سرود مورچه ها

روي نيمكت متروكه اي در دورترين نقطه ي پاركي خلوت مي نشينم و قطار قراضه ي نفسهايم را با وعده هاي پياپي پكهاي عميقي كه به سيگار مي زنم، به ادامه ي حركت مستقيم الخط يكنواخت خود در مسير مرگ تشويق مي كنم. سالهاست هيچ حادثه اي، خاطره اي به خاطراتم اضافه نكرده است. ليواني از خاطرات تلخ و كهنه پيدا مي كنم و سر مي كِشم و مثل روحي سرگردان، به دنيايي مي انديشم كه ديگر به آن تعلق ندارم...
ظهر تابستان است. خورشيد با خشم هرچه تمام تر به زمين مي تابد. كنار سنگ قبري نشسته ام و رفت و آمد منظم مورچه ها از سوراخ زير سنگ را تماشا مي كنم. يك نفر صدايم مي زند:
- محمد!
سرم را بالا مي كنم. نور زرد رنگي فضاي خاكستان را پر كرده است و لايه هايي از هواي گرم، از سطح سنگهاي قبر بر مي خيزد و يكي دو متر بالاتر محو مي شود. لباس سياه خواهرم، و چشمان ورم كرده و صورت خراشيده اش را درك نمي كنم. لبخند مي زنم و مي پرسم:
- آجي!... صداي سرود خوندن مورچه ها رو ميشنوي؟
سؤالم را نشنيده مي گيرد. نزديكتر مي آيد و با مهرباني مي پرسد:
- چرا توي خاكا نشستي؟!
سپس دستم را مي گيرد و از روي خاك بلندم مي كند. لباسهايم را مي تكاند و بغلم مي كند. گونه ام را مي بوسد و به سمت جمعيتي كه در حال خروج از خاكستانند به راه مي افتد. سرم را از روي شانه اش برمي گردانم و تا جايي كه مي توانم، صف دراز مورچه ها را نگاه مي كنم. سپس دستان كوچكم را روي گونه اش مي كشم و مي پرسم:
- آجي!... ماماني كجاست؟
به جاي اين كه جوابم را بدهد، مرا بيشتر به سينه اش مي فشارد و قدمهايش را تندتر مي كند و همراه جمعيت از خاكستان بيرون مي رويم.
بيرون از خاكستان، دنيا رنگ ديگري دارد و ديگر رنگ زرد، غالب نيست. من بارها و بارها اين موضوع را امتحان كرده ام و به همين نتيجه رسيده ام، بي آن كه علتش را بفهمم...

برگ زرد و پيچ خورده ي چناري چرخ زنان از پيش چشمان عبور مي كند و جلوي پايم به خاك مي افتد. بي هوا روي زمين مي نشينم تا نگاهش كنم. طوفاني در درونم به پا مي خيزد و نفسهايم گم مي شود. چشمم به صف دراز مورچه هايي مي افتد كه سرودخوانان به سمتم مي آيند. يك نفر صدايم مي زند:
- محمد!
صداي آغشته به لبخندش برايم آشناست. سرم را بالا مي كنم. نور زرد رنگي فضا را پر كرده است. لبخند لطيفش را از پشت پلكهاي خاك آلوده ام مي شناسم. لبخند مي زنم و مي پرسم:
- مامان!... صداي سرود خوندن مورچه ها رو ميشنوي؟
با اشاره ي چشمانش مي گويد: مي شنوم.
سپس نزديكترمي آيد و با مهرباني مي پرسد:
- چرا توي خاكا نشستي؟
دستم را مي گيرد و از روي خاك بلندم مي كند. مرا مي تكاند و بغلم مي كند. گونه هايم را مي بوسد و از جمعيتي كه در پارك ازدحام كرده اند دور مي شويم...
بيرون از خاكستان، دنيا رنگ ديگري دارد، و ديگر رنگ زرد، غالب نيست...

*****
‍پی نوشت:
به ناب ترین شراب عشق: مادر!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

20

آزاده اسلامی ,پیام رنجبران(اکنون) ,طیبه حسنی ,رضا فرازمند ,فرزانه بارانی , ناصرباران دوست ,مهدی دارویی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه ,عباس پیرمرادی ,حمیدرضا محدثی ,"صابرخوشبین صفت" ,ف. سکوت ,شهره کبودوندپور ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,سارینامعالی ,بهروزعامری ,فرزانه رازي ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (4/6/1395),ف. سکوت (4/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (4/6/1395),الف.اندیشه (4/6/1395),محمد علی ناصرالملکی (4/6/1395),سارینامعالی (4/6/1395),م.ماندگار (4/6/1395),رضا فرازمند (4/6/1395),فرزانه رازي (4/6/1395), ناصرباران دوست (4/6/1395),حمیدرضا محدثی (5/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (5/6/1395),زهرابادره (آنا) (5/6/1395),بهروزعامری (5/6/1395),فرزانه بارانی (5/6/1395),"صابرخوشبین صفت" (5/6/1395),عباس پیرمرادی (5/6/1395),همایون به آیین (6/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (6/6/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (7/6/1395),آزاده اسلامی (7/6/1395),م.فرياد (8/6/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (8/6/1395),طیبه حسنی (22/6/1395),بهروزعامری (23/6/1395),م.فرياد (24/11/1396),ستوده غلامی (4/2/1397),ماریا-لشکری (13/4/1397),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 11:57

ســـــــــــلام
جای من محفوظ بمونه تا بیام :) @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 22:09

ســــــــــــلام
به آقای شاعر
عرض ارادت بی نهایت به جناب فریاد بزرگ :)

شروع داستان با یه جمله ی خیلی بلند .. از نظر من این یعنی معرکه ..مخصوصا وقتی با تشبیه های مرکب و جدید و دست اول نوشته شده باشه ..کلا پاراگراف اول رو خیلی دوست داشتم .. خودش به تنهایی دنیایی حرف داشت
هماهنگی ..حرکت مورچه ها ک مثل واگن های قطار پشت سر هم هستن و شروع داستان ک نفس های شخصیت هم مثل قطار با کشیدن سیگار شروع میشه .. جالب بود
مورچه ها واقعا حرف میزنن .. من صداشون رو نشنیدم ..ولی حس میکنم ک حرفهای ما رو میشنون و با علاقه گوش میدن:-s ..کسی ک گوش برای شنیدن داره مطمئنم ک زبان برای گفتن هم داره ... بچه ک بودم مورچه ها رو خاله صدا میزدم هر روز میرفتم خونه ی خاله مورچه...توی طول روز کلی باهاشون حرف میزدم و حس میکردم میدونن ک چی میگم .. توی محله برام دل میسوزوندن [-( .. فکر میکردن خلو چلم .. البته الان هم منکرش نیستم ک خل و چل نبودم و نیستم .. بگذریم
همه داستان یه طرف .. پی نوشت هم یه طرف این احساسات .. حس نابی به آدم منتقل میکنه ...حال دل آدم خوب میشه :)
نوع روایت داستان و ادبیاتش هم خوب بود .. مخصوصا ک خیلی راحت نوشته بودید و باعث روان خوانی میشد
اگرچه داستان تلخی خاصی داشت ولی من حس کردم از امید گفت .. این ک زندگی هنوزم ادامه داره ...
و دیگه اینکه .. نمیدونم چرا امشب کامنت نوشتنم نمیاد .. مدیونید اگه فکر کنید من پر حرفم :D :D میخواستم با داستان های امروز سایت یه خورده شوخی کنم.. نشد .. همه داستان ها امروز خیلی جدی نوشته شده بودن

دم قلمتون همیشه خدا گرم @};- @};- @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 11:04

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر شما طنزنویس خلاق@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و با عرض معذرت بخاطر دیر شدن پاسخ کامنتها@};-
خیلی خوشحالم که داستانها رو با دقت و حوصله میخونید درست مثل خودم:)
سپاسگزارم از تفسیر جالبتون از داستان@};-
راستش من بر خلاف طنزهام که فکر پشتشون هست، داستانهایی هست که واسه دل خودم مینویسم و کمتر تحت تاثیر خودآگاه و فکرمه، و بنظرم توضیح نویسنده دست خواننده رو برای برداشتهای مختلف می بنده و بهتره که چنین داستانهایی از طرف نویسنده خیلی شرح و بسط داده نشه تا خواننده ی داستان، آزادتر باشه و بیشتر لذت ببره:) البته خیلی خوبه که برداشتهای خوانندگان مختلف بیان بشه و خوانندگان دیگه و حتی گاهی خود نویسنده متوجه چیزهای تازه بشن@};-
آفتاب اندیشه تون تابان@};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 12:00

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام شاعر
با اجازتون می خام داستان تائید نشده ام رو اینجا کامنت کنم :)
داستانتون غمگین بود :(
مورچه ها سرود نمی خوانند مویه می کنند در خاکستان @};- @};- @};- =(( =(( =((


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 12:01

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور وارد یک اُتاق مثلثی شکل بزرگ شدم. در راس مثلث، مردی پشت یک میز بزرگ نشسته بود و در حالی که قلمش را لای دندانهایش گذاشته بود به من خیره شد!
روی صندلی فلزی سرد و سفتی که جایگاه من بود، سرافکنده ! آرام نشستم،طوری که مرد متوجه طوفان درونم نشود.
می دانستم مردی که در راس است قاضی است و من متهم! اما نمی دانستم اتهامم چیست. برخلاف تصور همیشگی ام از شمایل قاضی، که همیشه پیرمردی با موها و محاسن سفید بود، جوانی جذاب با کت و شلوار راه راه سیاه و سپید پشت میز بود که تماشایش، سرگیجه ای غریب همراه داشت.
چند برگ کاغذ را زیر و رو کرد و سرش را بالا گرفت :
_ شاعرید؟!
نفس عمیقی کشیدم!
_ ب...بله

_ این شعر شماست؟!
"اشک ماهی میان حوض کاشی را دیده ای؟!
باز عکس ماه بر آب افتاده....با
فرسنگ فرسنگ فراق"


در حالی که مطمئن بودم این شعر هیچ مشکل سیاسی و عقیدتی ندارد با خیالی آسوده و صدایی رسا گفتم :
_ بله این یکی از سپیدهای بنده است.
_ شما یک تروریست هستید! یک آدمکش! می دانستید؟!
_ چرا قربان؟! حتما شوخی می کنید؟!
خون به صورتش دوید :
_ مردک!مگه من با شما شوخی دارم؟! این شعرها منشاء افسردگی و خودکشی جوانان است!آمارخودکشی در شهر را می دانی؟ قاتل که همیشه قمه و اسلحه دست نمی گیرد! این روزها نود درصد انسانها بیو تروریست هستند!
_ بی...بیو ..چی؟
_ بیوتروریست!
کمی لحنش آرامتر شد :
_ بیرون این اتاق، حدود 4 میلیارد بیوتروریست منتظرند تا محاکمه شوند! 4 میلیارد دیگر هم کودکان و نوجوانانی هستند که بیوتروریستهای بالقوه هستند و در آینده ای نه چندان دور، آنها نیز محاکه می شوند. این موشهای فاضلاب! که هرگز نمی بینی شان. و وقتی به خود می آیی می بینی ریشه ی همه ی درختان را خشکانده اند! همین میکی موسهای دوست داشتنی !
با هر بدبختی جلوی خنده ام را گرفتم :
_ حتما شوخی می کنید!
آهسته ادامه داد :
_ نه شین عزیز! شوخی نیست! ما همگی بیوتروریست هستیم! تو را زودتر فراخواندم چون می دانم لااقل قتلهایت غیر عمد است! دنیا دیگر جایی برای زیستن نیست!
_ ما 8 میلیارد آدمیم!فرض که همه قاتل باشیم، پس مقتول کیست؟!
سرفه ای کرد :
_ سوال خوبی بود... قاتلان همان مقتولانند!
شک نداشتم مرا نزد یک دیوانه آورده، یا در حال ضبط یک دوربین مخفی بودند


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 12:04

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور اخوداگاه یاد شوخیهای کودکی ام با برادرم افتادم وقتی شرلوک هولمز را نگاه می کردیم و من در تلاش برای پیدا کردن قاتل بودم و او به من می گفت قاتل همان مقتول است!
قاضی ادامه داد :
_ هر روز صبح که چشمهایمان را باز می کنیم و پا به خیابان می گذاریم هم قاتلیم هم مقتول! ما بشر نئاندرتال نیستیم که برای بقاء بجنگیم ما برای بهتر زندگی کردن و به عبارتی خدایی کردن، می جنگیم! ما در تمام اعمال و رفتارمان سم و زهر ریخته ایم!
حرفهایش غریب بود ولی گویی کم کم داشتم متوجه می شدم!

_ شین عزیزم نمی دانم چرا این حرفها را به تو می گویم، شاید به خاطر اینکه شاعری و دیوانه!
سپس قهقهه ای زد و ادامه داد :
_ جهان توسط 6 خدا اداره می شود 6 خدایی که خوراکشان خونِ من و توست!
خدایان زمینی رحم ندارند آنها از بی رحمی ما لذت می برند! ما برده ی افکار نئونازیها هستیم!
حتی شاعران و نویسندگان! برای اینکه خوانده شوند باید همنوع خود را به قتل برسانند! وقتی در شعر و هنر ، از لفافه استفاده می کنند و منتقدان لفافه ها را می دَرَند و از آن به نفع عده ای، علیه عده ای دیگر شعار مرگ بر...سر می دهند؛
این" قتل شخصیتها" عمدی ترین قتلهاست!
ولی غیرعمدها با جان من و شما سر و کار داند و جرمشان کمتر است!
بگذار روشنت کنم
وقتی پسرِ یقه سفیدِ همسایه! واردات داروهای نایاب رابر عهده می گیرد، کودک سرطانی همسایه بالایی از کمبود داروی دولتی می میرد! و پدرِ کودکِ مرده! به زور قمه، کیف دختر همسایه کوچه بغلی را می دزدد و دختر همسایه کوچه بغلی! به خاطر از دست دادن گوشی آیفونش مجبور است شبی را کنارپسرِ یک یقه سفید دیگر صبح کند! و پسر یقه سفید دیگر! با خرید علف از برادر دخترک، و استعمال آن با اتومبیل میلیاردی اش راهی قبرستان می شود!

مدیرِمومنِ آپارتمان،با دیدن دخترک! عزمش را جزم می کند که گزارشی ارائه دهد و پارازیتهای ماهپاره ها را افزایش دهند تا شاید با کاهشِ اثراتِ منفیِ این بشقابهای مسی! دیگر تن فروشی در شهر باقی نماند!
نانِ پزشکان، در روغن می افتد! با رشد عقده ها و تومورها و افزایش تعداد بیمارانِ پارازیت زده !!


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 12:05

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور ولی همین طبیبانِ جان! بی خبرند از اینکه آب تصفیه ای که فرزند دردانه اش، از شیر منزل می آشامد به دستور همکار محترمه شان خانم وزیر !!با نیترات آغشته شده و مطمئنا خیاطِ نازنینِ آنها هم روزی در کوزه می افتد! یا همان روستایی بیمار! که برای جراحی پروستاتش _ که مو برداشته _ به عنوان زیرمیزی!برایش ماست خیگ آغشته به پالم آورده است می تواند عامل اصلی سکته ی قلبی اش باشد ...
می دانی شاعر؟! پیشرفته ترین خودروها هم وقتی ده درصد ناقابل! از باد لاستیکشان کم و زیاد باشد تو را به مقصد نمی رسانند!
این قتلهای زنجیره ای، موذیانه به نان و گوشت و روزنامه و موسیقی و هنر هم رخنه می کنند! اینگونه می شود که همه ی ما بیوتروریست هستیم!زیر پوست شهر، شباهنگام همه ی ما برای همنوعانمان نقشه می کشیم اما این بار نه برای تنازع بقا! چرا که آب و هوا!خوراک و پوشاک به اندازه ی کافی برای همه هست بلکه برای خدایی کردن! اما این خدایانِ حقیر! خود بنده ی همان 6 خدا هستند،بی آنکه بدانند!
جهان بیرون از این اتاقک جهان زامبی هاست! نمی دانم چرا دیگر پیامبری ظهور نمی کند! شاید خدای اصلی از کهکشان راه شیری رفته است!
بغض کرد!
و سرش را به علامت تاسف تکان داد و اشک ریخت!

سینه ام را سپر کردم :
_ اما عکس ماه هنوز هم بر آب می افتد؟!هرشب! باور کنید! من ایمان دارم
به یقین رسیده ام !
قاضی قلمش را بار دیگر در دهان می گذارد و از گوشه ی سمت چپ کتش طپانچه ای بیرون می آورد و به سمتم نشانه می رود !
و آخرین شعر مرا زمرمه می کند :

" در عصر جنگ و خون به دنیا آمدم!
پدربزرگ! فرمان آتش می داد؛
پدر! حکم اعدام صادر می کرد و
مادر! سند زمینهایش را امضاء...
اما من! فقط اهل شعار بودم،
روی دیوارهای شهر می نوشتم :
دوستت دارم!"

ت...ت...تق ! تق...
*******
پی نوشت : برخی پاراگرافها به قرینه ی مصلحت! حذف شدند!


@شهره کبودوندپور توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 12:18

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام شهره جان،
جدا انتظار داشتید که این داستان تایید بشود؟!!!! :D :-/ من یک داستان یک خطی بی آزار:D دارم که یک هفته هست، تایید نمی شود!

ولی داستان تان واقعا زیبا بود: حرف دل همه ماها... چطور همه چیز اینقدر به همه چیز ربط دارد؟:-/


@ف. سکوت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 12:36

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بانو سکوت عزیز
خیلی خوشحالم که خواندید این خط خطیهای مرا
ممنون از لطف همیشگی تان
راستش من قبلا از این هم تندتر و فلفلی تر نوشته بودم
فکر کنم یقه آقای مدیر سایت امروز سفید بوده :D
الان خود ایشون یه بیوتروریست هستند چون خلاقیت قلمی مرا به قتل رساندند :D
الان افسردگی سابق هم اومده سراغم شاید عصر با مترو برم خونه !!!
سبز باشید
ان شاالله داستان شما و من هم تائید شه
زورگارتان بی نقص:x @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.فرياد Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 12:42

نمایش مشخصات م.فرياد سلام شاعربانوی نویسنده@};-
خواهش میکنم! صفحه ی فریاد صفحه ی فریاده: بسم الله!:)
داستانتون خیلی خیلی زیبا و اندیشمندانه و هنرمندانه است و متاسفم که تایید نشده:( برخلاف خانوم دکتر سکوت من فکر میکنم پیام غیرمستقیم و هنرمندانه داستان که میتونه بی زمان و بی مکان باشه و به تموم جهان تعمیم داده بشه دلیل موجهی برای تایید داستانه و حتما مدیر محترم سایت به دلیل ضیق وقت و یا شاید اسم داستان(آدمکشها) دچار سوء تفاهم شدن:( امیدوارم فردا داستان رو تایید کنن چون واقعا چنین داستان زیبایی حیفه توی کوچه های بن بست سربه نیست بشه:(
بانوی گرامی! راستش من دیروز هم که در مورد داستان صحبت کردیم خواستم بگم اسم داستان رو تغییر بدید ولی نخواستم آزادی نویسنده ی فهیمی مثل شما رو خدشه دار کنم. آخه بعد ما و اونا فرقی نداشتیم که!:( این بود که گذاشتم تا خودتون متوجه بشید چون من هم قبلا این راه رو رفته بودم:-/
به هرحال این داستان بهترین داستانیه که از شما خوندم به شما تبریک میگم و قلبهای بالای داستانم تقدیم به اثر هنرمندانه تون@};-
آفتاب اندیشه تون تابان@};-


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 13:19

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام شاعر
عنوانش رو عوض کردم طبق فرمایش شما
تا ببینم تائید میشه یا نه :-/


@شهره کبودوندپور توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 12:52

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
ولی عجب داستان بوق داری بود!:-s


@محمد علی ناصرالملکی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 13:20

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و درود بر شما نقاش هنرمند
بله بوقدار بود متاسفانه:(
ممنون که خواندید@};-


@شهره کبودوندپور توسط باقری   ارسال در دوشنبه 8 شهريور 1395 - 17:20

عالی بود لذت بردم


@شهره کبودوندپور توسط ح شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 15:08

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خانم کبودوندپور
داستان شما حقایق را می گوید ، که برای گوش های ناشنوا کَر کننده است
داستانتان را دوست داشتم ، موفق باشید@};-


@ح شریفی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 09:55

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای شریفی گرامی
ممنون که خواندید
روش خوبی نبود می دونم
سبز باشید@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ح شریفی Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 11:37

نمایش مشخصات ح شریفی اتفاقاً به نظرم روش خوبی بود :)


@شهره کبودوندپور توسط سارینامعالی Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 16:20

نمایش مشخصات سارینامعالی حیف این داستان ک تایید نشد

خسته نباشی :x


@سارینامعالی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 23:23

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
شیرینی کنکور ؟!!!!


@ ناصرباران دوست توسط سارینامعالی Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 00:35

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام....

هاپو برد:D

ناپلئونی رو بیارم؟؟؟;)


@سارینامعالی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 09:55

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام خوجمل خانوم
ممنون عزیزم از انرژیت :x :* @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط رضا فرازمند Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 18:48

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر گرانقدر

دهانم را می بویند

مبا دا گفته باشم

دوستت دارم

داستان پرکشش وجالبی بود

بیوتروریسم در واقع استفاده از میکروبها ویا سم میکروبهای کم یاب برای مسموم کردن دیگران است
وعلت اینکه میکروب ها ویا سموم کم یاب را استفاده می کنند برای این است که گمان وظن کمتری به این موارد می رود- ودر نتیجه اقدام درمانی هم یا انجام نمی شود یابا تاخیر-مثل استفاده از میکروب سیاه زخم-

در مورد نیترات آب البته آزمایش کافی انجام می شود ولی ذخایر آبهای زیر زمینی آنقدر کم شده که در نواحی مرکزی وکویری ایران تقریبا" تمام منابع آلوده هستند- واستفاده از آب چاههای عمیق هم مسمویت زا ودر نهایت همراه با سرطان معده-

از فضای داستان دور شدم - زیبا بودولی هر زیبایی به دل نمی نشیند/ البته بدل من که نشست ولی متاسفانه بدل بعضی افراد ذی نفع نمی نشیند - پس تایید هم نمی کنند

از داستان زیبای شما بهره ولذت بردم

دست مریزاد

@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 10:12

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام استاد بزرگوار جناب دکتر فرازمند گرامی
بسیار متشکرم از پیام سراسر انرژی و توجهتان به داستان

بله در جنگ جهانی اول با استفاده از سلاحهای میکروبی بیوتروریست به صورت جدی آغاز شد!
ولی بیوتروریست پنهان این روزها ، در آبهای آشامیدنی، کودهای شیمیایی، محصولات غذایی، و حتی در رفتار و کردار بشر مدرن آغاز شده است توسط شش خدای اصلی اقتصاد، سیاست، رسانه، نظامی گری، سرویسها ی جاسوسی - اطلاعاتی و فرهنگ
که به ترتیب چین، انگلستان، روسیه، اسرائیل، ایالات متحده و فرانسه سازماندهی شده اند
ممنون که خواندید
پیروز باشید @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط رضا فرازمند Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 20:50

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

مجدد مهربان بانوی ادیب
سه کشور اول که من به آنها مثلث شرارت می گویم / چین - روسیه وانگلیس - واقعا" همیشه به ما ضربه زده اند- مثلا سهم ما از دریای خزر 50 درصد بوده -حالاکه این جمهوری های شوری بوجود آمده اند سهم ما شده 12 درصد - گویی توان زاد و ولد آنها را ما باید بدهیم -خوب این چگونه قابل توجیه وقبول است- ؟؟؟امریکا را عربها امریکا کردند و چین راما چین کردیم - بله شدند قدرت اول ودوم اقتصاد دنیا ولی ما شدیم 77 ام -

نمی دانم این از بخت بد ماست . ویا.......

بقول جنوبی ها میگن از بدشانسی ما اگر سوار شتر هم بشیم باز سگ پشت ما را گاز میگیره نه ران شتر را

ولی چه باید کرد
@};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 22:12

سلام بانو :x
بهتون گفته بودم ناراحتی اصلا بهتون نمیاد .. یه لبخند بزنید و توی دلتون بگید بی خیالش .. باور کنید زندگی فقط صد سال اولش سخته .. همه چیز ها درست میشه .. سختی ها آسون میشه ..مغز خشک ها هم یه روز دورانشون تموم میشه
نظر نمی نویسم برای داستانتون .. چون امید دارم ک توی صفحه خودتون چاپ بشه و اونجا بگم ک چقدر دوست داشتم داستان رو
دم قلمتون همیشه گرم @};- @};- @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 10:15

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام نرجس بانوی عزیزم
نه بانو من اونقدرها هم نازک نارنجی نیستم
همینکه شما عزیزان تشریف نیارید و می خونید کلی کیف می کنم و لبخند می زنم
سپاس از انرزی مثبت وجودت که می پراکنی:x :x :* @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 15:45

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور تشریف بیارید:-/ با عرض پوزش@};- :">


@شهره کبودوندپور توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 23:22

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر بانو کبودوند پور
عرض تعظیم و تواضع
آنقدر خوب بود که باید مدتها با سکوت به آن بیاندیشم
بی هیچ سخنی
درود بر شما
درود بر قلم هنرمندتان
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 10:17

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و عرض ادب فراوان استاد دوست داشتنی داستانک
کرنش و تعظیم وظیفه ی ماست در برابر این همه لطف شما به داستان و داستانکیها
ممنون که از ایرادات داستان چشمپوشی می کنید و تشکر فراوان از تشویقهای همیشگی تان به بنده
تنور دلتان گرم
روزگارتان بی نقص@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.ماندگار Members  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 12:26

نمایش مشخصات م.ماندگار شهره بانو عالی بود
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 10:18

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام مژگان عزیزم
عالی می خوانی عزیزم :x :* @};- :x :* @};-


@شهره کبودوندپور توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 11:11

درود بر شهره بانوی گرامی
اول از همه،خوشحالم ازینکه بعد از مدتهاداستانی از شما خواندم.
اتاق مثلثی؟ این نوع اتاق ها برای بازجویی و اعتراف گیری مناسب تر بنظر می رسند، چون مخوف هستند و شخصی که در راس قرار می گیره،با صلابت و ترسناک بنظر میرسه! استفاده مناسبی بود برای ایجاد حسی شبیه به حس متهم!
بنظرم به گفتن این جمله « میدانستم که مردی که در راس است قاضی است و من متهم» نیازی نبود چون در ادامه این امر برای خواننده قابل کشف بود. می توانست با این جمله آغاز شود« نمی دانستم اتهامم چیست...» این جمله همان جمله ای که حکم معرفی را داشت، را نمایندگی میکرد.
با طرح«...نمیدانستم اتهامم چیست...» در ابتدای داستان، کشش لازم را برای خواندن داستان ایجاد کردید.
از لحن قاضی جوان که ابتدا خیلی خشن و تهدیدآمیز شروع گردید و کم کم به «شین عزیزم» رسید،نیز نباید سرسری گذشت!
در پایان اینکه، موضوع فرامیهنی و پیچیده ای که شما با قلم شیوایتان از زبان قاضی جوان آوردید، بسیار زیبا و تامل برانگیز بود.


@همایون به آیین توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 15:52

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و درود خدمت شما آقای به آئین گرامی
سپاس از اینکه همیشه به نوشته ها ی بنده لطف داشته و دارید.
نقد دقیق و موشکافانه ی شما همیشه برای داستانکیها راهگشا بوده است.
البته خودم این نوشته را داستان نمی دانم و بیشتر شبیه یک گزارش برای آگاهی نسل جوان از اتفاقات اطرافمان بود

از اتفاقات زنجیروار جهان و اینگونه ست که نمی دانیم که چرا و به چه علت سرنوشتمان اینگونه شد؟!! جایی که زرنگی کردیم! حقی را ضایع کردیم! زیرآبی رفتیم و دلی را شکستیم!
دنیا به شدت اعمال را انعکاس می دهد و خوشبختی به دست نمی آید مگر با مهربانی
و جهان حالش خوب نمی شود مگر با عشق به همنوع
سبز باشید
و
روزگارتان بی نقص@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 12:23

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام شهره جان بانوی اندیشمند و عمیق و متعهد
کاااش می شد این داستان را در هزاران نسخه منتشر کرد. بسیار زیبا و عالی و متعهدانه بود.
احسنت بر شما
@};- @};- @};- @};- @};- @};-

:x :x :x :x :* :* :*


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 20 شهريور 1395 - 09:50

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آزاده جان
ممنون از توجهت و لطفت عزیزم
شما که خودتون استاد و اندیشمند هستید
خوشحالم که کتابتون منتشر شده
موفق باشید بانو :x :x @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 21:08

نمایش مشخصات بهروزعامری خب جالب بود

یادتون باشه گاهی خیلی جالب ممنوعه


@};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 12:56

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی داستان زیبا و جذاب ، سرود خواندن مورچه ها، و خواهری که صورت مادرانه پیدا می کند
موفق باشید و شاد:) :) :) :) @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 8 شهريور 1395 - 09:24

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقای ناصرالملکی گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
زیبایی در نگاه لطیف شماست@};-
بادبان خیالتون برافراشته!@};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 15:14

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر جناب فریاد
حکایت تلخی بود از رفتن ، به شما خسته نباشید عرض می کنم
برای شما بهترین ها را آرزو می کنم @};- @};-


@ح شریفی توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 8 شهريور 1395 - 09:26

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقای شریفی گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
زنده باشید@};-
آفتاب اندیشه تون تابان!@};-


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 16:04

نمایش مشخصات سارینامعالی کاملا بی ربط ،تقدیم به قلم نازنینت:

آﻣﺪﯼ ﺩﺭ ﺧواب ﻣﻦ ﺩﯾﺸﺐ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟
ﺍﯼ ﻋﺠﺐ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﻓ ﻬﺎ ﻫﻢ، ﮔﺬﺍﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ !
.
ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺷﺎﯾﺪ ﻋﺰﯾﺰ !
ﯾﺎ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺩﻝ ﺗﻨﮕﻢ ﻗﺮﺍﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
.
ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺷﺘﺮﺍﺷﺖ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﻣﺮﻣﺮﯼ
ﺑﺎ ﺷﻼﻝ ﮔﯿﺴﻮﺍﻧﺖ ﺁﺑﺸﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
.
ﺩﻟﺒﺮﯼ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﻧﻮﺑﺮ، ﺳﺎﯾﻪ ﺳﺎﺭﺕ ﺍﺯ ﺣﺮﯾﺮ
ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺳﺒﺰ ﻭ ﻟﺒﻬﺎﯼ ﺍﻧﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
.
ﮔﻠﻨﺮﺍﻗﯽ ﺑﺮ ﻟﺒﺖ ﻣﯿﺨواند ﻫﯽ " ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺒﻮﺱ"
ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﺎﯼ ﺣﺴﺮﺕ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
.
ﺷﻮﺭ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺕ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻩ ﺩﻣﺎﺭ ﺍﺯ ﻫﺮﭼﻪ ﺳﻨﮓ
ﺍﺯ ﺳﺮ ﻓﺮﻫﺎﺩ ﻭ ﺗﯿﺸﻪ، ﮐﻮﻫﺴﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
.
ﺑﻨﺪ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺕ
ﻣﺎﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﭘﻠﻨﮓ ﺧﻮﺵ ﺷﮑﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
.
ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻫﻢ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﯼ ﻋﺠﺐ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻥ !
ﺑﻌﺪ ﻋﻤﺮﯼ ﯾﺎﺩﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﯾﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
.
ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯽ ﻭ ﮔﻔﺘﯽ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺳﻼﻡ
ﻟﺐ ﻓﺮﻭ ﺑﺴﺘﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﺷﺮﻣﺴﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
.
خواستم ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﮔﺮﯾﻪ ﺑﻐﻀﻢ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ
ﻧﻪ ! ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
.
ﺑﺎ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﯼ ﺁﻩ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﯽ ﺑﺒﺨﺶ
ﺳﺮ ﺑﻪ ﺩﻭﺷﻢ ﻫﻖ ﻫﻖ ﺑﯽ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
.
ﻣﺴﺖ ﺁﻏﻮﺷﻢ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺑﻮﯼ ﺗﻨﺪ ﺑﻮﺳﻪ ﺩﺍﺷﺖ
ﺑﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﻣﺴﺘﯽ ﻭﻟﯽ ﭼﺸﻢ ﺧﻤﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
.
ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻐﺾ ﮐﺮﺩﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﺎﻧﺪﯼ ﺳﻮﯼ ﻣﻦ
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
.
ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﺍﻧﻪ ﻣـــﻦ ﮐﻨــﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ
ﻋﻄﺮ (ﺑﺎﺭﺍﻥ) ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺮ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺨﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
.
ﺻﺒﺢ ﺑﻮﯼ ﮔﻞ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﭘﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﺎﺯ ﺩﺭ ﺧوابم ﮔﺬﺍﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ

شهراد نمیدونم چی چی


@سارینامعالی توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 8 شهريور 1395 - 09:27

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
ممنون از حضورت و لطفت@};-
باغ آرزوهات پرمیوه!@};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 18:51

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست ادیب

داستان نوستا لژیک زیبایی بود

ولی درعین حال تلخ

از تلخی ها زیبا وشیرین نوشتید

بهره بردم

دست مریزاد@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 8 شهريور 1395 - 09:28

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقای دکتر فرازمند گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و نظر دلگرم کننده تون@};-
آفتاب اندیشه تون تابان@};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 23:26

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شاعر آزاده و هنرمند بزرگوار جناب میم فریاد
عرض ادب و احترام
داستان سرود مورچه ها داستان زیبایی بود . زیبا بود وتلخ بوی غم می داد غم از دست دادن مادر و بوی وصال می داد بوی پیوستن به مادر . آدم بزرگها و زنده ها زبان مورچه هارا نمی فهمند . فقط بچه ها و مرده ها زبان مورچه هارا می فهمند . مورچه هایی که دسته جمعی سرود می خوانند .
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 8 شهريور 1395 - 09:30

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر آقای باران دوست گرامی معلم مهربان@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و شرح زیبا و موشکافانه تون@};-
آفتاب اندیشه تون تابان@};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 05:43

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)




















درود شاعر.


ما را خبر بده ، از آنچه می بینی و فقط دیدگان شعر می بیند، از زبان تو...

عالی. لذت بردم.



@پیام رنجبران(اکنون) توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 8 شهريور 1395 - 09:35

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر اکنون تا همیشه@};-
ممنون از حضورت و لطفت@};-
مطرب مهتاب رو!
آنچه شنیدی بگو!
ما همگان محرمیم
آنچه بدیدی بگو!...(مولوی بلخی)
ما گنگ خواب دیده ایم رفیق! درست مثل خودت;)
بادبان خیالت برافراشته!@};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 10:23

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درود آقای فریاد عزیز و گرامی
یعضی وقت ها یک داستان به قدری ارزشمند می شود که می شود برایش اشک ریخت و من الان همان اشک را ریختم
سپاس از قلم پر احساس شما
موفق باشید


@زهرابادره (آنا) توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 8 شهريور 1395 - 09:37

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم بادره عزیز@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و انرژی مثبتی که می بخشید@};-
اشک، صادقانه ترین شعر انسان است...م.فریاد
سایه تون مستدام@};-
در پناه حق باشید@};-


نام: مهدی دارویی   ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 11:49

سلام
دست مریزاد


@مهدی دارویی توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 8 شهريور 1395 - 09:38

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقای دارویی گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
زنده و سالم پرنشاط باشید@};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 15:51

نمایش مشخصات بهروزعامری درود بر شما گرامی



@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 8 شهريور 1395 - 09:39

نمایش مشخصات م.فرياد سلام از ماست جناب عامری گرانقدر@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
شاد باشید@};-


نام: صابرخوشبین صفت   ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 18:46

سلام
درود بر شما
داستان زیبایی بود .
قلمتان را می ستایم .
سبز باشید.
@};- @};-


@صابرخوشبین صفت توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 8 شهريور 1395 - 09:42

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقای خوشبین صفت گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
زیبایی در نگاه لطیف شماست@};-
آفتاب اندیشه تون تابان!@};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 08:37

درود بر جناب م.فریاد عزیز
پاراگراف اول شخصی را معرفی می کند که در اسارت یک زندگی بیروح و یکنواختی ست و با اشاره به خاطره تلخ و «کهنه » ای که می شود ،در می یابیم که حادثه از دست دادن مادرش، مربوط به سالهای دور است و نمی توان این نومیدی و زندگی سرد و بیروحش را قاطعانه به مرگ مادرش نسبت داد! حداقل اینکه این پاراگراف چنین حسی را منتقل نکرده است! اما اشاره به دو خاطره و بیان سعادتمندی مادر بخوبی صورت گرفته است.
رنگ زرد کل داستان را پوشانده است، پس باید این بن مایه کلیدی داستان را تفسیر نمود. بن مایه رنگ زرد همچنانکه نشانه ای از پوچی،بدگمانی و انزواست، تفسیر دیگری نیز دارد و آن تکاپو برای رسیدن به سعادتمندیست که بنظرم این وجه بیشتر مدنظر نویسنده بوده است. بویژه در این پاراگراف که در پایان داستان هم تکرار شده است:« بیرون از خاکستان، رنگ زرد دیگر غالب نیست، من...» بنظر می آید که منظور نویسنده اینست که در خاکستان،سعادتمندی را میتوان مشاهده نمود،همانطور که مادرش سعادتمند شده ولی در دنیای بیرون خاکستان،دنیا رنگ دیگری دارد و رنگ زرد غالب نیست، راهی که همه می روند به سعادتمندی نمی انجامد!


@همایون به آیین توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 8 شهريور 1395 - 09:48

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقای به آیین گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و دقت نظرتون@};-
از بعضی جهات حق با شماست سپاسگزارم@};-
آفتاب اندیشه تون تابان!@};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 12:10

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب بسیار جناب فریاد بزرگوار
چقدر داستانتان لطیف و زیبا بود. معصومیت کودک مادر از دست داده به پاکی تقدس مادر هاله ای دیگر بخشیده بود. داستان زیبایتان را دوست داشتم.
ممنونم از قلم زیبا و بااحساستان.
دست مریزاد
در ضمن:
ببخشید دیر عرض ادب شد.
موفق یاشید.


@آزاده اسلامی توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 8 شهريور 1395 - 09:53

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر خانوم دکتر اسلامی گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و نظر دلگرم کننده تون@};-
دیر یا زود نداره، خوش اومدین همینکه تشریف میارین باعث خوشحالی ماست@};-
ما همچنان منتظر داستانهای زیبای شما هستیم. کتاب شما هم که ظاهرا هنوز منتشر نشده:-/ بی صبرانه منتظر اثر فاخرتون هستیم:)
در پناه حق باشید@};-


@م.فرياد توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 8 شهريور 1395 - 21:09

نمایش مشخصات آزاده اسلامی کتابم خیلی وقته چاپ شده.
ممنونم که یادتون بود@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.