منطق مسيحايي

پاهاي زن ديگر توان دويدن نداشت، ولي چيزي از درون به او نهيب مي زد كه: برو!... نايست!... فرار كن!... توقف يعني شكنجه!... توقف يعني مرگ!
اگرچه زن، نداي دروني اش را خوب نمي شناخت، ولي خوب مي دانست كه اين نداي مبهم و تأثيرگذار، از كودكي هميشه همراه او بوده است، از همان وقتي كه فهميد دختر بچه ي شش هفت ساله اي است كه پدر و مادري ندارد تا هنگام گرسنگي به دادش برسند، و او هر روز بايد لا به لاي جمعيت بي اعتناي بازار اورشليم، در كمين فرصتي باشد تا چيزي براي خوردن بدزدد. آن روزها هم همين نداي دروني بود كه فكر كودكانه و عضلات نحيفش را هماهنگ مي كرد تا چيزي بدزدد و رنج گرسنگي را چند ساعتي دور كند. بعدها كه او بزرگتر شد، نام اين نداي دروني مبهم ولي كوبنده را كه منشاء تمام خوبي ها و بديها، و درستكاري ها و خطاها، و ثواب ها و گناه هاي او بود، "عشق به زندگي" گذاشت، هرچند هرگز اين عبارت را به زبان نياورد، زيرا فكر مي كرد كه "عشق" واژه ي مقدسي است كه با زندگي آلوده ي او همخواني ندارد...
زن، كه ديگر از شهر بيرون آمده و به بيابان رسيده بود، با درماندگي به سمت آسمان نگاه كرد و با تمام قدرتش آه كشيد، ولي آن قدر ناتوان بود، كه حتي خودش هم صداي آهش را نشنيد و از شدت نااميدي كنار تخته سنگي زانو زد و در حالي كه ترس تمام وجودش را گرفته بود، با ريه هاي غم گرفته اي كه به سختي پر و خالي مي شد، و قلب لرزاني كه به زحمت مي تپيد، چشمانش را بست و منتظر ماند تا مرداني كه دنبالش مي دويدند سر برسند و مجازاتش كنند، ولي ناگهان صداي آرام مردي از آن سوي تخته سنگ به گوشش رسيد:
- نترس! خداوند آه تو را شنيد.
زن سرش را بلند كرد و مرد جواني را ديد كه روي تخته سنگ نشسته است. سپس پشت سرش را نگاه كرد، مردان خشمگيني كه او را دنبال مي كردند لحظه به لحظه نزديكتر مي شدند. زن از ترس، آن سوي مرد جوان پناه گرفت. تعقيب كنندگان سر رسيدند و گفتند:
- اين زن، روسپي است و بايد سنگسار شود!
مرد جوان، چند لحظه اي سكوت كرد، سپس سرش را بلند كرد و گفت:
- با شما موافقم! ولي اولين سنگ را كسي به اين زن بزند، كه خود بي گناه است!
مردان به هم نگاه كردند و بي آن كه حرفي بزنند با سرافكندگي به شهر باز گشتند.
سپس مرد جوان، رو به زن كرد و گفت:
- برو و ديگر گناه نكن!
و زن رفت، در حالي كه درونش از نداي تازه اي پر شده بود...


پي نوشت: بر اساس داستاني از انجيل
*انجيل برنابا: فصل 201- آيات 1 تا 13
*انجيل يوحنا: فصل 8- آيات 1 تا 11


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 9 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

17

آزاده اسلامی ,شيدا سهرابى ,فرزانه رازي ,عباس پیرمرادی ,داوود فرخ زاديان ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,رضا فرازمند ,ف. سکوت ,نرجس علیرضایی سروستانی ,احمد دولت آبادی ,م.ماندگار ,زهرابادره (آنا) ,همایون طراح , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,محمد علی ناصرالملکی ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (23/5/1395),همایون به آیین (23/5/1395),احمد دولت آبادی (23/5/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (23/5/1395),فرزانه رازي (23/5/1395),الف.اندیشه (23/5/1395),بهروزعامری (23/5/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (23/5/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (23/5/1395),آزاده اسلامی (24/5/1395),رضا فرازمند (24/5/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (24/5/1395),همایون طراح (24/5/1395),زهرابادره (آنا) (24/5/1395), ناصرباران دوست (24/5/1395),عباس پیرمرادی (24/5/1395),م.فرياد (24/5/1395),شيدا سهرابى (25/5/1395),م.ماندگار (25/5/1395),داوود فرخ زاديان (25/5/1395),م.فرياد (26/5/1395),مهدی دارویی (27/5/1395),م.فرياد (31/5/1395),م.فرياد (13/6/1395),محمد علی ناصرالملکی (16/12/1395),م.فرياد (29/11/1396),زهرا میرزایی (29/11/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 مرداد 1395 - 23:56

ســــــــــلام
جای من محفوظ بمونه تا بیام :)
اینقدر خوشحال شدم ک حد و حساب نداره :">
@};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 23 مرداد 1395 - 16:02

ســــــــــــلام
عرض ارادت خدمت آقای شاعر گرانقدر

داستان بد جوری تصو یریه
بچه بودم ... یه ندای درونی همیشه بهم میگفت شیطنت کن .. خرابکاری کن ... درس نخون ... بازی گوشی اولویت داره به همه چی .. چون با اون ندا خیلی زیاد همکاری میکردم ..هنوزم با هم دوست صمیمی هستیم و رهام نکرده :D
به نظرم داستان بهترین شروع رو داره ..یه شروع بی نقص با استفاده از واژه ها و جمله های تاثیر گزار و یه شخصیت پردازی عالی
و صدالبته درون مایه و محتوا ی درست و حسابی .. به شخصه همیشه محتوا رو ترجیح میدم به عوامل دیگه ... ولی اینجا به غیر از محتوا ... نوع روایت هم خیلی جالب و روان و خوب بود .. وقتی شروع کردم به خوندن صدای راوی فیلم های مذهبی اومد توی گوشم .. خیلی برام جالب بود .. مثل راوی فیلم محمد رسول الله :)
این ک به ندای درون گوش بدیم هم خیلی خوبه ها .. فقط خدا کنه ندای شیطان نباشه .. میگن اگه به حرفش گوش ندی لال میشه :D ولی یه چیزی هم هست .. اونجایی ک میگه اولین نفری ک گناه نکرده سنگ پرتاب کنه ..اون ادم ها هم خداییش ندای درون داشتن .. یه لحظه با وجدانشون مشورت کردن ... به این نتیجه رسیدن ک از این کار دست بردارن ... اگه زمان حال بود ملت وجدان ندارن ک... همون لحظه به دنبال سنگ بزرگتر میگردن:-s [-(
کوتاه و مختصر و مفید فایده ...در کل خوب نبود ...عالی بود ..زیاد ... خیلی
دم قلمتون همیشه خدا گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 14:43

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر طنزنویس خلاق و مهربان داستانک!@};-
ممنون كه با نظرات دلگرم كننده تون، شوق نوشتن رو در اعضای سایت و از جمله اين ناچيز، مضاعف مي كنيد@};-
و خوشحالم كه بعد از مدتها مهمان شما اهالي هنرمند، با احساس و انديشمند هستم@};-
اميدوارم كه داستان پرايرادم، واقعا تأثيرگذار! باشد;)
باز هم سپاسگزارم بخاطر لطف و محبتتون@};-
باغ آرزوهاتون پرميوه!@};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 مرداد 1395 - 08:29

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور
من نفهمیدم چرا می نویسم
از خودم می گویم
یا از دنیا
برای خودم می نویسم
یا برای دیگران
اینقدر فهمیدم که پای کسی
یا چیزی در میان است
از من و دنیا بیشتر
از من و دیگران بزرگتر!

زنده یاد "بیژن جلالی

سلام و عرض ادب
بسیار بسیار مسرورم که باردیگر قلم رنجه ی شاعر شهرمان را می بینم
داستانی از کرامت همیشگی پروردگار! بر بندگان بی پناهش
اما چیزی عجیب است معتقدم این روزها مجریان دین! هیچ یک خود را گناهکار نمی دانند مطمئنا اگر آن زن در عصر حاضر سنگسار می شد تمام بی گناهان شهرمان!! سنگ به سویش پرتاب می کردند:(
ممنون که برایمان نوشتید
و داستانک را رونقی دوباره بخشیدین
تقدیم به شما :

پسربچه‌ای بودی
در فیلمی از تورناتوره
که*******ش را می‌برد شهر
به مردم
شیر لیوانی تازه می‌فروخت

زنی شدم در شهری شلوغ
که معده‌اش به لاکتوز شیر حسّاس بود
و همیشه در دو نیمهء خالی لیوانش
دنبال لهجهء گمشده‌ای در شهر می‌گشت

دنیا
دنیا
دنیا
همیشه یک‌جای کارش می‌لنگد.

لیلاکردبچه

@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-
@};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در شنبه 23 مرداد 1395 - 15:42

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت باااااااااانو جاااااااااانمممممممم
سلااااااااااااااااممممممممم
سلام پدر نمونه
سلام داستانک


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 23 مرداد 1395 - 15:53

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلااااااااااااااااممممممممم راضیه عزیزم
کجایی دختر خوب! یاد پارسال افتادم که رفتی حرم :) :(
عزیزززززم خوشحالم می بینمت
ان شاالله که رتبه ی کنکورت دو رقمی بوده باشه نابغه ی ورزشکار
المپیک نرفتی؟;) :-/
عاشقم تو را :x :x :x :x :* :* :* :*


@شهره کبودوندپور توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 14:52

نمایش مشخصات م.فرياد سلام شاعره بانو!@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و اشعار انتخابي زيباتون@};-
كفي بالله حسيبا@};-
كفي بالله وكيلا@};-
كفي بالله شهيدا@};-
كفي بالله هاديا و نصيرا@};-
كفي به بذنوب عباده خبيرا@};-
باغ آرزوهاتون پرميوه!@};-


@اذرمهرصداقت توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 14:54

نمایش مشخصات م.فرياد سلام دخترم!@};-
خوبی؟کنکورو ضربه فنی کردی؟:)
انشاءالله هرجا هستی شاد و سالم و ‍موفق باشی@};-
باغ آرزوهات پرميوه!@};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 مرداد 1395 - 10:58

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر جناب م.فریاد عزیز
بعد از مدتی خوش آمدید
داستان تأثیر گذاری بود ، به شما خسته نباشید عرض می کنم
نظیر چنین داستان های را شنیده ام ، و در آنها پند های زیادی ست ، که پند گیرنده کم است .
خوش باشید و موفق
@};- @};- @};-


@ح شریفی توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 15:06

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي شريفي عزيز!@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
بله حق با شماست، ولي گاهي تكرارها از جهت تأكيده ، و گاهي تأكيدها نه خطاب به مخاطبين بيروني، كه خطاب به نفسه... حاسبوا قبل ان تحاسبوا@};-
باغ آرزوهاتون پرميوه!@};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 مرداد 1395 - 11:31

درود بر م.فریاد عزیز
اول از همه باید گفت که راوی داستان، خیلی درست و بجا انتخاب شده است. دانای کل محدود! این نوع موضوعات انگار عجین شده با چنین روایتی و الیته خیلی تاثیرگذار و خواندنیست! در این نوع روایت،صداقت راوی به خواننده منتقل می شود و همه چیز ملموس تر می گردد! و چون نویسنده در همه حالات با قهرمان داستان هست و تنهایش نمی گذارد،این امر نیز پذیرش کنش ها و واکنش ها را برای خواننده باور پذیرتر میکند! اینهمه راجع به نوع روایت صحبت کردم چون نقطه قوت اینگونه داستان ها، در نوع روایت آنست!
در این داستان ما هم همراه شخصیت داستان،ندای مبهم و تاثیرگذارش را که از کودکی با او همراه بوده است را درک کردیم! و حتی دلمان میخواست که در دزدی بخاطر زنده ماندن،همراهی اش کنیم! «عشق به زندگی اش» را تحسین کردیم و درک والایش را از اینکه عشق را والا میدانست و بخاطر همین آن را بر زبان نمی اورد بخاطر گناهانی که مرتکب میشد،ستودیم!
در نهایت نیز آزرده شدیم از سرنوشتی که فقر و بیکسی برایش رقم زده بود و باور کردیم که او روسپی گری را انتخاب نکرده بود بلکه ناگزیر به اینکار شده بود! و چقدر خوب!آدمهایی پیدا میشوند که هدایتگرند! هرچند نمی توانم اتصال این افراد به آفریدگار را آنگونه ای که در تاریخمان بیان شده،بپذیرم ولی قبول دارم که این هدایتگران در همه زمان ها و مکان ها هستند و به هدایتگری می پردازند.
پایان باز داستان نیز بنظرم مناسب و بجا بود و هر خواننده ای می تواند تفسیری از «ندای تازه» و آغازی دیگر را برای شخصیت داستان متصور شود! چنین پایانی،ذهن خواننده را از تنبلی نجات می دهد!


@همایون به آیین توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 15:25

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي به آيين گرامي!@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و نقد موشكافانه و در عين حال پراغماضتون@};-
از اين كه داستان پرايرادمو به دقت خوندين سپاسگزارم@};-
باغ آرزوهاتون پرميوه!@};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 مرداد 1395 - 12:10

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر عارف بزرگ. جناب م فریاد. خوشحالم دوباره می بینم تان با داستانی دیگر. شاد باشید.. بسیار شیرین بود سخن تان


@احمد دولت آبادی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در شنبه 23 مرداد 1395 - 15:44

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت بابا سرش شلوغه سلام دوست بزرگوار.چراپروفایل ندارید ماچطورپیداتون کنیم????


@احمد دولت آبادی توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 15:34

نمایش مشخصات م.فرياد درود بر آقاي دولت آبادي گرامي@};-
سپاسگزارم از مهرتون به اين ناچيز@};-
باغ آرزوهاتون پرميوه!@};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 مرداد 1395 - 14:09

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
بابابزرگ !
همین دیروز از جلو یه شیرینی فروشی به اسم بابابزرگ رد شدم که عجیب منو یاد خودت انداخت !
سلام . خوبی بابابزرگم . میدونم .
مرد حسابی از این ورا ؟؟؟
اول اینکه خیلی خیلی خیلی خوشحالم که دوباره خوندمت بابابزرگ . بعد دوباره خیلی خوشحالم که اینجا دیدمت . بعد اینکه خیلی خوشحالم که داستانت خیلی چسبید . بعد اینکه خیلی دمت گرم . :D
من یه چی شبیه همین رو از زمان حضرت پیامبر و حضرت عاقا علی عاقا شنیده بودم . برام جالب بود که توی انجیل هم همچین داستانی بوده . :)
عاره دیگهههه... حالا یه شعر میچسبونم اینجا از عاقا " رضا احسان پور " که خیلی هم میچسبه ... هر چند که چسبش خیلی هم رنگ چسب داستانت نیس بابایی ! :D
بخون ...

اشک‌هایم، شعرهایم؛ آستینم، دفترم
توده‌ای از ابرهای پُرغزل در باورم

مجرمم! با اعترافاتی که تکراری شده‌ست
خواب‌های من مجازات است و زندان، بسترم

شور فرهادی ندارم، مرگ شیرین بهتر است
لاکپشتی خسته‌ام، عمری‌ست کوهی می‌برم

گرگ‌های عقل را چون برّه‌ی عشقت درید
برّه‌ای گرگم، خودم را گلّه گلّه می‌درم!

یوسفی زندانیِ زخمی‌ترین پیراهنم
با کبوترهای چاهی تا زلیخا می‌پرم!

آمدی تا راه باشی، سهمِ من بن‌بست شد
زخمی‌ام چون نیل موسی دیده امّا کافرم

هر چه سوزاندی مرا با رفتنت، ققنوس‌وار
زنده بیرون آمدم هر بار از خاکسترم

رو به راهم، رو به راهی که تو را از من گرفت
چشم‌های شرجی یک زن، کنار بندرم


بابابزرگم خیلی چسبید . دمت گرم .
شاد باشی و عاشق .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 16:06

نمایش مشخصات م.فرياد سلام دخترم!@};-
ممنون كه موقع رد شدن از جلوي مغازه ي شيريني فروشي ياد من افتادي :) ولی ممنون تر ميشم اگه موقع خوردن شيريني هم يادم بيافتي:) شوخي كردم، ميدونم سخته، من كه موقع خوردن شيريني، زمين و زمان رو از ياد ميبرم و فقط به شيريني بعدي فك ميكنم، بخصوص اگه شيريني ها متنوع باشن!:D
ميدونم كلي داستان نخونده ازت هست، تو تنها نيستي، شرمنده ي تموم اهالي داستانكم كه مدتيه درست و حسابي بهشون سر نزدم:(
انشاءالله فرصت بشه بيشتر داستاناي قشنگتونو بخونم@};-
ممنون بخاطر شعر بسيار زيبايي كه انتخاب كردي، توي انتخاب شعر واسه خودت يلي هستيا! مطمئنا كسي كه توي انتخاب شعرش اينقدر خوش سليقه ست، قلب شاعري داره
باغ آرزوهات پرميوه!@};-
مشکل حل شد؟ چقد ديگه بايد دعا كنم؟! زبونم مو درآورد! خب خودتم يه تكوني به خودت بده!:)


@م.فرياد توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 15:49

نمایش مشخصات فرزانه رازي این دفه که شیرینی خوردم چشم . حتی وختی خودم کیک و شیرینی درست کردم هم چشم ! :D
سرت سلامت بابابزرگ ... نخوندی و حقیقتا چیزی هم از دست ندادی ... خوش باش . :D
لطف داری بابابزرگم . خوشحالم که دوس داشتی ولی خدا شاعرم نکنه . نمیخوام ...
بابابزرگی ... به جاااااااااااااااان خودم 80% حله ... فقط یه 20% کوچولو مونده ... به جااااااااااان خودم درس حسابی بشینی دعا کنی حل میشه به خدا ... :D
یه کوچولو دیگه تلاش کن که کار مام را بیوفته ...
دمت گرم بابابزرگم . :D ;)
من خودم وسط گودم ... بابام در میاد اون تو ... بعد میگی یه تکونی به خودت بده ؟؟؟ دس خوش بابابزرگ ...
راستی سلام .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
شاد شاد شاد تا ته ته تهش ...
x:عاشق:x باشی بابابزرگم ...


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 مرداد 1395 - 18:10

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر فریاد گرامی

خیلی خیلی خوشحالم که داستان دیگری از شما خواندم .

داستان زیبا و قابل تاملی بود .بسیار عالی روایت شده بود .دست مریزاد.

شب بِروی شیشه های تار
می نشست آرام، چون خاکستری تب دار
باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می کرد
پیچ نیلوفر چو دودی موج می زد بر سر دیوار
در میان کاجها جادوگر مهتاب
با چراغ بی فروغش می خزید آرام
گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو می کرد
من خزیدم در دل بستر
خسته از تشویش و خاموشی
گفتم ای خواب، ای سرانگشت کلید باغهای سبز
چشمهایت برکه تاریک ماهی های آرامش
کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی


فروغ فرخزاد

شاد و پیروز باشید .@};-


@الف.اندیشه توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 16:21

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر بانوي احساس و انديشه@};-
مثل هميشه به اين ناچيز لطف داريد، بي شك اگه انرژي مثبت آدمها براي هم نبود، دنيا از ايني كه هست بسي جهنم تر بود@};-
ممنون بخاطر حضورتون و لطفتون و شعر بسيار زيبا و دلنوازي كه از زنده ياد فروغ فرخزاد انتخاب كرديد@};-
راستي! چه خبر از ميم بانو؟ خوبن كه انشاءالله؟ بهشون سلام برسونيد و از قول من بگيد: براي پروانه شدن، بايد از پيله در اومد: بشكافيم دمي پيله ي غم را، و ببينيم كخ پروانه چه حالي دارد...:)
باغ آرزوهاتون پرميوه!@};-


@م.فرياد توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 17:00

نمایش مشخصات م.فرياد اصلاحیه:
و ببینیم که پروانه چه حالی دارد...@};-


@م.فرياد توسط الف.اندیشه Members  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 17:55

نمایش مشخصات الف.اندیشه درودی دوباره

خواهر عزیزم خوب هستند خدا رو شکر . خیلی سلام دارن خدمتتون . بزرگیتونو می رسونم . سپاس فراوان@};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 مرداد 1395 - 21:24

نمایش مشخصات بهروزعامری اولین سنگ را کسی بزند که گناه نکرده باشد


درود بر شما

چشممان با دوباره دیدن روشن شد.

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 16:27

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقای عامری عزیز@};-
ممنون از حضور دلگرم کننده و لطفتون به این ناچیز@};-
امیدوارم از این پس فرصت بیشتری داشته باشم و از تجربه ها و اندیشه های آموزنده تون بیشتر استفاده کنم@};-
باغ آرزوهاتون پرمیوه!@};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 مرداد 1395 - 22:46

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلاممممممممممم آقافریاد خود خود خود خود خودمون:x
اسمتون رو که دیدم پ******** تو:D
من برم برمیگردم:)
خیلی خوشحالم خیلییییییی


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در شنبه 23 مرداد 1395 - 22:47

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن پ ر ی د م:D


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در شنبه 23 مرداد 1395 - 23:04

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام علیکم و رحمت الله:D
نتونستم دیگه تحمل کنم،میخواستم اول بستنی بخورم نشد گفتم بیام داستان آقا فریاد رو بخونم بعد.
ندای درون من همیشه خیرو صلاحمو میخواد،منم خودسرم هیچوقت به حرفش گوش نمیدم،آبروم میره
خیلی عالی بود،ما آدما خیلی عجیبیم،کار زشت رو اگه خودمون انجام بدیم صداش درنمیاد یا نهایتا اگه فهمیدن،میگیم جایزالخطاییم...
اما اگه نفر مقابلمون یه خطایی کرد،عالم و آدم میریزیم تو سرش:(
دنیای عجیبی شده...
خیلی خوشحالم الان صفحه شمام:)
بنویسید،زیااااااااد بنویسیدو همین جوری عالی
کلی سبد گل تقدیم شما;)
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 16:53

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر گل ِ محمدي سايت!@};-
منم از ديدنت خوشحالم:)
ممنون كه هنوز به يادمي و خوشحالم كه هنوز سرشار از انرژي مثبت و شادي:)
دنيا هميشه عجيب بوده، منتها ما تا بچه ايم متوجه نميشيم، همين كه پا به سن ميذاريم(البته منظورم خودمم، خانومها كه هيچوقت پا به سن نميذارن! )، آره! همين كه پا به سن ميذاريم دوزاريمون ميوفته و شستمون خبردار ميشه كه اي! دل غافل! عجب دنيائيه!:(
حتما! باز هم مي نويسم، چشم! طنز هم مي نويسم! ديدم خواستي بگي نگفتي، خودم پررويي كردم گفتم:)
باغ آرزوهات پرميوه@};-


@م.فرياد توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 18:33

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن میدونید که من عاشق طنزاتونم:) :">


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 مرداد 1395 - 00:08

نمایش مشخصات آزاده اسلامی به به
سلااااااام برادر شاعر و هنرمند و متعهد و اندیشمند و دلسوزمان
چقدر خوبه که هستید
خیلی خوشحال شدم دیدمتون
از قلم همیشه روشنگرتان هم لذت بردم.
جای شما و خانم سکوت واقعا حیفه خالی بمونه.
بودن شما در سایت و نیز نوشتن شما به آدم انگیزه ی خوندن و نوشتن و اندیشیدن میده.
ممنونم که آمدید و نوشتید.
حضورتان شبز و همیشگی باد برادر بزرگوارم@};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 17:22

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر استاد گرامي- سركار خانوم دكتر اسلامي- @};-
منم بسيار خوشحالم از ديدن شما دردنويس مردم دردمند و از ياد رفته:)
مثل هميشه به اين ناچيز لطف داريد@};-
فرياد و سكوت؟! جمع نقيضين؟! جلّ الخالق!:)
شوخي كردم، از همينجا به خانوم دكتر سكوت عرض سلام و ادب و احترام دارم و ازشون ميخوام با سر زدن به سايت و نوشتن داستانهاي اجتماعي نابشون، به رويش دوباره ي درخت دوستي ها در سايت كمك كنن@};-
باز هم سپاسگزارم خانوم اسلامي گرامي كه با نظر دلگرم كننده و محبت آميزتون، شاگردنوازي ميفرمایید@};-
سلام ما رو به آقاي دكتر و فرزند برومندتون برسونين@};-
باغ آرزوهاتون پرميوه!@};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 مرداد 1395 - 00:35

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست ادیب

بسیار زیبا

و با ارزش معنوی

احسنت

بهره بردم@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 17:27

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي دكتر فرازمند گرامي@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون به اين ناچيز@};-
زيبايي در نگاه با گذشت و ارزشمند شماست@};-
باغ آرزوهاتون پرميوه!@};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 11:25

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر آقای فریاد عزیز و گرمی
داستان فلسفی و اجتماعی تلخ که با قلم شما زیبا نوشته شده بودخواندم
نام داستان نیز عالی بود کاش مرد جوان راهکاری نیز ابلاغ می کرد تا برای جهانیان مایه پند گردد
سپاس از شما به خاطر این داستان
راستی بعد از مدت ها داستانی از شما خواندم و مسرور شدم
یه باغچه گل تقدیم شما


@زهرابادره (آنا) توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 17:35

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم بادره عزيز@};-
خوشحالم كه شما همچنان فعال و پرانرژي حضور داريد:)
ممنون از نگاه لطيف و مثبت و با محبت شما به داستان پرايرادم@};-
تموم راهكارها در دل آدمها هست ولي راهرو كم است، بقول حافظ: تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافريست، راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش@};-
باز هم سپاسگزارم از حضور مهربانانه تون@};-
باغ آرزوهاتون پرميوه!@};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 14:28

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر نویسنده و شاعر خوش ذوق جناب م فریاد
خیلی خوشحالم از زیارت مجدد شما . امیدوارم که بازهم توفیق داشته باشم که از داستانها و اشعار زیبای شما بهره ببرم.
پاینده باشید .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 14:36

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن :x :x @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 17:46

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر شما نویسنده و اندیشمند گرامي و محبوب سايت@};-
بنده هم از ديدن شما نويسنده ي توانا و معلم مهربان بسيار خوشحالم، اميدوارم بيشتر بتوانم در محضر درس شما حاضر باشم@};-
شما از نويسندگان باتجربه ي سايت هستيد و همواره از داستانهاي شما و شرح و بسطهاتون بر داستانهاي دوستان فيض برده ام@};-
سايه تون مستدام@};-
باغ آرزوهاتون پرميوه! @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 00:03

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
دوست گرامی، احساس عنصری خوبی است اما همیشه راهبردی نیست بخصوص در بحث اداره ی جوامع مدنی بیشتر مبنای عقلانی و منطقی نافذ و مفید است.
" و لکم فی القصاص حیاة"
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 12:50

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي جعفري عزيز@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
بعضي ها ميگن: مرگ خوبه ولي براي همسايه![-(
و مولا علي(ع) به فرزنش وصيت مي كند كه آنچه را براي خود مي پسندي براي ديگران هم بپسند، و آنچه را براي خود نمي پسندي براي ديگران هم نپسند!:)
همه ي ما از كودكي داستان آموزنده ي "رطب خورده منع رطب كي كند؟!" رو در مورد پيغمبر(ص) شنيديم.:)
پروردگار يكتا در سوره ي مباركه ي بقره، آيه ي 179 كه شما هم به آن اشاره كردين مي فرمايد: و لكم في القصاص حياة يا اولي الالباب لعلكم تتقون
پس قصاص هم مثل بقيه ي حدود و دستورات و اديان الهي، هدفي جز تقوا ندارد، و اصولا تقوا هدف تمام اديان آسمانيست، ولي اينكه زناكاري زناكار ديگري را سنگسار كند! و سارقي دست سارق ديگر را قطع كند! نه با اصول احساس انساني جور در مي آيد و نه با مباني عقلاني!
خداوند در سوره ي مباركه ي نور آيه ي 2 ميفرمايد: الزانية والزاني فاجلدوا كلّ واحد منهما مئة جلدة ولاتأخذكم بهما رأفة في دين الله ان كنتم تومنون بالله واليوم الآخر...
دقت كنيد: مي فرمايد در مورد زناكار، نرمش و رأفت نكنيد جايي كه خدا دستور داده، اگر(اين اگر خيلي مهمه!) بله! اگر به خدا و روز حساب ايمان داريد!... پس زناكار نميتواند زناكار ديگر را مجازات كند، چون خودش به خدا و روز حساب مومن نيست... مسيح روح الله هم عملا و دقيقا همين مفهوم منطبق با قرآن رو به آن مردان گوشزد كرد... و از سوی دیگر به عنوان ‍پیامبر و خلیفه ی خدا بر روی زمین که آرمانش هدایت و تقواست و در این زمینه از سوی خدا اختیار تام دارد، با تشخیص و رفتار خود، ضمن تایید زبانی حکم مجازات زناکار، آن زن و مردان تعقیب کننده اش رو، گامی به هدایت و تقوا نزدیکتر کرد...:)
با خدا آشنا هستم
گاه مي خوانمش از ته دل
رو به بي كرانه ها دارم
گرچه زورقم نشسته به گِل...(م. فرياد)
ممنون كه داستانم رو خونديد و انديشيديد، هدف من همين انديشيدن است و نه القاء باوري خاص به مخاطب... جايي كه خدا به آن اشرف مخلوقات و فخر موجودات ميگويد: لست عليهم بمصيطر... ما كه باشيم كه بخواهيم ديگران را به سمت و سوي خاصي ببريم... لاتزر وازرة وزر اخري.@};-
باغ آرزوهاتون پرميوه!@};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 مرداد 1395 - 01:28

نمایش مشخصات شيدا سهرابى ثلام :x
هال و اهوال اصتاد فرحنگ دحخدا.@};-
یگانه شاعر ستودنی جناب م فریاد گرانقدر.@};- @};- @};- @};- @};-
حواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارتا خوشهالم از اینکه اینجا دوبارح میبینمطون!
حواااااااااااااااارتا دلم طنگ شدح بود واث نوشطن یه املای فوغ الآدح.
عاقا نبودین املام بیثت شدح!
مگح نح؟:D :D :D ;)
داثطانطون رو بصیار بصیار دوصت داشطم. عض دیروض ک شنیدم داثطان عاب کردین حمش میگفتم برم صایط برم صایت طاااا علان کح موفغ شدم.!
بیشتر حدفم ارذ عرادط به بزرگ مردی چون شما بود
یاد ف.سگوت عزیز هم گرامی@};- @};- @};- @};-
حمایون باشید@};-


@شيدا سهرابى توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 13:57

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر شيدا! نويسنده اي كه پيچش موي واژه ها را مي بيند!@};-
بي انصاف! لااقل سلامو ديگه درست بنويس:)
سلامٌ قولاً مِن ربّ الرّحيم@};-
خوبي؟ اميدوارم حالت بهتر از املات باشه! وگرنه پيشاپيش خدا رحمتت كنه!:-/
ممنون از حضورت و لطف و محبتت و اين همه انرژي شاد و مثبتي كه با خودت آورده بودي
ميگن يه دانش آموزي رفت پيش معلمش و گلايه كرد كه چرا نمره املامو صفر دادين؟! معلم خنديد و گفت: ببخشيد! آخه نمره كمتر از صفر نيست كه بهت بدم!:D
باغ آرزوهات پرميوه! @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 15:09

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر حضرت فریادها...
خوشحالم که هستید
خوشحالم که خواندمتان!

امید که داستانک داستانک سابق شود!!!

سپاس از شعر زیباتون.
سبز باشید جناب
سبز
:) @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 25 مرداد 1395 - 15:44

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر ميم بانوي عزيز@};-
خيلي خوشحالم از ديدنت:)
كجايي؟كو داستانات؟ ميدونم كه هنوز هم داستان مينويسي، حتي شايد شعر، مثل خواهرت خانوم انديشه كه هم شعر ميگه هم داستان مينويسه، مث خانوم كبودوندپور، مث خودم، مث همه مون كه درد داريم و بايد بگيم و بنويسيم... لطفا گفته ها و نوشته هاتو توي سايت بذار! شايد دردمندي احساس كنه همدردي يافته، و كمي دردش تسكين پيدا كنه@};-
ممنون كه اومدي، ممنون كه خوندي، ممنون كه باز هم خواهي آمد و خواهي خواند و خواهي گفت و خواهي نوشت@};-
باغ آرزوهات پرميوه!@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.