تراخداکمک کنید

چندروزی بود که خیلی خسته ونگران بودم ،حوصله ی هیچ کاری را نداشتم فقط گوشه ای می نشستم واتفاقاتی را که درخیابان وبازاردیده بودم مانندفیلمی درذهنم مرور می کردم وافسوس آن دخترکی را می خوردم که به عابران التماس می کرد ترا خدا کمک کنید .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (7/11/1391),امیر فروردین (7/11/1391),شهریار شفا (7/11/1391),رئوف جهانی (7/11/1391),مریم شرافتی (7/11/1391),امیر مسعود میرباقری (7/11/1391),محسن نيرومند (7/11/1391),علیرضا فراهانی (18/11/1391),مجید حجاری (1/1/1392),سید مجتبی موسوی گورابی (5/1/1392),ابوالحسن اکبری (19/4/1393),ابوالحسن اکبری (4/10/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (31/2/1397),

نقطه نظرات

نام: علیرضا فراهانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 بهمن 1391 - 09:31

با سلام فقط بیان حالت درونی شخصیت را آورده اید وبه داستان ورود پیدا نکردید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.