آواز اصفهان- گوشه ی سوز و گداز

(لطفاً تمام ديالوگ ها با لهجه ي اصفهاني خوانده شود- ممنون!)
جعفرآقا سرش را داخل اتاق كرد و گفت:
- وَخي!... وَخي! جونَمَّرگ شده!...امروز روزي عاشوراس!
مهرداد كش و قوسي طولاني به بدن استخواني اش داد و پس از تلاش بسيار، سرانجام موفق شد يكي از چشمانش را باز كند. سپس با همان حالت كش و قوس، با صدايي دو رگه، در برابر اين بيدارباش ناخوشايند لب به اعتراض گشود و گفت:
- اذيِت نكون بابا!... بذا يه كم بخوابيم!
جعفرآقا سري به علامت تأسف تكان داد و گفت:
- دلمون خوشِس پسر بزرگ كرديم!... يعني ديپلم گرفتِس بارامون!
و وقتي بي اعتنايي مهرداد را ديد، آتش خشمش زبانه كشيد و وارد اتاق شد ودر حالي كه لگدي نثار ساق پاي پسر مي كرد با صداي بلند گفت:
- پاشو بيبينم!... جوونايي مردم الان ديگ و قابلمه شونا دَس گرفتن و توي كوچه خيابونا دنبالي نذري ميگردن، اونوخ تويي ياردانغول! دراز به دراز افتادي گوشه ي خونه؟!... خجالت بكش!
مهرداد با اكراه از رختخوابش دل كند و با چشماني نه باز- نه بسته يك راست به دستشويي رفت.
اقدس خانم در حالي كه قابلمه هاي كوچك و بزرگ را روي ميز اوپن آشپزخانه رديف مي كرد گفت:
- جعفِرآقا! مهدي نيومِد! دير كردِس... دلم شور ميزِنِد!
- دلت شور نزِنِد زن! مياد!... نونوايي نوني مجّاني ميدِد امروز! فك كردي شوخي ِس؟! خدا ميدونِد حالا صفي نون تا كوجاس!
طولي نكشيد كه مهدي با يك بغل نان وارد شد و اقدس خانم با عجله به استقبالش رفت و گفت:
- الااااهي قربونت برم ننه! آ چرا اينقذِه دير اومِدي؟! دلم هزاااار راه رفت!
مهدي نان ها را به دست مادرش داد و گفت:
- نونوايي ده تا نون بيشتر نيميداد، منم دوباره رفتم وايسادم تَهي صف ده تا نوني ديگه گرفتم، بعد، علي چي پسري خاله مهنازو ديدم، گفت يه نونوايي هم فلكه احمِدِباد نوني مجّاني ميدِد، پريدم ده تا هم اِز اونجا گرفتم و جلدي اومِدم.
اقدس خانم لبش را گاز گرفت و دستش را به گونه ي خودش كوفت و گفت:
- واااي! خدا مرگم بدِد! احمِدِباد كه خيلي دورِس! اون سري شهرِس!
جعفرآقا با دستپاچگي پريد وسط حرف مادر و پسر و گفت:
- همچينم دور نيس! اين چه حرفيه ميزِني زن؟!...
و بعد از مكث كوتاهي ادامه داد:
- اِز قديم گفتن: دنبالي مالي مفت باشيد! ولو در چين باشِد!
اقدس خانم پشت چشمي نازك كرد و زير لب گفت:
- اونوخت كي گفتِس؟!
جعفرآقا چشم غرّه اي به زنش رفت و گفت:
- اِز خودم ساختم!... بارا تربيتي بِچّه!... ميفهمي؟! بارا تربيتي بِچّه!... يعني آدم حق ندارِد بارا تربيتي بِچّه ي خودشم ضرب المثل بسازِد؟!... عجِب دوره زمونه اي شُدِس!
در اين گير و دار، مهرداد از دستشويي بيرون آمد و به سمت اتاق رفت. جعفرآقا داد زد:
- بيبين نرّه خر!... اِز اين بِچّه ي كلاس پنجمي ياد بيگير!... سحرخيز باش!تا كامروا باشي!
كمي بعد، مهرداد از اتاق بيرون آمد. موهايش را به دقت شانه زده و لباس شيك و مرتبي هم پوشيده بود. خواست چيزي بگويد ولي ناگهان بوي عطرش به مشام جعفرآقا رسيد و جعفرآقا با اوقات تلخي گفت:
- اين بويي گند چي چي ِس؟! مگه پول علِفي خرسِس كه ميدي بالا اين آتا آشغالا؟!
مهرداد با بي حوصلگي گفت:
- نخريدم بابا! دوستم برا روزي تولّدم كادو دادِس.
جعفرآقا به سمت مهرداد رفت و لباسهايش را بو كرد و درحالي كه ابروهايش را بالا انداخته بود، چندباري سرش را تكان داد و گفت:
- نه!... انگار خدائيش بوش بدم نيست!... حالا روزي تولّدت كي بودِس؟!
مهرداد ابروهايش را در هم كشيد و گفت:
- امروز!
جعفرآقا بلافاصله بحث را عوض كرد و گفت:
- خدا اين دوستايي دست و دل بازا بارات نيگه دارِد! ولي بابا! حواست باشِد اخلاقشون روت تأثير نذارِدا!
مهرداد رو به مادرش كرد و گفت:
- ننه! قابلمه ها را بده من برم!
اقدس خانم در حالي كه قابلمه ها را به دستش مي داد گفت:
- صبحونه كه نيميخوري؟
مهرداد گفت:
- نه! ننه! نيميخوام!
و قابلمه ها را گرفت و به سمت در رفت.
جعفرآقا داد زد:
- در ضمن! حواسم بود! سيفونا دو بار كشيدي! يه وخت فك نكوني ميتوني سري جعفِرآقا كلاه بذاري! پولي توو جيبي اين ماهت به جاي ده هزار تومن، ميشِد پنج هزار تومن، تا توو كلّه ي پوكت فورو برِد كه اسراف حرامِس!
اقدس خانم نگاه اعتراض آميزي به جعفرآقا انداخت و گفت:
- جعفِرآقا! يعني امروز روزي تولدشسّا!
و بعد دهانش را نزديك گوش جعفرآقا آورد وچيزي درِ گوشش گفت. جعفرآقا بي اختيار لبخندي روي لبانش نقش بست ولي خيلي زود قيافه اي جدّي به خودش گرفت و گفت:
- استغفرالله! اين حرفا چي ِس ميزِني زن؟! روزي گناهي!
و خطاب به مهرداد ادامه داد:
- باشِد! اينم بخاطري گُلي رويي ننِت! اون سيفوني اضافي كه كشيدي، باشِد بارا كادويي تولّدت! اين سِري پولي توو جيبيتا كم نيميكونم...
و بعد رو به اقدس خانم كرد و گفت:
- حالا راضي شدي زن؟!
اقدس خانم لبخند رضايت آميزي زد و گفت:
- دستت درد نكونِد جعفِرآقا! الااااهي خير بيبيني!
جعفرآقا مثل پادشاهي كه از دعاي خير رعيتش حسابي انرژي مثبت گرفته باشد، بادي به غبغب انداخت و آخرين سفارشها و برنامه ها را به مهرداد تذكر داد:
- تو برو طرفي فوروغي و مچّدسيِّد و خُرّم و تا بِرِد دروازه تهرون! مهري توو خونه ميمونِد كه نذريايي كه ميارن دري خونه از دستمون نرِد! مهدي هم توو همين كوچه هايي اطراف ميچرخِد! من و ننِدونم منطقه ي مُفتاباد و سجاد و بزرگمهرا تا بِرِد احمِدِباد پوشش ميديم... برو بيبينم چيكار ميكوني!
مهرداد بدون اينكه جوابي بدهد از در بيرون رفت. دم در حياط كه رسيد، خواهر كوچكش مهري را ديد كه قابلمه به دست به سمت خانه مي آيد. تا چشمش به مهرداد افتاد سلام كرد و گفت:
- هليمي نذري گرفتم، نيميخوري دادا؟! مالي مهناز خانوم ايناس، رفتم كمكشون هليم هم زِدم.
مهرداد گفت:
- نه! آجي! ايشالّا بختت وا بشِد، از اين وضع نجات پيداكوني!
مهري لبخندي زد و با شرم سرش را پايين انداخت. مهرداد دستي به سر خواهرش كشيد و با خنده گفت:
- وَرپريده!
و بعد گوشي موبايلش را از جيبش درآورد و در حالي كه مشغول تايپ پيامكي بود، به سمت خيابان به راه افتاد.
*******
دم غروب، وقتي كه دختران دم بخت، مشغول روشن كردن شمع و تمركز روي آرزوهاي خود بودند، اتومبيل شاسي بلند قرمزرنگي سر كوچه توقف كرد و مهرداد در حالي كه قابلمه هاي غذا را به سختي بغل كرده بود پياده شد و رو به راننده كه دختر جواني بود گفت:
- دستت درد نكونِد نازنين! خيلي شرمنده كردي!
و دختر با لبخند مليحي جواب داد:
- قابلي نداشت عزيزم! اوّلا كه امروز روزي تولدت بودِس! بعدشم من هيچوخت نيميخوام شوهر آينده م بخاطري مالي دنيا غمگين باشِد!
مهرداد با خوشحالي گفت:
- چاكريم!... ولي جوابي بابامو چي بدم؟!
نازنين لبخندزنان گفت:
- نيميدونم! خب بوگو نذري ِس!
مهرداد فكري كرد و گفت:
- آره! همينا ميگم! نذري با سالاد و نوشابه!
سپس با عجله خداحافظي كرد و به طرف خانه به راه افتاد. نزديك خانه كه رسيد، خواهرش مهري دوان دوان به پيشوازش آمد و گفت:
- دادا! كوجايي پس؟! بابا خيييلي عصباني ِس، امروز هيچّي نذري گيرشون نيومدِس!
- هيچّي؟!
- فقط يه ظرفي يه بار مصرف پلوعدِس!
سپس هرد خنديدند و وارد خانه شدند.
جعفرآقا كه با توپ پر در هال قدم مي زد، به محض شنيدن صداي درِ حياط، با قدمهاي تند به حياط آمد ولي تا چشمش به قابلمه ها و كيسه هاي پلاستيكي كه دست مهرداد بود افتاد، لبخندي بر لبانش نقش بست و گفت:
- به! به! مي بينم كه با دستي پر اومِدي!
مهرداد لبخندزنان سلام كرد و بلافاصله با خوشحالي به داخل خانه رفتند...
آن شب در خانه ي جعفرآقا سفره ي رنگيني پهن شد: چلوكباب، سالاد، نوشابه، ماست... و عدس پلو، ولي جعفرآقا علي رغم اصرارهاي مهرداد، فقط از عدس پلوي نذري خورد و گفت كه گوشت برايش ضرر دارد. پس از شام هم خيلي زود به رختخوابش خزيد، آخر فردا روز سختي در پيش داشت و بايد از سحرگاه مشغول جمع كردن ظرفهاي يكبارمصرفي مي شد كه مردم در كوچه ها و خيابانهاي شهر ريخته بودند.(پايان)

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.6 از 5 (مجموع 10 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

17

حمید جعفری (مسافر شب) ,پیام رنجبران(اکنون) ,داوود فرخ زاديان ,ابوالحسن اکبری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,زهرا بانو ,ف. سکوت ,فرزانه رازي ,ستوده غلامی ,مریم مقدسی ,آزاده اسلامی , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,مهدی دارویی ,بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون به آیین (27/7/1395),شهره کبودوندپور (27/7/1395),همایون طراح (27/7/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (27/7/1395),فاطمه رنجبر (27/7/1395),فرزانه رازي (27/7/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (27/7/1395),حسین شعیبی (27/7/1395), ناصرباران دوست (27/7/1395),پیام رنجبران(اکنون) (28/7/1395),داوود فرخ زاديان (28/7/1395),زهرا بانو (28/7/1395),مریم مقدسی (28/7/1395),رضا فرازمند (28/7/1395),آزاده اسلامی (28/7/1395),ف. سکوت (28/7/1395),زهرابادره (آنا) (29/7/1395),سارینامعالی (30/7/1395),بهروزعامری (2/8/1395),ابوالحسن اکبری (2/8/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (3/8/1395),بهروزعامری (3/8/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (3/8/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (16/3/1396),ستوده غلامی (4/2/1397),م.فرياد (17/2/1398),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مهر 1395 - 00:28

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــلام
جای من محفوظ بمونه تا برگردم :) @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در سه شنبه 27 مهر 1395 - 23:31

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــــلام
عرض ادب و ارادت فراوان به آقای شاعر :)

داستان ک مناسبتی باشه و از همون اولش هم زده باشه زیر آواز .. چه شود :) :) این ک طنز داشت و به ظاهر شیرین بود و در باطن تلخ ک بماند چون به هر حال دلچسب بود
ولی این ک آخرش رو دست خوردم :-s :-s نوش جونم :D :D
به نظرم این رو دست خوردنه درس عبرت بود .. برای قضاوت و پیش داوری نکردن
ولی اینجاش رو دوست داشتم ک توی کل داستان نویسنده اینقدر طبیعی اوضاع و روایت داستان رو پیش برد ک حتی یه لحظه هم به فکرم نمیرسید آخرش چطور میخواد تموم بشه .. من همیشه وسط های داستان خوندن مکث میکنم برای خودم حدس میزنم ک مثلا آخرش میخواد چی بشه یا من بودم آخرش رو چطور مینوشتم
غافلگیر شدم یهو
نوشتن دیالوگ ها با لهجه خیلی خوب بود .. شروع داستان هم عالی بود .. شخصیت جعفر آقا رو دوست داشتم .. با وجود اینکه حرفاش حرص آدم رو در می آورد .. ولی خیلی شخصیت شیرینی داشت .. کلا شخصیت پردازی داستان خیلی خوب بود
چه بچه زرنگی بود مهدی :D :D چه مارمولکی بود مهرداد .. مهری هم ک دیگه هیچی
اونجایی ک ادرس خیابون ها رو میده میگه.. تو برو اون قسمت .. منم میرم این خیابون و کوچه ....رو پوشش میدم .. یاد دکل مخابرات افتادم :D :D
توی شهر ما معمولن اینطوریه ک هرکی نذری پخت خودش میبره در خونه ها و پخش میکنه .. یعنی مدیونید اگه فکر کنید ما مردم تنبلی هستیم.. فقط آش و هلیم همیشه چندتایی فوتی به ثبت میرسونه :D :D
دیگه اینکه
گوشه ی سوز و گداز رو خوب نواختید
حالو احوالم عوض شد با خوندن داستان .. یه عالمه تشکر@};- @};- @};- :)
دم قلمتون همیشه گرم


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 مهر 1395 - 07:50

درود بر م.فریاد عزیز
اول از همه از عنوان داستان بگم که تا چشمم بهش افتاد یه «آخ جون» بطور ناخودآگاه از دلم برخاست و با خودم گفتم با اینکه گوشه «سوز و گداز» هست بازهم این اول صبح چقدر میچسبه! در ضمن خاطره ای را هم در من زنده کرد، زمانیکه ردیف آوازی عبدالله دوامی را کار می کردم و البته در ردیف دوامی این گوشه در بیات راجع اصفهان اجرا میشه! خلاصه اینکه فکر میکردم ماجرای داستان در مورد این ردیف آوازی هست ولی خوب! بطور مستقیم ارتباطی نداشت اما بطور غیرمستقیم،ارتباط بسیار عمیقی با داستان داشت! ماجرای داستان بسیار روان و خواندنی نوشته شده بود و هرچه برداشت سطحی و فکاهی از ماجرای داستان به ذهن آمد در مقابل بند اخر داستان بتمامی فرو ریخت! القصه، ضمن نشاطی که با خواندن ماجرای خانواده اصفهانی حاصل گردید، باتیزهوشی نویسنده در بند پایانی داستان، مفهومی عمیق و تاثیرگذار نیز بدان اضافه گردید.


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 مهر 1395 - 14:50

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام و خسته نباشید خیلی قشنگ بود@};-
اصلا موقع عزادای که میشه مردم مثل یاران امام حسین میمونن ولی موقع غذا نذری گرفتن که میشه مردم عین لشکر یزید میشن بهرحال تو شهر ما که اینجوریه:-s


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 مهر 1395 - 15:12

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر جناب فریاد
داستان با رویه طنز شروع شد و در پایان با پیغام اخلاقی تمام شد
می توان اینگونه برداشت کرد که نویسنده می خواست به مخاطب بگوید زود قضاوت نکن . در کل از داستان و پایان آن خوشم آمد
موفق باشید و پیروز@};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 مهر 1395 - 17:01

نمایش مشخصات فرزانه رازي
سلام عاقای بابا بزرگ . داستان جالب و خوشمزه ای بود ...
نمیدونم نازنین چرا سواری میداد !!!
قبلن این جور مراسما اینجوری نبود ... یه جور دیگه بود ! میدونی که منظورم چیه ؟! سعی کن بدونی چون حال ندارم توضیح بدم .
یه شعر ابر بی ربط هم مینویسم برات ... بخون :


آنشب که باران بند آمد تصمیم کبری سرسری بود
اما کسی هرگز نفهمید کبری به فکر دیگری بود

آن روزها ما بچه بودیم در آرزوی کیف تازه
کبری به فکر زنده مانی شامش فقط یک بربری بود

انشای علم و فقر و ثروت ما را جدا کرد از حقیقت
آن مرد با اسب آمد اما بیچاره کارش نوکری بود

در یک زمستان غم انگیز در گرگ و میش فصل یغما
بر گله زد صد گرگ وحشی در ذات چوپان چاکری بود

از ریزعلی باید بپرسم پیراهنش را با چه عقلی
آتش زد آیا مارک هم داشت؟یاکه شبیه پادری بود

تکه پنیر پیر زن را زاغ سیه دزدیده بود و
بدنام آن شعر دبستان روباه پیر و لاغری بود

امروز می فهمم که دارا مدیون جیب مادرش بود
سارا هم از درد نداری در حسرت یک روسری بود

با خط خوش دیشب نوشتم صدبار بابا نان ندارد
صبحانه هم حتی نخوردم چون دستهایم جوهری بود

" علیرضا شتابی فرد "

شاد و عاشق باشی بابا بزرگم . شاد و عاشق ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در سه شنبه 27 مهر 1395 - 19:48

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن نازنین عاشق بوده خب:D


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 مهر 1395 - 19:47

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن مگه داریم همچین چیزی؟:-s
سلام علیکم
خیلییییی خندیدم خداییش:D
خیلی جالب بود
خانواده ای تااین حد پیگیر در امر نذری گرفتن ندیده بودم:D
همسایه بغلی مون که نذری چلو کباب میاره برامون،وقتی میرم دم در ،از وقتی ظرفای یکبار مصرف رو دستام لمس میکنه تا وقتی درو به روی بنده خدا میبندم،تا بناگوش سرخ میشم،انگار دارم کار قبیجی انجام میدم فکر میکردم همه این مدلی ان،نگو برعکساشم هست:D


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 مهر 1395 - 21:09

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام فریاد خان عزیز
راستش زیاد ارتباط برقرار نکردم
یکی از مشخصه های طنز، غلو می‌باشد ولی داستان به دام پرگویی و تکرار غلوآمیز در زمینه خساست افتاده بود و به رابطه پسر با نازنین درست نپرداخته بود و مبهم بود.

دیالوگ‌های داستان به طور مجزا زیبا بودند.

شاد و سربلند باشید
@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.