شش تا داستانک

پاپ ها
پدرم اهل مطالعه بود و می گفت : تا زمانی که پاپ ها نماینده ی خدا هستند ما پیشرفتی نخواهیم کرد.من خندیدم و گفتم : پدر! ما که مسیحی نیستیم.پدرم آهی کشید و گفت : پسرم می دانم ! تاریخ جنگ های صلیبی را بخوانید.


الاغ
الاغ رو به فرزندانش کرد و گفت : از محدوده ی جنگل خارج نشوید.آنها اعتراض کردند و گفتند باید دلیلش را بدانیم.الاغ گفت : مگر نمی دانید گوشت گران شده است.یکی از فرزندانش خندید و گفت : ما که گوشتخوار نیستیم.الاغ آهی کشید و گفت : پسرم ! اگر می دانستی قصاب با عموهایت چه کرد از اینجا خارج نمی شدید.

جایگاه
زن رو کرد به مرد و گفت : چهل سال است که با شما زندگی می کنم ؛ جایگاه من کجاست.مرد به سینه اش اشاره کرد و گفت : اینجا ! زن گفت : خواهش می کنم دروغ نگویید ؛ با عمل نشان بدهید.مرد مکثی کرد و گفت : اگر بخواهم با عمل نشان بدهم باید زن های دیگری را به اینجا راه بدهم.زن گفت : به کجا ؟ مرد گفت : به خانه ام ! زن این حرف را که شنید از جایش بلند شد و به آشپزخانه رفت.


منزوی
پدرم ارادت خاصی به حافظ داشت و می گفت : اگر حاکمان این بیت شعررا سر
لوحه ی کار خود قرارمی دادند در جهان منزوی نمی شدند. من پرسیدم کدام شعر ؟ پدرم گفت :(آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرفست
با دوستان مروت با دشمنان مدارا ).


سرو
سرو که روزهای آخر عمرش را سپری می کرد رو کرد به باغبان و گفت : بعد از مرگ جنازه ام را بسوزانید و خاکسترم را در باغ پخش کنید.باغبان گفت : می خواهم ترا به نجاری بدهم تا از جنازه ات تابلوهای زیبایی بسازد. سرو گفت : خواهش می کنم این کار را نکنید.من ترجیح می دهم خاکستر شوم اما به دست نجار نیفتم.باغبان گفت : چرا ؟ سرو گفت : می ترسم از من قفسی بسازد و هر روز پرندگان نفرینم کنند. باغبان گفت : حق با شماست جناب سرو ! شاید می ترسید گنبد و بارگاهی برایت بسازند. سرو این حرف را که شنید تبسمی کرد و چشم هایش را بست.


نامه ای به پدر بزرگ
دکتر رو کرد به مرد و گفت : چه مشکلی دارید.مرد گفت : مشکل من از وقتی شروع شد که نامه ای به مادر بزرگم دادم تا آن را به پدربزرگم بدهد.دکتر گفت : پدر بزرگت در کجا زندگی می کند.مرد گفت : به رحمت خدا رفته است.دکتر گفت : مادر بزرگت کجاست؟ مرد گفت : او هم به رحمت خدا رفته است.دکتر گفت : چگونه یک مرده می تواند نامه ای را به مرده ی دیگر برساند.مرد گفت : وقتی که مادر بزرگم را در قبر گذاشتند نامه ای را در قبر انداختم تا آن را به پدر بزرگم بدهد. دکتر گفت : به فرض که نامه به پدر بزرگت برسد چه کسی می خواهد جوابش را بیاورد.مرد خندید و گفت : من هم همین را می خواهم بفهم.ما که اخباری از آنجا نداریم چگونه عده ای با آب و تاب از آنجا برایمان می گویند.دکتر که این حرف را شنید نگاهی به مرد انداخت و گفت : باید بستری شوید.مرد گفت : برای چه ؟ دکتر گفت : برای این که همه چیز را انکار می کنید.مرد قاه قاه خندید و گفت : آقای دکتر ! شما هم که حرف مردم را می گویید.





شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

لیلا کوت آبادی ,آرش شهنواز ,بهروزعامری , ک جعفری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (2/12/1397),بهروزعامری (4/12/1397), ک جعفری (8/12/1397),بهروزعامری (10/12/1397),لیلا کوت آبادی (11/12/1397),داوود فرخ زاديان (18/12/1397),ابوالحسن اکبری (21/1/1398),

نقطه نظرات

نام: بهروز عامری   ارسال در شنبه 4 اسفند 1397 - 23:04


سلام گرامی
روزبروز پربارتر
خسته نباشید
@};- @};- @};-


@بهروز عامری توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در چهار شنبه 8 اسفند 1397 - 21:11

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری عرض سلام و ادب خدمت چناب استاد عامری عزیز. ممنون و سپاسگزارم از لطف شما بزرگوار.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آرش شهنواز   ارسال در چهار شنبه 8 اسفند 1397 - 20:56

جناب استاد اکبری عزیز درود بر شما. شخصا داستانک الاغ را بسیار دوستدارم@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.