شش داستانک

2 هیچ !
زن سیب را برداشت و گفت : گور بابای سیاست ! مانباید نه به این و نه آن کاری داشته باشیم و برای هیچ کس مرگ را نخواهیم.مرد عصبانی شد و گفت : مگر دلت آب خنک را می خواهد که این حرف را می زنید ! زن گفت : کدام حرف !
مرد گفت : همین که برای دشمنان مرگ را نمی خواهید.زن خندید و گفت : دشمن ! مرد گفت:آری ! زن گفت:اگر سلیقه ی من با تو فرق داشت؛ برایم مرگ را می خواهید؟
مرد ساکت ماند و چیزی نگفت.زن مشتش را باز کرد و گفت :2هیچ به نفع ما ! مرد گفت : چرا 2 ! زن تبسمی کرد و گفت : شما که این قدر کم حواس نبودید؛ محمودخان !


هیتلر
مرد خودش را هیتلر معرفی کرد.دکتر خندید و گفت : هیتلر سال ها پیش مرده است.مرد سری تکان داد و گفت : من هم ؛ همین باور را دارم.دکتر گفت : پس چرا خودت را هیتلر معرفی کردید؟ مرد آهی کشید و به داستان ققنوس اشاره ای کرد.دکتر که سرا پا به حرف هایش گوش می داد گفت : بعید نیست آدم ها؛ دوباره زنده شوند !
ا

داداش
داداش صبر کن تا من هم بیایم .ناصر فریاد زد برگرد محسن ! ؛مادر تنها است .
محسن گفت : اگر برگردم چه جوابی به مادر بدهم.محسن راضی نشد.آنها تصمیم شان را گرفتند ؛ هر دو به طرف میدان مین رفتند.


مادر
پسر می گفت : از حرف های مردم می ترسم وگرنه می فهمیدم با مادر چه کار باید کرد.عصبانی شدم و گفتم : چه کار می کردی ؟ خندید و گفت : او را می پرستیدم.

پیر دختر
اگر این پیر دختر را بگیرید مقطوع النسل
خواهید شد. پسر گفت :برای آن هم ؛ فکری کرده ایم.پدر گفت : چه فکری!
پسر گفت : خب بچه ای را می گیریم و بزرگش می کنیم. پدر آهی کشید و گفت : درست مثل من ! پسر گفت : یعنی پدر شما هم همین کار را کرده بود. پدر با گریه هایش گفت :نه !

تند
پدر به آب خنک عادت کرده بود به همین خاطر تند می نوشت.مادر به او ایراد می گرفت و می گفت : اگر آشپز شده بودی ؛هیچ کس نمی توانست دست پختت را بخورد.

کانال ابوالحسن اکبری.
akbari958@

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

نرجس علیرضایی سروستانی ,همایون طراح ,"صابرخوشبین صفت" ,رضا فرازمند ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (11/4/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (11/4/1396),محمود مرادی گمش تپه (12/4/1396),همایون طراح (12/4/1396),"صابرخوشبین صفت" (12/4/1396),هستی مهربان (13/4/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (13/4/1396),رضا فرازمند (18/4/1396),ابوالحسن اکبری (28/4/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.