شش تاداستانک

ممنوع !
محمود با آب و تاب می گفت : اگر می خواهید جامعه درست شود. باید این
تابلورا همه جا نصب کرد. سرچها‌رراه‌ها؛داخل بازارها؛ اتوبان ها ؛ میدان ها ؛
اتاق مدیر ها ؛ سر کوچه ها .....! خلاصه
هر جا که آدم ها رفت و آمد دارند ! یکی از حضار پرسید این تابلو چیه ! محمود تابلو را بلند کرد و گفت : دروغ ممنوع !
همه‌ ی حضار خندیدند.

اطاعت !
استاد روی تخته سیاه نوشت ! چرا حاکمان از جامعه ای خوشحال می ترسند ؟ عده‌‌ا‌ی از دانشجویان نقطه نڟرات خود را بیان کردند. استاد ضمن تایید حرف های آن ها گفت : جامعه‌ا‌ی که خوشحال نباشند مردمش افسرده می شوند. آدم های افسرده‌ کمتر فکر می کنند ! کمتر مطالعه می کنند ! مطالبه گر نیستند ! آنها چشم و گوش شان به دهان حاکمان است هرچه را گفتند آن ها اطاعت می کنند.


قناری !
قناری پیر پشت تریبون قرار گرفت و گفت : دوستان عزیز ! امروز در این جا
جمع شده ایم تا به این سئوال پاسخ دهیم چرا نسل در نسل ما گرفتار قفس شده اند !
چه کسانی باعث گرفتاری ما شده اند !
خودمان‌؛نجارها؛‌آدم هایاتقدیرخداوند!
اکثریت ما به تقدیر معتقد هستیم. تا
زمانی که این اعتقاد داریم ما گرفتار قفس خواهیم بود. اما من با تجربه‌ای که‌
دارم خودمان را مقصر این گرفتاری می دانم. ما اگر به دام هایی که برایمان پهن کرده اند توجه نمی کردیم مثل پرندگان دیگر آزاد بودیم تنها راه نجات ما
نافرمانی های مدنی است. یکی از حضار پرسید نافرمانی مدنی یعنی چه ؟ ‌قناری پیر گفت : سکوت کنید ! آواز نخوانید !

انسانیت !
بحث انسانیت که پیش آمد‌ !‌ استاد گفت: انسانیت به این مفاهیم کاری ندارد. دین و مذهب ؛ نژاد و رنگ ؛ جغرافیا ؛ فقیروغنی ؛ زن و مرد ...!
هرگاه ما به این مرحله رسیدیم و آن ها را پشت سر گذاشتیم به گفته ی حضرت سعدی عمل کرده ایم.
بنی آدم اعضای یکدیگرند
در که آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضو ها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

مخزن الاسرار !
بحث شان بالا گرفت. هرکدام دیگری را متهم می کرد. کلاغ گفت : تو از اول دزد و حیله‌گر بودی ! پنیر را از من ربُودی ! روباه عصبانی شد و گفت : ای نمک نشناس ! تو غیر از قارقار کردن چیزی بلد نبودی ! این حمد وثنای من بود که ترا بزرگ کرد و در کتاب ها آورد ! چه سری ؛ چه دمی ؛ عجب پایی .....! کلاغ که این حرف ها را شنید گفت : می خواهی آمارت را به عالم بگم ! روباه خندید و گفت : سر به سر من مگذار ! من مخزن الاسرارم ! کاری نکن که دهانم باز شود. کلاغ قاری قاری کرد و گفت : تو مخزن الاسراری ! تو مفت خور ؛ جوجه خور ....! یادت رفته با خروس ها چه کردی ! روباه لحظه‌ا‌ی ساکت شد و گفت : گندش را در نیاور ! حالا سفره‌ا‌ی پهن شده ! بتمرگ تا با هم بخوریم.


گوسفندان !
همه‌ی دانشجویان کنار رودخانه مستقر شدند. استاد تذکرهای امنیتی را داد. در پایان حرف هایش اشاره‌ا‌ی به گله‌ی گوسفندان کرد و گفت : مثل آنها همراه چوپان باشید و از سگ ها حساب ببرید. دانشجویی با خنده گفت : آنها که این جا نیستند ! استاد تبسمی کرد و گفت : مواظب باشید ! ممکن است توله‌ها‌یشان در اطراف باشند.




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

نوریه هاشمی ,بهروزعامری ,نرجس علیرضایی سروستانی , ک جعفری ,دانیال فریادی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نوریه هاشمی (2/5/1399), ک جعفری (4/5/1399),طراوت چراغی (4/5/1399),ابوالحسن اکبری (4/5/1399),نرجس علیرضایی سروستانی (5/5/1399),دانیال فریادی (10/5/1399),بهروزعامری (13/5/1399),

نقطه نظرات

نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 مرداد 1399 - 14:30

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما


داستانک های ممنوع و اطاعت را خیلی پسندیدم.



نام: دانیال فریادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 مرداد 1399 - 16:28

نمایش مشخصات دانیال فریادی سلام استاد از خوندنش لذت بردمممممممممممممممممم@};- @};- @};- @};-



@};- @};- @};- @};- @};- @};- سلامت باشید و شاد


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 مرداد 1399 - 23:01

نمایش مشخصات بهروزعامری درودها گرامی
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.