شش تا داستانک

شکار
پدرم متوجه حرکات من شده بود.یک روز گفت : پسرم ! شنیده ام که قصد شکار آهو را دارید.با تعجب پرسیدم من که تفنگی ندارم که به شکاربروم.پدرم با اشاره به خانه ی همسایه گفت : این شکار نیازی به تفنگ ندارد.

بیمار
دکتر عکس را که دید گفت : باید عمل بشود.با نگرانی پرسیدم عملش سخت خواهد بود.دکتر گفت : نه ! به موقع آمده اید ، با چند جلسه شیمی درمانی ، درمان خواهند شد.گفتم : خواهش می کنم چیزی به همسرم نگوید.دکتر گفت : بیمار باید از روند درمانش اطلاع داشته باشد.

متهم
بازجو فریاد زد حرف بزن ! متهم به آرامی گفت : من خدا را انکار نمی کنم اماآنچه را که شما می گویید قبول ندارم.بازجو از جایش بلند شد و گفت : پدرسوخته همه را باید بپذیری.متهم صدایش را بلند کرد و گفت : من شماها را به نمایندگی خدا قبول ندارم.

پلاکت
پیرزن به قاب عکس خیره شد و گفت : پسرم ! من هر روز پلاکت را می بوسم ، بوی کودکی هایت را می دهد.


بلاد کفر
پسر با تعجب پرسید پدر جان ! آیا در کشورهای غربی یک نفر می تواند رئیس دو اداره باشد؟ پدر دستی به ریشش کشید و گفت : در بلاد کفر این کار جایز نیست.


چوپان و سگ
بچه گرگ که بی حال روی زمین افتاده بود رو به مادرش کرد و گفت : مادر جان ! چرا دیگر گوسفندی به خانه نمی آورید؟ مادر آهی کشید و گفت : پسرم ! عده ای نمی خواهند سفره ی ما پر باشد.بچه گرگ گفت : چه کسانی این کار را می کنند.مادر گفت : چوپان و سگ ! آنها آدم های کدخدا هستند که ماموریت دارند ما گرسنه باشیم.





شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

"صابرخوشبین صفت" ,آرش شهنواز , ک جعفری ,رضا فرازمند ,مرتضی حاجی اقاجانی ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (16/10/1397),رضا فرازمند (16/10/1397),ابوالحسن اکبری (16/10/1397), ک جعفری (17/10/1397),مجتبی صمدیار (17/10/1397),مبینا صادقی (19/10/1397),رضا فرازمند (22/10/1397),"صابرخوشبین صفت" (23/10/1397),مرتضی حاجی اقاجانی (28/10/1397),

نقطه نظرات

نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 دي 1397 - 00:28

نمایش مشخصات متین یحیی زاده


سلام و عرض ادب استاد.


"زمانی بود که می گفتم این ترک است و آن بلغاری و این یونانی. من کارهایی برای وطنم کرده ام، ارباب، که اگر برایت بگویم موهای سرت سیخ خواهد شد: سر بریده ام، دزدی کرده ام، آبادی ها را آتش زده ام،به زن ها تجاوز کرده ام و خانواده ها را از بین برده ام. چرا؟ به این بهانه که آنها بلغاری یا ترک بودند.
اغلب توی دلم به خودم فحش می دهم و می گویم: برو گم شو، **********! مرده شورت ببرد، مردک احمق! لیکن حالا با خودم می گویم: این یک مرد خوبی است، آن یک آدم رذلی است. دیگر می خواهد بلغاری باشد یا یونانی، برای من فرق نمی کند. خوب است یا بد؟ این تنها چیزی است که من امروز درباره کسی می پرسم. و حتی در حال حاضر که دارم رو به پیری می روم، به نمکی که می خورم قسم، مثل اینکه دیگر کم کم این هم نمی پرسم.
آره رفیق، آدم ها خوب باشند یا بد، دل من به حال همه شان می سوزد."

نیکوس کازانتزاکیس
زوربای یونانی


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 دي 1397 - 00:49

نمایش مشخصات متین یحیی زاده



این داستانک را پارسال نوشته ام. تقدیم به استاد داستانک نویس


هم قطار


"مرد ژنده پوش گوشواره را از زیر آوار بیرون کشید و یواشکی در جیبش گذاشت. قدم اول را که برداشت، زیر پایش عروسکی شروع به خواندن کرد. لنگان لنگان سمت چادری رفت که حلال احمر در اختیارش گذاشته بود. نزدیک چادر که رسید چند مرد دور آتیش نشسته بودند و گپ می زدند. پیش آن ها رفت و روی بلوکی نشست که کنار مردی با سیبیل های بلند بود . یکی از مردها با دستش ساختمان زلزله زده ای را نشانه رفت و گفت:" خانه من آنجا بود...همین دیروز قسط هایش تمام شد..." مرد دیگری که دندانهایش از سرما توی دهانش می لرزید ساختمان فرو ریخته ای را نشان داد و گفت:"من اجاره نشین بودم ارباب...درست کنار ساختمان شما...زلزله تمام زندگیم را از بین برد." هربار که یکی از مردها خانه زلزله زده اش را نشان می داد مرد ژنده پوش بلند بلند قهقه می زد. خنده هایش همه را کلافه کرده بود.مردی که سیبیل های بلندی داشت باعصبانیت یقه اش را گرفت و زمینش زد. فریاد کشید:" قرمسا ق ...به چی می خندی ؟"
مرد ژنده پوش بی آنکه ترسی در چشم هایش نمایان شود گفت:" هم قطار تا دیروز هیچ خانه ای نداشته ام..اما امروز یک چادر دارم..."


@متین یحیی زاده توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در چهار شنبه 19 دي 1397 - 21:30

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت سرکارخانم یحیی زاده . ممنون و سپاسگزارم از لطف شما بزرگوار.داستانک قابل تاملی بود . موفق و سربلند باشید.@};- @};- @};- @};- @};-
مرد ژنده پوش قاه قاه خندید و گفت : خوبی زلزله به همین است که همه مثل هم می شوند.


@متین یحیی زاده توسط آرش شهنواز   ارسال در پنجشنبه 20 دي 1397 - 18:52

خانم یحیی زاده سلام. داستان بسیار خوبی بود


@آرش شهنواز توسط متین یحیی زاده Members  ارسال در جمعه 21 دي 1397 - 12:10

نمایش مشخصات متین یحیی زاده سلام جناب شهنواز. سپاسگزارم از محبت شما


نام: آرش شهنواز   ارسال در پنجشنبه 20 دي 1397 - 18:51

سلام بر استاد اکبری گرامی . درود بر شما@};-


@آرش شهنواز توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در پنجشنبه 20 دي 1397 - 21:31

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت جناب استاد شهنواز عزیز. خیلی ممنون و سپاسگزارم از لطف شما بزرگوار.@};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.