در قمارخانه

با ترديد قدم در قمارخانه مي گذارم. فضاي ناخوشايند و غريبي دارد، آنقدر ناخوشايند و غريب، كه بي اختيار به گريه مي افتم. همه با ديدن گريه ي من، قهقهه ي شادي سر مي دهند. هنوز نيامده دپرس مي شوم و با خود مي گويم:
- جهنم دقيقاً همينجاست: جايي كه ديگران به گريه ي تو مي خندند!... نمي دانم چرا پدر مرا مجبور كرده است به اينجا بيايم!... او كه ثروتمند است، چه نيازي به قماربازي من دارد؟!... چگونه اينجا دوام بياورم؟!...
گفتگوي دروني ام را دعوت زني به قمار بر هم مي زند. نمي دانم چرا و چگونه دعوتش را قبول كرده ام، به خود كه مي آيم پشت ميز قمار و روبروي زن نشسته ام!... زن، لبخند زيبايش را روي ميز مي گذارد و نگاه سحرآميزش را به من مي دوزد. سكوت پراضطرابم را صداي قلبم مي شكند. زن چشمكي مي زند و مي گويد:
- شروع كنيم؟!
تمام وجودم را مي گردم و تنها دارايي ام را با دستهاي لرزان روي ميز مي گذارم: تنهايي ام را.
و بازي شروع مي شود...
طولي نمي كشد كه مي بازم و زن، فاتحانه تنهايي ام را بر مي دارد و در گريبان سپيدش جاي مي دهد. نمي توانم باور كنم كه تنهايي ام را باخته ام. ديوانه وار سر در گريبان زن مي گذارم و به جستجوي تنهايي ام مي پردازم. ولي هرچه بيشتر مي جويم كمتر مي يابم. كم كم به اين جستجوي پوچ و بي حاصل عادت مي كنم. زن از سرگرداني ام لذت مي برد و من از فراموش كردن تنهايي ام...
برف كه شروع به باريدن مي كند، احساس تهي بودنم چند برابر مي شود. دلم مي خواهد پنجره ي قمارخانه را بشكنم و بيرون بپرم ولي نمي توانم. نگاهي به اطراف مي اندازم. دنبال دستاويزي مي گردم كه مرا در برابر طوفان اندوهي كه در درونم به پا خاسته است حفظ كند. نگاهم كه به در قمارخانه مي رسد، تازه واردي توجهم را جلب مي كند. صداي گريه ي تازه وارد، مرا هم مثل ديگران به خنده مي اندازد، آنقدر بلند بلند مي خندم كه طنين خنده ام در تمام قمارخانه مي پيچد، آرام آرام خودم را از ياد مي برم...
پدر كه صدايم مي زند، هوس يك قمار ديگر به جانم مي افتد. به زن كه مي گويم، سخاوتمندانه "لبخند زيبايش" را با "تنهايي من" روي ميز مي گذارد. قمار آخر، هيجان ناشناخته اي دارد، هيجاني به مرموزي نگاهي كه نابودت مي كند... ولي اين بار، بخت با من يار مي شود. هر دو را مي برم و پيروزمندانه قمارخانه را ترك مي كنم...



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 20 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

25

زهرابادره ,شيدا سهرابى ,ف. سکوت ,علی غفاری دوست (مارتین) ,حسین روحانی ,الف.اندیشه ,احمد دولت آبادی ,حسین شعیبی ,محمد اکبری هشترودی ,شهره کبودوندپور ,سارا باقری ,آرمیتا مولوی ,آزاده اسلامی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,فاطمه مددی ,م.ماندگار , ناصرباران دوست ,مینا لگزیان ,فرشید طریقی ,فرزانه رازي ,همایون طراح ,بهروزعامری ,کیمیا مرادی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,محمد علی ناصرالملکی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (2/5/1394),شيدا سهرابى (2/5/1394),ف. سکوت (2/5/1394),رضا فرازمند (2/5/1394),حسین روحانی (2/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (2/5/1394),احمد دولت آبادی (2/5/1394),الف.اندیشه (2/5/1394),سارینا معالی (2/5/1394),حسین شعیبی (2/5/1394),احمد دولت آبادی (2/5/1394),محمد اکبری هشترودی (2/5/1394),سیدمحمد موسوی بهرام آبادی (2/5/1394),شهره کبودوندپور (2/5/1394),آرش پرتو (2/5/1394),پریناز.ک (2/5/1394),آرمیتا مولوی (2/5/1394),سارا باقری (2/5/1394),احمد دولت آبادی (2/5/1394),آزاده اسلامی (2/5/1394),انسیه زمانی (2/5/1394),منصور دیبا (2/5/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (2/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (2/5/1394),فاطمه مددی (2/5/1394),م.ماندگار (3/5/1394), ناصرباران دوست (3/5/1394),شهره کبودوندپور (3/5/1394),مینا لگزیان (3/5/1394),سحر ذاکری (3/5/1394),باران (3/5/1394),شیدا محجوب (3/5/1394),فرشید طریقی (3/5/1394),م.فرياد (3/5/1394),م.فرياد (3/5/1394),فرزانه رازي (3/5/1394),منصور دیبا (3/5/1394),پریا اسماعیلی (3/5/1394),همایون طراح (3/5/1394),سید علی الحسینی (3/5/1394),بهروزعامری (3/5/1394),کیمیا مرادی (4/5/1394), ساسان فرهادی (4/5/1394),اذرمهرصداقت (4/5/1394),مریم مقدسی (4/5/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (4/5/1394),شهره کبودوندپور (5/5/1394),حسین شعیبی (6/5/1394),م.ماندگار (6/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (8/5/1394),خلیل میلانی فرد (10/5/1394),لیلاحاجی (12/5/1394),م.ماندگار (23/5/1394),م.فرياد (2/6/1394),زهرا بانو (23/7/1394),شهره کبودوندپور (26/7/1394),الف.اندیشه (26/7/1394),الف.اندیشه (26/7/1394),م.فرياد (28/7/1394),اذرمهرصداقت (3/8/1394),الف.اندیشه (26/10/1394),آزاده اسلامی (4/12/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (4/12/1394),سحر ذاکری (5/5/1395),همایون به آیین (6/5/1395),شهره کبودوندپور (27/5/1395),محمد علی ناصرالملکی (27/11/1395),م.فرياد (28/1/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 11:20

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر برادر عزيز و گرامي ام آقاي فرياد عزيز
داستان فلسفي زيبايي از تولد و عشق و خود باختگي در دنياي خاكي
و چقدر زيباست رفتن همراه با عشق ،
وقت آمدن همه خندان بودند و تو گريان
وقت رفتن كاري كن، همه گريان باشند و تو خندان
داستان بسيار دلچسب و شيرين بود و ذهن را به تجسس وا مي داشت
با آرزوي موفقيت روز افزون @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 08:58

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم بادره عزيز@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
مثل هميشه به اين ناچيز لطف داريد@};-
سايه تون مستدام@};-
سرزمين وجودتون سرسبز@};-


نام: شيدا سهرابى   ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 12:04

درود بر م. فریاد
داستان زیبایی بود. ادبی زیبا. چیدمان واژه بجا بود. عالی...


@شيدا سهرابى توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 09:02

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم سهرابي عزيز@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
زيبايي در آفتاب نگاه و درياي دل شماست@};-
جام احساستون لبريز@};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 12:39

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بسیار آموزنده

دل باختن در قمار زندگی ولی لذت بخش ترین قسمت رسیدن به عشق و شادی وخنده . از گریه به خنده رسیدن.

خنده هایت مرا می خواند

در این فصل زرد وسرد

بهارم را به توبخشیدم

پاییزم را
پاییزم را
چرا نمی فهمی؟؟@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 09:05

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي فرازمند عزيز@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و شعر زيباتون@};-
خوشحالم كه با داستان ارتباط برقرار كرديد@};-
سرافراز باشيد@};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 13:00

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر م فریاد

من نمی دونم کدوم انسان منصفی به این داستان نمره ی

3 داده؟!!!!!!!!!!!! آخه این داستان کمتر از 5 نمره داره ؟!!

عالی است م فریاد ! (فقط حیف کاش سعی می کردید

امروز منتظر نشه چون حجم انتشارات امروز بالاست ! )

قمارخانه , نمادی است از دنیا و یا زندگی هر روزه ی ما !

شخص اول داستان هنوز از تصمیم پدر می نالد !

زن قمارخانه کیست ؟! من گمان می کنم زن نماد تمام

انسان هایی است که تازه وارد را برای ماندن در این

قمارخانه ی کثیف , راغب می کند !

و چنین می پندارم این تنهایی , سینوس وار از دست می

رود و به دست می آید ! به واقع قمارخانه , همیشگی

است و زن فریبایی همیشه در آن منتظر من هست و شما

و آن ها ..........


سبز باشید و آفتابی (حیف شد واقعا )


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط حسین روحانی Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 13:05

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
مارتین عزیز خدایی دمش گرم هرکی سه داده.یه بی انصافی هست تا ما در داستانمون رو باز میکنیم میاد و یه یک میده=)) .من خودم فقط به داستانایی که ارزش پنج داشته باشه نمره میدم و اگر پنج نمی ارزه اصلا نمره نمیدم .شاید از دید من بد باشه ولی یه سریا بی انصافن.این داستان حقیقت نمرش پنجه و من الان یه پنج میدم


@حسین روحانی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 13:12

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر حسین روحانی
بله متاسفانه ! گاهی کم لطفی میشه !

بابا اگه داستان ضعیف باشه من اصلا نمره نمیدم! ( هر چند در باور من نمره ها و تعداد لایک ها مهم نیستند ولی خب روی دید مخاطب تاثیر میذاره )

یا بعضا دیدم یه نوجوان خوش ذوق برای اولین بار داستان میذاره بعضی از دوستان حسابی داستانشو می کوبن !! این درست نیست...


@};-


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 14:05

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقایان،
دعوا نکنید! من اومدم دیدم یک نفر رای داده، اون هم یک!!! من هم پنج دادم که میانگینش شد 3!
دیدید کسی سه نداده! ریاضی هم خوب چیزیه ها! :D


@ف. سکوت توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 14:07

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) حالا خوبه ! حالا خوبه ! دیگه بدتر !! هاهاها


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 14:13

نمایش مشخصات ف. سکوت چکار کنم؟ از 5 بیشتر که نمیشد بدهم!:D


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط حسین شعیبی Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 14:31

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
من هم با آرش خان موافقم کمتر از 5 بی انصافیه! (هر چند میتواند بگوید سلبقه ست) احساسم اینه حس حسادت همه جا جاریه!


@حسین شعیبی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 14:51

نمایش مشخصات حسین شعیبی باز یک خوبه! الان یکی به داستان من "صفر" داد (البته شاید داستان مزخرف بود یا خودم:D )


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 09:30

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر مارتين عزيز@};-
ممنون از حضورت و لطفت و دقت نظرت@};-
البته اين داستان رو چند روز قبل آپ كرده بودم:(
سپاس به خاطر برداشت زيبا و دلگرم كننده ات@};-
ولي در اين ميانه پدر كيست؟!:-/ شايد نشانه ها كافي نبوده اند@};-
بگذار شعري تقديمت كنم(اسم شعر: چهار چهره ي عشق):
روز اول
آمدم مبهوت و مات
مادرم خنديد و من بگريستم
عشق همچون شير جاري شد
مرا بوسيد و رفت
شعر بي دفتر شدم...
روز دوم
دست طوفان مانده بودم بي پناه
عشق همچون زن به فريادمن رسيد
آتشي در دل به پا كرد و
مرا سوزاند و رفت
شكل خاكستر شدم...
روز سوم
مانده بودم روي خاك
عشق همچون كودكي بر شانه هايم سبز شد
بار غم داد و مرا پژمرد و رفت
شاخه اي بي بر شدم...
روز آخر
بار خود را بسته بودم سوي مرگ
عشق آمد
خاطرات كهنه را گم كرد و رفت
باز تنهاتر شدم...(م.فرياد-اهواز- بهار83)
آفتاب انديشه ت تابان@};-


@م.فرياد توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 11:49

نمایش مشخصات م.فرياد اصلاحيه:
در بند دوم شعر:
"عشق همچون زن به فريادم رسيد"
@};-


@م.فرياد توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 13:25

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) از باب شعر ممنونم م فریاد عزیز ...
پدر کیست ؟!! نمی دانم ! شاید همان جان لاک را عشق است !!


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 14:55

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر مارتين@};-
در پاسخهايي كه به كامنتها دادم اشاره كرده م@};- البته زياد هم مهم نيست...


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 13:01

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام رفیق
داستان زیبا و تامل برانگیزی بود و بازی با تنهایی و لبخند در داستانت عالمی داشت.خیلی خوشم اومد.
من نظرم این بود که عشق رو قماری تصور کردید و همیشه یکطرف بازندست و این دیدگاه شما جالبو زیبا نگاشته شده بود.البت که مخالفانی هم هستنند نسبت به این دیدگاه و این زنی که در آن کازینو مشغول بود آدم خالصی برای عشقبازی محسوب نمیشد چرا که او به نحوی یک میزگردان بود و روزانه با دها نفر سرو کار داشت.حال آنکه معشوق همیشه یک آدم بی ریا و صادق است@};-


@حسین روحانی توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 09:38

نمایش مشخصات م.فرياد سلام رفيق@};-
ممنون از حضورت و لطفت@};-
نه تنها شما رفقاي انگشت شمار كه انديشه اي نزديك به اين ناچيز داريد، كه همه ي برداشتها برايم عزيز و محترم است حتي برداشت آنها كه مي خوانند و كامنتي هم نمي گذارند!چرا كه هدف، انديشيدن است(هم خودم و هم ديگران) نه تحميل انديشه اي خاص@};-
بادبان خيالت بر افراشته@};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 13:18

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب فریاد عزیز
داستان زیبا و عمیقی نوشتید.
لذت بردم.
خسته نباشید @};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 09:41

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر انديشه@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
زيبا و ژرف، درياي نگاه شماست@};-
زنده باشيد@};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 13:25

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی فریاد دوست داشتنی. بلند بلند نه . بلند.
داستانی که امروز خواندم بیشک یکی از داستان هایی هست که در هفته گذشته مانندش نبود.
بیشتر از همه کلمه نخست بود که گفتی {با تردید} که بسیار هوشمندانه بود و من نیز تا پایان داستان با تردید به داستان می نگریستم. و باورم نمی شد که اینگونه هنرمندانه تر از این تردید خارج شوی و داستان را با {قمارخانه را ترک می کنم} به زیبایی به پایان رساندی. داستانی که چهار رکن اصلی را دارا بود همرا ه با نثری که تنها مال خودتان است. سپاس . سپاس. @};-


@احمد دولت آبادی توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 10:02

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي دولت آبادي عزيز@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
حق با شماست: يك بار "بلند" نوشتن هم منظور را مي رساند، از بابت يادآوريتون سپاسگزارم @};-
خرسندم از حضور صادقانه ي دوستان ژرف نگر و با تجربه اي چون شما@};-
ولي انگار اين بار صداقت را با محبت آميخته ايد و معجوني(كامنتي) بس دلنشين و گوارا به اين قلم به دست تازه كار ارزاني داشته ايد:)
راستي! ببخشيد پاسخ كامنتا دير شد. من بارها علت اين درنگ رو توضيح داده م(عدم دسترسي مناسب به اينترنت و جمعه هم كه روز ديدار بچه ها بود و مزيد بر علت!) و اميدوارم شما و بقيه ي دوستان به بزرگواري خودتون ببخشيد. البته كامنتا رو پاسخ ميدم و بايد پاسخ بدم، به قول معروف: دير و زود داره ولي سوخت و سوز نداره:)
آفتاب انديشه تون تابان@};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 14:01

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، شما هم می نوشتید "در صف قمارخانه" تا با داستان های آقایان روحانی و دیبا جور دربیاد.:D


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 14:11

نمایش مشخصات ف. سکوت داستانتان را دوست داشتم. دوستان نقد می کنند و ما استفاده می بریم!
زندگی یک قمار است. این که چه ورق هایی دست ماست، نمی دانیم. اما قطعاً تنهایی اولین و آخرین ورق بازی ماست قبل از این که قمارخانه را با یادها و لبخندها ترک کنیم...@};-


@ف. سکوت توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 10:05

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
خوشحالم كه با داستان ارتباط برقرار كرديد@};-
درياي دلتون آرام@};-


@ف. سکوت توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 10:03

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
:)


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 14:33

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب فریاد عزیز
داستان بسیار زیبایی بود
لذت بردم
یاد داستان قمارباز داستایووسکی افتادم
بد چیزیه قمار :)
موفق باشید
@};- @};- @};-


@حسین شعیبی توسط احمد دولت آبادی Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 15:00

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی حسین عزیز اسم قمار باز داستایوسکی را بردی مرا بردی بکجا دوست من؟!!! یاد خط یک داستان افتادم که می گوید لابد مشتاقانه مانند مسیح انتظارم را می کشند و در پایان انچه باورم نمی شد صد هفتاد فلورینی بود که در قمار مال خود کرد و گفت فردا، فردا همه اینها پایان خواهد یافت.
من اینجا ناچارم یک پنج زیر پوستی هم به شما بدم .


@حسین شعیبی توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 10:06

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي شعيبي عزيز@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
روزگارتون سرسبز@};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 15:13

نمایش مشخصات حسین شعیبی با کمال میل 5 تان را میپذیرم :)


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 16:50

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

داستان خوبی با نمادهای مختلف یاخته شده بود ولی مسئله این بود که داستان شکل نگرفته بود و همه چیز در حد نماد مانده بود... انگار همه چیز کنار هم قرار می گیرد و نمادها ساخته میشود ولی ماجرا شکل نمیگیرد...
و یک چیز هم اینکه موضوع «تنهایی» در این داستان میخواهد آشنا زدایی شود و طرحی جدید از آن شکل بگیرد ولی به نظر می رسد خواننده نمیتواند با آن ارتباط برقرار کند...
معلوم نیست چه سودی در باختن تنهایی هست که پدر با داشتن دارایی کافی پسر را مجبور به بازی میکند..
در این قمار تنهایی باخته میشود... یعنی تنهایی موضوعی خوب و دارایی انسان است و پسر میخواهد آن را با لبخند در کنار هم قرار دهد... این یک تناقض بوجود می آورد که در انتها هم بردن این دوتا معنی اش چیست؟ تنهایی چیزی در مقابل لبخند زن است. اگر تنها باشی دیگر لبخندی وجود ندارد و اگر لبخندی باشد تنهایی رفته است...

ممنون...
شاد و خرم باشید


@محمد اکبری هشترودی توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 10:37

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي اكبري عزيز@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
در مورد ساختار داستانهايم، قبلا هم عرض كرده ام كه حق با شماست و اگر با استانداردهاي داستان نويسي سنجيده شوند، نمره ي خوبي نمي گيرند، زيرا اين ناچيز در هيچ زمينه اي از هنر مقيد به حصارها و چهارچوبها نيستم و خلاقيت را كه جوهره ي هنر است با محدوديت در تضاد و چه بسا تناقض مي بينم و تنها محدوديتي را كه در مشقهاي هنري ام بر آن گردن مي نهم انسانيت است، به عنوان مثال شعري كه در همين صفحه ذيل كامنت مارتين عزيز نوشته ام شايد در هيچ يك از قالب هاي شعري شناخته شده نگنجد ولي برايم مهم نيست، چون چيزي را كه مي خواسته ام بگويم در حد بضاعت خود گفته ام...@};-
در مورد آشنا زدايي بايد بگويم كه انسان امروز، از خيلي واژه ها و مفاهيم بايد آشنازدايي كند و يكي از آنها همين "تنهايي" است:)
سود پدر را تنها خودش مي داند و كساني كه او مي خواهد بدانند زيرا اوست كه حكيم و اعلم و داناي مطلق است@};-
تنهايي به تقرب نزديكتر است و ميان دو انسان با موقعيتها و زمينه ها و پيش زمينه هاي فكري و احساسي يكسان، آن كه تنهاتر است احتمال نزديك شدن و بازگشتش به آغوش خالق بيشتر است، بنابراين تنهايي دارايي ارزشمندي است كه در منطق تحميل شده به انسان ساكن در دنيا، ارزشش به چشم نمي آيد...@};-
در دستگاه منطقي اين ناچيز، تناقضي كه شما فرموديد وجود ندارد، اينجا ايهامي وجود دارد و آن اين است كه انسان با مرگ تنهايي اش را به دست مي آورد و مي رود، در حالي كه عده اي دوستش دارند و يا عاشقش هستند و پس از او غمگين مي شوند(زيرا لبخندشان را آن سفر كرده يا برنده ي قمار با خود برده است، "مي برد" هم به معناي بردن در قمار است و هم به معناي همراه خود بردن...@};-
بابت پر حرفي هايم معذرت مي خواهم:)
آفتاب انديشه تون تابان@};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 17:11

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور "عشق" پیچیده ترین کشف بشر در "هیچ" است!
راستی، فلسفه ی عشق نمی دانی چیست؟

سلام بر شما میم فریاد بزرگوار
محظوظ شدیم بسی
راستی قمار عشق و زندگی تنها قماری است که یا هر دو میبازند یا هردو می برند
جامتان لبریز از عشق@};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 10:42

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر خواهر عزيزم@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
ما بازي مي كنيم ولي برنده فقط خداست:)
رو به درياي تفكر برويم
و نخواهيم كه تنهايي مان
توي آغوش كسي غرق شود
بشكافيم دمي پيله ي غم را
و ببينيم كه پروانه چه حالي دارد:
زندگي سعي ميان دو بهار،
زندگي شوق ميان دو قرار،
زندگي قصه ي گم كردن آيات خداست...(شعر حقيقت: م.فرياد)
لحظه هاتون نوراني@};-


نام: پریناز.ک کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 17:39

نمایش مشخصات پریناز.ک باسلام
بسیارعالی خوشمان آمد.:)


@پریناز.ک توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 10:43

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر پريناز عزيز@};-
ممنون از حضورت و لطفت@};-
خوشحالم كه با داستان ارتباط برقرار كردي@};-
جام احساست لبريز@};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 18:16

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام
بسیار زیبا بود


@آزاده اسلامی توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 10:46

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر خواهر عزيزم@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
چشمه ي انديشه تون جاري@};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 20:53

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام بر م.فریاد عزیز@};-
داستان خیلی عمیقی بود منم به این داستانای عمیق و مفهومی زیاد عادت ندارم گیج می شم:D
ولی به دور از شوخی کل زندگی و اتفاقاتش رو به بهترین شکل بیان کردید
در مورد نظر دوستان در مورد امتیاز و نظر...به نظر من هرکس نظر و سلیقه خاص خودش رو داره و اگر شما باید همون چیزی رو بپسندین که من پسندیدم این می شه یه چیز بی حس و حال و ناخوشایندو خیلی بی مزه:D به نظرم حتی کسی که یک یا پنج می ده نباید سرزنش بشه چون نظرش رو گفته و نظرش هم باید برای دیگران قابل احترام باشه....لازم به ذکر می باشد لایک بنده همیشه پابرجاست:D ;)
بازم مرسی آقای فریاد.@};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 11:15

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم حجابي عزيز@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
در مورد داستان، مثل هميشه با لطف و اغماض نگاه مي كنيد و سپاسگزارم@};-
در مورد لايك و امتياز و اينها: راستش من اينها رو بيشتر به عنوان يه موج مثبت انرژي براي نويسنده ميدونم نه اينكه واقعا نشونه ي كيفيت داستان باشه، خودم هر داستاني رو كه باز ميكنم و ميخونم در صورتي كه نگاه خصمانه اي به انسانيت نداشته باشه بلافاصله و بدون ترديد يه لايك و پنج نمره ي شيرين بهش ميدم و در صورتي كه داستان بر احساس و انديشه م هم اثر گذاشته باشه كامنتي هم در حد بضاعتم مينويسم، البته اين روش و سليقه ي منه و بدون شك هر كسي براي رفتارهاي خودش توجيه يا دليلي داره و من از هيچكس نمي رنجم و هيچكس رو به خاطر هيچ سليقه و نظري سرزنش نميكنم چون زاويه ي ديد افرا متفاوت است و درستي و نادرستي جز در اخلاق(آن هم در سطح ما انسانهاي عادي)، در بقيه ي جاها نسبي است@};-
تنها كتاب شعري كه از اين ناچيز چاپ و منتشر شده(توسط خودم كه نه، دوستي زحمت جمع آوري و انتشارش را كشيده) و البته حجمش نسبت به حجم اشعار سروده شده ام بسيار كم است،اسمش هست: كنسرت حيات من
لحظه هاتون نوراني@};-


@م.فرياد توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در یکشنبه 4 مرداد 1394 - 15:28

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام استاد
بسیار خوب و خواندنی
لذت بردم به خصوص از مضامین داستان
شما هم شاعر توانایی هستید و هم نویسنده موفق
عالی بود
راستی استاد بابت راهنمایی هاتون بابت غزل بسیار ممنونم
شاد باشید@};- @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط م.فرياد Members  ارسال در یکشنبه 4 مرداد 1394 - 01:41

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم مولوي متين. ممنون از حضورتون و لطفتون. خوشحالم که با داستان ارتباط برقرار کرديد. جام احساستون لبريز.


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 00:51

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جناب فریاد
عالی عالی عالی
چقد عمیق و قشنگ بود
چقد خوب می نویسید میدونستید؟
چقد لذت میبرم وقتی ازتون داستان میخوانم.
میدونستید؟
خوب حالا بدونید !!!
آقا شما معرکه اید!!!
واقعآ خوشم اومد
پا شم دست بزنم براتون؟:-/

یکی از بهترین داستاناتون بود آقا
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
اینا همه تقدیم به شما
شاد باشید@};-


@م.ماندگار توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 11:31

نمایش مشخصات م.فرياد سلام دخترم@};-
ممنون از حضورت و لطفت@};-
نه والله نميدونستم!:-/
اين همه تعريف واسه من بود؟!:)
فرض ميكنم جدي ميگي نه واسه دلخوشيم !;)
باز هم ممنون به خاطر نظر دلگرم كننده ت، ما امثال تو رو نداشتيم تا حالا شاخه هامون خشكيده بود و به خيل هيزمها پيوسته بوديم، شايدم خاكسترا:)
در مريضخانه ي دنيا
همه مي ميرند
جز من و تو كه خوب مي دانيم
عشق، بهترين درمان است...(م.فرياد)
بادبان اميدت برافراشته@};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 01:27

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب
قمار اول تول بود پدرخواست آمدیم همه خندیدند ما گریستیم قمار کردیم تنهاییمان را باختیم و وابستگی به مادر را آموختیم و ادامه دادیم تا دلزده شدیم
قمار دوم عشق و همسفری که ما را تا بیرون رفتن از قمارخانه همراهی می کند .
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش
بنماد هیچش الا هوس قمار دیگر

برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 11:42

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي باران دوست عزيز@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون و دقت نظرتون@};-
برداشت شما نزديكترين برداشت به احساس و انديشه ام بود@};- @};- @};-
تنها شما متوجه قمار اول انسان در قالب عشق به مادر شديد@};-
و باز هم سپاس به خاطر شعر زيباي زنده ياد مولوي بلخي كه با اجازه تون دو بيت ديگه ي اونم در اينجا مينويسم:
تو بسي سمن بران را به كنار در گرفتي
نفسي كنار بگشا بنگر كنار ديگر
خنك آن قماربازي كه بباخت آن(هر) چه بودش
بنماند هيچش الّا هوس قمار ديگر
تو به مرگ و زندگاني هله تا جز او نداني
نه چو روسپي كه هرشب كشد او به يار ديگر...(ديوان شمس-غزليات مولوي بلخي)
آفتاب انديشه تون تابان، سايه تون مستدام@};-


نام: مینا لگزیان کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 09:12

درود ها استاد

مضمون داستان خوب بود
اعتیاد به قمار از سر تنهایی

پاینده باشید
@};- @};- @};-


@مینا لگزیان توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 11:44

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم لگزيان عزيز@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
باغ آرزوهاتون پر ميوه@};-


نام: فرشید طریقی کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 13:41

نمایش مشخصات فرشید طریقی سلام دوست عزیز...داستان خوبی بود،یاد ایت شعر مپلانا افتادم:
خنک ان قمار بازی که بباخت انچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر....


@فرشید طریقی توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 13:55

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي طريقي عزيز@};-
ممنون از حضورتون و لطفتون@};-
و ممنون بابت اشاره به شعر زيباي مولوي@};-
آفتاب انديشه تون تابان@};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 13:58

نمایش مشخصات سارینا معالی اورد به اضطرارم اول به وجود

جز حیرتم از حیات چیزی نفزود

رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود

زین امدن و بودن و رفتن مقصود!
سرِکاریما...سلووووووووووووووووم بابایی@};- فازت نوله باباجون؟
دیگه دست گذاشتید رو یه مطلبی که جز به به نمیشه گفت.بگیرید تعریفو:به به ....چه چه...
شما برای این بودذنی که خیام نوشته یه امید و انگیزه گذاشتید و این داستانتون رو قوی تر کرد.همه یه امیدی برای بودن دارن...دم شما جیز:x
قربونت بابایی
دوستت دارم این هوا:x :x :x :x
رعنارو ببوس از طرف ابجی ش.
ما هم بریم شاخ کنکور رو بشکونیم
تا برگردیم فازتون رو نول نگه دارید:x :x :x


@سارینا معالی توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 14:42

نمایش مشخصات م.فرياد عليك سلووووم دختر گلم@};-
ممنون كه هنوزم بهم سر ميزني و انرژي ميدي@};-
آفرين! برو درستو بخون! بذار خواستگارا اونقد منتظر بمونن كه موهاشونم مث دندوناشون بشه;)
منظورم اينه كه فعلا حواست به درسات باشه:)
باغ آرزوهات پر ميوه@};-


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 16:12

نمایش مشخصات منصور دیبا درود بر م.فریاد عزیز
واقعا خسته نباشی مرحبا
همیشه از خواندن داستان هایت لذت می برم
و همچنین اشعار زیبایت بر دلم مینشیند
سربلند و پیروز باشی


@منصور دیبا توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 21:06

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي ديباي گرامي. ممنون از حضورتون و لطفتون و نظر دلگرم کننده تون... زيبايي در نگاه شماست که از وراي واژه هاي تاريکم به روشنايي ها مي نگريد... درياي دلتون آرام.


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 16:47

نمایش مشخصات فرزانه رازي :) سلام بابابزرگ خان جان . خوبی ؟؟؟
بابا دمت گرم ! ته داستان بود !
خدایی حال کردم خوندمش ! :D
ایول بابابزرگم .
دمت قیژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ...
دلت به نشاط
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 21:28

نمایش مشخصات م.فرياد سلام دخترم... اه! يه قاچ کيک اينجا بود شما نديدينش؟! نشونش کرده بودم از خواب که بيدار شدم بخورمش! واقعا بزرگمهر حکيم راست ميگفت: سحرخيز باش تا کامروا باشي!... ممنون از حضور دلگرم کننده ت... شعر؟! دير اومدي تقصير خودت بود!... واژه ها سوخته در آتش ناي من و تو/ حافظ! امشب غزلي نيست براي من و تو// اشکها کاش زبان بسته نبودند چنين/ تا به گوشش برسانند رثاي من و تو//... حافظا! خرده به کوتاهي فرياد مگير!/ کي کسي مي شنود سوز صداي من و تو// جام مي پر کن و باز آ که صفايي بکنيم/ اي دو صد بنده ي تزوير فداي من و تو...(م.فرياد) باغ آرزوهات پر ميوه!


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 20:16

نمایش مشخصات بهروزعامری داستانتون هنر مندانه بود
زیبا بود چون شکل خودتان بود
کاش مثل بعضیها کامنتهار و مخفی میکردید
دونوع کامنت فراوانند یکی که نوشته ی کسی رو با قواعدی دلخواه خودش منططبق میکنه و عالمانه بادم از قله ی دماوند تبریک میگه و یکی اینکه الکی با کلمات مثبت تایید میکنه
تنها قسمت آزار دهنده ی داستانتون کامنتها بودن البته بجز چند تایی

و اینکه شماهم جدی گرفته و جواب دادید

اگر اینهار و کنار بگذارید حرف ندارید

موفق باشید

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 3 مرداد 1394 - 20:38

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي عامري عزيز. ممنون از حضورتون و لطفتون و نظر دلگرم کننده تون. بهترين تعريف شايد همين باشه که گفتيد: مثل خودتان بود... راستش! هدف من از نوشتن، همونطور که قبلا هم بارها گفته ام، ايجاد زمينه اي براي انديشيدنه، نه القا باوري خاص به خواننده... باز هم به خاطر حضور ارزشمندتون سپاسگزارم... سايه تون مستدام.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 10:15

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور
آدمها از راه ميرسند،
تنهاييت را در بودنهاىِ مداوم ،
حبس ميكنند،
سكوتت را ميشكنند و
هياهو بر پا ميكنند...
چشمانت پر ميشود
از وجودشان
و از هر لحظه ى عمرت
يادى، يادگارى، خاطره اى،چيزى، ميسازند
آدمها دنياىِ آرامت را ،
پر از خواهش و آرزو ميكنند
مزه ى احساساتِ رنگارنگ را
به دلت ميچشانند،
و ناگهان .....
همين آدمها
بخار ميشوند..!
دستانت قنديل ميبند
سكوتت پر ميشود از
صداهايى كه فقط تو ميشنوى
زيرِ يادها و يادگاريهايشان
هر روز و هر شب دفن ميشوى
خراب ميشوى
ميپوسى....
تنهاييت ، تنها ترين اذابِ زندگيت ميشود
و در نهايت،
تو هم آدمى ميشوى
كه روزى ناگهان ،....
بخار ميشود...!!!!
آرزو پارسى


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 اسفند 1394 - 13:48

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و عرض ارادت بی نهایت :)
یه مدته عریضه نویسی میکنم ...پیرو چرت و پرت نویسی های قبلیم ... فک کردم داستان مربوطه به امروز ..کلی ذوق کردم گفتم چه خوب آقای شاعر بعد از مدت ها دوباره داستان گذاشتن توی سایت .. بعد دیدم نه عامو :(
تازه فهمیدم من کلی داستان نخونده دارم ..از ماه ها و سالهای قبل ک نبودم .
ولی با این وجود خوشحالم ک این داستان رو به روز آوری کردید و خوندمش
جهنم دقیقا همین جاست ..جایی ک دیگران به گریه تو میخندند ... پدری ک پسرش رو میفرسته به جهنم ... پسر همون جا لنگر میندازه :D ولی بازم میاد صداش میزنه
اینجا رو ک میگه تنها داریییش ک تنهایی هست رو میذاره وسط من اینطوری برداشت کردم ک عاقبت همه ما وقت مردن اینطوریه هست ک باید با دست خالی و تنها... پای حساب و کتاب بریم ..حتی پدر و خانواده پولدار هم نمیتونه بهمون کمک کنه :)
به نظرتون میشه قمار خونه رو تشبیه کرد به دنیا ..اونجایی ک وقتی وارد شدی گریه میکنی و بقیه میخندن ؟
آخرش هم ..باید هر طوری شده بری پای حساب کتاب و هرچی داری رو کنی .. یا بازنده میشی و میری به قهر جهنم ..یا برنده میشی و راه بهشت باز میشه
پدر صداش میزنه ..هوس یه قمار دیگه به جونش میفته ... گرچه ک اخرش گفت پیروز مندانه قمار خانه رو ترک میکنه ...ولی من باورم نمیشه ..کسی قمار رو ترک کنه ..مخصوصا اگه تنهایی رو با یه لبخند با هم توی مشتش داشته باشه ...
داستان متفکرانه ای بود ..فک کنم بگم متفکرانه کلمه خوبی باشه :) به نظرم پشت همه جمله هاش یه داستان دیگه ای داشت روایت میشد .. البته نظر من هست ..ولی از نویسنده هم بعید نمیدونم :) :)
خیلی خوب بود.. جالب بود بیشتر
دم قلمتون همیشه خدا گرم گرم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.