سهم من از عشق

«عشق، يك بيماري مزمن و اغلب كشنده است. چيزي شبيه ايدز يا هپاتيت C، و در خوشبينانه ترين حالت، چيزي شبيه آنفلوآنزاي نوع A، كه به آن آنفلوآنزاي خوكي هم مي گويند.»
اينها نظر من نبود. نظر پزشك معالج من بود كه سعي داشت عشق را در من ريشه كن كند و سلامتي ام را به من بازگردانَد. او عقيده داشت: هر چيزي كه انسان را وادار كند كه غرورش را بشكند و خودش را ناديده بگيرد، نوعي بيماري است، و در اين ميان، عشق خطرناكترين اين بيماريهاست...
طاقباز روي تخت دراز كشيده ام و با بي قيدي، دستانم را زير سرم گذاشته ام. ظاهراً به گچ بُريهاي زيباي سقف، چشم دوخته ام ولي درواقع تمام حواسم درگير شك و ترديدهايي است كه دكتر به ذهنم انداخته است. پانزدهمين جلسه ي روانكاوي است و آقاي دكتر توانسته است بنا به قاعده ي تكرار، مقاومت ذهني مرا در هم بشكند و در مورد اينكه "عشق" يك موهبت الهي است يا يك بيماري مزمن، مرا به شك بياندازد.
كشمكشهاي ذهني، كلافه ام مي كند. روي تخت مي نشينم و دستي به سرم مي كِشم و مي گويم:
- ميتونم يه سيگار بكِشم؟
دكتر با اشاره ي سر اجازه مي دهد. سيگاري روشن مي كنم و با پكي عميق، به جنگ ريه هايم مي روم. طولي نمي كشد كه سلولهاي مغزم با شادماني به استقبال نيكوتين مي روند. به سمت پنجره مي روم و پنجره را باز مي كنم. اولين چيزي كه به داخل هجوم مي آورد، صداي گوشخراش ترمز اتومبيلي در خيابان است. به پايين نگاه مي كنم، پسربچه ي شش هفت ساله اي براي فرار از برخورد اتومبيل با او، خودش را روي پياده رو پرت مي كند و اتومبيل، بدون اينكه توقف كند، به سرعت دور مي شود. سراسيمه از مطب بيرون مي دوم و خودم را به پسرك مي رسانم. لبهايش از ترس خشكيده و مي لرزد، و رنگش پريده است. او را در آغوش مي گيرم و به سينه ام مي چسبانم. قلبش مانند پرنده اي كه از تير شكارچي، جان سالم به در برده باشد، تند مي زند. آنقدر او را در آغوشم نگه مي دارم كه ضربان قلبش به حالت عادي برمي گردد. سپس چشمهايم را مي بندم و عاشقانه موهايش را مي بوسم. قطره اشكي از گوشه ي چشمم فرومي غلتد و لابلاي موهايش گم مي شود. زني هراسان و آشفته سر مي رسد. عشق و اضطراب مادرانه در نگاهش موج مي زند. با اشاره او را دعوت به آرامش مي كنم و مي گويم:
- خدا رو شكر! آسيبي نديده.
زن، نفس راحتي مي كشد و لبخند مي زند. پسرك را از آغوشم جدا مي كنم. دستي به سرش مي كشم و موهايش را به هم مي ريزم و لبخند مي زنم. پسرك هم نگاهم مي كند و لبخند مي زند. حس خوبم را برمي دارم و به سمت مطب به راه مي افتم. بالا را نگاه مي كنم، دكتر پشت پنجره ايستاده و بيرون را نگاه مي كند. وارد اتاقش كه مي شوم، هنوز رو به پنجره ايستاده است. عذرخواهي مي كنم و روي مبلي مي نشينم. دقيقه اي به سكوت مي گذرد. معذب مي شوم. كيف دستي كوچكم را برمي دارم و قصد رفتن مي كنم. دكتر متوجه مي شود و مي پرسد:
- كجا؟!
مي گويم:
- ميخوام برم... نميخوام درمونم كنيد... ميخوام بيمار بمونم... اون چيزي كه شما بيماري مي دونيد، درواقع ميزبانه، منم كه خودمو بهش آويزون كردم و ازش تغذيه ميكنم، من با عشق نفس ميكِشم، نباشه منم نيستم...
سرش را برمي گرداند. مي بينم كه چشمها و گونه هايش خيس است. با صداي گرفته شروع به حرف زدن مي كند:
- وقتي گفتي عاشق اون پارتيزان آرژانتيني هستي، وقتي گفتي به زني روسپي عشق ورزيدي بدون اينكه دستت بهش بخوره، وقتي گفتي اون پيرزن فرتوت و خميده ي افغاني هر روز منتظرت بود تا از خيابون ردش كني، وقتي گفتي چراغ عشقو توي قلب اون دخترك نوجوون و منحرف روشن كردي تا زندگيش به قيمت بي اعتبار شدن تو معنا بگيره بدون اين كه حتي ديده باشيش،... همش فك ميكردم داري فيلم بازي ميكني، ولي امروز كه رفتار عجيب غريبتو نسبت به اين پسره ديدم، نظرم عوض شد، فقط... فقط نميتونم بفهمم، سهم تو از اين به قول خودت عشق ورزيدن، چيه؟!
به چشمانش زل مي زنم و مي گويم:
- سهم من چيزيه، كه تا مبتلا به اين بيماري نباشيد نميتونيد ببينيدش!
دكتر با تعجب نگاهم مي كند و مي پرسد:
- چي؟!... اون چيه؟!
لبخندزنان مي گويم:
- يه لبخند!
دكتر، بي اختيار لبخندي مي زند و مثل برادري كه پس از سالها برادرش را ديده باشد، به سمتم مي آيد و مرا سفت در آغوش مي گيرد. حالا ديگر او هم بيمار است و خوب مي داند كه تمام آسمانها و زمين را مي شود ميان دو لبخند جا داد.

پي نوشت:
اين داستان قبلا با نام مستعار "جاويد يزداني" در همين سايت منتشر شده است.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

15

آزاده اسلامی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,بهروزعامری ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,"صابرخوشبین صفت" , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,فرحناز شورکی ,زهرابادره (آنا) ,الف . محمدی ,م.ماندگار ,ف. سکوت ,فرزانه رازي ,شهره کبودوندپور ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (10/7/1395),مریم مقدسی (10/7/1395),آزاده اسلامی (10/7/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (10/7/1395),م.ماندگار (10/7/1395),رضا فرازمند (10/7/1395),فرزانه رازي (10/7/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (10/7/1395),بهروزعامری (10/7/1395),م.فرياد (11/7/1395),همایون به آیین (11/7/1395),همایون طراح (11/7/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (11/7/1395),زهرابادره (آنا) (12/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (12/7/1395),"صابرخوشبین صفت" (12/7/1395),غزل سادات پورنسایی (12/7/1395),فرحناز شورکی (13/7/1395),سارینامعالی (15/7/1395), ناصرباران دوست (15/7/1395),م.فرياد (19/7/1395),م.فرياد (19/7/1395),هستی مهربان (16/12/1395),هستی مهربان (30/2/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (16/3/1396),الف . محمدی (3/4/1396),م.فرياد (23/11/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 13:45

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر جناب آقای م فریاد گرامی@};-
کل داستان تان فکر می کنم این بود که زندگی بدون عشق معنا ندارد. حالا عاشق کیست و معشوق مهم نیست. مهم این است که عشق باشد. یکی عاشق خداست، يكي عاشق علم، يكي عاشق پول، يكي عاشق زني و .... . مهم جريان عشق است كه باعث تداوم هر يك شده است.
من سابق فكر مي كردم عشق فقط منحصر بين زن و مرد ايت اما بعد از ديدن يك فيلم، فهميدم كه عرفا هم عاشقند و نبيون و پيامبران و. . . .
بقول شهيد دكتر محمد بهشتي: انسان عاشق است. عاشق خود، عاشق خدا، عاشق... .
ممنونم از داستان خوبتون.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 11 مهر 1395 - 07:08

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقای جعفری گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
به قول استاد سخن-سعدی شیرازی-:
به جهان خرّم از آنم كه جهان خرّم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
تمام مخلوقات خدا آیه و نشانه ای از خالق دارند و در واقع تجلی اراده خدا هستند پس میشود به تمام جهان آفرینش عشق ورزید. گرچه به جز انسانهای معدودی که مصداق بارزشان پیامبران هستند بقیه ی انسانها کامل نیستند ولی اگر نیک بنگریم در هر انسان و به طور کلی در هر مخلوقی حداقل یک چیز ارزشمند وجود دارد که قابل عشق ورزیدنش می کند و دلیلش همان وجود داشتن اوست. چون اگر ارزش نداشت خالق او را از عدم به وجود نمی آورد@};-
باز هم سپاسگزارم از همراهی بی دریغتون@};-
شاد باشید@};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 14:07

سلام جناب فریاد
خواندنی بود
موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 11 مهر 1395 - 07:10

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم مقدسی گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و نظر دلگرم کننده تون@};-
شاد باشید@};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 17:45

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
داستان قشنگی بود... سالهاست که دیگر یک آدم عاشق ندیده ام. مگر هنوز عاشق ها وجود دارند؟


@ف. سکوت توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 11 مهر 1395 - 07:19

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر خانوم دکتر سکوت گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
فک کنم نسلشون منقرض شده!:-/ ولی شاید مث فیلم پارک ژوراسیک یه پشه یکیشونو نیش زده باشه و توی کهربا گیر افتاده باشه و قرنها بعد دانشمندا بتونن دوباره احیاشون کنن!:)
شاد باشید@};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 17:54

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و صد سلام :)
از همون اولای داستان چشمام ریز شده بود می گفتم من این داستان رو خوندن :-/
بعد هی خوندم گفتم بابا من خوندم اینو :-/
بعد گفتم از خود جناب فریادم خوندم :-/
به آخرش که رسیدم گفتم همین بود دیگه :-/ همین داستان بود :-/
خلاصه به پا نوشت که رسیدم این کشمکش تموم شد :D

خوب بگذریم
خوبید؟:) امیدوارم که باشید
فکر میکنم هفته ی پیش به سایت سر زدم اما وقت نداشتم داستانهارو بخونم دو روز پیش سر زدم اما داستاناتون نبود :-/ به پروفایلتونم سر زدم نبود گویا :-/
اگر من اشتباه میکنم منو از اشتباه در بیارید :-/
چقدر منو دچار کشمکش میکنید :D
در کل داستان زیبایی بود و ارزش چندین بار خوندن رو داره
و عشق... و عشق... و عشق...
سبز باشید و شاد جناب فریاد @};-
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 11 مهر 1395 - 07:41

نمایش مشخصات م.فرياد سلامی چو غم در دلم بی کرانه
سلامی چو بوی خوش آشیانه
سلامی از این مرغ کوچیده از خود
به باغی که در سینه دارد جوانه
نمی بینم از فصل رویش نشانی
زمین خفته در بستر این زمانه...م.فریاد با تقلب از روی دست حافظ:)
انشاالله که چشماتون همیشه درشت باشه! والا ما این داستان رو اون موقعها که به قول آقای باران دوست جزو مغضوبین بودیم مجبور شدیم به اسم جاوید منتشر کنیم! در واقع شیطون گولمون زد و از دسته ی مغضوبین رفتیم توی دار و دسته ی ضآلین!:-/
بله! متوجه شدم که هفته گذشته قدم رنجه فرموده بودین. کفشتون جا مونده بود بالای داستان! ببخشید منظورم قلبتون بود:) واسه همین قدیما بهتون میگفتم میمدرلا!:)
فک کنم در مورد داستانها و پروفایل اشتباه میکنین! هفته ی گذشته فقط چند روزی به جای عکس خودم عکس پسرم نیما رو گذاشته بودم که یه کم عکسم استراحت کنه:-/
کشمکش-کشمش-کشیش! دقت کردین این سه واژه چقدر همدیگه رو توی ذهن تداعی میکنن؟! چون شاعر هستین این رازو بهتون گفتما!:)
راستی! خواهرتون چطورن؟ سلام گرم مارو به خانم اندیشه برسونید@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و نظر پرانرژیتون@};-
شاد باشید@};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 20:02

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست ادیب

بسیار زیبا و اندیشناک

عشق

یک حس واگیر

تبی که در آن تمام روزهایت

سرد وزرد

-

شانه ی حوصله ام - خمیده در التهاب ودرد

زخم های ناسور وبازهم خزان زرد

بین دوشلیک نفسی تازه میکنم ولبخندی

من کهنه سرباز استبداد چشم تو وباز دغدغه ی نبرد

امشب بیا ای طلوع سبز به چراغ چشم تو محتاجم

چه زیبا می گفت قیصر دلم-چه زود دیر می شود-

فردا دیرست دیگر دنبال من نگردددددددددددد@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 11 مهر 1395 - 07:52

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقای دکتر فرازمند گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و شعر بسیار بسیار زیبایی که مرقوم فرمودین@};- @};- @};-
آمدی صد سال بعد
اما دگر
من نبودم آنکه می پنداشتی
سنگ خاک آلوده ای جای مرا پر کرده بود
عشوه از چشم و لبت می ریخت باز
آمدی نزدیکتر
چشم مستت را گشودی غرق ناز
دیدی آنجا روی سنگ
یک نفر با خط زیبایی چنین حک کرده است:
عاشقی در چنگ خاک افتاده است
عشوه اینجا اسکناسی باطل است...(م.فریاد-مجموعه شعر کنسرت حیات من)
باز ههم سپاسگزارم از شما شاعر و نویسنده ی گرامی@};-
شاد باشید@};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 23:16

نمایش مشخصات بهروزعامری درود بر شما


بله دیگه عتیقه شده

ونمیدونیم اگر باشه خوبه یا مایه ی تعجب

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 11 مهر 1395 - 07:59

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقای عامری گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
عشق، آن حس غريبي ست
كه در هجر تو من يافته ام
كه نه شاديست نه غم، اما
جامه اي از اشك بر تن دارد
و نه زشت است نه زيبا، اما
زشت و زيبا، همه را برده ز ياد
و نه نورست نه ظلمت، اما
تو در آن پيدايي، ديگران ناپيدا
و نه تلخست نه شيرين، اما
به دلم مي چسبد...م.فرياد

شاد باشید@};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 مهر 1395 - 10:31

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام خیلی داستان جالبی بود. در واقع مددجو، روانکاو را درمان کرد:) :) :)
چقدر خوب که در آن لحظه خاص آن پسربچه و ماشین آنجا بودند وگرنه طفلکی روانکاو باید بقیه عمرش را بی عشق سپری می کرد. زندگی بی عشق واقعا معنی نداره. خیلی قشنگ بود. موفق باشید


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 11 مهر 1395 - 14:14

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم پهلوان گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و نظر دلگرم کننده تون@};-
جهان تجلّيگاه عشقيست بي پايان، ميان ما و خدا. ما در آغوش خدا به دنبال او مي گرديم، او در دلهاي ما به دنبال خودش...م.فریاد
شاد باشید@};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 مهر 1395 - 11:16

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور
و این
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺯﺣﻤﺖ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﺪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﮐﺸﻒ ﮐﻨﺪ ! ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﮑﺸﺪ … ﺗﻠﺨﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﺪ … ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ، ﺩﻭﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﮐﻨﺴﺮﻭﯼ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ! ﯾﮏ ﮐﻨﺴﺮﻭ ﮐﻪ ﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺍﺯ ﺗﻮﯾﺶ ﺑﭙﺮﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ! ﻭ ﻫﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﺑﮕﻮﯾﺪ : ” ﺣﻖ ﺑﺎ ﺗﻮﺳﺖ!

سلام بر شما آقای جاوید یزدانی گذشته:) م . فریاد عزیز!‌

یادمه اولین کامنت برای داستان اقای یزدانی را خودم نوشتم و چقدر داستانش رو دوست داشتم
به ویژه ‍‍انتهای داستان
تمام آسمانها و زمین را می شود میان دو لبخند جا داد :)

همیشه فکر می‌کردم، دنیا جایی است که آدم باید دوست داشته باشد!
مهربانی کند
عاشق باشد وُ
هیچ را
هیچ‌وقت آزار ندهد.
همیشه فکر می‌کردم که تو را دوست داشته باشم،
خوشبختم
وَ حالم برایِ همیشه خوب است.
فکر می‌کردم دوست داشتن آن‌قدر خوب است که تا قلبِ تو راه پیدا می‌کند وُ
تو را به سمتِ من می‌آورد

نگران نباش!
من هنوز فکر می‌کنم، دنیا جایی است که باید تو را دوست داشته باشم ِ

افشین_صالحی

این نامه ی احمد شاملو به آیدا را بسیار دوست دارم
تقدیم به داستان زیبایتان :
يك بار با تو گفتم كه عشق، شاه راه بزرگ انسانيت است پس در ميان مرزهاي عشق، هيچ چيز پست، هيچ‌چيز حقير، هيچ‌چيز شرم‌آور راه ندارد.
عشق مي‌ورزيم تا چيزي كه ميان حيوانات به صورت «غريزه‌ي حيواني» صورت مي‌پذيرد، ميان ما، به صورت موضوعي بشري، موضوعي بر اساس «انتخاب دو روح»، به صورت موضوعي كه بر پايه‌ي همه‌ي ادراكات انساني، قلبي و خدايي استوار شده باشد صورت بگيرد، اين است كه هميشه با تو مي‌گويم :«تو را دوست مي‌دارم».
در اين كلام بزرگي كه روح‌ها و تن هاي ما را براي هميشه يكي مي‌كند ، بر كلمه‌ي تو تكيه مي‌كنم نه بر لغت دوست داشتن زيرا كه در اين‌جا، آنچه شايان اهميت است، تو است. تو را دارم و براي آنكه بداني درباره‌ي تو چه مي‌انديشم. از دوست داشتن، از اين لغت بزرگ مدد مي‌گيرم:)
این هم از طرف خودم
در من درختی است میوه اش همه عشق
که خزان نگیرد هرگز
سرزمین دلتان لبریز از عشق
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


@شهره کبودوندپور توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 11 مهر 1395 - 14:25

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر شما بانوی شاعر و نویسنده@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و اشعار و متن زیبایی که مرقوم فرمودید@};-
ماشاالله به این حافظه:)
شاد باشید@};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 مهر 1395 - 20:35

نمایش مشخصات فرزانه رازي نظر به اینکه حالی نیست برای در فشانی ، صرفا جهت دست خالی نبودن ، با احترام از " محمد مرادی" جان :

تشنه ای؟ سر بکش از جام زلالی که منم
سیر شو از عطش خون حلالی که منم

به کدامین غم جانسوز جهان فکر کنم؟
به جوابی که تویی یا به سوالی که منم؟

یک نفس زنده شدم یک نفس افسرده شدم
یک نفس مرده... شگفتا به مجالی که منم

خواب دیدم که خیال تو مرا با خود برد
در خیالم من از این خواب و خیالی که منم

عمر من: بال به هم بسته، نگاه تو: قفس
به کجا کوچ کند بی پر و بالی که منم؟

برگ ها بر تن من، بار گران غم توست
پس چرا خم نشود پشت نهالی که منم؟

آسمان خیره به معراج رسولی که تویی
و زمین گوش به آوای بلالی که منم

چقدر فاصله مانده است میان من و تو
از جنوبی که تویی تا به شمالی که منم

«آسمان بار...» کسی اهل خطر کردن نیست؟
«قرعه فال به نا..» وای به حالی که منم

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 12 مهر 1395 - 12:21

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و شعر زیباتون@};-
مگه تو هم دانشگاه قبول شدی دوباره؟!:-/
آخه هرکی دانشگاه قبول میشه خودشو می گیره:)

بگذار عشق در تو فرمانروایی کند
تو فقط سربازی باش
که برای عشق می جنگد...م.فریاد

باغ آرزوهات پرمیوه!@};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 مهر 1395 - 21:42

نمایش مشخصات ح شریفی سلام جناب فریاد عزیز
برایم آشنا بود به همین خاطر پاراگراف اول را که تمام کردم به سرعت به انتهای داستان رفتم ، گفتم شاید پی نوشتی باشد.
عشق ورزیدن به خلق کار سختی ولی شدنی ست.
خوش باشید و موید @};- @};-


@ح شریفی توسط ح شریفی Members  ارسال در یکشنبه 11 مهر 1395 - 21:45

نمایش مشخصات ح شریفی راستی داستان را بار دیگر خواندم :) و حس خوبی اشت
جمله ی پایانی را ناقص نوشتم
" عشق ورزیدن به خلق کار سختی است، ولی شدنی ست. "@};-


@ح شریفی توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 12 مهر 1395 - 12:33

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقای شریفی گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و نظر دلگرم کننده تون@};-
حق با شماست: سخته ولی شدنیه. من معتقدم اگه انسانی از پس کاری بر بیاد بقیه ی انسانها هم میتونن@};-
آفتاب اندیشه تون تابان!@};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 12 مهر 1395 - 10:02

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای فریاد عزیز و گرانقدر
داستان عالی با قلم زیبای شما مزین و تفسیر شده است
عشق هدیه ملکوتی از خداوند به زمینیان است و هم عشق است که انسان ها را به رشد می برد . عشق به همه چیز و همه هستی
روانشناسی هم اثبات کرده است که سالم ترین انسان ها باید سرشار عشق باشند و و عامل خوشبختی و سعادت باز هم عشق است هر چقدر بیشتر باشد خود شکستن ها بیشتر .
و خدا هم متواضع ترین ها را می پسندد
ببخشید زیاد حرف زدم .
سخن من با روانکاو داستان است که نظری برخلاف داشته است . شاید خود او نیاز به تغییر داشت که شما این امکان را برایش آفریدید
سپاس گزار قلم و وجود مهربان تان هستم


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 12 مهر 1395 - 12:46

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم بادره گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و نظر دلگرم کننده تون@};-
زیبایی در نگاه شماست@};-
با نظر شما در مورد عشق کاملا موافقم: عشق یه موهبت الهی هست و فراز و نشیبش انسان رو به سمت رشد معنوی و تعالی و تکامل پیش می بره@};-
از این که در سایت حضور دارید و با داستانهای صمیمانه و نظرات صادقانه تون انرژی می بخشید خوشحالم@};-
سایه تون مستدام! باغ آرزوهاتون پرمیوه!@};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 12 مهر 1395 - 18:09

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــلام

عرض ارادت به آقای شاعر شیرین سخن
نمیگم نویسنده برا اینه ک این روزها هرکی کاغذ و خودکار داره نویسنده هست .. شاعر به معنی واقعی کلمه کم یاب شده ..خخخ
دبیری داشتیم زمان تحصیل.. میگفت شما هم نویسنده نیستید باید بهتون بگن کاتب
عرضم به حضور انورتان .. خواستم بگم بخشید به خاطر دو روز تا خیر .. دیدم پی نوشت میگه بگو بیشتر از یکسال و سکوت کن .. تا یکسالش رو مطمئنم
داستان رو شکل یک قضیه منطقی دیدم .. ک اول فرضیه ها رو گفت آخر نتیجه گیری کرد
نتیجه گیری ایهام داره .. هر کدوم از معنی رو دوست داشتید برداشت کنید .. دوست داشتید یه نیمچه ایراد هم محسوبش کنید.. راه دوری نمیره
یه کلمه توی داستان خیلی تو ذوقم زد ک نمیگم .. یه اعتراض هم دارم به یه قسمتش ک بازم نمیگم.. بعضی وقت ها آدم حس میکنه گفتن برخی چیز های مهم.. زیاد هم مهم نیس
ولی داستان یه ویرایش کوچولو میخواد به نظرم .. مخصوصا پاراگراف دوم توی دو خط اول .. 4 تا کلمه (من ) استفاده شده
محتوای داستان خیلی خوب بود .. عشق و دوست داشتن رو بعضی وقت ها باید نشون داد ... با گفتنش هیچ تغییری به وجود نمیاد .. نمونه اش خدا .. دوست داشتنش رو بهمون نشون میده .. اون وقت هایی ک از ته دل میگی خدایا شکرت .. دمت گرم .. ولی ما ادم ها متاسفانه فقط ابراز دوست داشتن رو بلدیم توی همه موارد.. مثلا مقابل خدا هم ...دورکعت نماز میزنیم به کمرمون ک بگیم.. بله ما هم هستیم
توی داستان شخصیت بیمار به دکتر گفته بود ک عشق یعنی چه و فقط توضیح داده بود .. ولی با عکس العملی ک نسبت به بچه داشت ..به طور واضح نشون داد ک عشق چیه و همین تمام حرف های دکتر رو نقض کرد
خلاصه اینکه
دیر اومدم .. ولی کلی ایراد بنی اسرائیلی گرفتم ..یه مدته ظالم شدم ..روی داستان ها شمشیر دو دم میکشم ... ایراد ها رو بذارید به حساب جاوید یزدانی .. شایدم تو قرعه کشی سکه طلا برنده شد... خخخخ
خارج از همه این حرفها . صادقانه بگم .. لذت بردم از خوندن داستان و همین کافیست برای دادن نمره ی عالی

دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 13 مهر 1395 - 08:27

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر شما طنزنویس خلاق @};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و گفته ها و ناگفته هاتون، كه البته ناگفته هاتون رو بيشتر درك كردم!( اينم از عوارض درونگرايي افراطيه كه همه ي اهالي شعر، كمابيش بهش مبتلا هستن.)
تموم ايرادهاتون در مورد داستان، وارده، به جز: اون قضيه ي چهار من!
به نظرم چهار من وزنش بيشتر از يك منه!
تكرار اين واژه در داستان، به دليل تاكيد بوده. "من" در روانشناسي معرف شخصيت هست و همون چيزيه كه روانشناسان سعي ميكنن با تغيير يا اصلاحش، بار غم و اندوهي رو كه روي اون هست كم كنن، در حالي كه در وادي عشق و عرفان، خود "من" در واقع بار اصلي و علت واقعي غم و اندوه انسان هست، و در طريقت سعي ميشه اين "بار" از روي دوش انسان برداشته بشه تا انسان به آرامش برسه.
ميگن حضرت موسي(ع) يه روز شيطان رو ديد و بهش گفت: يه نصيحتي بهم بكن!
شيطان گفت: هروقت گفتي "من"، بدون كه من كنارتم!
(ببخشيد! خيلي خلاصه گفتم، ولي با هوش سرشاري كه شما داريد مطمئنم متوجه منظورم ميشيد.)
در مورد ناگفته هاتون هم پيشنهاد ميكنم پاسخ اين ناچيز به كامنت آقاي جعفري رو بخونيد، شايد مفيد باشه! @};-

شاعري جوان هستم
به جواني باد
گاه ميكنم سكوت
گاه ميزنم فرياد
بوي باران ميدهد نفسم
چشمهايم هميشه ابريست
آسمان دلم گاه چنان تنگ است
كه فراخناي بودنم قبريست
روح من هميشه غمگين است
قلبم اما هميشه جاريست
گاه در گوشه ي دنج شبم
دست در دست سيگاريست
با خدا آشنا هستم
گاه ميخوانمش از ته ِ دل
رو به بي كرانه ها دارم
گرچه زورقم نشسته به گِل
ساكن آبهاي اندوهم
همدمم موجهاي تنهائيست
ماهي وجود "من" عمريست
چشم به راه يك مرغ دريائيست
گاه ديوان پنجره را
مي گشايم به لطف نسيم
فالم اما هميشه روشن نيست
بيم آن دارم كه به هم نرسيم...م.فریاد

آفتاب اندیشه تون تابان@};-


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 12 مهر 1395 - 21:03

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
درودها
زیبا و خواندنی بود .
خسته نباشید.@};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 13 مهر 1395 - 07:26

نمایش مشخصات م.فرياد سلامآقای خوشبین صفت گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و نظر دلگرم کننده تون@};-
سلامت باشید@};-
و دریای دلتون آرام@};-


نام: مریم حسین پور   ارسال در سه شنبه 13 مهر 1395 - 09:09

سلام و عرض ادب
اگر بخوایم منتقدانه نگاه کنیم به جز مورد آخر قهرمان داستان عشق رو به جنس های مونث نشون می داده ولی کاملا واضحه که تعمدی بوده و نویسنده می خواسته علت حضور در مطب رو نشون بده جسارت منو ببخشید ولی می شد از یه دید دیگه هم نگاه کرد مثلا با بیان عشقهاش تو ذهن خواننده شک ایجاد بشه و فکرش منحرف بشه و قضاوت رو به خواننده بسپره
داستانتون خیلی انسان دوستانه بود و شبیه ماجرا و جریانی بود که سر مایکل جکسون خواننده پاپ اومد قلمتون پایدار@};-


@مریم حسین پور توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 13 مهر 1395 - 22:36

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم حسين پور گرامي@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و دقت نظرتون@};-
ولي اون پارتيزان آرژانتيني هم مرد بوده ها! و اون سه نقطه كه نشون از موارد ناگفته داره هم ميتونه از هر دو جنس باشه@};-
در مورد بيان عشقها و سپردن قضاوت به خواننده حق با شماست ولي فك كنم بعد داستان يه كم طولاني ميشد. فكر ميكنم اين موضوعي كه شما بهش اشاره كرديد ميتونه بنيان و پايه ي يه رمان باشه:)
باز هم سپاسگزارم بخاطر نگاه مثبت و بااغماضتون به داستان@};-
جام احساستون لبريز! آفتاب انديشه تون تابان!@};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 مهر 1395 - 16:49

نمایش مشخصات ناصرباران دوست

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید

چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا

زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه

که جان را و جهان را بیاراست خدایا

زهی شور زهی شور که انگیخته عالم

زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا

فروریخت فروریخت شهنشاه سواران

زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا

فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم

ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا

ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون

دگربار دگربار چه سوداست خدایا

نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم

چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا

چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دل‌ها

غریبست غریبست ز بالاست خدایا

خموشید خموشید که تا فاش نگردید

که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا
درود بر شما
عرض ادب و ارادت جناب فریاد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.