


نام: رامش صادقی   ارسال در چهار شنبه 18 تير 1393 - 20:44

با سلام. اگر خودم را جای ی کودک بگذارم مشتاق بودم قصه تا اخر برسه.اما همین عدم پیش بینی و غیره منتظره بودن داستان حالت متمایز و جالبی ب داستان داده.جدا ذهنم دنبال ادامه داستان پدربزرگ هست .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.