شش داستانک

دریا !
مرد هر روز با دریا حرف می زد تا سر به راه شود. دریا یک روز دست هایش را باز کرد و مرد را در آغوش گرفت تا بچه های گرسنه اش را سیر کند.


شکارچی !
مرد رو کرد به شکارچی و گفت : اوضاع خیلی خوب نیست . گرگ ها به جان هم افتادند. شکارچی مکثی کرد و گفت : طبیعت گرگ هاست نمی شود کاری کرد .
وقتی گرگی به قلمرو آنها تجاوز می کند . گرگ ها سعی می کنند تا او را از پای در آورند. مرد خندید و گفت : مگر گرگ ها هم خط قرمز دارند. شکارچی تاملی کرد و گفت : بله ! هر حیوانی برای خود حد و مرزی دارد تجاوز به آن یعنی جنگ !


کلاغ ها !
از فراز آسمان کلاغ ها را دید . عقاب آهی کشید و گفت : با این همه کلاغ درختی در باغ نخواهد ماند.

گول ظاهرشان !
پدرم می گفت : از آنهایی که دکمه هایشان را تا آخر می بندند و برآمدگی پیشانی دارند دوری کنید. من با تعجب پرسیدم آنها که به ظاهر آدم های خوبی هستند. پدرم خندید و گفت : گول ظاهرشان را نخورید. آنها خر را با بار می برند.


حسن نیت !
میش ها با گرگ ها قرار گذاشتند تا آشتی کنند. پیرترین گرگ رو کرد به میش ها و گفت : ما برای حسن نیت برادر زاده ی خود را نزد شما می فرستیم. میش ها از این پیشنهاد استقبال کردند و سگ را به عنوان سفیر دوستی پذیرفتند. میش ها به وفاداری سگ ها اعتماد کردند اما گرگ ها نشان دادند که اهل آشتی نیستند.


پدر سوخته ها!
با عصبانیت فریاد می زد این پدرسوخته ها هر وقت که کارشان دارم پیدایشان نمی شود. مادر لیوان آب را برداشت و به اتاق رفت و گفت : چه خبرته ! اتاق را روی سرت گذاشته ای ! پدر خودکارش را بر میز کوبید و گفت : با تو پدر سوخته که نبودم. با آن ها بودم. مادر به آرامی گفت : منظورت از آن ها چه کسانی هستند ؟ پدر به چشم های مادر نگاهی انداخت و گفت : این واژه های لعنتی ! چند روزی است که سراغم را نمی گیرند. مادر لبخندی زد و گفت : این آب را بخورید شاید آن ها برگشتند. پدر آب را نوشید و گفت : نه ! آن ها قهر کرده اند و به همین راحتی برنمی گردند. مادر گفت : مگر واژه ها هم قهر می کنند ؟ پدر گفت : بله ! اگر مدتی سراغ شان را نگیرید آن ها ناراحت می شوند مثل زن ها که چمدان شان را می بندند و می روند باید ناز شان را کشید تا دوباره برگردند.
مادر قاه قاه خندید و گفت : تو که داری فحش شان می دهید توقع دارید که آن ها برگردند. پدر خندید و گفت : ببخشید عصبانی بودم. آخه چند روزی است که چیزی ننوشته ام.













شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

طراوت چراغی ,طیبه حسنی ,پیام رنجبران(اکنون) ,بهروزعامری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (2/6/1398),اسما زنگنه (3/6/1398),طراوت چراغی (3/6/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (3/6/1398),حسن ایمانی (3/6/1398),طراوت چراغی (3/6/1398),محمد صادق پرواس (4/6/1398),طیبه حسنی (4/6/1398),بهروزعامری (4/6/1398),بهروزعامری (8/6/1398),پیام رنجبران(اکنون) (8/6/1398),نرجس علیرضایی سروستانی (11/6/1398),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 شهريور 1398 - 11:31

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 شهريور 1398 - 16:54

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام بر جناب اكبري...
با داستان اول خيلي توي فكر فرو رفتم... موضوعيت جذابي داشت...
حسن ايماني@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.