شش تا داستانک

احساس اسب شدن !
روی چهار دست و پا راه می رفت و شیهه می کشید. دکتر این صحنه را که دید رو کرد به مرد و گفت : از کی احساس اسب شدن دارد. مرد گفت : از یک هفته پیش !
دکتر گفت : قبل از این مشکلی نداشت . مرد مکثی کرد و گفت : چند ماهی خروس بود و هر صبح با صدایش مزاحم همسایه ها می شد. دکتر گفت : باید بستری شود. مرد اشک هایش را پاک کرد و گفت : آقای دکتر ! پسرم خوب می شود. دکتر گفت : باید امیدوار بود و توکل به خدا کرد. افراد زیادی در این بیمارستان داشته ایم که درمان شده اند. دکتر از سوابق بیمار پرسید آیا در کودکی یا نوجوانی همچون احساسی داشته است. مرد گفت : از دوره ابتدایی تا دانشگاه اهل درس و مطالعه بود و همیشه با نمرات عالی قبول می شد اما اهل اجتماع ؛ ورزش و مسافرت نبود دائم درس می خواند و دوست داشت دامپزشک شود تا از حقوق حیوانات حمایت کند. دکتر حرف های مرد را که شنید تبسمی کرد و گفت : این جا حقوق انسان ها رعایت نمی شود پسر شما می خواهد از حقوق حیوانات حمایت کند. دکتر گفت : آیا پسرتان دامپزشک شد. مرد آهی کشید و گفت : بله ! اما دو سال است که بیکار است و به هر جا سر می زند بی فایده است. دکتر مکثی کرد و گفت : متاسفانه بیکاری یکی از عوامل افسردگی است که پسر شما از آن رنج می برد و احساس می کند اگر یک اسب یا حیوانی دیگر شده بود بیشتر مورد توجه جامعه قرار می گرفت. بیماری فرزند شما و امثال او بر می گردد به خواسته های سرکوب شده که نتوانسته اند به آن برسند.


فال گوشی !
ساعت ها به فال گوشی ایستاده بودم اما بی فایده بود. من متوجه حرف هایشان نمی شدم. پدرم از اتاق بیرون آمد و فریاد زد بابک ! به جای این مسخره بازی ها درست را بخوان ! گفتم : می خواهم راز این گنجشک ها را بفهمم ! پدرم عصبانی شد و گفت : مگر سلیمانی !


سرنوشت آدم ها !
به خاطر سن و سالی که داشت مورد احترام بود و همه او را دکتر صدا می زدند. تجربیاتی که از زندگی داشت باعث نجات جان خیلی ها شده بود. همه روی حرف هایش حساب می کردند و تا دیر وقت پای صحبت هایش می نشستند. یک شب از دوره ی جوانیش گفت که چگونه هفت گرگ را از گله دور کرده بود. استاد ورزش های کوهنوردی بود اما حالا خانه نشین شده بود. تصمیم داشت تجربیات خود را جمع آوری و چاپ کند اما هیچ کس با وی همکاری نمی کرد حتی چوپان که از نزدیک شاهد بود که چگونه از کوه و کمرها بالا می رفت. خانه نشینی و دوری از کوه و کمرها روی اعصابش تاثیر گذاشته بودند به طوری که استخوان هایش پیدا بود و هیچ قصابی حاضر نبود به قیمت ناچیزی او را بخرد. استاد به آخر داستان که رسید آهی کشید و گفت : سرنوشت آدم ها مثل بز قندی قصه ی ما خواهند بود که سرانجام از جامعه طرد می شوند و با کوله باری از تجربه ها به خاک سپرده می شوند.


خودکشی !
دکتر گفت : چرا می خواستی خودکشی کنید؟ گفتم : بین دو راهی قرار گرفتم بودم. دکترم می گفت : اگر نخندید دیوانه می شوید. من اگر می خندیدم مردم مرا دیوانه می پنداشتند. برای رهایی از دست دکتر و مردم به این کار دست زدم.


نود ساله ها !
رو کردم به دکتر و گفتم : آقای دکتر! یک آدم نود ساله چند درصد فکرش کار می کند. دکتر گفت : ده درصد!. این حرف را که شنیدم آهی کشیدم و گفتم : ای وای بر ما ! ای وای بر ما ! دکتر گفت : اتفاقی پیش آمده .گفتم : اتفاق از این بدتر که کشور در دست نود ساله هاست ! دکتر خندید و گفت : کشور داری که فکر نمی خواهد ؛ کافی است مردم را از دشمن بترسانید. آن وقت در اداره ی کشور مشکلی ایجاد نخواهد شد.


هرودوت !
استاد رو کرد به دانشجویان و گفت : هرودوت مورخ یونانی در باره ی ایرانیان باستان می گوید : آنها فرزندان خود را از پنج تا بیست سالگی سه چیز یاد می دادند. اسب سواری ؛ تیراندازی و راستگویی ! یکی از دانشجویان بلند شد و گفت : ببخشید استاد ! با توجه به گفته های هرودوت آنهایی که دروغ می گویند ایرانی نیستند. ا استاد مکثی کرد و گفت : همین طور است .ایرانیان راستگویی را سرمشق زندگی خود قرار می دادند و هیچ وقت دروغ های مصلحتی را نمی گفتند.

















شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

بهروزعامری ,سیده ساجده شهریاری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (8/5/1398),بهروزعامری (11/5/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (12/5/1398),سیده ساجده شهریاری (18/5/1398),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 مرداد 1398 - 01:07

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام و درودها عزیز



@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.