تنفس اجباری

در حالی که رانندگی می کنم، غرق ترانه ی خاطره انگیز careless whisper جورج مایکل شده ام...
لیلا کنارم نشسته است و گاهگاهی پسته ای پوست می گیرد و در دهانم می چپاند...احساس تردید شدیدی دارم... دیگر هرگز نخواهم توانست با کسی برقصم...پاهای گناهکار هیچ ریتمی ندارد...
حمید که روی صندلی عقب نشسته است سرش را از بین صندلی من و مادرش جلو می آورد و خنده کنان می گوید:
مامان! رسیدیم آخر دنیا...آسفالت تموم شد!
و لیلا با خوشحالی به پسربچه ی ده ساله و شاد خود می خندد.
خاطره ای در ذهنم تداعی می شود. ترمز می کنم و پیاده می شوم...
به انتهای خیابان که می رسم، قلبم را بیشتر حس می کنم. انگار برای گفتن ناگفته ای تقلّا می کند. قفسه ی سینه ام درد گرفته و هوا چنان داغ است که دیواره ی داخلی بینی ام با هر دم و بازدم می سوزد. سعی می کنم کمتر نفس بکشم تا این احساس سوزش ناخوشایند کمتر شود. می ایستم و نگاهی به اطراف می اندازم. چند خانه ی بلوکی نصفه نیمه و خیابانی که آسفالت رنگ و رو رفته اش تبدیل به مسیر خاکی باریکی می شود و چند متر جلوتر به گندمزاری می رسد، و بیشه ای از سپیدارهای قدکشیده در پشت گندمزار. نگاهی به ساعتم می اندازم. ده دقیقه به ساعت پنج است. سیگاری روشن می کنم و لب گندمزار می نشینم. طولی نمی کشد که صدای موتور سیکلتی از پشت سر به گوش می رسد، صدا نزدیک و نزدیکتر می شود و قطع می شود. موتورسوار پیاده می شود و سلام می کند و می گوید:
ببخشید دیر شد!
نگاهش می کنم و لحظه ای دو دل می شوم ولی خیلی زود بر شک و تردیدم غلبه می کنم و می گویم:
حاضری؟
سری تکان می دهد و می گوید:
تصمیمت عوض نشده؟
نگاهم را به سمت گندمزار بر می گردانم و دستی بر خوشه های طلایی گندم می کشم و زیر لب می گویم:
نه!... خیالت راحت باشه!
لبهایش خشک شده و رنگش پریده، ولی چشمانش مصمم است. اشاره می کند تا دنبالش راه بیافتم. از میان گندمزار می گذریم و وارد بیشه می شویم. به وسط بیشه که می رسیم می ایستد و از زیر پیراهنش چاقوی بزرگی در می آورد و به من نزدیک می شود. در فاصله ی یک متری ام می ایستد و می گوید:
یعنی هیچی توی این دنیای درندشت وجود نداره که بخوای بخاطرش زندگی کنی؟
سیگاری روشن می کنم و پک عمیقی می زنم و با نفسی دود زده می گویم:
نه!...به کارت برس!
آهی می کشد و می گوید:
ولی من اگه جای تو بودم اگه شغل و درآمد درست و حسابی داشتم و میتونستم لااقل نصف آرزوهایی که واسه زن و بچه م دارم برآورده کنم... زندگی رو به مرگ ترجیح می دادم.
نگاه تحقیرآمیزی به او می اندازم و سکوت می کنم. ادامه می دهد:
- پولو آوردی؟
_ آره!
- چقدر؟
- همون که قرارمون بود...پنج ملیون
- ولی من فکرامو کردم...پنج ملیون کمه
- چقدر میخوای؟
- بیست ملیون!
- چرا نظرت عوض شد...طمع؟
- نه!... پسرم باید عمل جراحی بشه...پنج تومن کمه
- باشه... بیست تومن بهت میدم...ولی همرام نیست الان...بهت چک میدم فردا برو از بانک بگیر!
قهقهه ای می زند و می گوید:
- چک؟!...میخوای دو روزه گیر بیوفتم؟!... اگه لو برم هیچکس حرفمو باور نمیکنه و اعدامم میکنن...بعدش زنم با یه بچه ی سه ساله ی مریض ایلون و ویلون میشه...برای خودم نمیترسم...برای اونا نگرانم
- خب! حالا میگی چیکار کنیم؟
- تو که تصمیم گرفتی بمیری درسته؟
- خب!
- منم که قبول کردم به ازای پولی که بهم میدی اینکارو بکنم که گناه خودکشی گردنت نیوفته...ههههههه...
- خب!
- تا فردا صبر می کنیم...تو برو پول نقد آماده کن! فردا سر همین ساعت بیا اینجا!
- دیگه تحمل ندارم... امروز باید کارو تموم کنی...یه روز که هیچی، چند ساعتم نمیتونم نفسامو تحمل کنم...
یک قدم پیش می اید و چاقو را به دستم می دهد و می گوید:
- ببین چاقوش خوبه؟ حالا که مرگو انتخاب کردی لااقل چاقوشم تایید کن!
به چشمانش نگاه می کنم، همچنان مصمم است ولی غباری از غمی مبهم بر آنها نشسته است. چاقو را به دستم می گیرم و دستی به لبه ی تیزش می کشم و می گویم:
- خوبه!...بیا بگیرش کارو تموم کن!
ناگهان به سرعت نزدیک می شود و دست مرا می گیرد و با چاقو به سمت شکمش می برد. چنان به سرعت و ناگهانی این کار را می کند که لحظاتی گیج و مبهوت می شوم... به خودم که می آیم غرق خون روی زمین افتاده است و روده هایش از شکمش بیرون ریخته...با درماندگی سعی می کنم به اتومبیل منتقلش کنم ولی لبخندی می زند و می گوید:
- خودتو اذیت نکن!... یه نامه نوشتم دادم به زنم... هوای زن و بچه مو داشته باش... به تو میسپارمشون.
حمید نگاهی به چهره ام می اندازد و می پرسد:
- بابایی! چرا گریه میکنی؟!
و بغلم می کند. لیلا هم می رسد و دستانم را در دستانش می گیرد و نوازش می کند.
احساس تردید شدیدی دارم... هرگز...با هیچکس نخواهم نتوانست مثل تو برقصم...

پی نوشت:
ما هر دو خیانت کردیم... تو به من... من به خودم!



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (3/4/1396),م.فرياد (3/4/1396),الف . محمدی (4/4/1396),متین یحیی زاده (4/4/1396),م.ماندگار (4/4/1396),شهره کبودوندپور (4/4/1396),همایون طراح (4/4/1396),م.ماندگار (4/4/1396),هستی مهربان (5/4/1396),سیروس جاهد (5/4/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (6/4/1396),محمد علی ناصرالملکی (6/4/1396),سعید بیک زاده (7/4/1396),معصومه هوشمندیان (21/4/1396),مهشید سلیمی نبی (25/4/1396),سارینامعالی (29/6/1396),پریناز.ک (27/7/1396),پریناز.ک (17/8/1396),