بیدار

پدر وقتی که دیددرخت ها جوانه زده اند.روکرد به پسر وگفت:ببین ! این ها بیدارشدند،اما توهنوز خوابیده ای ؟پسرغلتی دررختخواب زد وگفت :پدر ! آ دم های بیدارکه جایشان درخانه نیست.این حرف پدررا به فکرفروبرد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهساعبدلی ,محمد کاشانی ,سیده ساجده شهریاری ,مهرانه محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آریامنتقد (19/2/1393),مهساعبدلی (19/2/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (19/2/1393),ابوالحسن اکبری (19/2/1393),ماهان لایقی (21/2/1393),محمد کاشانی (23/2/1393),عليرضا پرهام (16/3/1393),سیده ساجده شهریاری (22/3/1393),سنامحمودی (24/3/1393),مهرانه محمدی (28/3/1393),ابوالحسن اکبری (28/3/1393),زهرابادره (29/3/1393),نسترن بیگی (7/4/1393),شیدا محجوب (22/4/1393),ابوالحسن اکبری (22/9/1394),ابوالحسن اکبری (4/10/1396),

نقطه نظرات

نام: مهساعبدلی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 ارديبهشت 1393 - 10:40

جالب بود
:)


نام: dalkaf   ارسال در چهار شنبه 31 ارديبهشت 1393 - 07:23

درود
.......
مجموعه داستان اُ منفی ...


نام: مهرانه محمدی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 خرداد 1393 - 21:30

سلام.نوشته هاتون همیشه کوتاه و پرمعنا من که ازشون کلی لذت می برم.
الان داشتم به عکس معلم فزیکم نگاه می کردم مثل شماست...


نام: زهرا بادره   ارسال در پنجشنبه 29 خرداد 1393 - 15:38

سلا م
نوشته های کوتاه و مفید شما را خواندم دلچسب بود
مانا باشید @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.