بچه های جانباز

درختان با پیراهن سبزی که پوشیده بودند،خبر روزهای بهار ورفتن زمستان هشتاد ویک را می دادندکه آن اتفاق لعنتی رخ داد .مادرم تدارک سفره ی هفت سین را می دید که رو کرد به من وگفت :احمدبرو ماهی بخر ،چندساعت دیگرسال تحویل می شود.من که تازه دررشته ی مهندسی برق فازغ التحصیل شده بودم با ماشین حرکت کردم .ساعت سه بعد ازظهربود .توفکرمریم دخترهمسایه بودم که قول ازدواجش را داده بودم .خیابان ها خلوت بود،گاز را چسباندم بالای هشتاد سرعت داشتم که پسربچه ی نه ساله ای با دوچرخه وسط خیابان سبزشد.دستپاچه شدم ،ترمزدستی را کشیدم .ماشین چندباربه دورخودچرخیدوبه قالب کنارخیابان برخورد کردومثل قوطی کبریت مچاله شد .لامصب پراید که مالی نیست .پدرم می گفت :مثل قوطی حلبی است فشارش دهید توهم می رود.بدجوری کمرم آسیب دیده بود.قبل از رسیدن اورژانس ،چند
نفرعابر مرا به زور ازماشین بیرون کشیدند.دکترمی گفت:علت اینکه نخاعت آسیب دیده به این خاطراست. به بیمارستان که منتقل شدم ،سه باربه اتاق عمل رفتم ،اما نتیجه ای نداد.پس ازشش ماه بستری دکترگفت :دیگه نخاعت ترمیم پیدا نمی کند ،باید با این ویلچربسازی .
ازآن روزده سال می گدرد.مادرم همیشه خودش را نفرین می کند که تقصیرمن
بودکه گفتم :برو ماهی بخر،اما پدرم مثل من فکر می کند که معتقدم این سرنوشت وتقدیرالهی بود که با این ویلچرحس کنم،بچه های جانباز چه می کشند.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

محمد کاشانی ,نیلوفر روشن ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (26/5/1392),نریمان م (26/5/1392),محمد کاشانی (26/5/1392),بهار زرافشان (26/5/1392),نیلوفر روشن (26/5/1392),کیمیا مرادی (26/5/1392),مریم مقدسی (26/5/1392),ابوالحسن اکبری (26/5/1392),مهدی ایزدخواه (26/5/1392),حسن ایمانی (26/5/1392),علی (26/5/1392),مسلم نوری (27/5/1392),حسن ایمانی (27/5/1392),مرتضي رضاپور (27/5/1392),میثم زارع (27/5/1392),حسن ایمانی (27/5/1392),فرزانه بارانی (27/5/1392),علی مبینی (27/5/1392),ابوالحسن اکبری (27/5/1392),مهدی قاسمی (28/5/1392),موژان تقوی (29/5/1392),مرضیه دستگرد (31/5/1392),ابوالحسن اکبری (24/6/1392),

نقطه نظرات

نام: نیلوفر روشن کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 14:41

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب اکبری...دلم لرزید .... توی زندگیم خیلی به اینجور مسائل فکر میکنم ...و از این که به جز دعا برای بیماران کاری از دستم بر نمیاد واقعا دلخورم.......راستی فکر میکنم شما به اسم احمد خیلی علاقه دارید.....موفق باشید .قلمتون سبز...


@نیلوفر روشن توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 17:42

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام سرکارخانم روشن ممنونم که همیشه به من لطف دارید.نمی دونم اسم احمد تو داستان هایم قشنگ می شینم ازاین بابت می آورم .@};- @};- @};-


نام: آرش شهنواز   ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 16:40

سلام. خسته نباشید.


@آرش شهنواز توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 17:43

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام آرش ممنونم که سرزدید .@};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 17:33

سلام راستش وقتی وارد داستانتون شدم و این داستان بلند دیدم نسبت به داستانای دیگتون جا خوردم قشنگ بود خسته نباشید @};- @};-


@مریم مقدسی توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 17:45

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام سرکارخانم مقدسی ممنون وسپاسگزارم .البته داستان های بلند هم دارم که حوصله نوشتن تو سایت را ندارم .


نام: مهدی ایزدخواه   ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 19:06

سلام ممنونم


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 19:17

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام جناب اکبری.
نقد...
یه نقد تند!!!!!!!!...
نه بزار برای بعد.
بالاخره دیگه.
اون کلمه "لامصب" خط دهم رو اصلاح بفرمائید به "لامذهب"...
تشکر
حسن ایمانی@};-


@حسن ایمانی توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 22:34

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام جناب ایمانی ممنون وسپاسگزارم .چشم حتمن این کارمی کنم .لامذهب .@};- @};- @};- @};-


نام: امیر ولا   ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 19:30

سلام دوست عزیز من.نکته ی خوبی به ذهن متبادرکرد.ممنون از نوشتنتان@};-


@امیر ولا توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 22:35

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام جناب ولا ممنون وسپاسگزارم .@};- @};- @};-


نام: علی کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 20:57

نمایش مشخصات علی سلام
تو داساتنهایی که خوندم هیچکدوم مثل داستاناتون رو دلم ننشست


@علی توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 22:36

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام جناب علی ممنون وسپاسگزارم .@};- @};- @};- @};-


نام: مسلم نوری کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 01:52

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام
قشنگ بود میتونست بهتر باشه.
راستی من همه جا لا مصب شنیدام چرا دوستمون میگن لا مذهب؟!
دعوت میکن به داستان هرچی دختر عشقی زیر چادر مشکی.


نام: میثم زارع کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 مرداد 1392 - 09:12

نمایش مشخصات میثم زارع درود خواندم خوببود مااند دیگر داستان های اجتماعیتان


نام: علی مبینی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 مرداد 1392 - 20:06

نمایش مشخصات علی مبینی سلام جناب اکبری اینکه تو این جامعه کسی مثل شما اینقدر به اینجور مشکلات حواسش جمع باشه جای تحسین داره
موفق باشید و قلمتان همواره نویسا@};- @};- @};-


نام: رضا   ارسال در دوشنبه 28 مرداد 1392 - 12:57

سلام . فکر نمیکنم اینکه شما در داستان فارغ التحصیل شده باشید به روند داستان کمکی کنه .


نام: موژان تقوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 مرداد 1392 - 18:22

تقدیر است ولی مشکل افراد این است چون آنها از فرد کاری را خواستن یا حرفی را زدن فکر می کنند اشتباه از آنها بود ولی اگر انها آن کار را نمی کردند به پونه ای دیگر آن اتفاق می افتاد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.