به جُرم تنهايي

بي هدف در خيابانها پرسه مي زند ولي وانمود مي كند كه عجله دارد. تند تند قدم برمي دارد گويي گلّه اي آدم، جايي بي صبرانه انتظارش را مي كشند در حالي كه خوب مي داند هيچكس در هيچ كجا در انتظارش نيست...
به پارك كه مي رسد كناري ترين سنگفرش آن را انتخاب مي كند و سعي مي كند از نگاه مردمي كه تنهايي شان را پشت لبخندهاي مصنوعي و حرفهاي بيهوده پنهان كرده اند بگريزد... زني براي شوهرش چاي مي ريزد و مرد در فكر سيگاريست كه پس از چاي خواهد كشيد... دختري گوشي موبايلش را كنار گوشش گرفته است و با عاشق خيالي اش حرف مي زند... چند جوانك در گوشه اي ايستاده اند و در مورد فتوحات عشقي خود اغراق مي كنند...
مرد قدمهايش را سريعتر مي كند. او هم مثل بقيه تلاش مي كند ديگران پي به تنهايي اش نبرند. تنهايي جرم سنگيني ست كه هر بار سعي كرده خودش را از آن تبرئه كند نتوانسته است... گربه اي به سرعت از پيش پاي مرد رد مي شود و سراسيمه خود را به وسط خيابان مي اندازد و اتومبيلي از روي كمرش رد مي شود. مرد پيچش درد را در اندام نحيف گربه مي بيند و دچار تهوع مي شود ولي به سختي جلوي عق زدنش را مي گيرد. كودكي كه گربه را دنبال مي كرده به چند قدمي مرد كه مي رسد با قيافه ي معصومانه اي مي پرسد:
- چرا گربه ها اينقدر بلا سرشون مياد؟!
مرد بي آن كه بايستد يا نگاهش كند، زير لب مي گويد:
- چون از مرگ مي ترسن.
كودك هاج و واج نگاهش مي كند و مرد بي اعتنا به او پارك را پشت سر مي گذارد و به خيابان خلوتي مي پيچد... كنار جوي خيابان مي نشيند و چند بار بي فايده عق مي زند. يادش مي آيد دو روز است چيزي نخورده. دانه هاي درشت عرق را از پيشاني اش پاك مي كند و دوباره به راه مي افتد...
سايه ها قد مي كشند. مرد، تشنه است... تشنه ي غروب... غروب را با تمام روحش مي بلعد و خود را در آغوش شب مي اندازد...
پله ها را به سختي بالا مي رود و قدم در خلوت نمناك خانه اش مي گذارد. پاهايش خسته است، و قلبش خسته تر... همه چيز در درونش مرده است حتي ميل بوسيدن سيگاري در تاريكي!... تنها چيزي كه باقي مانده خاطره هايي ست كه جرمش را سنگين تر مي كند... پاهاي خسته اش او را به سمت صندلي مي كشاند ولي نمي تواند بنشيند. ترس ديدن فردا مثل طوفاني لحظه به لحظه آشفته ترش مي كند... طول و عرض اتاق را چندبار با شتاب و اضطراب طي مي كند سپس مي ايستد و با آرامش تمام به سمت پنجره مي رود و پنجره را مي گشايد... چشمهاي مات و غمزده اش پس از سالها دوباره مي درخشد. نفس عميقي مي كشد و هواي سرد واپسين شبهاي پائيز را سخاوتمندانه به ريه هايش مي فرستد. سپس پوزخندي به زمين و آسمان مي زند... خاطره هايش را بر مي دارد... و مي پرد...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.6 از 5 (مجموع 20 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

31

مریم مقدسی ,مینا لگزیان ,زهرا همتی ,پیام رنجبران(اکنون) ,حسین روحانی ,شیدا محجوب ,نعیمه میرزاعلی ,آرش پرتو ,آرمیتا مولوی ,امیر محمد رنجبر ,رضا فرازمند ,ف. سکوت ,نرجس علیرضایی سروستانی ,کیمیا مرادی ,احمد دولت آبادی ,حسین شعیبی ,فرزانه رازي ,زهرابادره ,الف.اندیشه ,اذرمهرصداقت ,عباس پیرمرادی ,محمد علی ناصرالملکی , ناصرباران دوست ,یونس بیگی ,فرزانه بارانی ,شهره کبودوندپور ,آزاده اسلامی ,"صابرخوشبین صفت" ,ابوالحسن اکبری , ک جعفری ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین روحانی (15/3/1394),فرزانه بارانی (15/3/1394),شهره کبودوندپور (15/3/1394),آرش پرتو (15/3/1394),پیام رنجبران(اکنون) (16/3/1394),ابوالحسن اکبری (16/3/1394),احمد دولت آبادی (16/3/1394),ف. سکوت (16/3/1394),آرمیتا مولوی (16/3/1394),الهه سلیمی (16/3/1394),زهرابادره (16/3/1394),شهره کبودوندپور (16/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (16/3/1394),الف.اندیشه (16/3/1394),آزاده اسلامی (16/3/1394),م.ماندگار (16/3/1394),کیمیا مرادی (16/3/1394),منصور دیبا (16/3/1394),شیدا محجوب (16/3/1394),فرزانه رازي (16/3/1394),عباس پیرمرادی (16/3/1394),پریناز.ک (16/3/1394),شهره کبودوندپور (16/3/1394),سارینا معالی (16/3/1394),رضا فرازمند (16/3/1394),امیر محمد رنجبر (16/3/1394),سید علی الحسینی (16/3/1394),انسیه زمانی (16/3/1394),شیدا محجوب (16/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (16/3/1394),داریوش الوند (17/3/1394),م.فرياد (17/3/1394), ناصرباران دوست (17/3/1394),م.فرياد (17/3/1394),اذرمهرصداقت (17/3/1394),محمد علی ناصرالملکی (17/3/1394),نعیمه میرزاعلی (17/3/1394),م.فرياد (18/3/1394),م.فرياد (18/3/1394),شهره کبودوندپور (18/3/1394),فاطمه رنجبر (18/3/1394),حسین شعیبی (18/3/1394),شیدا محجوب (19/3/1394),صبا سرافراز (24/3/1394),مینا لگزیان (25/3/1394),الف.اندیشه (4/5/1394),سارینا معالی (4/5/1394),حسین شعیبی (4/5/1394),شيدا سهرابى (4/5/1394),م.ماندگار (5/5/1394),حسین شعیبی (6/5/1394),شيدا سهرابى (14/5/1394),اذرمهرصداقت (8/6/1394),م.فرياد (23/6/1394),حمید جعفری (3/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (7/8/1394),شهره کبودوندپور (10/8/1394),الف.اندیشه (10/8/1394),زهرا همتی (10/8/1394),میثم کوهزینی (15/8/1394),م.فرياد (3/12/1394),همایون به آیین (3/12/1394),سحر ذاکری (5/5/1395),م.فرياد (11/6/1395),"صابرخوشبین صفت" (30/1/1397),مجتبی صمدیار (31/1/1397),

نقطه نظرات

نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 خرداد 1394 - 17:23

نمایش مشخصات حسین روحانی @};-
سلام
کوچه هایی که هر چه جلوتر میروی سربالاتر می شود آنقدر که دیگر حس جلو رفتن نمی ماند.تنها دوره ای از زندگی زیباست ولی متاسفانه قدر آن روزها را عقل کوچک آدم نمیداند.بعد از آن همه چیز میشود حسرت و اینکه چرا آنگونه سپری شد.
قلم زیبایی بود که قبر غم را برای خواننده اش مهیا میکند
زنده باشیدو شاد@};-


@حسین روحانی توسط م.فرياد Members  ارسال در جمعه 15 خرداد 1394 - 17:43

نمایش مشخصات م.فرياد سلام رفيق. ممنون از لطفت. حق با توئه... شام ندارد خبر از صبحدم\ راز بود هر دم و هر بازدم(م.فرياد)


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 خرداد 1394 - 19:06

دست در دست تنهایی
فاصله های تنهایی را می پیمایم
تا مرگ میانمان فاصله اندازد...


سلام تصویرسازی بکری داستان داشت از تک تک تصویرها لذت بردم با اینکه ناامیدانه بود.
اما خب تنهایی تنها اتفاق واقعی این زندگیست.
تنها به دنیا می آیی
تنها هم می میری
فقط و فقط تنهایی


موفق باشید


@مریم مقدسی توسط م.فرياد Members  ارسال در جمعه 15 خرداد 1394 - 21:13

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانم مقدسي عزيز. ممنون از حضورتون و لطفتون و شعر زيباتون... آخرين اشتباه من عشق بود\ اولين اشتباهم تولد\ پاک نميشود لوح تقديرم\ مگر با مرگ يا جنون!...(م.فرياد)


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 خرداد 1394 - 22:34

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور تنهایی را نباید فریاد زد باید پنهان کرد
بدانند تنهایی .. مردمان این دیار که به گمان خویش تنها نیستند .آزارت می دهند

کاش رود بی انتهایی بود و من تنهایی هایم را بر می داشتم سوار بر قایق به سرزمین تنهایان می رفتم ... بی شک تنهایی زیباست اگر تنهایی زیبا نبود خدا آن را بر نمی گزید.
سلام بر شما برادر پر ز فریاد
کوچه ها را باید رفت تنهای تنها
دست مریزاد
از بهترین و زیباترین داستانهای شما بود
@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 05:50

نمایش مشخصات م.فرياد سلام... تنهايي دري از درهاي آسمان است\ عشق، پنجره اي رو به نيستي!...(م.فرياد)0000000000000صميمانه سپاسگزارم به خاطر حضورت، لطفت، و متن زيبات... روزگارت سرسبز!


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 04:41

سلام

دوستان این چند روز انقدر بی داستانی کشیدن همگی میانبر زدن اونم در حد 10_15 ساعت:D :D


یعنی خوشم میاد همه اهل میانبرن
;) ;)


@آرش پرتو توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 06:09

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آرش جان! هميشه تو اولين نفري بودي که ميانبر ميزدي، اين بار آقاي روحاني(الکي سياسيش نکن! منظورم حسين روحاني خودمونه!)


@م.فرياد توسط حسین روحانی Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 07:51

نمایش مشخصات حسین روحانی دم شما گرم


@حسین روحانی توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 10:06

نمایش مشخصات م.فرياد باز هم سپاس به خاطر لطف و محبتت.


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 15:33

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام داداش کوچیکه
شدیدا نگران اون یکی قُلَم هستم
تا حالا که غیبت داشته
کوهکن رو می گم :(


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 15:34

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور ببخشید آقای فریاد
صفحه تون رو پر کردم
من یه مواقعی یه فرد خاصی نباشه دلم می گیره
باید اسمش رو بیارم تا ادای دین کرده باشم :"> :">


@شهره کبودوندپور توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 17:21

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود.
دروغ چرا...منم حوالی لنگ ظهر بود که اینجا ریش سفید رو دیدم،بعد یهو یاد عاقا کوهکن (محسن خان!خخخخخ) افتادم...
احتمالا تو دل کوهه الان،عانتن مانتن و وای فای مای فای دم دستش نیس!!!
همین دیگه!گفتم گفته باشم.
راستی خوبین؟؟؟
شاد باشین.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@شهره کبودوندپور توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 20:43

نمایش مشخصات م.فرياد باز هم سلام. خواهش ميکنم. صفحه متعلق به خودتونه... اتفاقا منم همين الآن نگران آذر بودم. گفتم نکنه امتحانشو به جاي شونزده هميشگي، شيش گرفته باشه!


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 22:14

سلام

برعکس شما من فقط نگران خودم میشم:D


@آرش پرتو توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در یکشنبه 17 خرداد 1394 - 14:13

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت مگه ریاضیه که شیش بشم!
نکه شاخ باشه وا!باش حال نمیکنم:D


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 07:15

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود . داستان به ظاعر کوتاه اما بعد وسیعی از ادبیات را با خود به همراه داشت.کاملا هوشمندانه. اینجا و آنجا در داستان شما به خوبی محرز بود. بسیار لذت بردیم.


@احمد دولت آبادی توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 10:03

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي دولت آبادي گرامي. سپاسگزارم به خاطر حضورتون و لطفتون و نظر دلگرم كننده تون...
دست عشق
كه از پاكت تنهايي درَم آورد
شدم ته سيگاري
در جوي تنهايي!...(م.فرياد)


@احمد دولت آبادی توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 10:18

نمایش مشخصات م.فرياد باز هم سلام@};-
شرمنده! اشتباه تايپي داشت:)
دست عشق
كه از پاكت (كودكي) درَم آورد
شدم ته سيگاري
در جوي تنهايي!


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 07:24

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .درود جناب فریاد.تصاویرزیبا وبکری درداستانت بود.لذت بردم .
هیچ کس تنهایی مرا نمی فهمد
وسوسه مرا برمی دارد
شایدامشب همه چیزرا تمام کنم .@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 10:05

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي اكبري عزيز. ممنون از حضورتون و لطفتون و نظر دلگرم كننده تون...
طول موج عشق
در طيف منشور هيچ دنيايي نمي گنجد...(م.فرياد)


نام: الهه سلیمی کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 09:27

نمایش مشخصات الهه سلیمی خاطره هایش را بر میدارد و می پرد
عالی


@الهه سلیمی توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 10:10

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم سليمي عزيز. ممنون از حضورتون و لطفتون...
پشت ديوار دلم
دود منتظر روزنه ايست
تا تو را از نفسم برگيرد
و مرا محو كند...
رقص غم را در دود
در شب كوچ پرستو به تماشا رفتن
كار يك عاشق نيست
همه ي روزنه ها را بايد بست
پنجره اي بايد ساخت
كه به ديدار سحر باز شود
و از آن پنجره در يك فرصت
با همه خاطره ها پر زد و رفت...(م.فرياد)


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 09:50

نمایش مشخصات زهرابادره سلام و درود بر برادر گرانقدر و عزیزم
دریای طوفانی ست
دریای نا آرام تنهایی
در میان صخره ها
سایه خسته ست
تنهایی!
خیلی دلنشین و زیبا و نگارشی به مراتب عالی تر
« سعی می کند دیگران پي به تنهايي اش نبرند»
جمله اي كه خيلي دوست داشتم
براي قلم توانمندتان موفقيت ها آرزومندم
شاد باشيد @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 10:13

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم بادره عزيز. ممنون از حضورتون و لطفتون و نظر دلگرم كننده تون...
...كاج تنهايي من
هديه ي ميلاد من است
با من است او همه جا
شاهد فرياد من است
تبر تيز قدمهاتان را
ز تنش برداريد
بگذاريد كه تنها باشم
بگذاريد كه در سايه ي اين رويش غم غرق شوم...(م.فرياد)


نام: آریامنتقد کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 10:55

نمایش مشخصات آریامنتقد تنها یک راه مانده
از پنجره به پرتگاه....
(ضرب المثل روسی)

سلام
خوب بود.


@آریامنتقد توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 11:34

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي منتقد عزيز. ممنون از حضورتون و لطفتون...
عشق
تنها رودخانه ايست
كه جاذبه ي زمين را زير سؤال مي برد...(م.فرياد)


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 11:11

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود
زیبا بود و تلخ.....
لذت بردم.
جسارتا؛ چایی درست تر است. چای، مادۀ خشک و دم نکرده است و چایی دم شده و قابل نوشیدن آن
قلم زیبا و اندیشۀ ژرفتان و احساس عمیقتان را تحسین می کنم. اما کاش مرد تنهای داستانتان خودش را نمی کشت و راه بهتری پیدا می کرد......
هرچند که از زیبایی اثرتان چیزی کم نشده است و هنر عالی شما قابل تحسین و تمجید است.
ببخشید فقط یک نظر دوستانه بود;)
شاد و تندرست باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 11:41

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام خانم دکتر،
چای درست است گرچه در فرهنگ نظام و ناظم الاطباء چایی و چائی هم ذکر شده اما در فرهنگ معین، فرهنگ عمید و لغتنامه دهخدا همان چای ذکر شده است.
در زبان گفتاری چایی هم گفته می شود و رایج است اما در نوشتاری خیر. @};- @};- @};-


@ف. سکوت توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 11:54

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خانم سکوت عزیز@};-
یکبار داستانی را به یکی از اساتیدم دادم که در آن نوشته بودم چای.ایشان همین اشکال را گرفت. از آنجایی که فردی علمی و فاضل بود و در این زمینه کار کرده بود، دیگر پیگیر مطلب نشدم و حرفش را قبول کردم. ایشان میگفت چای و چایی متفاوتند. چایی به معنی چای دم شده و قابل نوشیدن است.
من فرصت نکرده ام خودم دراینباره نگاه کنم. اگر در فرهنگ فرقی میان این دو نگذاشته اند، پس کاربرد هر دو صحیح است و حق با شماست.
سپاس از دقت نظرتان
@};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 11:59

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم اسلامي عزيز.
ممنون از حضورتون و لطفتون و نظر دلگرم كننده تون...
در مورد واژه ي چاي(چايي): فكر مي كنم از واژه هاي دو املايي باشه كه هر دوصورت درسته ولي شكل برگزيده ش در متون غير محاوره اي همون (چاي) هست... با اين حال اين شناخت ذهني من پيرامون اين واژه ست و چه بسا نادرست باشه... باز هم تحقيق مي كنم... ممنون به خاطر اين اشارت...
راستي! مگه مرد داستان خودشو كشت؟!...
آخرين اشتباه من عشق بود
اولين اشتباهم تولد
پاك نمي شود لوح تقديرم
مگر با مرگ يا جنون...(م.فرياد)


@م.فرياد توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 12:14

نمایش مشخصات آزاده اسلامی مگه از پنجره خودشو ننداخت بیرون؟!:-/


@آزاده اسلامی توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 12:26

نمایش مشخصات م.فرياد آره... ولي پنجره ها انواع زيادي دارن:پنجره ي خونه، پنجره ي زندان، پنجره ي عقل...


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 11:25

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام آقای فریاد عزیز@};-
و باز هم یک داستان زیبا نوشتید
داستان خیلی عالی و البته غم انگیز بود
توصیفات داستان رو خیلی دوس داشتم و
بعضی از جملات داستان واقعآ قشنگ و تآثیر گذار بود
آفرین @};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 12:30

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر ميم بانوي عزيز.
ممنون از حضورت و لطفت و نظر دلگرم كننده ت... و سپاس ويژه بابت باز كردن دريچه ي پروفايلت به روي واقعيتها!...
چه بيهوده مي تپد دل!
چه بيهوده مي تراود عشق!
نگاهي را
خيال آشنايي نيست
افق تا افق
پرده، پرده ي غربت است و تنهايي
سينه تا سينه
راز، راز شكستن است و پوسيدن
گريزي بايد...
گريزي بايد...(م.فرياد)


@م.فرياد توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 13:33

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام مجدد
باز كردن دريچه ي پروفايلت به روي واقعيتها!...:D
این یعنی چی الان؟
الان شما راضی هستی از این عکس یا بازم عوضش کنم؟
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 14:22

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
يعني خوبه:)
البته نه به اندازه اوني كه ميخواستم بهت قرض بدم:)
اون سيبيلم داشت:)


@م.فرياد توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 14:42

نمایش مشخصات م.ماندگار آقا آخه خیلی منتظر عکستون شدیم اما خبری نشد :(
فقط حرفش رو زدید عمل نکردید که[-(
دیگه منم مجبور شدم عکس بیریخت خودمو بذارم :-s
ببخشید دیگه
دفعه دیگه با سیبیل عکس میگیرم :D
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 15:09

نمایش مشخصات م.فرياد باز هم سلام@};-
اختيار دارين خانوم... به دل نگيرين، من كلاً آدم شوخي هستم... وگرنه عكس تو كجا و عكس طالباني من كجا؟!:(
من اگه عكس خوب داشتم كه واسه پروفايل خودم ميذاشتم:) ... شباتون آفتابي@};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 11:45

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام آقای فریاد

چقدر توصیفات ملموس و قابل درک و زیبا

مثل همیشه عالی:)

خسته نباشید@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 12:54

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر انديشه.
ممنون از حضورت و لطفت... و خرسندم از اين كه با داستان ارتباط برقرار كردي...
...من از ديوار تنهايي نمي ترسم
من از شب چون شهابي راز مي پرسم
و غم را در نگاه عاشقي آواره مي خوانم
و شوق بودن يك شاخه ي خشكيده را در آب مي دانم
و مي دانم كه ماهي در بلور عيد غمگين است
و مي دانم كه گل در خاك گلدان در عذاب است
و مي دانم كه آتش گاه ميل دود و دم دارد...(م.فرياد)


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 11:51

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، چقدر آشنا هستند این جملات:
... وانمود می کند که عجله دارد...
...هیچکس در هیچ کجا در انتظارش نیست...
... مردمی که تنهایی شان را پشت لبخندهای مصنوعی و حرفهای بیهوده پنهان کرده اند...
...مثل بقیه تلاش می کند دیگران پی به تنهایی اش نبرند...
... همه چیز در درونش مرده است...
... تنها چیزی که باقی مانده خاطره هایی است که...
... پوزخندی به زمین و آسمان می زند...

چرا آدمها این همه بلا سرشان می آید؟ (نه گربه ها)
چون از مرگ می ترسند...


@ف. سکوت توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 13:16

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر خانوم دكتر سكوت.
ممنون از حضورتون و نگاه انديشمندانه تون...
در اين دنيا
كه شاخ شوق بر قلب زمين است
در اين بي اعتنايي ها
مباد اي نرگس مغرور!
كه پيچد پيچك خودروي تنهايي
و ناگه ريشه ات را سست گرداند
در آن هنگام دشوار است احساس رهايي
كه غم پيچيده بر جان من و تو
چنان آبي
كه در بر مي كشد نيلوفري را...(م.فرياد)


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 12:36

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بابابزرگ جان.
کلا خوشم میاد مینویسی بابابزرگ...
دستت درست.

با احترام:

اي خدا اين بار تنها گوش كن! صحبت نكن!
پيش من اينقدر ديگر صحبت از « قسمت» نكن!

هرچه ميخواهي بكن با من! ولي روراست باش!
اين قدر در آستينم چوب ِ با حكمت نكن !

لعنتت بر هر كه نازل شد به آقايي رسيد!!!!!
لطفا از اين پس كسي غير از مرا لعنت نكن!

رزق هر كس گرچه معلوم است در درگاه تو
سهم من را بي اجازه با كسي قسمت نكن!

يا براي خوردن سيبي بهشتت را نبند !
يا كه ديگر ادعاي فضل يا رحمت نكن !

يا بهشتت را برايم قبل مرگ آماده كن!
يا تو هم در مجلس ترحيم من شركت نكن!

تو توقع داري از من خوب باشم دائماََ ؟!
سعي خود را مي كنم! حتماً ! ولي عادت نكن!


شاد.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 13:08

نمایش مشخصات م.فرياد سلام دخترم.
ممنون كه الكي دلمو خوش ميكني!
شعرت خيلي قشنگه مث بقيه شعرايي كه پاي داستانا ميذاري و من همشونو ميخونم و لذت مي برم...

مي زند پتك غمت بر سنگ دل اين روزها
غرق اندوه است ضربآهنگ دل اين روزها

نوحه مي خواند برايم مطرب سبز بهار
خاطرم خونين شده در جنگ دل اين روزها

آسمان رنگين كمان خويش را برچيده است
رنگ شب دارد رخ بي رنگ دل اين روزها

شكل گورستان شده گلزار خواهشهاي من
زندگي جان مي كند در چنگ دل اين روزها

شوق بودن پر كشيده، حسرت ديدار مرگ
مي دود در كوچه هاي تنگ دل اين روزها

كاخهاي آرزو متروكه و من دست را
مي گذارم بي ثمر بر زنگ دل اين روزها

طبل تنهايي فضاي سينه را پر كرده است
مي رسد آواي طبل از چنگ دل اين روزها

از گل خوشبوي عمرت دست دشمن دور باد
گرچه ما را مي خورد خرچنگ دل اين روزها

يك خداحافظ بدهكاري به من لب باز كن
تا نشيند مرگ بر اورنگ دل اين روزها

مانده تنها يك سكوت از قطعه ي فرياد من
تا به پايانش رسد آهنگ دل اين روزها...(م.فرياد)


@م.فرياد توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 17:19

نمایش مشخصات فرزانه رازي من الکی میگم بابابزرگ؟؟؟
بابا بزرگ واقعا که...من کی حرف الکی زدم این دومیش باشه؟؟؟
من بچه پررو ام...خوشم نیاد میگم...
راستی بابا بزرگ...شما که انقد شعرای اوف اوف میگی...یه غزل هم در وصف نوه ت بگو خو...به کجای دنیا بر میخوره بابابزرگ... :D
شاد.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط رضا فرازمند Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 21:22

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

من که واقعا حیفم می اید استعداد به این خوبی در انتخاب موضوع ونوشتن شعر دارید ولی حتی یک بیت شعر ما از شما توسایت شعر نو ندیدیم .

من قول می دهم اگه توسایت شعر نوبیایید وهرزگاه یک شعر بذارید.آینده درخشانی خواهید داشت

حال این گو واین میدان@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 00:09

نمایش مشخصات فرزانه رازي عاقا اجازه؟
سلام عرض شد.
عاقا ما شعر میگیم گاهی...اما شعرامون انقد عابرو بره که ترجیح میدیم رو نکنیم!
شعر نو هم عضو بودیم عاقا...منتها فهمیدیم این کاره نیستیم بهتره بریم داستانمون رو بنویسیم...
بعد اینکه ما زیر یکی از این دو داستان عاخرمون یکی از شعرامون رو در جواب کامنت شما گذاشته بودیما عاقا...ظاهرا تشریف نیاوردین واسه گرفتن جواب کامنتتون...
بعد اینکه عاقا شعر گفتن سخته...من خودم عاشق غزل نوشتنم...اما خو نمیتونم بنویسم!!!با شعر نیمایی هم اصن حال نمیکنم نمیدونم چرا!!!!
بعد اینکه این شعرایی که اینجا میزارمااااا...اینا مال شاعرای دیگه س...ما ازشون استفاده ابزاری میکنیم!!! :)
شاد باشین عاقا...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 12:48

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
پشت این پنجره مات و کدر
منمو یک دل شیدای خراب
دست های خالیو
دلی پر از پیچ وتاب
به گمانم چشم به راه کسیم
که از این کوچه نخواهد گذشت
می نشینم از فروغ تا به غروب
می نشینم تاکه شاید دل او نرم شود
پشت این پنجره سرد هم روزی گرم شود...
فرهاد

تصویرسازی داستان عالی بودند ...خسته نباشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 14:14

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم مولوي عزيز. خوشحالم كه باز مي بينمتون...
و ممنون از لطفتون و ترانه ي زيباتون(كه البته جهت اطلاع دوستان بايد عرض كنم منظور از "فرهاد"، زنده ياد "فرهاد مهراد" نيست)...
هميشه برگ واپسين
پر از اميد رُستن است
هميشه واپسين نفس
ترانه ي شكفتن است

هميشه مي رسد كسي
كه نبض ما به دست اوست
كسي كه سيل اشك ما
نمي ز چشم مست اوست

هميشه مي رسد كسي
كه بوي سبزه مي دهد
كسي كه هر نگاه او
هزار غمزه مي دهد

هميشه مي رسد كسي
كه باغ زنده مي شود
كسي كه آسمان از او
پر از پرنده مي شود...

هميشه مي رسد ولي
هميشه دير مي رسد...(م.فرياد)


نام: ک جعفری   ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 13:19

مرا از تنهایی هراسی نیست،
که جز این ، مرا ، پناهی نیست!

درود بر جناب فریاد، شاعر دل پیشه@};-

رشد قلمتان ستودنیست!
از بهترین وزیباترین آثار شما بود.
و به خوبی احساس تنهایی را به خواننده تزریق کردید!
لذت بردم.
سپاس فراوان
وپیشکشتان با احترام:
@};- @};- @};-


@ ک جعفری توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 14:29

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر كاف بانوي عزيز.
ممنون از حضورتون و لطفتون و نظر دلگرم كننده تون...
چه دور از ساحلم امشب!
چه نزديكم به گرداب تو اي عشق!
و فريادم
چه ناچيزست در آغوش امواج...
بيا فانوس بَر كن!
تا بيابم راه ساحل را...(م.فرياد)


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 14:06

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی راوی: سوم شخص دانای کل

زاویه دید راوی: دوربینی/نمایشی

پیرنگ داستان: داستان برهه ی پایانی از زندگی مرد را روایت می کند.

نوع پیرنگ:پیرنگ بسته، داستان با مرگ مرد پایان می یابد.

موضوع: مرگ

دورنمایه: احساسات و افکار یک مرد که با صحنه سازی های انجام شده در می یابیم از زندگی راهش را بسوی مرگ یافته است.

مکان داستان:عام بودن داستان آن را کاملا اثری هدفمند و فارغ از مکان رویداد نموده است.

صحنه پردازی:صحنه پردازی ها در این داستان کاملا عینی و ملموس هستند و جا بجای داستان به روشنی دیده می شوند. مرد قدمهايش را سريعتر مي كند. او هم مثل بقيه تلاش مي كند ديگران پي به تنهايي اش نبرند. تنهايي جرم سنگيني ست كه هر بار سعي كرده خودش را از آن تبرئه كند نتوانسته است... گربه اي به سرعت از پيش پاي مرد رد مي شود و سراسيمه خود را به وسط خيابان مي اندازد و اتومبيلي از روي كمرش رد مي شود. مرد پيچش درد را در اندام نحيف گربه مي بيند و دچار تهوع مي شود ولي به سختي جلوي عق زدنش را مي گيرد.

مقدمه چینی: بي هدف در خيابانها پرسه مي زند ولي وانمود مي كند كه عجله دارد. تند تند قدم برمي دارد گويي گلّه اي آدم، جايي بي صبرانه انتظارش را مي كشند در حالي كه خوب مي داند هيچكس در هيچ كجا در انتظارش نيست...

داستان دارای کشش قابل قبولی است ولی گره افکنی به خوبی انجام نشده است و شاید به دلیل کوتاهی داستان نویسنده سعی نکرده است در این زمینه جلو رود. گره گشایی داستان در صحنه ی پایانی با مرگ مرد رقم می خورد، که همان نقطه اوج و بزنگاه داستان است. تعلیق در داستان نامحسوس است و اگر آن صحنه ی له شدن گربه خلق نشده بود صدمه ی اساسی به داستان می خورد. این بخش داستان جای کار بیشتری داشت.
شخصیت پردازی. مرد داستان به خوبی انجام می شود و به جزییات ظاهری او پرداخته نمی شود چون با توجه به نگاه مفهومی داستان کاری زاید است.


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 14:12

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
درود بر شما جناب فریاد@};-

این داستان شما بی شک یکی از بهترین داستان هایی است که از شما خواندیم. اثری کامل و زیبا. تصویر سازی به جاست و خواننده با وجود تعدد این صحنه ها هرگز احساس دلزدگی و خستگی نمی کند که نشان از شناخت شما از ذائقه ی خواننده دارد.

ما منتظر چنین آثاری از شما در آینده نیز هستیم.

روزگارتان شاد@};-
*آرزوی من این است*


@عباس پیرمرادی توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 14:38

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي پيرمرادي عزيز.
ممنون از حضورتون و لطفتون و نقد منصفانه تون...
...چه محتاجم به عشق ورزيدن!
وقتي كه تنهايي
دلم را سخت مي فشارد
و غم- همچون گلوله -
در پنهان ترين نقاط هستي ام
در جستجوي مرگ است...(م.فرياد)


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 17:52

من از این‌جا خواهم رفت
و فرقی هم نمی‌کند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می‌گریزد
از گم شدن نمی‌ترسد
(رسول یونان)
**************
عرض احترام جناب فریاد.
شعر تقدیم کردن به شما هم مصیبتیست در نوع خودش! حساس میشویم که شعرش واقعا شعر باشد! باید بیاییم و از شما غرض بگیریم و به خودتان تقدیم کنیم:D

جدا از شوخی :
ته ته وجود همه همان تنهایی خودمان است! چه به استقبالش بروی و چه پنهانش کنی ، مرتکبش بشوی یا نشوی یقه ات را چسبیده!
تصویر های داستان به جا بود. جمله های زیبا.اننتقال حس خوب. پاراگراف آخر بی نظیر است واقعا لذت بخش.
البته جناب فریاد گاهی هم که از مرگ نمیترسی او برایت ناز می کند! حالا و بیا و درستش کن!
**************
سپاس بابت داستان زیبایتان. مختصر و مفید!
دلتان خنک!
@};-


@شیدا محجوب توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 18:24

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم محجوب عزيز@};-
ممنون كه بهم سر زدين@};-
ممنون به خاطر شعر انتخابي زيباتون@};-
و ممنون به خاطر نظر دلگرم كننده تون@};-
من هر آنچه را كه از دل برآيد شعر مي دونم حتي اشك و لبخند و...(بالش عاشق ديوان شعريست/ اگر زبان اشك را بلد باشي)@};-
اتفاقاً خودمم پاراگراف آخرشو دوست دارم... به خصوص كلمه ي آخرشو;)
وقتي "مرگ" برات ناز ميكنه ميتوني دست به دامن "جنون" بشي:)
شبي آخر
به فصل ديگري دور از شماها كوچ خواهم كرد
به فصلي دور از اندوه و از شادي
به فصلي دور- مثل فصل آزادي -
چه عشقي دارد اين دنيا
كه خورشيد از غمش اينگونه مي سوزد؟!
چه لطفي دارد اين دنيا
كه باغ از پاره ي تن بر تن او جامه مي دوزد؟!
شبي آخر
تمام اشكهايم را
ميان رودها تقسيم خواهم كرد
و از انديشه ي اين آسمان
چون ابر خواهم رفت...(م.فرياد)


@شیدا محجوب توسط شیدا محجوب Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 18:32

یه نظر نوشتیما:
قرض نه غرض
حالا بیا و درستش کن یه "و "اضافه بود!:">


@شیدا محجوب توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 18:48

نمایش مشخصات م.فرياد سلام دوباره@};-
متوجه منظورتون شدم. زياد نگران اشتباه هاي تايپي نباشيد توي اشتباه هاي تايپي منم دست كمي از شما ندارم:(
راستي! توي اون شعر سهراب، چرا فكر كردين "پنجره" درسته؟!... درست همون بود كه اول نوشته بودين: "زنجره"@};-


@م.فرياد توسط شیدا محجوب Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 19:44

پس مجدد عذرخواهی!
حس کردم جایی دیگر پنجره خواندم.
ممنون که نجاتمان دادید:D


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 21:17

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

داستان زیبایی را نگاشتید

لذت وبهره بردم

از نظر فن چیزی نمی دانم چون اهل فن نیستم

ولی محتوا را خوب درک می کنم.من محتوای داستان شمارا پسندیدم .
تنهایی.

امشب من ماندم ویک پنجره وباز تنهایی



اشک هم -آه هم - مرا به خود واگذاشته

یک عمر تنهایی

امشب @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 03:22

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي فرازمند عزيز. ممنون از حضورتون و لطفتون و شعر زيباتون... شب است اينجا\ شب است اينجا\ و دل چون موج مي کوبد\ به ساحلهاي تنهايي\ و تو آرام جان ديگر\ به ديدارم نمي آيي\ هواي ديدنت دارم\ هواي همچو گل بوئيدنت دارم\ هواي نيمه شب بوسيدنت دارم\ و تو نامهربان حتي\ به رويايم نمي آيي...(م.فرياد)


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 23:20

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود

بسیار زیبا بود. به ویژه اون قسمتی که بچه دنبال گربه می افته و اون دو تا دیالوگ خوب رد و بدل میشه..


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 16 خرداد 1394 - 03:46

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر مارتين عزيز. ممنون از حضورت و لطفت و نظر دلگرم کننده ت... رفتم تو نديدي که چه تنها رفتم\ با عشق تو تا آخر دنيا رفتم\ چون رود بر اين خاک خزيدم عمري\ تا باز به ژرفناي دريا رفتم...(م.فرياد)


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 خرداد 1394 - 11:44

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب و احترام
داستان زیبا بود هم از جهت موضوع هم محتوا و هم تصویر سازی و هم پردازش .
شعر هم که خودتون استادید سایرین هم تقدیم نمودند
بنده هم یک دسته گل تقدئیم می کنم و با خاطراتم از پنجره ی تنهایی هایم به بیرون می گریزم . و دعا می کنم آن بیرون کسی منتظرم باشد .

برقرار باشید
اینهم دسته گل مذکور @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 17 خرداد 1394 - 12:42

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر آقاي باران دوست عزيز.
شاگردنوازي مي فرمائيد.
ممنون از حضورتون و لطفتون و نظر دلگرم كننده تون... و ممنون از دسته گل زيباتون.
...هميشه عاشق تنهاست
و دست عاشق
در دست ترد ثانيه هاست
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند
و او و ثانيه ها
بهترين كتاب جهان را به آب مي بخشند
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهيي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود...(زنده ياد سهراب سپهري)
سرافراز باشيد.


نام: یونس بیگی   ارسال در یکشنبه 17 خرداد 1394 - 14:15

بسیار خوب جناب فریاد..
تنهایی..
تنهایی..
امان از تنهایی..


@یونس بیگی توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 17 خرداد 1394 - 01:21

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي بيگي عزيز. ممنون از حضورتون و لطفتون. خوشحالم كه با داستان ارتباط برقرار كرديد.
لباس عش را چون در برَم كرد
مرا آتش زد و خاكسترم كرد
به عمري در گذرگاهش نشستم
نيامد او ولي عاشق ترم كرد...(م.فرياد)


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 خرداد 1394 - 14:16

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام بابایمان



شعری بگو.....


@اذرمهرصداقت توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 17 خرداد 1394 - 15:41

نمایش مشخصات م.فرياد سلامي چو غم در دلم بيکرانه\ سلامي چو بوي خوش آشيانه\ سلامي از اين مرد کوچيده از خود\ به باغي که در سينه دارد جوانه\ نمي بينم از فصل رويش نشاني\ زمين خفته در بستر اين زمانه\ نفس در گلوي تو خوش ميخرامد\ کجا از غم ما تو داري نشانه؟!...(م.فرياد)........... خوب بود؟!


@م.فرياد توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در یکشنبه 17 خرداد 1394 - 19:03

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت خوب شمایی بابایمان

آذر بابایش دوست دارد.
ازاینجا تاخدا....تا حقیقت
تاصدای قلم!
صدای خدا..
بابا؟
تابحال خداراشنیده ای؟
گوش هایت را به من بده تا او رابرایت فریاد کنم:
...
دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتت دارم
...
(ر.آذر)خوب بود؟!


@اذرمهرصداقت توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 17 خرداد 1394 - 20:15

نمایش مشخصات م.فرياد عالي بود.


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در یکشنبه 17 خرداد 1394 - 22:35

سلام ، خیلی عالی ، کمی از از اشعارت را هم به من بده.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :) :x


@محمد علی ناصرالملکی توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 17 خرداد 1394 - 01:40

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي ناصرالملكي عزيز.
ممنون از حضورت و لطفت...
ببخش كه در كلبه ي فقيرانه ام چيزي جز اشارت و شعر و محبت براي پذيرايي نيست...
جز خنجر يك عشق كه بر دل دارم
از ديدن روي تو چه حاصل دارم
كُشتي تو مرا و رفتي از صحنه ي جُرم
عمريست خيال جلب قاتل دارم!...(م.فرياد)
پسنديدي؟!


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 خرداد 1394 - 16:14

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام داستان جالبی بود@};- من از داستانهای شما واقعا لذت میبرم@};-
موفق باشید


@فاطمه رنجبر توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 18 خرداد 1394 - 18:15

نمایش مشخصات م.فرياد ممنون که بهم سر زدين. شما لطف دارين................. تنها که ميشوم\ عشق، دوباره يادم مي آيد\ نمي دانم چه رازيست ميان عشق و تنهايي\ ولي خوب مي دانم\ که حاصل ضرب و جمع و تقسيمشان\ هميشه اندوه است...(م.فرياد)


نام: مینا لگزیان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 خرداد 1394 - 11:49

درود و سلام مجدد استاد

داستان عمیقی بود همان طور که در کار بنده هم ملموس بود تنهایی باعث می شود انسان به چیزهایی فکر کند که حتی یکی شان هم به فکر یک انسان اجتماعی نمی رسد

ممنونم از دعوتتون خیلی بهره بردم....عااالی@};- @};- @};-


@مینا لگزیان توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 25 خرداد 1394 - 12:43

نمایش مشخصات م.فرياد سلام. خيلي خوشحالم كه دعوتمو پذيرفتيد و داستان رو خونديد. تنهايي رو هر كسي درك نميكنه... به قول سعدي:
صحبت از زنبور بي حاصل بوَد
با يكي در عمر خود ناخورده نيش!
رودخونه ي احساستون جاري!


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 مرداد 1394 - 20:42

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب فریاد عزیز
ببخشید دیر کردم، نمیدونم چرا داستانتون را ندیدم (عوارض پیریه!)
داستان بسیار زیبایی بود و البته دردناک!
من تنها بودن را دوست دارم ولی از تنهایی میترسم!
شاد و سربلند باشید
@};- @};- @};-


@حسین شعیبی توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 4 مرداد 1394 - 01:59

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي شعيبي عزيز. ممنون از حضورتون و لطفتون. اين داستان مال مدتي پيشه... تنهايي دري از درهاي آسمان است.(م.فرياد)


نام: زهرا همتی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 آبان 1394 - 15:09

با سلام
زیبا و تأثیر گذار بود , آفرین



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.