درخت بید روی تپه

بار اولم نبود که عاشق می شدم. این چند ساله هربار که زمین گرم می شد و بوی علفهای صحرایی و گلهای وحشی فضا رو پر می کرد، حس تازه ای در درونم جوونه می زد و رشد می کرد و منو به سوی لیلایی می کشوند که فکر می کردم آخرین لیلای زندگیمه، هربار به خودم می گفتم این دیگه لیلای واقعیمه، می خوام تا آخر عمر جفت هم باشیم، ولی دیری نمی گذشت که پی می بردم لیلایی در کار نیست و خیلی زود هر دومون تموم چیزایی رو که بینمون اتفاق افتاده بود فراموش می کردیم...
اون سال وقتی در سایه ی درخت نارونی لم داده بودم و از احساس خوش سیری لذت می بردم، ناگهان چشمم به لیلایی جدید افتاد که دورتر از بقیه کنار تخته سنگی مشغول پرسه زدن بود. دوباره اون حس لعنتی قدیمی در درونم جوونه زد، همون حسی که هربار میومد، خودشو تازه و بدیع جا می زد و فریبم می داد. آتشی به جونم افتاده بود که لحظه به لحظه شعله ورتر می شد. چیزی نگذشت که تموم تنم گُر گرفت، طوری که دیگه سایه ی خنک نارون هم تسکینم نمی داد. بلند شدم و دوان دوان به سمت لیلا که پشتش به من بود رفتم و ...
موقع برگشتن به سمت سایه ی نارون، وقتی داشتم از کنار مادرم میگذشتم، مادر پوزخندی زد و گفت: مبارک باشه!
و وقتی سکوت منو دید ادامه داد:
از فکر اون مردک چوپان بیرون بیا! زندگی اون با ما فرق می کنه... وانگهی! تو فکر کردی اون مردک خیلی خوشبخته؟!
با قاطعیت گفتم:
بعله! من هنوزم فکر می کنم خوشبختی یعنی اینکه یه لیلایی داشته باشم که تموم عمرمو باهاش سر کنم... لیلایی که براش عمری مجنونی کنم... سالهاست مرد چوپان و زنش لیلا با هم زندگی می کنن ولی من!... دیگه حالم از خودم به هم می خوره!
مادر با دلسوزی گفت:
چند وقته چوپان بیچاره هر روز تنگ غروب پشت اون درخت بید روی تپه می شینه نی می زنه و اشک می ریزه... من با چشمای خودم دیدم...
مادر هنوز داشت حرف می زد ولی من بدون اینکه چیزی بگم، به سرعت خودمو به سایه ی نارون رسوندم و تموم روز رو به فکر کردن در مورد حرفای مادر گذروندم. حرفاشو باور نکرده بودم ولی تاثیر بدی روم گذاشته بود و تصوری رو که از خوشبختی داشتم خدشه دار کرده بود. هرچند من هرگز خوشبخت نبودم و محکوم بودم به اینکه تموم عمرمو با حسرت لیلایی که هرگز وجود نداشت و وحشت مرگی دلخراش که در کمینم نشسته بود بگذرونم، ولی زندگی مرد چوپان برام حکم یه زندگی آرمانی و رویایی داشت. حالا که در مورد واقعیتهای تلخ زندگی کاری از دستم نمی اومد، باید لااقل از آرمانها و رویاهام دفاع می کردم، باید می رفتم و تنگ غروب مرد چوپان رو در حالی که پشت درخت بید روی تپه نی می زد می دیدم...
نزدیکی های درخت که رسیوم، صدای دلخراش نی زدن چوپان به گوش می رسید. نزدیکتر رفتم. گاهگاهی صدای نی قطع می شد و صدای هق هق چوپان جاشو می گرفت. پشت درخت که رسیدم ناگهان مرد چوپان سرش رو از پشت درخت بیرون آورد و چشمش به من افتاد. ولی برخلاف انتظارم، بدون اینکه توجهی بهم کنه آهی کشید و دوباره مشغول نی زدن شد. آروم رفتم و کنارش نشستم. چند دقیقه ای به نوای حزن آلود نی و نای اش گوش دادم تا اینکه نی اش رو کنار گذاشت و سرش رو به تنه ی درخت بید تکیه داد و چشم به آسمون دوخت. خیلی دلم می خواست سر صحبتو وا کنم و علت غم و غصه ش رو بپرسم ولی چیزی نگفتم تا خودش شروع کنه. بالاخره چشم از آسمون برداشت و به دنبال آهی طولانی بهم گفت:
می دونی غم چیه؟
خواستم جوابی بدم ولی بدون اینکه منتظر جوابی بشه ادامه داد:
غم... غم یعنی... غم این نیست که لیلایی نداشته باشی، غم اینه که لیلاتو ازت بدزدن... غم این نیست که لیلات بمیره یا ترکت کنه، غم اینه که لیلا کنارت باشه ولی دلش پیش یکی دیگه باشه...
تموم و گفتم:
من درکت می کنم.
ولی مرد چوپان لبخند تلخی زد و گفت:
آره! بع بع کن! بهم بخند! حق داری!... باید آدم باشی تا بفهمی غم چیه! غیرت چیه! عشق چه بلایی سرت میاره...
بعد در حالی که به سرعت از جاش بلند می شد گفت:
کاش منم مث تو گوسفند بودم...
یه لحظه چشمم به چشمای مرد چوپان افتاد. اشکاش خشکیده بود ولی برق غریب و وحشت آوری توی چشماش بود. برقی که تا حالا ندیده بودم. ترسیدم و ازش فاصله گرفتم. ولی اون در حالی که دسته ی چاقویی رو که به کمرش بسته بود توی دستش می فشرد، به سمت خونه ی کدخدا به راه افتاد و در تاریکی فرو رفت...
پی نوشت:
بیستون دل من
جای قدمهای تو نیست
تیشه ای خواهم ساخت
و تو را خواهم کُشت
و به فرهاد نشان خواهم داد:
غیرت مرد به از شهرت اوست...م. فریاد
باغ آرزوهاتون پرمیوه!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 9 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

17

فرزانه رازي ,فرزانه بارانی , ناصرباران دوست ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور ,رضا فرازمند ,م.فرياد ,م.ماندگار ,لیلا حسن زاده ,نرجس علیرضایی سروستانی ,داوود فرخ زاديان ,پرستو زارعی , ツفریماه آرام فر ツ ,الف . محمدی ,مجتبی صمدیار ,پروین بهادری ,ستوده غلامی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سارینامعالی (22/2/1396),هستی مهربان (22/2/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (22/2/1396),الف . محمدی (22/2/1396),همایون طراح (22/2/1396), ツفریماه آرام فر ツ (22/2/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (23/2/1396),فرزانه رازي (23/2/1396), ناصرباران دوست (23/2/1396),حسین شعیبی (25/2/1396),سعید بیک زاده (26/2/1396),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (27/2/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (27/2/1396),روح انگیز ثبوتی (27/2/1396),م.ماندگار (28/2/1396),سعید بیک زاده (8/3/1396),مجتبی صمدیار (9/9/1396),فاطمه رنجبر (9/9/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (15/11/1396),مجتبی صمدیار (20/11/1396),پرستو زارعی (7/1/1397),پروین بهادری (11/1/1397),داوود فرخ زاديان (14/1/1397),ستوده غلامی (5/2/1397),ستوده غلامی (7/4/1397),

نقطه نظرات

نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 - 00:27

نمایش مشخصات سارینامعالی :-s

پدر عزیزم...خوبی؟دلم تنگه برات....=((

پس بالاخره کمر به قتل زنها بستید دیگ...
راجب داستان فقط اینو بگم که به نظر من تند پیش رفت،منظورم روالِ داستانِ..


همیشه و همیشه سلامت باشی:x


@سارینامعالی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 23 ارديبهشت 1396 - 08:41

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام توت فرنگی من :x :x :">


@سارینامعالی توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 - 20:16

نمایش مشخصات م.فرياد سلام سارینای عزیز!
ممنون که اومدی و خوندی و کامنت گذاشتی و طبق معمول لایک نکردی!
در مورد داستان، دخترم! حق با توئه، شتابزده ست تازه یه قسمتشم ظاهرا دستم خورده پاک شده، غلط تایپی هم که داره، خوب که فکر میکنم می بینم حق داشتی لایکش نکنی!
درساتو خوب بخون تا باغ آرزوهات پرمیوه بشه!


نام: رضا فرازمند   ارسال در جمعه 22 ارديبهشت 1396 - 00:00

سلام

دوست ادیب

باز خوشحالم بار دیگر فرصتی شد
که رقص زیبای قلمتان را به نظاره بنشینم

دست مریزاد@};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 ارديبهشت 1396 - 08:41

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درودها شاعر!
هرچند دیگه تشریف نمیارین کامنتهامون رو بخونین و جواب بدین!
ولی خوب دیگه ما می نویسیم! تا جوهر در قلم داریم
;)
به قول سارینا بالاخره حجت رو تموم کردیدنسبت یه زنان!!!:-s :-s :-s یا ابرفرض یا ابرفرض!
داستانتون رو قبلا خونده بودم بنابراین این بار زیاد غافلگیر نشدم چون می دونستم ************ها هم عاشق می شوند :D
یاد یکی از مینیمالهای خودم افتادم! یادش بخیر تازه اومده بودم داستانک! شوری به پا بود اینجا و هر روز یه داستان آپ می کردم و کلی ذوق می کردم! آدمها چه زود عوض می شن! گوشه گیر و تنها ...=(( داستانک و داستانکی های قدیم دیگه اون شور و هیجان سابق رو تو نویسندگی ندارن :(
همتی باید !!!
داستانهای م. فریاد دو تا خصلت آشکار داره 1.
ساده و روان است 2. عاشقانه و ضد معشوق!
این پارادوکس رو خیلی دوست دارم نویسنده ای که همیشه عاشقه و شخصیتهای زن داستانش رو به شدت می کوبونه!! نکشید عاقاااا! نکشید گناه دارن خوب:(
شعرتون زیبا بود و جنون عشق رو به خوبی نشون می داد @};-

کاش اینجا صدای آدمها شنیده می شد تا همه می دونستن پشت این چهره ضدزن چه صدای گرم و مهربونی وجود داره که وقتی شعرهاشو دکلمه می کنه پاهایت از زمین جدا می شن!!
قلمتان جاری! غیرتتان پابرجا!


آنچه را عاشقانه دوست می داری بیاب و بگذار تو را بکشد
بگذار غرقت کند.. در آن چه که هستی
بگذار بر شانه هایت بچسبد
سنگینت کند
تو را به سمت پوچی ببرد
بگذار تو را بکشد و تمامت را ببلعد
زیرا هر چیزی تو را خواهد کشت
دیر یا زود
اما چه بهتر ، آنچه دوستش میداری بکشدت ...

چارلز بوکوفسکی


آسمان زندگي در شهر ما دلگير بود
چون شهابي در سياهي عشق بي تاثير بود
ميشكفت از انتهاي كوچه گاهي يكنفر
اي دريغا! كودك انديشه هايش پير بود
مسجد و ميخانه همچون تكيه ي تمساحها
در درون سينه ها حس با هوس درگير بود
گفته بودي ميگشايي بالهايت را شبي
باز هم پرواز آزادي پر از تأخير بود
چشم در چشم افقها دوختم تا سوختم
آمدي آخر به سويم ديگر اما دير بود
شب چو دنيا را ميان قلبها تقسيم كرد
قلب تنها مانده ي فرياد سهمش تير بود
(م.فرياد)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 - 20:10

نمایش مشخصات م.فرياد سلام
ممنون از حضورتون و لطفتون
راستی! من تموم کامنتام رو میخونم و در اولین فرصت جواب میدم، بیشتر داستانها رو هم میخونم ولی دسترسی من به اینترنت به گونه ایه که نمیتونم کامنت بذارم معمولا، من برای داستان آخر خانوم علیرضایی بیش از سه بار و هربار چندین خط کامنت نوشتم ولی متاسفانه ارسال نشد! بهرحال من از دوستان معذرت میخوام و اعلام میکنم که تقصیر نبوده، قصور بوده


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 ارديبهشت 1396 - 09:25

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 - 20:04

نمایش مشخصات م.فرياد سلام
ممنون از حضورتون و لطفتون
شاد باشید


@م.فرياد توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در یکشنبه 15 بهمن 1396 - 12:00

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) چرا اینقدر در سایت کم کار شدید؟ منتظر آثار خوبتان هستم!@};- @};- @};-


نام: پروین بهادری کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 فروردين 1397 - 16:01

خیلی قشنگ بود امیدوارم مانا و توانا باشید


نام: ستوده غلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 ارديبهشت 1397 - 12:09

نمایش مشخصات ستوده غلامی هیچ وقت آدم پر حرفی نیستم ..... لاقل مث دوستان

تازه بعد ترشم وقتی ی داستان میخونم که تهش میشه آه کشید کلن دلم میخاد حرف نزنم:">

این کم حرفیم فقط معنیش اینه که هنوز ی قسمت از وجودم لا لو های داستان گیره

واقعن ممنون که دعوتم کردین بیام اینجا که بتونم بخونم داستاناتونو

تو شعر که فکمونو نابود کردین اینم داستان

هر دم از این باغ هنری میرسد:)








استاد و مذین به هنر های زیادی

فاصله انداخنم که خاطر نشان کنم عاقا هیچ ربطی نداشتن این دو تا با هم

فک کنم تازه آروم آروم دارم از داستان میام بیرون مخم هنگه:(



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.