ازروی ناچاری

باورکنید ازروی ناچاری مجبورشدم ،دخترم را به این کاروادارم.سروان احمدی گفت :مشتری ها را می شناسید.زن گفت :نه ! جناب سروان.آنهاتلفنی تماس می گرفتندوآدرس را می دادندونسرین شب سرقرارمی رفت .سروان احمدی گفت :گاهی می شد که دخترت شب ها به خانه نیاد .زن گفت :آره .بستگی داشت به مشتری ها .اگردیرمی کرد .زنگ می زد.تراخدا جناب سروان بگید دخنرم مرده .متاسفم .زن صدای گریه هایش بلندشدوگفت :حالا به بابای مریضش چه بایدبگم .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

آرش شهنواز ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (13/2/1393),ابوالحسن اکبری (13/2/1393),ابوالحسن اکبری (14/2/1393), ناصرباران دوست (14/2/1393),مسعود رضایی (14/2/1393),ابوالحسن اکبری (14/2/1393),مهساعبدلی (14/2/1393),الهام توکل (14/2/1393),جعفر عباسی (14/2/1393),آریامنتقد (14/2/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (14/2/1393),حمیدرضا محدثی (14/2/1393),بنفشه تقوی (15/2/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (15/2/1393), سمانه ترکی (15/2/1393),آرش شهنواز (15/2/1393),عاطفه باقریه (15/2/1393),سنامحمودی (16/2/1393),ابوالحسن اکبری (28/3/1393),شیدا محجوب (22/4/1393),ابوالحسن اکبری (30/4/1393),عبدالرزاق نعمتی (14/6/1393),ابوالحسن اکبری (21/1/1394),ابوالحسن اکبری (22/9/1394),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.