دوازده تا داستانک

سالگرد !
مرد سر گذاشت تو گوش پسرش و گفت : نیامدند ! پسر گفت : کی؟ پدر گفت : کاندیدا های مجلس ! پسر با تعجب پرسید مگر آنها شما را می شناسند. پدر گفت : نه ! پسر گفت : چگونه ممکن است در این جلسه حضور پیدا کنند. پدر گفت : آخه مادر بزرگت تو فصل انتخابات فوت کرد حتمن آنها برای سالگردش تشریف می آورند. حرف های مرد هنوز تمام نشده بود که عده ای با کت و شلوار وارد مجلس ختم شدند.

بیدار شدن !
دانشجویی برخاست و گفت : ببخشید استاد حاکمان از چه می ترسند ؟ استاد لبخندی زد و گفت :از بیدار شدن مردم !

کلاغ‌ها‌ !
دختر کولی فنجان قهوه را که دید گفت:دارند می روند. گفتم : کی ؟ گفت : کلاغ ها ! گفتم : از کجا می فهمید؟ گفت: از ویرانی باغ !

سلاخی !
رو کردم به گوسفند و گفتم : آیا از چوپان راضی هستید. گوسفند آهی کشید و چیزی نگفت. نزدیکتر رفتم و گفتم : می ترسید چیزی بگویید؟ گوسفند آهسته گفت : اگر چیزی بگویم مرا سلاخی خواهند کرد.

آزادی !
هر بار که گرسنه می شد. فریاد می زد آزادی ! آزادی ! مرد از جایش بلند می شد و مقداری غذا به او می داد. طوطی بعد از غذا آرام می شد.

ماٌمور!
انگار ماٌمور شده بود تا مرا از خواب بیدار کند وگرنه زیر آوار می ماندم. گربه ای که با دست به پنجره می کوبید.

نان آور!
مرد در بستر افتاده بود. زن نان آور خانه بود. دخترک آمدن مردها را می دید. زن به روی خودش نمی آورد.

فرمانده !
مرد رو کرد به دکتر و گفت : وقتی که احساساتی می شویم چه کاری باید انجام بدهیم. دکتر گفت : باید به فرمانده مراجعه کنید. مرد لبخندی زد و گفت : من که سرباز نیستم. دکترگفت: همین را قبول ندارید وگرنه به آن مراجعه می کردید. مرد این حرف را که شنید دست در موهایش کرد و گفت : این لامصب همیشه خواب است.

روزنامه !
خبرنگار رو کرد به مرد و گفت : کدام روزنامه را بیشتر می خوانید. مرد گفت : کیهان ! خبرنگار با تعجب پرسید چرا کیهان ! مرد تبسمی کرد و گفت : خبرهای نادرست را طوری با دلیل می نویسد که مردم آن را قبول می کنند و این به درد ما می خورد که دستی در سیاست داریم.

مقدس !
استاد روی تخته سیاه نوشت مانند خدایان مقدس است. همه‌ی دانشجویان فریاد زدند وطن ! وطن ! استاد لبخندی زد و گفت : خوشحالم که این را می دانید. باید برای سربلندی آن با جان و دل کوشش کنیم .هرچند عده ای این را نمی خواهند.
دانشجویی برخاست و گفت : آن عده چه کسانی هستند. استاد آهی کشید و گفت : آنانی که دیگران را بر ما ترجیح می دهند.


جغرافیا !
با آنکه استاد جغرافیا بود اما با بدبینی به آن نگاه می کرد و می گفت : این لامصب روی خورد و خوراک ؛ پوشاک ؛ جنگ ها و حتی دین انسان ها تاثیر دارد. یکی از دانشجویان با اعتراض گفت : جغرافیا چه ربطی به دین دارد. استاد مکثی کرد و گفت : اگر شما در اسرائیل متولد شده بودید چه دینی داشتید. دانشجو گفت : یهودی ! استاد گفت : پس جغرافیا باعث پذیرش این دین شما شده است. دانشجو گفت : نه ! ما تحقیق می کردیم و کامل ترین دین را انتخاب می کردیم. استاد آهی کشید و گفت : تعصب دینی هیچ وقت این اجازه را به آدم ها نخواهد دا


پروانه !
دخترک لی لی کنان تو اتاق راه می رفت و می گفت : برای جشن امشب شمع که داریم . یه گل هم از باغچه ی حیاط می چینم .فقط یه پروانه کم داریم. مادرگفت : پروانه هم داریم! دخترک با شادی گفت : کو پروانه ! مادر لبخندی زد وگفت : مادربزرگ!
دخترک با تعجب پرسید آخه مادربزرگ کجاش به پروانه می خوره ! مادر خندید و گفت : اسمش ! دخترک خندید و گفت : وای چقدررمانتیک می شه ! خانم معلم عاشق همین صحنه هاست. اگه عکسا را ببین یه هفته از اونا تعریف خواهد کرد.















شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

بهروزعامری ,پیام رنجبران(اکنون) ,ف. سکوت ,"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,طراوت چراغی ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (20/12/1398),طراوت چراغی (21/12/1398),مرتضی حبیب االهی یان (21/12/1398),ف. سکوت (23/12/1398),نرجس علیرضایی سروستانی (23/12/1398),متین یحیی زاده (25/12/1398),"صابرخوشبین صفت" (26/12/1398),ابوالحسن اکبری (5/1/1399),علیرضااشرفی مهابادی (7/1/1399),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 اسفند 1398 - 03:56

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها
خدمت استاد اکبری عزیز
@};- @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در سه شنبه 5 فروردين 1399 - 18:48

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و ذرود بر جناب استاد خوشبین صفت . ممنون و سپاسگزارم .@};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.