بابا نان داد

بچه های روستا که حالا مردهایی شده بودند.تصمیم گرفتندازمعلم خودتجلیل کنند.آنها جلسه ای با حضوراهالی ده ترتیب دادند.وقتی معلم پشت تریبون قرارگرفت وازخاطره های تلخ وشیرین آن روزها گفت .همه ی ذهن ها را به بیست سال قبل برد زمانی که آنها بچه های قدونیم قدی بودوبه حرف های معلم جوانی گوش می دادندکه برروی تخته سیاه می نوشت .بابا نان داد.حالا آن قدرپیرشده بود که موهایش یوی برف می داد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

آرش شهنواز ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (13/2/1393),کیمیا مرادی (15/2/1393), ناصرباران دوست (15/2/1393),آرش شهنواز (15/2/1393),جعفر عباسی (16/2/1393),علیرضا _ف_الف (16/2/1393),سنامحمودی (16/2/1393),ابوالحسن اکبری (17/2/1393),بهروز پورصفر بروجنی (20/2/1393),ابوالحسن اکبری (28/3/1393),هستی مهربان (2/4/1393),نسترن بیگی (7/4/1393),شیدا محجوب (22/4/1393),عبدالرزاق نعمتی (13/6/1393),ابوالحسن اکبری (4/10/1396),

نقطه نظرات

نام: آریامنتقد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 16 ارديبهشت 1393 - 20:34

نمایش مشخصات آریامنتقد موهایش بوی برف میداد؟...!


نام: سنامحمودی کاربر عضو  ارسال در جمعه 23 خرداد 1393 - 00:08

نمایش مشخصات سنامحمودی بوی برف؟


نام: هستی مهربان   ارسال در دوشنبه 2 تير 1393 - 11:29

بله مثل بوی ترمه...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.