شش تا داستانک

ماهی قرمز !
ماهی قرمز سر از آب بیرون آورد و گفت:
خدا پدر و مادر کرونا را بیامرزد !‌ ماهی
زرد با تعجب پرسید ! شما خوشحال هستید. ماهی قرمز گفت : آره ! ماهی
زرد با دهان باز گفت : از این که آدم ها
از بین می روند. ماهی قرمز آهی کشید
و گفت : نه ! خوشحالم به خاطر فرزندانم که امسال قتل عام نمی شوند.

داستانک خندیدن !
دکتر گفت ‌:‌کرونا دوا و درمانی ندارد ؛
اما خندیدن هر دردی را درمان می کند.
مرد گفت : من خنده‌ام نمی گیرد. دکتر
مرد را قلقلکی داد. مرد شروع کرد به
خندیدن ! دکتر گفت : به همین سادگی
می شود خندید ! مرد گفت : راه دیگری
برای خندیدن وجود دارد. دکتر گفت :
آره ! خاطره ای را در ذهنت مرور کنی
و با آن بخندی !
مرد مکثی کرد و شروع کرد به خندیدن !
دکتر گفت : به چه می خندی ! مرد اشاره ای به باسنش کرد و گفت : به این پنبه
آغشته .......!


موش !
خسته‌ورنجور و درمانده‌گوشه‌ ی حیاط
خوابیده بود. موش هر بار از لانه‌اش بیرون می پرید.‌ با رقص و آواز دمش
را به زمین‌ می کوبید.‌ گرد‌وخاکی به راه
می انداخت. فریاد می زد. ‌‌‌امسال سال
مایه ! امسال سال مایه !‌‌ موش های دیگر همراهی می کردند.‌
گربه که توان برخاستن‌از‌زمین‌‌‌ر‌ا‌نداشت
آهی کشید‌و‌گفت ‌:‌ آره ‌‌! همیشه سال‌
شماست ! هیچ وقت سال گربه ها نیست‌!
اگر توان گذشته را داشتم‌؛ شما را از پستوها بیرون می کشیدم تا بفهمید یک
من ماست چقدر کره دارد !.
عقاب که اوضاع موش‌و‌گربه رااز نزدیک
دید گفت: من که باورم نمی شود گربه به
این روز افتاده باشد ! گربه سخنان عقاب
را که شنید؛ نگاهی به آسمان کرد و گفت :
رفیق ! ما چیزمان را کشیده‌اند‌ وگرنه
موش ......!.

خیال پردازی !
یادش نمی آید در کدام کتاب خوانده یا
از کی شنیده است. آدم های خیال پرداز
مخترع می شوند‌! محمود شب و روز خیال پردازی می کرد. ادا اطور مخترعان را در می آورد؛ اما تا به امروز اختراعی ثبت نکرده است مگر شش ماه بستری در بیمارستان و خوردن روزی دوازده تا قرص ! دکترها معتقدند موجود عجیبی است. با آنکه حافظه اش را پاک کرده‌اند هنوز خیال پردازی می کند.

پروانه خانم !
چند روزی بود که پروانه سراغش را نمی گرفت. به اطراف نگاه می کرد شاید
خبری از او برسد.
یه صبحی که از خواب بیدار شد .پچ پچ آنها را شنید. خواهر ! خواهر ! چشم انتظارته ! خوب نیست چشم به راه
باشه ! نه خواهر جان سلامش برسون بگو پروانه دوست نداره ترا غمگین و غصه دار ببینه !
گل که پیام پروانه را شنید شروع کرد به شیون کردن !آن قدر گریه کرد که همه ی
پرهایش ریخت. بلبل که صدای شیون گل
را شنید آمد سراغش و گفت : عزیزم این چه کاریه که با خودت می کنی ! گل با
گریه گفت : این را به پروانه خانم بگو ! چرا لبخند نمی زنم ! چرا نمی رقصم !
چرا تحویلش نمی گیرم ! چرا......!
مگه من احساس ندارم ! حال و روز این آدم ها را نمی بیند ! دل سنگ می خواد که بخندد و برقصد ! تو این روزها ....!
صدای شیون گل به همه ی باغ رسید .
پروانه آمد ؛ اما خیلی دیر شده بود. نفس های آخر گل بود. پروانه با چشم
گریان گفت : عزیزم ! من نمی خواستم ترا تو بستر ببینم. خودخواهی من ترا به این روز انداخت. پروانه آن قدر التماس
کردکه دل گل نرمش شد و گفت : باشه ترا می بخشم. آهسته تو گوش پروانه گفت : به شرطی که .... ! هنوز حرف هایش تمام نشده بود که چشم هایش را بست و صدای شیون پروانه و بلبل بلند شد. آنها به یاد گل شمع ها را روشن کردند و پروانه قول داد که دیگه گل ها را تنها نگذارد و هر روز به آنها سر بزند.

اشتباه !
همه ی اشتباهات مثل هم نیستند !.
زیان و ضرر آنها متفاوت است ! اشتباه
یک انسان معمولی به خود و خانواده اش
زیان می رساند ؛ اما اشتباه یک
سیاستمدار مملکتی را نابود می کند. آقای سیاستمدار مواڟب باش ! کنار هیتلرها قرار نگیرید.







.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.5 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

رضا فرازمند ,بهروزعامری ,پیام رنجبران(اکنون) ,زهرابادره (آنا) ,نرجس علیرضایی سروستانی , ک جعفری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (28/1/1399),رضا فرازمند (29/1/1399),بهروزعامری (30/1/1399),نرجس علیرضایی سروستانی (31/1/1399),محمد علی قجه (2/2/1399),مهربان نکویی فرد (4/2/1399),زهرابادره (آنا) (13/2/1399),نوریه هاشمی (22/2/1399),علیرضااشرفی مهابادی (27/2/1399),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 فروردين 1399 - 00:55

نمایش مشخصات بهروزعامری درودها گرامی

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در شنبه 30 فروردين 1399 - 23:38

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام . درود استاد بزرگوار.ممنون . پاینده باشید.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 فروردين 1399 - 11:25

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و هزاران درود :)

سه باره خوندمش :D
درستش اینه که بگم پنچ باره خوندمش
به عبارتی یه بار توی کانال تلگرام و یه بار توی گروه تلگرام و یه دفعه استوری اینستا و یکبار هم پست اینستا یه دفعه هم اینجا روی هم میشه پنج بار
استاد به دل نگیرید یه وقتا .. باور کنین از خوندن هرچند بارش لذت بردم فقط محض شوخی گفتم و خالی نبودن عریضه :D ماشالله شما خیلی پرتلاش و فعالید
ان شالله چاپ کتابتون :)

دم قلمتون گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در دوشنبه 1 ارديبهشت 1399 - 22:13

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت هم استانی گرامی و بزرگوارم .ممنون و سپاسگزارم که همیشه به داستانک هایم توجه دارید. @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شایسته دولتخواه   ارسال در چهار شنبه 3 ارديبهشت 1399 - 00:16

سلام
خسته نباشید
می دانم که همیشه حرف های زیادی برای گفتن دارید از آنهای که هیچ وقت تکراری نیستند .
بی ادعا و متوازعانه .
راستی طنز های تلختان هم شیرین بود .
مانا باشید و سلامت .


@شایسته دولتخواه توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در چهار شنبه 10 ارديبهشت 1399 - 18:58

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت سرکارخانم دولتخواه . ممنون و سپاسگزارم از لطف شما بزرگوار.@};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.