شش تا داستانک

اسفند !
رو کردم به اسفند و گفتم : ‌این چه
مصیبتی بود که برایمان درست کردی ؟
همه راخانه نشین کردی ؟ دید و بازدید
ها را به هم زدی ؟ اسفند آهی کشید و
گفت : ‌به کی قسم بخورم تا باور کنید
که تقصیر من نیست. لازم نیست
قسم بخوری ؛ مثل مسئولین به
گردن این و آن می اندازی !.
اسفند این حرف ها را که شنید بُغضی
کرد و با اشاره گفت : ‌تقصیر این پشت
سری بود. با تعجب گفتم:این افتضاح ها
را او درست کرد !. اسفند اشک هایش
را پاک کرد و گفت :....بله !.

پیام سیمرغ !
نگرانی در چشم هایش پیدا بود.
به آرامی گفتم : جناب حکیم ! مرگ
سهراب یا حیله ی شغاد ترا چنین نگران
کرده است. حکیم آهی کشید و گفت :
نه پسرم ! احوال سرزمین اهورایی
باعث گردید که در این تاریکی شب
پیام سیمرغ را به فرزندان زال برسانم .
بگو آخرین پر را آتش زنند. فرشته ی
روشنایی به دروازه ی شهر رسیده است.

عقل !
استاد روی تخته سیاه نوشت .
عقل میزانی است که علم را از خرافات
تشخیص می دهد.
اگر عقل سخنانی را نپذیرفت به آن عمل
نکنید. حسن با تبسم گفت : ببخشید
استاد ! سخنان گذشته ی شما را هم
نادیده بگیریم. استاد مکثی کرد و
گعت : ‌آری ! آنها قبل از کرونا بودند. همه ی کلاس به افتخار استاد کف زدند.
محمود برخاست وگفت : خدا را شکر افکار قرون وسطایی رو به افول است.

آقای سیاستمدار !
پسر رو کرد به دختر و گفت : باید از
این آب گل آلود استفاده کرد. دختر با
تعجب پرسید کدام آب ! پسر گفت :
همین که دنیا را به هم ریخته است.
دختر خندید و گفت : ‌کرونا ! پسر
گفت : آره ! این فرصت طلایی را
نباید از دست داد. دختر گفت : آقای
سیاستمدار ! تو این موقعیت می شود
جهیزیه ی خرید ! نه مریم جون !
این فرصت تو تاریخ تکرار نخواهدشد.
بدون جهیزیه ی و مراسم می شود
عروسی گرفت. دختر خندید و گفت :
چقدر رمانتیک می شود ! اما بابا و مامان
قبول نمی کنند. پسر خندید و گفت :
هنوز محمود را نشناخته ای ! امشب
رو مخشون کار می کنم. همه چی درست
می شود. اگر موافقی بزن قدش ! دختر
دستش را پس کشید و گفت : نه ! پسر
گفت : مخالفی ! دختر خندید و گفت :
نه ! به خاطر این لعنتی .....! پسر با
تعجب پرسید کدام لعنتی !‌ دختر
گفت : همین که آب ها را گل آلود کرده
است.

آقای روان شناس !
افراد زیادی را از نزدیک دید. پای
صحبت آنها نشست. عکس و فیلم از
آنها گرفت. پس از یک ماه آنها را بررسی کرد ؛ متوجه شد که اکثریت افراد
غمگین و افسرده هستند.
آقای روان شناس ! در ادامه گفت :
ممکن است سیاستی پشت این قضیه
باشد تا از سرکشی ها جلوگیری کنند ؛ ‌ مثل اسب ها هرچه رام تر باشند بهتر سواری می دهند.

توافق !
هر دو سر یک میز نشستند تا برای اداره
جامعه تصمیم بگیرند. ابتدا سیاست از
برنامه هایش صحبت کرد و
گفت : ما برای کنترل جامعه از هر
ابزاری اسنفاده می کنیم. دروغ ؛ کلک ؛ حقه ؛ حیله ؛ توطئه ؛ کشتن دوستان و
رقبا. همه ی راهکارهایی که جناب
ماکیاولی فرموده اند مو به مو اجرا
می کنیم. نوبت به دین که رسید با نام خدا سخنانش را آغاز کرد و گفت‌: من
مخالف این برنامه ها هستم. اگر خدای
ناکرده ما برای اداره حکومت متوسل
به دروغ و حیله یا راهکارهای ...شما
شویم. ارزش دین از بین خواهد رفت. مردم اعتمادی به دین نخواهند داشت.
دین یک مقوله ی الهی و معنوی است.
آب دین با سیاست در یک جوی نخواهد
رفت. سیاست این حرفها را که شنید
لبخندی زد و گفت : پس شما به عبادت
گاه ها بروید و به کارهای معنوی و الهی مشغول شوید تا ما اداره ی جامعه را به عهده بگیریم. دین اعتراض کرد و گفت :
ما سهمی در حکومت نداشته باشیم !.
سیاست گفت : اگر بااین خصوصیاتی که خدمت تان عرضه کردم موافق
هستید بسم الله ! بالاترین پست را
به شما خواهیم داد. به شرطی که .....!
دین گفت : چه شرطی ؟ سیاست گفت :
هرسیاستی که در جامعه اجرا کردیم .
شما یک برچسپ دینی به آن بزنید.
دین خندید و گفت :این که کاری ندارد. با دو کلمه ردیفش می کنم. سیاست گفت : بفرمایید! توافق را امضاء کنید. بعد از
اتحادی که بین دین و سیاست بوجود
آمد. هر کس با برنامه های سیاست مخالفت می کرد به عنوان مخالف
دین خدا محاکم می شود.
با آمدن رنسانس اختلافاتی بین آنها بوحودآمد و دست دین از اداره ی جامعه کوتاه گردید و مسیحیت مجبور شد به کلیسا برگردد.

















































شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

زهرابادره ,پیام رنجبران(اکنون) ,بهروزعامری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (10/2/1399),پیام رنجبران(اکنون) (11/2/1399),بهروزعامری (12/2/1399),المیرا یادمند (12/2/1399),نرجس علیرضایی سروستانی (12/2/1399),زهرابادره (13/2/1399),همایون طراح (15/2/1399),نوریه هاشمی (30/2/1399),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 ارديبهشت 1399 - 00:34

نمایش مشخصات بهروزعامری درودها گرامی
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در سه شنبه 30 ارديبهشت 1399 - 22:34

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت جناب استاد بهروزی عزیز. ممنون و سپاسگزارم از لطف شما بزرگوار.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 ارديبهشت 1399 - 23:11

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)









«پیام سیمرغ» و «آقای روانشناس» و «توافق» چقدر خوب‌اند و چه آن دیالوگ‌:«بگو آخرین پر را آتش زنند» طلایی‌ست.

درود و سپاس جناب اکبری عزیز.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در سه شنبه 30 ارديبهشت 1399 - 22:36

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت جناب استاد رنجبران . ممنون و سپاسگزارم از لطف شما بزرگوار.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 تير 1399 - 16:56

خیلی عالی و لذت بخش



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.