سفر به نیروانا

شهريور در حال جان كندن بود و بادهاي سرد پائيزي زودتر از موعد از راه رسيده بودند.كوچه دلتنگ صداي پاي انسان بود و كاغذپاره ها و خرده برگها كه تا خرخره از شراب مرگ نوشيده بودند سرمست و بي پروا ميان زمين و آسمان مي رقصيدند. همان رقص مرموز قديمي كه هيچ انساني هرگز قادر به گشودن رمز آن نيست... سرم را بالا كردم و به خانه ي "فربد" نگريستم. خانه اي در بالاترين طبقه ي ساختمان چهارشانه ي ده طبقه اي كه پيش رويم بود. پنجره بلند بلند مي خنديد و پرده ي زردرنگي مست و خراب خود را در آغوش باد افكنده بود و به ديواري كه آزادي اش را سلب كرده بود بد و بيراه مي گفت...
به دهان نيمه باز ساختمان نزديك شدم. بي هيچ وسواسي مرا بلعيد، و آسانسوري قوي هيكل بي آن كه خم به ابرو بياورد مرا بر دوش گرفت و به طبقه ي دهم برد. تلنگري به در زدم و دست آشنايش را فشردم. در بلافاصله بيدار شد. لبخند زد و با روي باز مرا در آغوش كشيد. صداي سكوت خانه بلند بود و مثل پتك بر مغزم مي كوبيد و افكارم را خرد مي كرد. تكه اي از افكار خرد شده ام را بر روي زبانم حس كردم ولي پيش از آنكه آن را فرو دهم از دهانم بيرون افتاد: فربد كجاست؟!
بار اول نبود كه اينگونه وارد خانه ي فربد مي شدم. در واقع خودش خواسته بود كه براي ورود به خانه اش اجازه نگيرم. از همه كساني كه به خانه اش رفت و آمد مي كردند و تعدادشان از انگشتان يك دست فراتر نمي رفت، چنين خواسته بود. گاهي پس از ورود مجبور بودم دقايقي همنشين مبل شوم تا سر و كلّه اش از جايي در خانه پيدا شود، گاهي هم اصلا در خانه نبود و پس از مدتي از بيرون مي آمد...
روي مبل كه نشستم آهي كشيد و سكوت كرد. دلشوره اي كه لابه لاي افكارم پنهان شده بود لگدي به قلبم زد، به روي خودم نياوردم. سيگار انتظاري از جيب روحم در آوردم و مشغول كشيدن شدم. بادي كه لبه پنجره مي رقصيد، گاهگاهي رقص كنان تا نزديكي من مي آمد و دستي نوازشگرانه به سر و صورتم مي كشيد. انگار نه انگار كه روز قبل نزديكي هاي غروب خودش را گرفته بود و ساكن و بي حركت گوشه اي كز كرده بود، طوري كه من براي نفس كشيدن مجبور به جرّ و بحث با لباسهايم شدم... روي ميز سيگاري كه از همنوعانش جدا افتاده بود ملتمسانه به كبريتي كه چند سانتيمتر آنطرف تر خودش را به خواب زده بود نگاه ميكرد و در حسرت كشيده شدن مي سوخت، و دفتر خاطرات فربد هر چند دقيقه يك بار چشمكي به من مي زد...
صداي قلب ساعتي كه روي ديوار آويزان بود كلافه ام كرد. نگاه سرزنش آميزي به او انداختم. بي حوصله و خواب آلوده دستانش را پائين انداخته بود. چهار و سي و پنج دقيقه بود و يك ساعت از ورود من به خانه ي فربد مي گذشت. روي از ساعت كه برگرداندم باز چشمم به دفتر خاطرات روي ميز افتاد و او دوباره برايم چشمك زد. به طرفش رفتم و گلبرگهايش را نوازش كردم. خوش خدمتي كرد و اسمم را نشانم داد. كنجكاوي ام گل كرد و شروع به خواندن كردم:
«... اميد مرا تا اقامتگاه راهب همراهي كرد و خودش رفت. از راهروي پرپيچ و خم و نسبتاً تاريكي گذشتم. در انتهاي راهرو اتاقي كه لبريز از نور بنفش ضعيفي بود مرا به سمت خود كشيد. با ترديد در دهانه ي در ايستادم. ناگهان صداي دو رگه اي كه جهتش را نمي توانستم تشخيص دهم، سكوت رمزآلود اتاق را شكست:
- داخل شو فربد!...
يك جمله بيشتر نبود ولي همين يك جمله در اعماق درّه ي وجودم پيچيد. انعكاس صدا ميان دو ابديت موازي رفت و آمد ميكرد و درست مانند انعكاس تصاوير شيئي كه ميان دو آينه ي موازي قرار گرفته باشد تا بي نهايت انعكاس يافت و كم كم محو شد. ولي انعكاسها يكسان نبودند و همين مرا سر در گم كرده بود:
- داخل شو فربد!... داخل شو ارنستو!... داخل شو آرتور!... داخل شو همنا!... داخل شو احمد!... داخل شو ماريا!... داخل شو جيانگ!... داخل شو هاريكان!...
خواستم قدم بردارم ولي سرگيجه امانم نداد و با صورت كف اتاق افتادم. چشمهايم را كه گشودم به ديوار تكيه داده و نشسته بودم و پيرمردي لاغراندام با سر و صورتي تراشيده شده و چشماني بسته، چهارزانو در برابرم نشسته بود...»
لحظه اي چشم از دفتر خاطرات برگرفتم و به فكر فرو رفتم. خاطره ي فربد مربوط به اواخر پائيز گذشته بود.زماني كه او ميل شديد قلبي اش را براي ملاقات با يك راهب بودايي اظهار كرد. آن روز من به او خنديدم و گفتم:
- راهب بودايي؟!... اينجا توي ايران؟!... محاله!
ولي چند روز بعد به شكلي كاملا اتفاقي، در يك محفل دوستانه نشاني از يك راهب بودايي كه خود را در آغوش سوزان يك روستاي كم رمق كويري جاي داده بود به دست آوردم. به فربد كه گفتم، از من خواست تا بي درنگ او را به آنجا ببرم. با وجود مشغله اي كه آن روز داشتم درخواست فربد را اجابت كردم و پس از دو ساعت خزيدن در آغوش كوير، او را به دستان بي ادعاي روستا سپردم و قول دادم كه شب براي بازگرداندنش برگردم. يادم آمد كه آن شب در راه بازگشت به خانه، فربد تمام مدت چشمهايش را بسته بود و سرش را روي شانه ي صندلي بي احساس اتومبيل كهنسال من گذاشته بود و از پاسخ به سؤالات من طفره مي رفت...
«... و پيرمردي لاغراندام با سر و صورتي تراشيده شده و چشمانني بسته، چهارزانو در برابرم نشسته بود. پيرمرد بي مقدمه و بي آنكه چشم باز كند گفت:
- اين آخرين سفر توست. بعد از ترك دنيا ديگر هرگز باز نخواهي گشت.
مات و مبهوت نگاهش كردم. انگار با چشمان بسته هم مرا مي ديد. بنابراين ادامه داد:
- جهان پر از شگفتي است... پر از خطا و اشتباه... بيشتر اوقات آنچه كه مي بينيم نسبتش با حقيقت ناچيز است...
همچنان بهت زده به او خيره شده بودم. پرسيد:
- مي داني لباسي كه بر تن دارم چه رنگي دارد؟
بلافاصله پاسخ دادم:
- خاكستري!
ناگهان براي لحظاتي نور سفيدي اتاق را پر كرد و با تعجب ديدم كه لباس راهب زردرنگ است. نور سفيد به سرعت محو شد و دوباره در فضايي بنفش قرار گرفتيم و راهب ادامه داد:
- كالبد كنوني تو آخرين حلقه ي زنجيره ي تناسخ براي توست. كارماي تو در اين كالبد به پايان مي رسد و تو به بيكرانه ها سفر خواهي كرد، درست مثل شهابي كه از بي نهايت مي آيد و به بي نهايت مي رود و فقط لحظه اي در آسمان ديده مي شود... هزاران سال زندگي در قالب كالبدهاي مختلف، در برابر ابديت، لحظه ي كوتاهي بيش نيست...
مي خواستم چيزي بپرسم ولي او با دست به يكي از گوشه هاي سقف اشاره كرد. سرم را به سمتي كه اشاره كرده بود برگرداندم. ناگهان نوري كهربايي مرا در بر گرفت و تصاوير چهره هايي آشنا ولي مبهم به سرعت از پيش چشمانم گذشت: چريكي غرق در خون... فئودالي شلاق به دست... زني با نقاب سياه... كودكي در ميان طوفان شن... دختري حلق آويز... كشاورزي سيل زده... پادشاهي عبوس...
به خودم كه آمدم راهب گفت:
- اين آخرين سفر توست. بعد از ترك دنيا ديگر هرگز باز نخواهي گشت... در يك بعد از ظهر تابستاني، آن هنگام كه نسيم از حركت باز ايستد، و آسمان رنگ غربت بگيرد، آخرين بندهاي دلبستگي به وجود را خواهي گسست و از هر رنجي تهي خواهي شد... آن هنگام، هنگام آخرين سفر توست... سفري بي بازگشت، به ابديتي ناشناخته... سفر به نيروانا!»
... اكنون سالهاست دنبال فربد مي گردم با تنها نشاني كه از او دارم: دفتر خاطراتي كه هربار نگاهش مي كنم با دلتنگي مي گويد: يكي بود... يكي كه ديگر نيست...

پی نوشت:
این داستان قبلاْ با نام مستعار مزدک مهربخش در همین سایت منتشر شده.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

17

آزاده اسلامی ,پیام رنجبران(اکنون) ,اذرمهرصداقت ,فرزانه رازي ,رضا فرازمند , ناصرباران دوست ,ابوالحسن اکبری ,نرجس علیرضایی سروستانی , ک جعفری ,زهرابادره (آنا) ,زهرا بانو ,مریم مقدسی ,همایون طراح ,"صابرخوشبین صفت" ,ف. سکوت ,شهره کبودوندپور ,بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (1/8/1395),شهره کبودوندپور (2/8/1395),زهرا بانو (2/8/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (2/8/1395),فرزانه رازي (2/8/1395),بهروزعامری (2/8/1395),ف. سکوت (2/8/1395),ツ فریماه خسته ツ (2/8/1395),ابوالحسن اکبری (2/8/1395),رضا فرازمند (2/8/1395),حسین شعیبی (2/8/1395),مریم مقدسی (3/8/1395),بهروزعامری (3/8/1395), ناصرباران دوست (3/8/1395),آزاده اسلامی (3/8/1395),فاطمه سادات حيدري (4/8/1395),همایون به آیین (4/8/1395),داوود فرخ زاديان (5/8/1395),زهرابادره (آنا) (5/8/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (5/8/1395),پیام رنجبران(اکنون) (6/8/1395),اذرمهرصداقت (8/8/1395), زینب ارونی (21/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (2/12/1395),"صابرخوشبین صفت" (15/12/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (16/3/1396),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 آبان 1395 - 20:27

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما شاعر توانا
تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون

نک کش کشانت می برند انا الیه راجعون

تا کی زنی بر خانه‌ها تو قفل با دندانه‌ها

تا چند چینی دانه‌ها دام اجل کردت زبون

شد اسب و زین نقره گین بر مرکب چوبین نشین

زین بر جنازه نه ببین دستان این دنیای دون

برکن قبا و پیرهن تسلیم شو اندر کفن

بیرون شو از باغ و چمن ساکن شو اندر خاک و خون

دزدیده چشمک می زدی همراز خوبان می شدی

دستک زنان می آمدی کو یک نشان ز آن‌ها کنون

ای کرده بر پاکان زنخ امروز بستندت زنخ

فرزند و اهل و خانه‌ات از خانه کردندت برون

کو عشرت شب‌های تو کو شکرین لب‌های تو

کو آن نفس کز زیرکی بر ماه می خواندی فسون

کو صرفه و استیزه‌ات بر نان و بر نان ریزه‌ات

کو طوق و کو آویزه‌ات ای در شکافی سرنگون

کو آن فضولی‌های تو کو آن ملولی‌های تو

کو آن نغولی‌های تو در فعل و مکر ای ذوفنون

این باغ من آن خان من این آن من آن آن من

ای هر منت هفتاد من اکنون کهی از تو فزون

کو آن دم دولت زدن بر این و آن سبلت زدن

کو حمله‌ها و مشت تو وان سرخ گشتن از جنون

هرگز شبی تا روز تو در توبه و در سوز تو

نابوده مهراندوز تو از خالق ریب المنون

امروز ضربت‌ها خوری وز رفته حسرت‌ها خوری

زان اعتقاد سرسری زان دین سست بی‌سکون

زان سست بودن در وفا بیگانه بودن با خدا

زان ماجرا با انبیا کاین چون بود ای خواجه چون

چون آینه باش ای عمو خوش بی‌زبان افسانه گو

زیرا که مستی کم شود چون ماجرا گردد شجون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.