ایدز

زن وقتی ازبیماریش باخبرشد ،دیگرغذا نمی خورد.خانم پرستارگفت :این جوری ازبین می روید.بهتر،هرچه زودتربمیرم ،راحت می شوم ازحرف های مردم که می گویند علت ایدز..........
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (30/7/1391),امیدباویر (30/7/1391),عسل خجسته (1/8/1391),علیرضا اکبری (1/8/1391),محمد بهوندی (1/8/1391),عليرضا تائبي (2/8/1391),نادر صادقی (3/8/1391),ابوالحسن اکبری (10/10/1391),ابوالحسن اکبری (6/11/1391),ابوالحسن اکبری (25/1/1392),سنامحمودی (21/5/1392),الهام توکل (24/6/1392),سیده ساجده شهریاری (4/9/1392),ابوالحسن اکبری (21/1/1394),ابوالحسن اکبری (3/6/1394),ابوالحسن اکبری (22/9/1394),ابوالحسن اکبری (4/10/1396),ابوالحسن اکبری (19/1/1397),

نقطه نظرات

نام: عسل خجسته   ارسال در دوشنبه 1 آبان 1391 - 07:24

دوست عزیز خوب بود اما شما هنوز به خوبی از عهده ی بیان حس و حال در جمله ای کوتاه و همچنین فضاسازی برنیامده اید.
البته این کار واقعاْ سخته.
موفق باشید.


@عسل خجسته توسط ابوالحسن اکبری   ارسال در دوشنبه 1 آبان 1391 - 08:54

سلام سرکارخانم خجسته ممنونم که سرزدید .معمولن توی داستانک نباید زیاد به صحنه سازی ‍‍پرداخته شود.با بیان یک سوژه مخاطب را به فکرکردن واداشت .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.