چهارراه بعدی

اون روز وقتي مجنون، خسته و كوفته پشت در ِ خونه رسيد، باز هم عرق شرم، روي پيشوني بلندش نشسته بود. كمي پشت در اين پا و اون پا كرد. دنبال چند واژه ي جادويي غير تكراري مي گشت كه خبر تكراري كار گيرنياوردنشو تا حد امكان لاپوشوني كنه، ولي هنوز واژه ي مناسبي پيدا نكرده بود كه صداي جيغ و داد ليلا از توي خونه بلند شد. مجنون بيچاره كه حسابي دست و پاشو گم كرده بود، مضطرب و هراسون در ِ خونه رو وا كرد وپله ها رو چهار تا يكي پايين رفت و خودشو به ليلا رسوند. صداي "آخ! كمرم! آخ! كمرم!" ِ ليلا خونه رو ورداشته بود. مجنون كه ديگه نيازي نداشت دنبال واژه ي تازه بگرده، با دستپاچگي گفت:
- الهي قربون كمرت برم! چي شده محبوبم؟!
ليلا كه قند توي دلش آب شده بود، چند لحظه اي مكث كرد و در حالي كه سعي مي كرد لبخند شيرين گوشه ي لبشو پنهون كنه، با پياز داغ بيشتري به "آخ! كمرم! آخ! كمرمش" ادامه داد...
حدود يك سال بود كه ليلا و مجنون، به لطف وام ازدواجي كه دولت چهارصد و هفتاد و هشتم، موسوم به دولت "دنيا و آخرت"، با ضمانت پونزده تا از كاسباي محل، به راحتي در اختيارشون گذاشته بود، فراق تاريخيشون رو به زباله دون تاريخ سپرده بودن و ظاهراً به وصال هم رسيده بودن، ولي توي اين مدت، حتي يه شب هم آب خوش از گلوشون پايين نرفته بود. همين كه قسط وامشونو جور ميكردن و مي دادن، صاحبخونه در مي زد و اجاره خونه شو مي خواست. اجاره خونه رو كه جور مي كردن، قبض برق ميومد، پول برقو كه مي دادن، قبض گاز ميومد... خلاصه مجنون بيچاره بعد از چند ماه با شكم گرسنه فهلگي كردن، شده بود پوستي روي استخوون و ليلا هم از بس توي اون زيرزمين نمناك قالي بافته بود، كمردرد گرفته بود، طوري كه ديگه واسه هيچكدومشون دل و دماغي نمونده بود و با وجود در كنار هم بودن، همچنان در آرزوي وصال مي سوختن. تموم دلخوشي اين دو گل نوشكفته اين بود كه شبها با شكم گرسنه روبروي هم بشينن و توي چشماي هم زل بزنن و براي هم شعر ببافن...
اون شب، با روشن شدن اجباري شمع نيمه جوني كه به لطف پرداخت نشدن قبض برق، مجال خودنمايي پيدا كرده بود، ليلا و مجنون در فضايي شاعرانه روبروي هم نشستن و دوباره شروع به شعر بافتن كردن. مجنون كه طبق معمول توي شعر و شاعري، دست به نقدتر از ليلا بود، پيشقدم شد و گفت:
(مهتاب شبي چو روز روشن// تنها من و تو ميان گلشن
من با تو نشسته گوش در گوش// با من تو نشسته نوش در نوش
در بر كِشمَت چو رود در چنگ// پنهان كنمت چو لعل در سنگ...)(1)
ولي ناگهان ليلا فرياد زد:
- واااي! مجنون!
مجنون كه چشماشو بسته بود و در عالم هپروت، غرق خيال ليلا و بار گذاشتن بيت بعدي شعر، روي آتيش دلش بود و اصلا حواسش به ليلاي واقعي نبود، از جا پريد و مثل بيد مجنون شروع به لرزيدن كرد و بعد از چند لحظه، با لباي خشكيده و زبون لكنت گرفته گفت:
- چي شده محبوبم؟!... باز كمرت درد گرفته؟!
ليلا با بي حوصلگي جواب داد:
- نه! ديوونه!... يه فكر بكري به سرم زد.
مجنون هاج و واج پرسيد:
- فكر؟!
ليلا با قيافه اي حق بجانب گفت:
- بعله! فكر!... اونم يه فكر بكر!...
و ادامه داد:
- تو كه هيچ حرفه اي بلد نيستي مجنون! درسته؟
مجنون با شرمندگي سرشو پايين انداخت و گفت:
- درسته.
ليلا ادامه داد:
- به جاش، تموم عمرتو ول گشتي و شرّ و ور گفتي! درسته؟
مجنون معصومانه نگاهي به ليلا انداخت و زير لب گفت:
- شرّ و ور؟!
ليلا با اوقات تلخي گفت:
- خب حالا! شعر!... اينقد مته به خشخاش نذار! بذار حرفمو بزنم!... درسته؟
مجنون كه حسابي دلش شكسته بود سكوت كرد و ليلا ادامه داد:
- ميتونيم شرّ و ورّاي تو... ببخشيد! منظورم شعراي توئه، ميتونيم يه كتاب كنيم و چاپش كنيم و بفروشيم تا از اين نكبت در بيايم.
بعد با بدجنسي ِ تموم، لباشو غنچه كرد و در حالي كه سعي مي كرد چشماش درشت تر، و مژه هاش درازتر از هميشه به نظر برسه، با عشوه گري به مجنون نگاه كرد و منتظر جواب مثبت مجنون شد.
چند دقيقه اي به سكوت گذشت. ليلا كه ديد مجنون در اعلام نظر مثبت خودش ترديد داره، آخرين تير تركشش رو هم به كار گرفت. بلند شد و به سمت ديگه ي اتاق رفت، بعد برگشت و خرامون خرامون، درست مثل مدلهاي سالن مُد پاريس، به مجنون نزديك شد و در يك قدمي اون ايستاد، و دستش رو در گودي پهلوش، درست همونجايي كه الهام بخش پنجاه درصد از شعرهاي مجنون بود گذاشت و منتظر نتيجه موند. مجنون كه ديگه كاملا خلع سلاح شده بود، تسليم شد و گفت:
- باشه! هرچي تو بگي!

*******

مجنون با نااميدي از در شيشمين بنگاه انتشاراتي بيرون اومد و با سري در لاك خود فرو رفته، به طرف زاينده رود به راه افتاد تا سري به ليلا بزنه. از صبح كه از خونه بيرون زده بودن، ليلا رو كنار زاينده رود توي سايه ي درخت ناروني نشونده بود تا هم هوايي بخوره هم دست و پاشو توي آب خنك رودخونه صفايي بده، و خودش دنبال چاپ كتاب رفته بود و حالا حسابي دلش براي ليلا تنگ شده بود.
به زاينده رود كه رسيد، ليلا رو ديد كه لب رودخونه نشسته و دوتا پاشو توي آب گذاشته و داره ترانه ميخونه:
- عروسك قشنگ من، قرمز پوشيده... توو رختخواب آبي مخمل خوابيده... عروسك من! چشماتو وا كن! وقتي كه شب شد...
مجنون با عشق و اشتياق ِ تمام، مشغول تماشاي ليلا شد. ليلا كه متوجه شد يكي پشت سرش ايستاده و داره نگاش مي كنه، به سرعت و با توپ پر برگشت و گفت:
- مگه خودت خواهر و مادر...
كه چشمش به مجنون افتاد و با شور و شوق گفت:
- مجنون! عزيزم! تو از كي تا حالا اينجايي؟!... كتابمون چي شد؟
مجنون با ناراحتي گفت:
- قبول نكردن.
ليلا كه حسابي دلش شكسته بود، از كوره در رفت و مشتي به سينه ي خودش كوفت و گفت:
- الهي خير نبينن كه كتاب ما رو چاپ نميكنن!
مجنون كه ديد ليلا خيلي دلش شكسته، و الآنه كه نفرينش زاينده رودو خشك كنه، دستپاچه شد و گفت:
- حالا خودتو ناراحت نكن! عزيز دلم!... گفتن يه انتشاراتي سر "چهار راه بعدي" هست كه كارش چاپ و انتشار كتاباي شعره، شايد اون قبول كنه!
ليلا گفت:
- "چهاراه بعدي" كجاست؟
- نميدونم! از يكي مي پرسيم.
و به دنبال اون از چند نفر سراغ "چهارراه بعدي" رو گرفتن، ولي هيچكدوم نميدونستن "چهارراه بعدي" كجاست، تا اينكه بالاخره پيرمردي كه لنگ لنگان از "چهارراه قبلي" ميومد، نشوني "چهاراه بعدي" رو سخاوتمندانه در اختيارشون گذاشت و گفت:
- بعد از "چهارراه قبلي" ميرسين به "چهارراه بعدي".
چشماي ليلا با پيدا كردن نشوني "چهارراه بعدي"، برقي زد و با خوشحالي به مجنون گفت:
- بزن بريم!
مجنون كه از برق چشماي ليلا دلش غنج رفته بود خنديد و حرف ليلا رو تكرار كرد:
- بزن بريم!
و به سمت "چهار راه بعدي" شروع به دويدن كردن. دم در انتشاراتي كه رسيدن، مجنون سردر مغازه رو نگاه كرد و شعري رو كه با خط خوش روي اون نوشته شده بود خوند:
(اي نام تو بهترين سرآغاز// بي نام تو نامه كي كنم باز
اي ياد تو مونس روانم// جز نام تو نيست بر زبانم
اي كارگشاي هرچه هستند// نام تو كليد هرچه بستند)(2)
بعد بسم الله گويان وارد مغازه انتشاراتي شدن. مرد ميانسالي با محاسن بلند و دستار سفيد، پشت ميزي نشسته و مشغول نوشتن بود. ليلا و مجنون سلام كردن و منتظر جواب ايستادن. بعد از چند دقيقه اي، مرد سرشو بلند كرد و گفت:
- سلام عليكم و رحمة الله!... بفرماييد!
مجنون به سمت مرد رفت و در حالي كه برگه هاي دستنوشته ي شعراشونو روي ميز ميذاشت، با صدايي لرزون گفت:
- شنيديم كه شما كتاب شعر چاپ مي كنين... ما شعرامونو آورديم كه اگه لطف كنين...
مرد، بي درنگ شروع به ورق زدن برگه هاي شعر كرد و در حالي كه لحظه به لحظه اشتياقش بيشتر مي شد، گاهگاهي سري تكون مي داد و با صداي بلند مي گفت:"احسنت!... احسنت!". ورق زدن برگه ها كه تموم شد، مرد سرشو بلند كرد و گفت:
- آفرين بر شما!... بسيار به دلم نشست... ولي... ولي بيش از حد عاشقونه ست... راستش! بعيد مي دونم بتونيم مجوز انتشار بگيريم...
و وقتي قيافه ي در حال وارفتن ليلا و مجنون رو ديد، دلش سوخت و متفكرانه دستي به محاسنش كشيد و گفت:
- ولي نگران نباشيد!... الساعه ميرم "اداره ي مجوز"، اگه مجوز دادن كه چه بهتر! اگه ندادن، خودم يه فكري براش مي كنم چون اين اشعار بسيار گرانبها هستن.
ليلا و مجنون كه با شنيدن كلمه ي "گرانبها" از خوشحالي در پوست خودشون نمي گنجيدن، همزمان با هم گفتن:
- ما كي مزاحمتون بشيم حاج آقا؟!
مرد با ابروان گره خورده و چشماي نافذش نگاهي بهشون انداخت و گفت:
- فردا صبح... فردا صبح بياين تا در مورد جزئيات كار با هم حرف بزنيم ان شاءالله!
ليلا و مجنون با خوشحالي خداحافظي كردن و راهي خونه شدن و به محض رسيدن، از زور خستگي به خواب رفتن.
*******
- مجنووون!... مجنوووون!... پاشو! تنبل! صبح شده، بايد بريم انتشاراتي واسه كتابمون!... امروز قراره پولدار شيم!
مجنون چشماشو وا كرد و كش و قوسي به بدن نحيفش داد، ولي همين كه ديد ليلا داره آماده ي غر زدن ميشه، مث فنر از جاش پريد و آماده ي رفتن شد.
در طول راه، ليلا براي پولي كه قرار بود از چاپ كتاب نصيبشون بشه برنامه ريزي مي كرد:
- مجنون!... بايد يه النگو برام بخري! از اونا كه خسرو واسه شيرين خريده بود.
- چشم!
- يه گردنبندم ميخوام، از اونا كه زليخا داشت.
- چشم!
- يه ماكسي از اون بلندا هم ميخوام، از اونا كه فرهاد ميخواست واسه شيرين بخره ولي زورش نرسيد.
- چشم!
- مجنون!
- بله محبوبم!
- تو هيچي نميخواي واسه خودت بخري؟!
- نه عزيز دلم!
- آخه اينجوري من عذاب وجدان مي گيرم... يه چيزي هم واسه خودت بخر!
- چشم!
- ميخواي چند جفت دستكش ظرفشويي خوب واسه خودت بخر! كه دستات خراب نشن!
- چشم!
- راستي مجنون! من ميخوام واسه خودم يه دونه از اون...
نزديك انتشاراتي كه رسيدن، پارچه ي سبز فسفري بزرگي رو كه به سردر مغازه نصب شده بود به فال نيك گرفتن و قدمهاشونو تندتر كردن. به در مغازه كه رسيدن، ديدن روي پارچه با خط قرمز و حاشيه ي مشكي نوشته شده:
«مژده به همشهريان عزيز!
بنگاه انتشاراتي نظامي به علت مهاجرت به گنجه تعطيل، و به زودي كله پزي "حسن كله پز" در اين مكان افتتاح مي گردد.»
با خوندن نوشته ي روي پارچه، ليلا كه مثل هر زن شكست ناپذير ديگه اي از رو نمي رفت، رو به مجنون كرد و گفت:
- مجنون؟!... يه فكر بكري به سرم زد.
- فكر؟!
- بعله! فكر!... اونم يه فكر بكر!... ميدوني عزيزم! اين حسن كلّه پز كه كلّه پزي به اين بزرگي راه انداخته، حتماً شاگردم ميخواد...
و بعد با بدجنسي تموم، لباشو غنچه كرد...
*******


پي نوشت:
1. نظامي گنجوي منظومه ي "ليلي و مجنون" باب غزل خواندن مجنون نزد ليلي
2. همان كتاب: ديباچه

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 13 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

18

فرزانه رازي ,مریم مقدسی ,فرزانه بارانی , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,پیام رنجبران(اکنون) ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور ,ف. سکوت ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,محمد علی ناصرالملکی ,لیلا حسن زاده ,شيدا سهرابى ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,مهدی دارویی ,سارینامعالی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سارینامعالی (9/6/1395),همایون طراح (9/6/1395),شيدا سهرابى (9/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (9/6/1395),همایون به آیین (9/6/1395),مهدی دارویی (9/6/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (9/6/1395),ف. سکوت (9/6/1395),فرزانه رازي (9/6/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (9/6/1395),حمیدرضا میرمعزی (9/6/1395),م.ماندگار (9/6/1395),آزاده اسلامی (9/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (10/6/1395),زهرابادره (آنا) (10/6/1395),سید رسول مصطفوی (10/6/1395),فرزانه بارانی (10/6/1395),مریم صیاد آموز (11/6/1395),رضا فرازمند (11/6/1395), ناصرباران دوست (12/6/1395),محمد مهدی کریمی (12/6/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (16/6/1395),م.فرياد (17/6/1395),شهره کبودوندپور (20/6/1395),لیلا حسن زاده (23/6/1395),بهروزعامری (23/6/1395),محمد علی ناصرالملکی (27/11/1395),گلنوش دهقانپور (15/12/1395),

نقطه نظرات

نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 11:52

نمایش مشخصات شيدا سهرابى
درود جناب فریاد.

من باورم نمیشه بعد از ماح حا من اولین کثی باشم که ابطدای یه داصتان ذاحر میشم.
اونم با چه قلمی و چه املایی
داصتانطون قشنگ بودش لضت بردم.
خعلی جاحاش خندیدم از اون خندح حای طلخ. که بین خنده و گریه گیر کنی!تنض تناذانطون. به دل نشثت.

(عالی ترین قسمتش یافتن چهارراه بعدی من دیگه اون قسمت قههقه میزدم)
هوااااااااااااااااااااارتا دست مریزاد
و
ن خسته!
دلمون واس شعراتون تنگ شده.:-s



همایون باشید@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 15:00

سلام بر شیدا خانوم سهرابی@};-
حالا از این که قهرمان شدی خوشحالی یا از داستان خوشت اومده؟!:-/
ممنون از حضور انرژی بخشت@};- گفتی شعر؟! بذار یه شعر بذارم که به حال و هوای داستان هم بخوره:

باز در کنج قفس
بسترم خواب تو را می بیند
آه...لیلا!
شب من باز تو را مجنون است...
نکند صبح شود-بی چراغ لب تو-
نکند از افق پنجره ها
نیزه ی نور بتازد به دلم
نکند آب شود برف نگاهم دم صبح
نکند غنچه ی لبهای تو در فصل غمم وا نشود
نکند ناز کند موی تو را دست نسیم
نکند بر لب تو بوسه زند جام هوس
نکند زوزه ی باد
خبر از خواب تو در بستر غیری بدهد...
آه... لیلا!
شب من باز تو را مجنون است
به وفایی که نداری سوگند!
من به امواج خیال تو نمی بندم چشم...(م.فریاد)

گل لبخندتون پژمرده مباد@};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 12:41

درود بر م.فریاد عزیز
خواندنی و لذت بخش بود با کنایه هایی بجا و عمیق@};- @};-


@همایون به آیین توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 15:07

سلام آقای به آیین گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و نظر دلگرم کننده تون@};-
گرچه بوی عطر تنت
گاه می پیچد
در خیال سینه ی تنگم
گرچه نام تو در خلوت من
شده بهترین شعر و آهنگم
گرچه دستهای خیالت
گرفته دست مرا هر شب و روز
گرچه با تو رفته ام تا اوج
گرچه پر شکسته ام امروز
گرچه یاد تو گاهی
بوده در خیال آغوشم
گرچه فکر تو در زمستانها
بوده گاه تن پوشم...
من تو را دیده ام از دور
از مسافتی که فقط خدا پیداست
دوست دارم تو را آری
زیرا خدای من زیباست...(م.فریاد)
آفتاب اندیشه تون تابان@};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 12:56

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب فریاد. خیلی قشنگ بود. مخصوصا اون قسمت آدرس چهار راه قبلی و بعدی
کادوهایی که عشاق معروف جهان واسه همدیگر خریده بودن که محشر بود
خدایا خیلی قشنگ بود. خیلی لذت بردم عالی عالی واقعا نمی دونم چی بنویسم
موفق باشید


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 15:13

سلام خانوم پهلوان گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و نظر دلگرم کننده تون@};-
در كتاب عشق، فصل ِ وصل نيست
ديدي اگر تو وصل،
آن نسخه اصل نيست
قلبي كه گُر گرفته در شعله هاي عشق
مي سوزد و در بند وصل و فصل نيست...(م.فریاد)
جام احساستون لبریز@};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 15:46

نمایش مشخصات فرزانه رازي یک سوال !
گشت ارشاد لیلا رو با دس و پای جیز تو آب نگرفت ؟؟؟ :-/
سلام بابابزرگم . خوبی میدونم .
چسبید ... عجیب چسبید ...
حال داد ... عجیب حال داد ...
یه شعر کاملا بی ربط از حاج " حامد عسگری " بذاریم این بغل در وصف لیلاها ... :D

از دست من و قافیه‌هایم گله‌مند است
ماهی که دچارش غزلم بند به بند است

موفندقی چشم سیاهی که لبانش
مرموزترین عامل بیماری قند است

زیبایی موّاج پس پلک بنفشش
دل‌چسب‌تر از اطلسی و شاه‌پسند است

سیب است که از دامنه‌ی رود می‌آید؟
یا نه... گل سربسته به موهای کمند است؟

دارایی من چند کلاف غزل از تو
شیرینی لبخند تو یک جرعه به چند است؟

دی ماه رسیده است و من زخمی و سردم
لبخند بزن خنده‌ی تو گرم‌کننده است

از ما گله کم کن که بپاشیم غزل را
پیش قدم پاشنه‌هایی که بلند است

شاد باشی و عاشق بابابزرگم .
یاپشدی ! :D
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
کد :220


@فرزانه رازي توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 16:38

سلام بر اورانیوم@};-
ممنون از حضورت و لطفت و انرژی پراکنی صلح آمیزت@};-
لیلا رو نگرفتن ولی شماره شو ورداشتن بعد از یارانه ش کم میکنن:) البته شماره کفششو منظورمه. آخه یه زمانی میرسه که از روی شماره کفشتم میتونن پیدات کنن. یاد سیندرلا افتادم:) راستی از میمدرلا و خواهرش خبر ندارید؟میم بانو و الف اندیشه رو میگم:-/
كمي برايم شعر بباف!
تمام تنم يخ كرده
سوز مي آيد
از لاي پنجره ي بسته اي كه ميان ماست...(م.فریاد)
باغ آرزوهات پرمیوه!@};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 16:43

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن وای خدایا=))
تا نصفه خوندم ترکیدم از خنده
الان تو بی آر تی درحال خفه شدن و درج نظر با مشقت تمام هستم:D
برمیگردم داستان رو قورت میدم;)


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 19:42

سلام خانوم حجابی گرامی@};-
خوشحالم که خوشحالید:)
انشاالله!@};-
بيهوده تلاش نكن
من براي به دست آوردن هيچ لبخندي
نمي گريَم
با لبخند تو لبخند مي زنم
و با ابر چشمهايت مي بارم
عشق يعني همين:
اشكها و لبخندهايي
كه ريشه اش در درون تو نيست
قلبم هنوز مي تپد
ولي رگهايم
به زهكشي هاي باستاني مي ماند
خشك و از ياد رفته
عشق يعني همين:
پمپاژ خون در رگهايي
كه مال تو نيست
به آينه مي نگرم
درخت كهنسال و تنومندي مي بينم
كه سالها پيش
- وقتي كه نهالي بيش نبوده است-
براي گرم كردن تنور خانه اي
تن به آتش سپرده است
چه لذت بخش است
نان داغ و تازه
زير دندانهاي شيري كودكي گرسنه
عشق يعني همين:
خاكستر شدن
براي پختن ناني
كه سهم تو نيست...(م.فریاد)

گل لبخندتون پژمرده مباد!
@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 10:19

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن دستکش ظرفشویی:D
ســـــــــــــــــــــــلام
خیلی عالی بود،کلی خندیدم،کلی طعم بستنی داد،کلییییی مرسی
واقعا من عاشق طنزاتونم:)
ممنون براقلم خوبتون@};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 17:12

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر جناب فریاد گرامی
داستان شما را خواندم و لذت بردم ، کنایه ها و شخصیت ها به دل نشست. به شما خسته نباشید عرض می کنم
دولت 478 چه دولتی بشه :)
خوش باشید و موفق@};-


@ح شریفی توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 19:52

سلام آقای شریفی گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و نظر دلگرم کننده تون@};-
نترسید! خدا کریمه! نکنه شما هم مشکل ضامن دارید! آهوها هم یه ضامن داشتن از ما پونزده تا میخوان:-/ آسمان تعطيل است
بازار پرنده فروشها رونق گرفته
و گلها
به گورستان كوچيده اند
دلم مي خواهد گريه كنم
ولي بغض
سر راه چشمهايم
ايست- بازرسي گذاشته است
راستي! رفيق!
يادم رفت بگويم:
سال نو مبارك!...(م.فریاد)

آفتاب اندیشه تون تابان!@};-


نام: حمیدرضا میرمعزی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 18:12

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی برخلاف باور عموم، قلم زدن در وادي طنز نياز به ذوقي سرشار، دانشي در خور و هوشي بسيار دارد. آنچه كه در داستان قابل توجه شما هويداست. به شما بابت خلق اين اثر خوب و قابل اعتنا تبريك ميگويم. پيداست كه استعدادي ذاتي در مقوله طنز داريد. عليرغم بي‌توجهي ناشيانه و نابخردانه مسئولين و مردم ما به مقوله طنز، اميدوارم كه دراين مسير پيش برويد...
با سپاس دوباره بابت لبخندي كه دراين وانفزاي ماتم و دلهره بر لب ما نشانديد....


@حمیدرضا میرمعزی توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 20:02

سلام آقای میرمعزی گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و نظر دلگرم کننده تون@};-
بله من ذاتا شوخم و یاد گرفتم که ناگفتنیها رو در شوخ طبعی ام بپیچم تا نه سیخ بسوزه نه کباب;)
@};-
پوتين شب كه بر گُرده ي زمين مي نشيند
هركدام از ما به سوراخي مي خزيم
-خونسرد و بي احساس-
مي خواستيم پرنده باشيم
خزنده از آب درآمديم
آي! آموزگار عزيز!
تخمگذاري
دليل خوبي براي پرنده بودن نيست
مي خواهم كلاسم را عوض كنم...(م.فریاد)

آفتاب اندیشه تون تابان!@};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 19:08

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جناب فریاد
حالتون که خوبه؟!
عالی بود داستانتون با لذت تماااام تا آخر داستان رو خوندم و واقعن دوستش داشتم!
والا شما راس میگی. زندگی خیلی سخت شده حتی لیلی و مجنونم دنبال پولن!
ابتکارتون جالب بود. معلومه که زنهارو خیلی خوب میشناسید چون لیلی خیلی شخصیتش باحال بود.
همین دیگه.
کلی لذت بردم.
در ضمن کلی ممنونم که سراغمون رو می گیرید :) @};-

پرده ها را کنار بزن
این خلوت را ترک کن خورشید من
به پشت پنجره بیا !
این مرد عاشق
مدت هاست
طلوع را
به انتظار نشسته ...

#ماندگار

سبز باشید @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 20:10

سلام بر میم بانوی گرامی@};-
ممنون! ما که خوبیم شما دو خواهر نگرانمون کردین:(
به خانوم اندیشه سلام برسون. انشاالله هرجا که هستین سالم و شاد و پرنشاط باشین در کنار خانواده@};-
ممنون بخاطر شعر بسیار زیبات خانم شاعر@};-

مي خواهم فراموشت كنم
دستانم آتش مي گيرد
و دود از سر پيپ بلند مي شود
بي گمان آن بالاها چيزي هست
كه ملال آور مي كند زمين را
چيزي شبيه آرزويي
كه بر باد رفته است...(م.فریاد)

جام احساست لبریز!@};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 23:31

نمایش مشخصات آزاده اسلامی علی الحساب

@};- @};- @};- @};- @};-
سلام
اگر عمری باقی بود دوباره خدمت می رسم


@آزاده اسلامی توسط م.فرياد Members  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 07:31

سلام بر خانوم دکتر اسلامی گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
انشاالله@};-
در پناه حق باشید@};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 02:59

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












مجنون پساپیش...


لیلای مجازیِ من! آدرست را ندارم-بجز این راه‌های ارتباطیِ پسامدرن-هیچ نشانی از تو ندارم،فقط می‌دانم که از اهالیِ همین شهری،دیشب به این فکر می‌کردم،اگر همین حالا، زلزله‌ای بیاید، به قوت چندده ریشتر،که طهران زیر و زبر شود!و من لخت و عور توی کوچه بپرم! و فانتزی وار زنده بمانم،اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد این است: تو کجایی؟!...حالا خودت قضاوت کن،توی آن هیری ویری چطور تو را پیدا کنم!؟ راه‌های ارتباطی اکنونمان مسدود،میان آن همه‌ هراس و بدبختی و سیاهی،این را کجای دلم بگذارم؟چه خاکی باید به سر کنم؟!...همه‌ی این‌ها را گفتم تا بگویم:امشب از فراغت چونم! و بیا یک فکری به حال این وضعیت پست‌مدرن بکن،زمان بی‌رحمانه باشتاب می‌گذرد.


اینم مجنونه ماست :D

.............


درود شاعر.
لذت بردیم. طنز درستی نوشته ای. طنز زبان مطایبه تراژدی!!...

شاد باشی در هر لحظه.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط م.فرياد Members  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 07:38

سلام بر پیام رنجبران از اکنون تا همیشه@};-
ممنون رفیق@};-
نگرد! نیست... گشتم نبود:-/

من هنوز اينجايم
همچنان در محبس
در حصاري به بلنداي سكوت
و به تاريكي انديشه ي كرمي در خاك
دستهايم بسته ست
چشم مي‌‌‌ گردانم
و به پاهاي خودم مي نگرم:
نكند جن باشم
و به بسم اللهي
كه زني ساحره يك شب به زبان آورده
شده ام دور از اين انسانها!
همه از بودن من بي خبرند
و خودم هم حتي!
لحظه ها در پي هم مي گذرند
يك نفر غمگين است
شايد او من باشم...(م.فریاد)

دستت تو به لیلا برسه انشاالله! و قلب لیلا به تو:)


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 04:05

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
عرض ادب به آقای شاعر
و ایضا ارادت بی نهایت به جناب طنز پرداز ادیب:)

گویا حالا مجنون چون است .. چون به دام لیلی فتاده است .. بنده از روایت شما به درس هایی عمیق دیده بگشودم .. در نظر نخست بیافتم ک نه هرکسی ک در خاموشی شمع روشن بکرد حرف عاشقانه ای دارد .. چون شمع روشن بشود .فکر زیرکانه به سر اید .. در مرحله ی بعد از نخست همی دانستم که برخی شمع ها فقط در اندرون خانه جواب همی دهد .. در مابقی مکان ها استعدای برای برافروختن احساسات ندارد
سیوما اداره ی برق در شاعر شدن و خوشکیدن چشمه های شعری بی تاثیر نبوده و نیست .. شما فردوسی را بنگرید یا همین نظامی بزرگوار را همگی در کور سویی از نور استعداد هایشان شگوفا بشده ... ولی از وقتی برق اختراع شد .. نان شعرا نیز آجر بشده .. شاهدش هم همین حس کله پز خودمون
مشاهده کردم ک زیر نور شمع بود ک بانو فکر بکری به ذهنش همی رسید و ایضا بدانستم ک هر آنکه به سختی افتد ذهنش باز شود .. باز هم شاهدش بیکاری مجنون و زیر نور شمع نشستن لیلی
اینها ک بگفتم فقط نتایج دریافت بنده حقیر از یه پاراگراف بود .. خویش بخوانید بقیه حقایقی را ک برمن مکشوف دمی کشت .. از شیوه خرید کردن و پا در آب نهادن ... و از همه بهتر و مهمتر ادرس پرسیدن و آدرس پیدا کردن و غیره و ذالک

داستان خیلی خوبی بود .. نه ..نه خوب نبود .. عالی بود عالی
همیشه طنز خوندن حال ادم رو خوب میکنه ... مخصوصا اگه طنزش بیهود و بی هدف نباشه .. سر پیکانش به یه جهت درست و مشخص اشاره رفته باشه
روانی داستان و ادبیاتش رو هم خیلی دوست داشتم

دم قلمتون همیشه خدا گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.فرياد Members  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 07:42

سلام بر شما طنزنویس خلاق@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و نظر دلگرم کننده تون@};-

بخوان ای شمع!
بخوان تا همصدا با تو بخوانم
مپنداری که خاموشم
مپنداری که از بیگانگانم
مپنداری که بی سوز تو یکدم در کناری باز مانم
هنوز از آتشم صد شعله باقیست
که می خواند سرود سوختن را در نهانم
بخوان جانم!
بخوان تا همصدا با تو بخوانم...(م.فریاد)

بادبان خیالتون برافراشته!@};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 06:28

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقای فریاد عزیز و گرامی
داستان انتقادی خیلی عالی و زیبا تنظیم شده . قلم تان واقعا
محشره و قابل تحسین و تمجیدها داره . سپاس
منو یاد انشایی انداخت که سالهاست داریم براش می نویسیم و هنوز به نتیجه درستی نرسیدیم البته با کمی تغییر و دست در اصل نوشته
اینکه عشق بهتر است یا ثروت ؟
برایتان موفقیت های روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط م.فرياد Members  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 07:47

سلام خانوم بادره عزیز@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و شاگردنوازیتون@};-
تجربه نشون داده که عشق بی ثروت مثل زنبور بی عسله و ثروت بدون عشق مثل طبله ی عطار، بلندآواز و میان تهی:(
باز هم سپاسگزارم@};-
دریای دلتون آرام@};-


نام: مصطفوی   ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 12:33

سلام
دیر رسیدم ولی خوب رسیدم ،آقا این داستان نکته های جالبی داشت ،این مجنون و لیلی ها خیلی زیاد شدن و خوندن داستان های اینگونه کمی پریشونم می کنه .
کار زیبایی بود از شما مثل بقیه کارهاتون ولی کلاً نوشته های شما درد داره ،درد های اجتماعی ،سیاسی و ... ولی هر چی هست واقعیت و نمی شه منکرش شد .
دوستدار شما مصطفوی


@مصطفوی توسط م.فرياد Members  ارسال در پنجشنبه 11 شهريور 1395 - 09:24

سلام آقای مصطفوی گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون نظر دلگرم کننده تون@};-
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است...(مولوی بلخی)
شاد باشید@};-


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 21:59

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام باباجون

دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه....انقدر از مدیر حرص داشتم که...

بگذریم....داستان خوبی بود..... @};- هرچند خودت گلی


@سارینامعالی توسط م.فرياد Members  ارسال در پنجشنبه 11 شهريور 1395 - 09:41

سلام دخترم@};-
ممنون که اومدی و خوندی@};-
من داستان تایید نشده تو نخوندم و نمیتونم نظر بدم ولی امیدوارم به زودی زود تایید بشه. یه داستان حتی اگه خیلی هم بوی قرمه سبزی بده نهایتا یکی دو روز روی صفحه ست و از یادها میره ولی وقتی داستانی تایید نشه لکه ی ناجوری واسه همیشه روی پیشونی سایت می مونه. به هرحال من اگه جای مدیر سایت بودم همه ی داستانها رو بجز اونایی که واقعا به قصد خدشه دار کردن عفت عمومی نوشته شده تایید میکردم.
باز هم ممنون@};-
باغ آرزوهات پرمیوه@};-


نام: مهدی دارویی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 شهريور 1395 - 12:00

نمایش مشخصات مهدی دارویی سلام جناب فریاد
ممنون از اینکه با قلم طنزتون و داستانی دلچسب ، خنده به لب های من اوردین
خیلی زیبا بود


@مهدی دارویی توسط م.فرياد Members  ارسال در جمعه 12 شهريور 1395 - 19:48

سلام آقای دارویی گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
خوشحالم که لبخندی بر لبانتون نشست:)
زیبایی در نگاه لطیف شماست@};-
مهربانان زمين، سرمايه داران آسمانند...(م.فریاد)
باز هم سپاسگزارم@};-
در پناه حق باشید@};-


نام: مریم صیاد آموز کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 شهريور 1395 - 22:53

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز درود بر شما داستان زیبایی بود فقط من بر خلاف دیگران خیلی ناراحت شدم و از بد شانسی آنها و فقری که مشابهه آن گریبانگیر میلیونها ایرانی است غصه دار قلمتان مانا


@مریم صیاد آموز توسط م.فرياد Members  ارسال در جمعه 12 شهريور 1395 - 19:54

سلام خانوم صیادآموز گرامی@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
بله حق با شماست. اصولا ماهیت طنز همینه که مث تیغ دولبه می مونه: اینجا غم و شادی درهمه:( :)
در اين آمدن ها... رفتن ها
در اين دستهاي خوني ِ پنهان در آستينهاي بلند
در اين جامهاي تهي
كه نعره هاي اساطيري را
به آغوش فرداهاي خورشيد ناپذير مي رانند
در سخن راندن تاريخ- اين كذّاب حاكم دوست-
در اين فريادهاي زانو زده در پيشگاه سكوت...
ناگفته هايي هست
كه گوش را كر مي كند گاهي
و انسان در عرفات تنهايي
ميان سكوت و هبوط
سرگردان است
با دستهاي بسته اي
كه بوي سيب مي دهد همه عمر...(م.فریاد)

شاد باشید@};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 شهريور 1395 - 08:59

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شاعر توانا جناب میم فریاد
طنز سیاسی اجتماعی اقتصادی ،سنتی پست مدرنی بود!
خواندم و بعد از مدتها چیزی پیدا شد که کمی حالمون را خوب کرد . درود بر شما و قلم طنازتان باد.
متشکرم که پرده از راز خشک شدن زاینده رود مرده برداشتید . پس بی حیایی(هیچ ربطی به امین حیایی نداره ) لیلا در کشف حجاب از پاهایش و نهادن آن اسباب فسق و فجور در آب باعث مردن زاینده رود شده !! من بروم چهار راه بعدی:
به عزیزان جان خبر ببرم
که چرا خفته اید ای جانان
رودخانه اگر که خشک شده
علتی دارد ای نگهبانان
گفت دیروز شاعری دلخون
بیخ گوش همه سخندانان
چون که لیلی بی حیا بی شرم
کرده پایش بدون جورابان
قهر کرده است رحمت ازلی
وغضب کرده اند یزدانان
و چنین شد که رودخانه بمرد
رحم الله فاتحه خوانان
ببخشید بداهه بود دیگه و زیره به کرمان بردن شرمنده !
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 13 شهريور 1395 - 07:39

سلام بر شما معلم مهربان@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و شاگردنوازیتون@};-
من دیروز جواب کامنت شما رو دادم ولی ظاهرا سایت در حال به روزرسانی بود و ارسال صورت نگرفت...عذرخواهی میکنم بابت تاخیرم:(
ولی لیلای بیچاره هرگز پاچه هاشو بالا نزده بودا! چون اون عاشق بود و عاشق پاک و مقیده و هیچوقت کاری نمیکنه که معشوقش برنجه یا غیرتش جریحه دار بشه. لیلا در معیت کامل پاچه ی شلوار و جوراب و حتی شاید کفش پاشو توی یادش بخیر! آب زاینده رود گذاشته بود و اگه غیر از این برداشت شده حتما اشکال از راویه که باعث شده اون بیچاره در مظان اتهام قرار بگیره:(
علت خشک شدن زاینده رود اونجور که از متن داستان بر میاد مربوط به نفرین عشاق و مظلومینه:
(مجنون که دید لیلا خیلی دلش شکسته و الآنه که نفرینش زاینده رودو خشک کنه دستپاچه شد و...)
با تموم این حرفها چیزی از ارزشهای شعر زیبای شما که وصف چهارراه بعدی تره و به لیلاها و مجنونهای دروغین امروزه اشارت داره کم نمیشه:
ٰٰاينجا سرزمين آغوشهاي آلوده ست
جايي كه عشق
آغاز تنهائيست
جايي كه گل ها
بوي غم دارند
و دستها
دشنه مي كارند
شاعران اينجا
به جاي دفتر شعر، دسته چك دارند
و پيام عشق، اينجا
پيامكهاي تكراريست
فرهاد اينجا
شيرين فروشي مي كند:
مي خرد... مي فروشد... به حراج مي گذارد
و مجنون
هر شب در آغوش ليلايي ست...
اينجا سرزمين آغوشهاي آلوده ست
جايي كه عشق
آغاز تنهائيست
جايي كه باران
زرد مي كند خاك را
و بهار
می پژمرد تاك را...
من از سرزمين آغوشهاي آلوده بيزارم
خيال رفتن
به ناكجا دارم...(م.فریاد)

باز هم سپاسگزارم@};-
آفتاب اندیشه تون تابان!@};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 16 شهريور 1395 - 17:12

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست ادیب وفرهیخته

عالی بود

یک دنیا واین همه غم

غم وصال کم بود - غم.......

داستان زیبایی بود

در انتهای داستان غافلگیر شدم

گفتم حتما" این پیرمرد جلیل القدر که صاحب چاپ وانتشارات بود ریق رحمت را سر کشیده ولی دیدم نه

تغییر شغل داده .

داستن طنزی از واقعیت های تلخ زندگی جامعه فعلی ما بود

دست مریزاد

زیبا بود

@};- @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 شهريور 1395 - 09:02

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور

مرد ثروتمندی نیستم
سوار هیچ اسب سفیدی نشده ام
و خیلی ها
در این دنیا از من
بلند قد تر و خوشتیپ تر هستند
اما هیچ مردی نمی تواند
مثل من
قلم دست بگیرد
و روی کاغذ از تو
بتی زیبا بتراشد

محسن_حسینخانی

سلام
طنز شیرینی بود
خوشا به حالشون @};- @};- @};-


نام: حسن زاده   ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 07:17

درود بر جناب م.فریاد بزرگوار؛ داستان نغز پر مغزتون رو خوندم و بی اغراق باید بگم علیرغم طنز ظریف و جالب انتقادی اون یه جورایی دلم گرفت؛‌ واقعیت‌هایی که تو این داستان گفته شده و عجیب هم به دل می شینه رو نمیشه به هیچ وجه انکار یا توجیه کرد، من این شعرتون رو هم خیلی دوست داشتم،‌این شعر بیانگر عشق‌های سطحی و ظاهری امروزیه و خییییلی زیباست:
جايي كه عشق
آغاز تنهائيست
جايي كه گل ها
بوي غم دارند
و دستها
دشنه مي كارند
شاعران اينجا
به جاي دفتر شعر، دسته چك دارند
و پيام عشق، اينجا
پيامكهاي تكراريست
فرهاد اينجا
شيرين فروشي مي كند:
مي خرد... مي فروشد... به حراج مي گذارد
و مجنون
هر شب در آغوش ليلايي ست...
اينجا سرزمين آغوشهاي آلوده ست
جايي كه عشق
آغاز تنهائيست
جايي كه باران
زرد مي كند خاك را
و بهار
می پژمرد تاك را...
من از سرزمين آغوشهاي آلوده بيزارم
خيال رفتن
به ناكجا دارم...(م.فریاد)
تقدیم قلم سبزتون، نویسا باشید@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 21:18

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

دست مریزا د

اگر بخوام وارد جزیات بشم باید دست بتالیف مثنوی بزنم

همیشه خوشحال و کاملا راضی از خواندن اثرهاتون هستم

درودتان عزیزم

@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.