اوبابایه منه

مرتضی رو کرد به مادر وگفت :چرا حسن دیوونه همش میاد درخونه ی خودمون و تو بهش غذا می دی مگه کسی نداره .چرا زن وبچه داره. پس چرا کمکش نمی کنن دارن این کارمی کنن .یعنی تو و من زن وبچه ا ش هستیم و او بابایه منه .مادراشک هایش راپاک کرد و دیگه چیزی نگفت .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

کیمیا مرادی ,الهام توکل ,موژان تقوی ,آرش شهنواز ,بهمن ,مهساعبدلی ,محمدرضاخانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (19/8/1392),الهام توکل (19/8/1392),جعفر عباسی (19/8/1392),موژان تقوی (19/8/1392),میر حسن علوی (19/8/1392),آرش شهنواز (19/8/1392),بهمن (20/8/1392),آرش شهنواز (20/8/1392),مهساعبدلی (22/8/1392),احسان کاظمی (23/8/1392),فهيمه مهدوي (24/8/1392),محمدرضاخانی (24/8/1392),سیده ساجده شهریاری (4/9/1392),ابوالحسن اکبری (7/9/1392),ابوالحسن اکبری (12/9/1393),ابوالحسن اکبری (4/10/1396),

نقطه نظرات

نام: آرش شهنواز   ارسال در یکشنبه 19 آبان 1392 - 21:33

سلام استاد اکبری عزیز@};- @};-


نام: محمدرضاخانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 آبان 1392 - 23:18

نمایش مشخصات محمدرضاخانی درودجناب اکبری ...
زیبابیان فرمودید
داستان زیبایتان را...@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.