بابام

علی مثل همیشه سرحال وقبراق نبود .انگار کشتیش غرق شده بود باکسی حرف وگفتی نمی زد .پسرم مشکلت چیه ، نمی خوای حرف بزنی ،کدوم حرف ، مگه کسی هم تو این خونه به حرفای ما گوش می ده .حالا تو بگو دردت چیه .می خوای بدونی ،آره می خوای بدونی .چرا این همه سال نگفتی که بابام نیستی .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

احسان مرادی (17/11/1390),ابوالحسن اکبری (17/11/1390),مینا قاسمی (17/11/1390),شهرزاد مهرآبادی (17/11/1390),نادر ال علی (18/11/1390),سعید پرمشکانی زاده (18/11/1390),علی علیخانی (3/12/1390),ابوالحسن اکبری (7/3/1391),زهرا محمدزاده (24/7/1391),ابوالحسن اکبری (4/10/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.