خدا خواسته که بابات بمیره

خانم معلم روکرد به دانش آموزان وگفت :خداوندهمه ی انسان ها را دوست داره ودلش نمی خوادبه کسی آسیبی برسه .زهره بلند شدوگفت :اجازه! پس چرا وقتی بابام ازپشت بام افتاد ومرد؛ مادرم گفت :خدا خواسته که بابات بمیره .من کسی که خواسته بابام بمیره را دوست ندارم .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهرانه محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا (17/7/1392),ابوالحسن اکبری (17/7/1392),مهساعبدلی (17/7/1392),کیمیا مرادی (17/7/1392),سحر کمالی (17/7/1392),بی بی فردوس سید آسیابان (17/7/1392),فهيمه مهد وي (17/7/1392),بنفشه تقوی (17/7/1392),امید پایدار (17/7/1392),موژان تقوی (17/7/1392),آرش شهنواز (17/7/1392),جلال صابری نژاد (18/7/1392),مهرانه محمدی (18/7/1392),رضا دهقان سنگابادی (18/7/1392),حمزه زاهدي (26/7/1392),مهساعبدلی (27/7/1392),ابوالحسن اکبری (30/7/1392),ابوالحسن اکبری (10/8/1392),ابوالحسن اکبری (22/9/1394),

نقطه نظرات

نام: محمد علی زکی خانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 17 مهر 1392 - 09:14

خسته نباشید آقای اکبری.


@محمد علی زکی خانی توسط ابوالحسن اکبری   ارسال در چهار شنبه 17 مهر 1392 - 09:26

سلام جناب زکی خانی شما هم خسته نباشید .ممنونم که سرزدید.@};- @};- @};-


نام: مهساعبدلی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 17 مهر 1392 - 10:59

زیبا بود


نام: آرش شهنواز   ارسال در چهار شنبه 17 مهر 1392 - 22:20

سلام@};- @};- @};-


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 18 مهر 1392 - 08:36

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام جناب اکبری
یه مقدار جای بحث داره...
حسن ایمانی@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.