شش تا داستانک

بهار !
زن درخت های حیاط را که دید فریاد زد بهار آمد ! مرد از اتاق بیرون آمد و گفت : ما که بهاری نمی بینیم. زن گفت : درخت ها را نمی بینید که جوانه زده اند. مرد نیشخندی زد و گفت : با این جوانه ها خیال می کنید بهار می آید ! زن گفت : آری ! مرد گفت : تا وقتی که سفره ها خالی است و پرنده ها در قفسند بهاری نخواهد آمد.

گاو
الاغ رو کرد به صاحبش و گفت : چرا گاو را از الاغ ها برتر می دانید. مگر حیوانات با هم برابر نیستند؟ صاحبش عصبانی شد و شلاقی به الاغ زد و گفت : این زبان درازی ها به تو مربوط نیست تو کارت سواری دادن است. مگر نمی دانید گاو در جامعه احترام دارد و مورد پرستش است . الاغ گفت : آیا گاو یک حیوان است یا نه ؟ صاحبش گفت : بله ! اما یک حیوان مقدس ! الاغ که این حرف را شنید با اعتراض گفت : من دیگر به مزرعه نمی روم تا گاوها کارهای مزرعه را انجام دهند. صاحبش خندید و گفت : ما آنقدر الاغ داریم که با نبودن امثال شما مشکلی برای مزرعه ایجاد نمی شود.

طوطی
مرد رو کرد به پرنده فروش و گفت : این طوطی چند قیمت است. پرنده فروش گفت : پنج میلیون تومان ! مرد گفت : مگر این کار خاصی انجام می دهد. پرنده فروش گفت : آری ! شما هر کلمه ای را که به او بگویید آن را تکرار می کند. می توانید امتحان کنید. مرد گفت : سلام ! طوطی جواب داد سلام ! مرد گفت : بهار ! طوطی جواب داد بهار ! خلاصه هر کلمه ای را که گفت طوطی جواب داد تا این که مرد گفت : آزادی ! طوطی جوابی نداد.
فروشنده گفت : به نظرم خسته شده باشد بگذار کمی استراحت کند. مرد آهی کشید و گفت : فکر می کنم طوطی می داند این جا آزادی نیست جوابی نمی دهد.

استعمار
بحث استعمار که پیش آمد استاد گفت : استعمار پیر برای تسلط بر کشورهای جهان سوم از قبل آدم هایی را درآب نمک خوابانده اند و در فرصتی مناسب بیرون می آورند و طوری بر سر زبان ها می اندازند که مردم خیال می کنند آنها ناجی ملت هستند. مردم با اشتیاق به دنبال شان می دوند و بعدها متوجه می شوند که چه کلاهی سرشان رفته است.

داستانک گلایه
دیشب با ابرها خیلی حرف زدم و با گلایه گفتم : نباید با مهمان های نوروزی این برخورد ها را می کردید. آنها به دیدن سعدی و حافظ آمده بودند. ابرها غرشی کردند و گفتند : چهل سال است هر کجای این سرزمین که بباریم یک اتفاق ناگواری رخ می دهد و این همه بی تدبیری را به پای ما می نویسند و بعد با ناراحتی گفتند : چرا از آنها گلایه نمی کنید که مسیراجدادی ما را تبدیل به جاده کرده اند. شما اگر جای ما بودید چه کار می کردید ؟ آهی کشیدم و گفتم : ما که حرفی نداریم اما آنها می گویند به خاطر بد حجابی است. ابرها با خنده گفتند : شما هم باور می کنید . سرم را پایین انداختم و گفتم : من که نه ! اما عده ای که نان شان به این حرف هاست باور می کنند.

تولدم
مرد رو کرد به زن و گفت : مثل سال های گذشته باز امروز را فراموش کردی. زن با تعجب پرسید چه چیزی را فراموش کرده ام. مرد گفت : دوم فروردین ؛ روز تولدم! زن خندید و گفت : این قرتی بازی ها مال بچه هاست نه شما ! مرد آهی کشید و گفت : مگر روزنامه ها را نمی خوانید در کاخ ها جشن تولد می گیرند. زن نگاهی به مرد انداخت و گفت : خودت را با دیگران مقایسه نکن ! آنها نمایندگان خدا هستند.







شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

بهروزعامری ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (16/1/1398),ابوالحسن اکبری (16/1/1398),بهروزعامری (18/1/1398),جواد علیپور (19/1/1398),آرش شهنواز (20/1/1398),پیام رنجبران(اکنون) (25/1/1398),محمد علی قجه (31/1/1398),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 فروردين 1398 - 22:27

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
نوروز تان خجسته باد
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در یکشنبه 18 فروردين 1398 - 22:40

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام . درود برجناب استاد عامری غزیز . ممنون و سپاسگزارم از لطف شما بزرگوار.سال نو مبارک باد.@};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.