ليسانس

يه ضرب المثل كشف نشده هست كه ميگه:
« زن تموم زندگي نيست، ولي رو تموم زندگي اثر ميذاره.»
حسن آقا مدرك ليسانسشو كه گرفت، بلافاصله يه تاكسي دربست كرد و با خوشحالي خودشو به خونه رسوند. ننه ش طبق معمول، غذا را بار گذاشته و همونجا توي آشپزخانه نشسته بود و دود قليون و صداي ضبط صوتش فضاي خونه رو پر كرده بود:
« بگذر تا در شرار من نسوزي، بي پروا در كنار من نسوزي، همچون شمعي به تيره شبهااااا.... مي داني عشق ما ثمر ندارد، غير از غم حاصلي دگر ندارد، بگذر زين قصه ي غم افزاااا... »
حسن آقا به محض اين كه وارد خونه شد، با صداي بلند گفت:
- سلام ننه! مژده گوني بده!
ننه حسن سرشو از تو رؤياهاش بيرون آورد و چند لحظه اي لب از لب قليون برداشت و با كنجكاوي به پسرش نگا كرد. حسن كه بيش از اين نميتونست خبر مسرّت بخش خودشو توي دلش پنهون كنه، مث فوتباليستي كه دقيقه ي صد و نوزده بازي، گل طلايي زده باشه، با قدرت تموم، دستشو مشت كرد و گفت:
- ليسانس گرفتم ننه!
پيرزن قرقركنان كامي از قليون گرفت و با خونسردي گفت:
- هوووو! حالا انگار شاخ غولُ شكسته!... دلم خوش شد گفتم شايد يارانه رو زياد كردن!...
بعد با دلسوزي ادامه داد:
- يه نگاهي به دور و وَرت بنداز ننه!... مث پشكل ليسانسه ريخته... همين مريم- دختر شمسي خانم-و ببين! ننه ي بدبختش دست تنها، با هزار نخورم نخورم و كلفتي خونه ي مردم و رو زدن به اين و اون فرستادش ليسانس گرفت. الان يه سال آزگاره، بيكار و بيعار، نشسته كنج خونه، روز به روزم ترشيده تر ميشه.
حسن كه نميخواست خوشحالي عظيم خودشوخدشه دار كنه، نيمي از حرفاي ننه شو نشنيده گرفت و با لوس بازي، گونه ي چروكيده ي پيرزنو بوسيد و كامي هم از قليونش گرفت و به طرف اتاقش رفت:
- اين دختره تقصير خودشه ننه! رفته ليسانس چرنديات گرفته.
پيرزن با اعتراض گفت:
- چرنديات چيه ننه؟! شمسي خانوم هي ميشينه، بلند ميشه، ميگه دخترم فيلسوفه.
حسن همينجوري كه لباساشو عوض ميكرد، از داخل اتاق گفت:
- آخه فلسفه هم شد رشته؟! مگه اينجا يونان باستانه كه آدم بيشينه سينه ي آفتاب و هي صغرا كبرا بيچينه؟!... ولي من فرق ميكنم ننه!... من ليسانس زبان و ادبيات فارسي گرفتم!
پيرزن با بي اعتنايي پكي به قليونش زد و گفت:
- زبون فارسي رو كه خودم يادت داده بودم، بي ادبم كه نبودي، ديگه چه لوزومي داشت بري دانشگاه؟! ميرفتي ور دست اوس عباس، نيكانيكي ياد ميگرفتي، مث باباي خدا بيامرزت واسه خودت كسي ميشدي...
حسن كه ديد بحث كردن با ننه ي تحصيل نكرده اش، سودي به حالش نداره، به سمت آينه رفت و با چند بار دور و نزديك شدن به آينه، سعي كرد آثار ليسانسو توي چهره و اندام خودش ببينه. بعدشم لبخند به لب، خودشو روي تخت ولو كرد و بعد پنج سال جون كندن، با آرامش كامل خوابيد.
عصر كه بيدار شد، صفايي به سر و صورتش داد و كت و شلوار نوشو پوشيد و بدون توجه به چايي حنايي رنگي كه ننه ش براش ريخته بود، با لبخندي كه مدام بين لبش و دلش رفت و اومد ميكرد راهي خونه ي خاله شهين شد. دل توي دلش نبود كه فاطي- دختر ِ خاله شهين-ُ ببينه و خبر ليسانس گرفتنشو بهش بده. فاطي علاوه بر اين كه دخترخاله ي حسن بود، همبازي دوران بچه گيشم بود، و در تموم مامان بازياي اون زمون، نقش زنشو بازي ميكرد، ولي كم كم كه بزرگتر شدن، فاطي بيشتر و بيشتر از حسن فاصله گرفت تا اين كه سرانجام حسن به اين نتيجه رسيد كه واسه به دست اوردن فاطي، راهي نداره به جز اينكه بره دانشگاه و ليسانس بگيره...
*********
- سلام حسن!
- سلام دختر خاله!
- چه خبر شده؟! خوشتيپ شدي!
- خب ديگه!... فارغ التحصيل شدم، ليسانس گرفتم. ديگه اون تيپ قبلي در شأنم نبود.
- اِه!... باريك الله! تبريك ميگم!
- ممنون!
حسن واسه اينكه بحث اصلي رو پيش بكشه، چند دقيقه اي اين پا اون پا كرد تا اينكه دلُ به دريا زد و گفت:
- حالا ديگه ميتونيم ازدواج كنيم.
- چي؟! ازدواج؟!
- خب آره! ازدواج... قراره توي كلاس كنكور استادمون تدريس كنم، برجي شيصد هفصد تومنم بهم ميده.
فاطي پوزخندي زد و گفت:
- مگه با شيصد هفصد تومن ميشه زندگي كرد؟!
حسن كه حسابي توي ذوقش خورده بود گفت:
- هرچي باشه، حالا ديگه من ليسانس دارم.
- ببين حسن! من آدم رُكي ام... هيچ توهيني واسه يه دختر، بالاتر از اين نيست كه شوهر آينده ش "خاص" نباشه.
- منظورت چيه؟!
- منظورم اينه كه ليسانس داشتن، چيز عجيب غريبي نيست. اين روزا هرجا نگا كني مث ريگ ليسانسه ريخته...
حسن ياد حرف ننه ش افتاد و گفت:
- باز جاي شكرش باقيه نگفتي مث پشكل!
فاطي قهقهه اي زد و ادامه داد:
- يه دختر دوس داره يه چيزي توي شوهر آينده ش با همه ي مرداي ديگه فرق كنه. مهم هم نيست اون چيز چي باشه، ولي حتما بايد يه چيز متفاوتي باشه، يه چيز استثنايي... منم مث همه ي دختراي ديگه دوس ندارم شوهرم يه مرد معمولي باشه، ميخوام "ترين" باشه، بدترين و بهترين هم برام فرقي نميكنه، فقط بايد "ترين" باشه... تو هم كه نيستي...
فاطي لحظه اي مكث كرد، و وقتي ديد حسن هاج و واج مونده، براي ضربه فني كردن اون آخرين فنّشم به كار گرفت و گفت:
- يه خواستگار برام پيدا شده. قراره فردا رسماً بيان خواستگاري... فكرامم كردم: جوابم مثبته.
حسن آب دهانش را قورت داد و پرسيد:
- خب! چه كاره ست؟
- بُنگاه داره... كلاهبردارترين مرد شهره... خونه ها رو نصف قيمت از چنگ مردم در مياره و دو برابر قيمت ميفروشه...
حسن كه حسابي از حرفاي فاطي جا خورده بود، بدون اين كه خداحافظي كنه، مثل آدمي كه در كابوس راه ميره، به سمت در رفت و وارد خيابون شد...
به خودش كه اومد، جلوي گاراژ اوس عباس بود.
- سلام اوسا!
- سلاااام حسن آقا! چه عجب! يادي از ما كردي!... ماشاالله!، ماشاالله!، شدي عين باباي خدابيامرزت، مث سيبي كه از وسط دو نصف كرده باشن... هيييي! يادش بخير! بهترين ميكانيك شهر بود.
حسن با شنيدن كلمه ي "بهترين"، لبخند تلخي زد و همينجوري كه كتشو روي ميخ فولادي سياهي كه به ديوار گاراژ بود آويزان ميكرد گفت:
- اوس عباس! شاگرد نميخواي؟!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

26

سید حسین ,علی غفاری دوست (مارتین) ,مینا لگزیان ,محمد حشمتی فر ,م.ماندگار ,شیدا محجوب ,حسین روحانی ,شيدا سهرابى ,فاطمه مددی ,داوود فرخ زاديان ,ف. سکوت , ک جعفری ,احمد دولت آبادی ,"صابرخوشبین صفت" ,همایون طراح ,آزاده اسلامی ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,فرزانه رازي ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,ستوده غلامی ,شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,ابوالحسن اکبری ,کیمیا مرادی ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرش پرتو (17/6/1394),فرزانه رازي (17/6/1394),شهره کبودوندپور (17/6/1394),اذرمهرصداقت (17/6/1394),زهرابادره (17/6/1394),آرش پرتو (17/6/1394),آزاده اسلامی (17/6/1394),م.ماندگار (17/6/1394),سارینا معالی (17/6/1394),الف.اندیشه (17/6/1394),ابوالحسن اکبری (17/6/1394),ف. سکوت (17/6/1394),حسین روحانی (17/6/1394),احمد دولت آبادی (17/6/1394),همایون طراح (17/6/1394),شهره کبودوندپور (17/6/1394),شيدا سهرابى (17/6/1394),مریم مقدسی (17/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (17/6/1394), ناصرباران دوست (17/6/1394),زهرابادره (17/6/1394), ناصرباران دوست (18/6/1394),حسین روحانی (18/6/1394),سید مهدی میرعظیمی (18/6/1394),مینا لگزیان (18/6/1394),کیمیا مرادی (18/6/1394),همایون به آیین (18/6/1394), ک جعفری (18/6/1394),سارا باقری (18/6/1394),سحر ذاکری (18/6/1394),فاطمه مددی (18/6/1394),م.فرياد (18/6/1394),رضا فرازمند (19/6/1394), زینب ارونی (19/6/1394),سید حسین (20/6/1394),م.فرياد (23/6/1394),محمد حشمتی فر (24/6/1394),زهرا بانو (26/7/1394),شهره کبودوندپور (8/8/1394),الف.اندیشه (8/8/1394),سارینا معالی (8/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (15/8/1394),م.فرياد (17/11/1394),داوود فرخ زاديان (12/5/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (12/5/1395),همایون به آیین (18/5/1395),اذرمهرصداقت (4/8/1395),هستی مهربان (3/4/1396),م.فرياد (3/2/1397),"صابرخوشبین صفت" (3/2/1397),ستوده غلامی (4/2/1397),همایون طراح (10/2/1397),

نقطه نظرات

نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 13:36

سلام.......

اوه..........برم و بیام....


فعلا


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 13:54

نمایش مشخصات فرزانه رازي
یادش بخیر ، اون یارو بود ، افشو ! میگفت کلاس ملاسو بیخیال ، لیسانس میسانسو بیخیال ! بیا وسط قـِ... چیز ! بیا وسط تکبیر بگو ، ما عاس و پاسیم بیخیال ! :D
بابابزرگ جون سلام . خوبی میدونم .
دمت گرم خعلی خندیدم . اما خنده های من که از رو خوشی نبود که ! :(
دمت گرم بابایی ...
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 14:12

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن دلی سن دا آخ....اوز الینده دره ک:D


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط فرزانه رازي Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 14:28

نمایش مشخصات فرزانه رازي اللــــــــــــــــــــــــــــــــه اکبر !
دلی بودوپسن کی دلی اولموشام داااااااااااا ! :D
دنن مامان... دنن !
اللــــــــــــــــــــــــــــــــه اکبر !
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 14:50

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن :D


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 16:04

نمایش مشخصات فرزانه رازي بابابزرگ ؟؟؟
قصیه ی حمار رو داشم تعریف میکنی ؟؟؟ :D این چش سفید تعریف نکرد برام ! :( =(( [-(


@فرزانه رازي توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 18:56

نمایش مشخصات م.فرياد سلام دختر جان. ما يه کار از اين آرش پرتو خواستيم اونم انجام نداد. ناراحت نشو دخترم خودم برات ميگم: توي رياضيات وقتي ميخوان به بديهي بودن اين موضوع اشاره کنن که کوتاهترين فاصله بين دو نقطه يه پاره خط راسته، قضيه حمارو مطرح ميکنن و ميگن: اگه ما يه خ ر داشته باشيم و به فاصله مثلا ده متري اون، يه کپه يونجه قرار بديم، خ ر در يه مسير مستقيم و بدون انحراف، خودشو به يونجه ها ميرسونه. نکته جالب توجه اينه که در مراکز آموزشي خ ران، بنا به اصل احترام به همنوع، اين قضيه به قضيه آدميزاد معروفه و ميگه: اگه ما يه آدميزاد داشته باشيم و به فاصله مثلا ده متري اون، يه پرس چلوکباب... هيچي ديگه دخترم! خودت برو تا ته خط، من سير سيرم!


@م.فرياد توسط ستوده غلامی Members  ارسال در چهار شنبه 5 ارديبهشت 1397 - 10:40

نمایش مشخصات ستوده غلامی :) یاد گرفتیم استاد ....
پاینده باشین توروخدا


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 14:07

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام علیکم
حسن آقا چقدر از مرحله پرت بوده؟!
بنده خدا نمی دونسته توی این دوره زمونه ..لیسانس..اونم لیسانس ادبیات مثل پرایدسواری توی اتوبانهای المانه :D
اون ضرب المثل ناشناخته تون هم یکی طلبتون
مرد خوب...مردیه که هوز بدیهاش کشف نشده ;)

حالا این رو از من داشته باشین

ﻋﺎﺷﻖ ﺯﻧﯽ ﺗﮏ ﺗﯿﺮﺍﻧﺪﺍﺯ
ﺩﺭ ﺟﺒﻬﻪ ﺩﺷﻤﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ...
ﺑﺒﯿﻨﻤﺶ
ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ...
ﻧﺒﯿﻨﻤﺶ
ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ...!!!

ﻋﻠﯿﺮﺿﺎ ﺷﺎﯾﮕﺎﻥ


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 14:13

سلام

میگم این شاعرا بیکارن میشینن این چیزا رو سرهم میکنن


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 14:16

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
خیلی دلتون هم بخاد :)


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 14:28

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام علیکم آقا فریاد خودمون@};- ;)
الان من خوشحالم که بالاخره داستان طنزی از شما رونمایی شد بعد اون همه التماس:D
من بعضا دلم می سوزه برا جوونای این نسل؛چرا این همه کم عقلی؟؟بی شعوری؟؟؟نفهمی؟؟؟ آخه چقدر آدم باید نفهم باشه آخه تا کجا بابد پیش رفت؟؟؟الان من عصبانی امx-(
واقعا می گمااااا چرا باید در ازدواج های ما؛انتخاب راه های زندگیمون؛درس خوندنمون و حتی انتخاب دوست معیارامون اینجوری کشکی باشه! بخدا من حرص می خورمx-( x-( x-(
آخرشم می گن عاطفه جوونمرگ شد:D
بد روزگاری شده:(
الان برگردیم بر جو حاکم بر داستان:D
دیدن آثار لیسانس تو قیافه حسن آقا رو خیلی دوست داشتم....یه جورایی "حسن" شبیه " هاشم جاوید"سریال"تعبیر وارونه یک رویا"بود...دلم برا اونم می سوخت برااینم سوخت...برا خودمم
من تا زیاد افکار خستمو پخش نکردم برم سراغ داستان خانم بادره:D :D :D
ممنونم جناب فریاد خیلی ممنون من دوست داشتم.خواهشا همیشه اینجوری بنویسین.
@};- @};- @};-


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 14:58

سلام آقای فریاد
داستا خیلی خیلی روان و زیبا بود .
حال و روز منو داره :) ، با این تفاوت که خدا رو شکر عاشق نیستم :D و با این تشابه که لیسانسم مکانیک :) ، بگذریم
داستان برای بنده خیلی روان بود ، بدون هیچ گونه مزاحمتی داستان را خواندم ( برخی از داستان ها یه جور شبیه به شعرِ و 1 ساعت باید بشینم هضمش کنم :D ) .
بهتون خسته نباشید و خدا قوت میگم @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 15:53

سلام


من فکر کنم قبلا بهتون گفتم که با این دفترتون خیلی حال می کنم………به خاطر همین دیگه نیازی نیست بگم……

اما اینکه شما خیلی باحال…محترمانه……و مودبانه……طوریکه صدای فیمنیستا در نمیاد…… خیلی باحاله………
یه بخشی از حرفام س ا ن س و ر شد به دلایلی………


موفق باشید


@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 16:16

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام...

برای محترمانه و اینا نیس...برای اینه که م فریاد عزیزه و سر و صدایی نمیاد...;)

و اینکه تلافی این داستان و شهربانو رو یه جا در میارم:)


@سارینا معالی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 16:50

نمایش مشخصات آزاده اسلامی درضمن
طنز يبايي يود باقلم و نگارشي روون
دست مريزاد


@آزاده اسلامی توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 18:06

نمایش مشخصات سارینا معالی بانو جان از همین قلم زیبا باید ترسید;)


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 15:54

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي فرياد عزيز برادر هنرمندم
طنز تلخ و خيلي عالي بود
من از سرانجام كار مي ترسم
از روزي مي ترسم كه ديگه هيچ كس به طرف درس خوندن نره و مدرسه ها و دانشگاها خالي بمونن و استاد و معلم ها بيكار بشن و اينطوري بر سيل بيكارا افزوده بشه :-/
به اميد روزي كه جايگاه علم در جامعه روشن بشه و تمامي كارها و مشاغل صاحبان علم و دانش مربوط به خود را بطلبد .
با آرزوي موفق شدن قلم گويايتان @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 15:56

نمایش مشخصات زهرابادره يادم رفت كه كنار اون شكلك ها يه دونه هم خنده بذارم
با پوزش اين هم هست =)) =))


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 16:15

نمایش مشخصات سارینا معالی و شما برای بار دیگر=((



@سارینا معالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 16:57

سلامتو خوردی…………





سلام


@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 18:08

نمایش مشخصات سارینا معالی واس سلام احوال پرسی برمیگردم...

راستی آرش تو..خیلی چیزی ها...اصلا بهت نمیومد


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 16:19

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بر حضرت فریاد ...
داستانتون زیبا جذاب روون!
توقع بیش از این از شما نمیره...
گفته بودم داستانای شما رو یه جور دیگه دوس دارم؟
گفتما
زیر چندتا داستانتون گفتم شما یادت نیست
لذت بردیم
همین مارا بس
شاد باشید @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 16:29

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام
چه خوب شد.يه پيشنهاد دارم
راوي داستان شما که بعد از درس خوندن شاگرد مکانيک شد بياد راوي داستان منو که بعد اد درس خوندن شاگرد ارايشگر شد بيگيره.احتمان همديگزو درک ميکنن


@آزاده اسلامی توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 18:10

نمایش مشخصات حسین روحانی
سلام
دوستان اینجا کلی ذوق کردن از اتفاقی که برا کارکتر افتاد.
جالبه
اما نمیدونم یهو زیر داستانتون شما چه خبر شد.
اونجا از یه نگاه انتقادی همه به جوش اومدن و اینجا برا کوبیدن این بابا همه به هرهر و کرکر افتادن


@حسین روحانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 19:58

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی دیگر آقای روحانی
می بینید چه دنیای عجیبیه
یه فیلمساز بلوک شرق بود فک کنم ..چون اروپای شرقی عاشق سینمای معناگراست تعریف می کرد که فیلمش را به صورت آزمایشی روی پرده برد به نیمه های فیلم نرسیده همه بلند شدند و رفتند
پس از اون به تدوینگرش می گه تصاویر فیلم رو از آخر به اول مونتاژ کنه و بعد از اون فیلمش کلی طرفدار پیدا می کنه :D
اینم شد قضیه داستان آزاده و میم فریاد @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 16:48

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام جناب فریاد عزیز
داستان زیبایی بود.
واقعن ملاکهای ازدواج خیلی تغییر کرده. نه لیسانس و تحصیلات نه پولدار و نه کلاهبردار نه خوشتیپ و خوش پوش نه خاص بودن ...فقط اخلاق و شعور طرف مهمه...
از داستان پر مفهوم شما لذت بردم.
شاد باشید.@};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 17:34

سلام .درودجناب فریاد.داستانی زیبا با مایه ی طنزوحقیقتی که درجامعه وجودداردازشما بزرگوارخواندم ولذت بردم .@};- @};- @};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 18:25

نمایش مشخصات حسین روحانی درود خدمت فریاد خان رفیق شفیق
آقا داستان خوبی نوشتی که دلچسب بود و اتفاقا به معضلات جامعه هم اشاره فرمودید.
دربست کرد درسته؟ من تاحالا نشنیده بودم
بعدش اون و که اضافه فرمودید به انتهای کلمات فکر کنم اشتباه باشه یا باید «رو» باشه یا باید « ُ» باشه فکر کنما.
در مورد وند عالیه ترین هم کاملا با شم موافقم که همین صفات تفصیلی و همین صفات عالی هستن که پایه خیلی از بدبختی ها در جوامع میشن.
داستان روون بود. یه دست بود و تونستید خوب درش بیارید.
با اینکه یه بحث حاشیه ای شده بود ولی زیبا نوشته بودینش.
سبز باشید
و اما نظرتون رو راجع به جان لاک در اون کامنت بلند بالایی که نوشته بودید رو نمیپذیرم. اینا آدمای بزرگی بودن.
اونا از جامعه ای بیرون پریدن که کلیسا ها پدر مردمشون رو دراورده بود.
نمیدونم قبول دارید که کلیسا ها هم مانع علوم بودن و هم اینکه سرشار از فساد.
و همین دوستان تونستن نجات دهنده جوامعشون بشن.
درمجموع سپاس رفیق
خوبه که مینویسین برادر خیلی خوبه
بنویسید و ما هم استفاده میکنیم
شما از نویسنده های قوی هستید


@حسین روحانی توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 18:32

نمایش مشخصات حسین روحانی راستی :x :*
گفتیم ببینیم خانوما برا هم از اینا میفرستن چجوری میشه=))
:x :*

نه خدایی به ما نمیخوره:">
;) :D


@حسین روحانی توسط زهرابادره Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 18:49

نمایش مشخصات زهرابادره =)) =))


@حسین روحانی توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 23:23

نمایش مشخصات سارینا معالی

بابا ادم میترسه =))

بابایی من مواظبتم نترس


@حسین روحانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 00:31

:x :x

انصافا به من میاد که:-/

اون نیاد این میاد دیگه...:*

میدونم نمیاد....ولی کلا بذارید شکلکهای به درد بخور این سایتو معرفی کنم:
:( ;) :D :-/ x-( :-s =))


و کم و بیش به درد بخور:
:) :">

و به درد نخورها هم که مشخص شدن....=)) =))


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 18:34

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام بابایه کاربلد و مهربونم
بزار این قصه رو اینجا بنویسم،برای این دفترت...قصه ای که شنیدی و مفهومش یه کم بیربط به نظر میاد ولی این بار از زبون دخترت گوش کن و با این منظوری که من میخوام و خودت میدونی!
فرشته گفت:میخوای صحنه ای از بهشت و جهنم رو برات نشون بدم؟
مرد با خوشحالی گفت:البته،خیلی دوس دارم ببینم بهشت و جهنم چطوریه!!
فرشته او را به سمت اتاقی هدایت کرد.وسط اتاق یه ظرف بزرگ خورش خوش بود و هوش انگیز و افرادی از زن و مرد دورش حلقه زده بودن و همه شون قاشق هایی با دسته های بلند در دست داشتند.
چون دسته قاشق ها از بازوهاشون بلند تر بود نمیتونستند لب به غذا بزنند،بنابرین بسیار لاغر و ضعیف و غمگین بودند.
مرد با دیدن عذاب اونها ناراحت شد.فرشته گفت :خب جهنم رو دیدی اما بهشت،او را به اتاق دیگری هدایت کرد،انجا هم مثل اتاق قبلی بود ،یه ظرف خورش و افرادی با قاشق های بلند که شاد و قوی و سرحال بودن و مدام میخندید!مرد گفت:نمیفهمم!
فرشته گفت:ساده ست،ببین اینها یاد گرفتند که به هم دیگر غذا بدهند،اونها یادگرفته بودن همراه هم باشن .
قصه ی تکراری بود اما خب،خواستم بنویسمش و از این زاویه نگاه ش کنم.
قبل تر ها توی مستندی چیزهایی دیده بودم ،راز بقا!!!
که روم خیلی تاثیر گذاشت اصلا یه جورایی نجاتم داد!
جغد آماده بود که برای زنده موندن یه موش رو شکار کنه،
موش برای زنده موندنش ،استتار کرده بود،اما جغد این قابلیت رو داشت که چشمهایش تیز و قوی بود،بنابرین موش رو دید.و سمتش پرواز کرد.
موش هم در مقابل جغد بی دفاع نبود،اون گوشهای قوی داشت که صدای بال زدن پرنده هارو از دور میشنید.
اما طبیعت به هردوتاشون به یه اندازه لطف کرده بود،همه مون میدونیم که جغد بدون هیچ سروصدایی پرواز میکنه و موش صداشو نمیشنوه و شکار میشه و جغد گرسنه نمیمونه...
این مستند رو میدونی تو چه روزهایی دیدم،وقتی که باور کرده بودم خدا محبت و عشقش رو بین زنها و مردها یه اندازه تقسیم نکرده،و روزهای بود که کسی سوالهامو جدی نمیگرفت و بچه بودم ولی دنبال بیتابی دلم رفتم،من نه منکر خدا بودم و نه با مردها مشکلی داشتم!هیچ مشکلی نداشتم اما از هر طرف که نگاه میکردم حس میکردم خدا من رو کمتر از برادرم دوس داشت! =((
یه کم برام زود بود اما وقتی تو بچگی ت این فکرا بزنه به سرن به هر دری میزنی،ادامه داره...


@سارینا معالی توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 18:52

نمایش مشخصات سارینا معالی یه مدتی سراغ قران رفتم ببینم کلام خدا چی میگه،که ای کاش نمیرفتم، البته محض اطلاع بگم مشگل من قانون ارث و تعدد زوجات نبود چون میدونم بنا به شرایطی لازمه،مشگلم اینا نبود اما همون اوایل که رفتم سراغش چشمم به واژه "اضربوهن"از زبون خدا افتاد و پشتش مسایل دیگه که،هنوزم که بیخیال اون ماجرا شدم سمت قران نمیرم چون کینه ای که از بچگی افتاد تو دلم هنوز هست و البته من یه سر کوچیک به انجیل هم زدم که اون با از این بدتر!!!!
خلاصه این میخ زنگ زده از سوم راهنمایی تو قلبمون بود و برای همین دردمون سراغ خیلی از حرفها از خیلی از بزرگا رفیتم مثل امام علی و غزالی(که الان ایشون رو بزرگ نمیدونم)و خلاصه خیلی ها و از خود فمینیسم ها هم بیشتر بدم اومد وقتی که یه جا خوندم عده شون با کفش نوک تیز و کلاه و کت و خلاصه تیپ مردونه میومدن خیابون و بیشتر انگار دردشون این بود که ما چرا مرد به دنیا نیومدیم...خلاصه قید اونهارو هم زدم و اخرش با خدا قهر کردم و دیدم نمیشه و دوباره اشتی کردم و الان منتظرم وقتی مردم درباره یه سری چیزها یه توضیحاتی ازش بگیرم و باباجون تو میدونی چقدر شبها از بس این فکر ها اذیتم میکرد از ته دلم دعا یکردم صبح که بیدار شدم قیامت شده باشه؟؟؟
و اینو میدونی وقتی تو دلم این ارزو رو میکردم چقدر میترسیدم که نکنه توضیح خداهم اونی که من میخوام نباشه،یعنی از دلم در نیاره و خب منم که اونموقع زورم بهش نمیرسه!
و اینکه دلیل همه ی این فکرای من میدونی چی بود؟؟؟
این بود که دفاعی برای زن ها نمیدیدم!
و درک نمیکردم چرا خدا طوری دنیاشو افریده که یه عده از بنده هاش بتونن به اون عده بگن،شیطان کوچک و ناقص العقل و خیلی حرفها و ضرب المثل های کشف نشده دیگه و ...
اون موقع با عقل کوچیک یه بچه حق داشتم که نتیجه بگیرم خدا زن ها رو دوست نداره،و اینکه الان دقیقا این فکر رو نمیکنم اما هنوز هم اون میخ زنگ زده که گفتم کامل از دلم در نیومده!
و اینکه من اونقدر تو این فکرها از زندگی افتاده(چون زیادی درگیرش شدم)که تو یه مستندی شنیدم یه نوع زنبور به یه کرمی نیش میزنه و تخماش رو تو شکمش میزاره،بعد میره پی کارش و بچه زنبور هاتو شکم کرم به دنیا میاد و به خاطر اینکه نیششون قوی شه اونقدر به شکمش نیش میزنند تا پاره شه و بمیره و اونها بیان بیرون ،و این داستان تا پنج روز ادامه داره،اونجا بود که فهمیدم نظام دنیا رو ی عدالتی،


@سارینا معالی توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 18:59

نمایش مشخصات سارینا معالی و بعدش که یه کم بزرگ تر شدم و همین عید امسال قضیه جغد و موش باعث شد اعتماد کنم به خدا که برای همه بنده هاش دفاع گذاشته،
و حالا دلیل این پرحرفی م اینه که تو داستان شهربانو ،دوباره همه اینها یادم اومد و ولی چیزی نگفتم چون منظور شما بد نبود،و الان هم منظور بدی نداشتید ولی میدونستید دومین بار این چیزهارو یاد من میارید؟؟
و اینکه واقعا فکر میکنید زنها همچین قدرتی دارن و ...
بزارید بهتون بگم من هنوز هم گرچه مثل اون موقع خودم رو به در و دیوار نمیزنم ولی تو افرینش زن ها مردها هیچ جاذبه خاصی نمیبینم تو وجود زنها که بخوان باعث تمام تلاش و ها و برنامه و جهت و زندگی مردها و رقابت میون مردها و کشور ها و ...باشن؟؟؟
یه ضرب المثل کشف شده هست که میگه کرم از خود درخته ...
ببخشی خلی نوشتم و صفحه ت رو خط خطی کردم ولی انگش گذاشتی رو قلبم خب...
دوستت دارم همچنان:*
:x @};- :x @};-
برات بهترین هارو میخوام و شبت شیک و فازت نول


@سارینا معالی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 18 شهريور 1394 - 11:01

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام

دیدم بحثی رو کشیدی وسط که مدت ها درگیری ما هم بود و الان هم بازخوردی نداره جز ... (خود صانصوری)
___
خداوند , قادر مطلق است ! خداوند , نیازی به خیر و شر دنیوی و اخروی ندارد !
سوال ! هدف قادر مطلق از خلقت جهان چیست ؟! تو کتب مذهبی دو دلیل آوردن :

1)خداوند , قدرتش را اثبات کند و به رخ بکشد !!! (خب مرد حسابی ! به رخ کی بکشه ؟!! خودش مگه قادر مطلق نیست ؟!! در شان و منزلت یک نیروی لایزال هست که بخواد قدرت انکار ناپذیرش رو به خورد دیگران بده ؟! (آیا این قدرت نمایی است یا حقارت ؟! )

2)خداوند می خواهد بندگانش را امتحان کند !!! (چه خداوند باحالی داریم ما !! این فرضیه بیشتر از ذهن دنیوی مبلغین دین بر می آید !! فکر کرده اند دنیا هم مثل کلاس درس است و خدا , معلم است !! ) بر فرض که درست ! امتحان کنه که چی بشه ؟! مگر نه که خدا بی نیازه ؟! پس چه نیازی به این آزمون بزرگ داره ؟!!
_____

در قرآن بارها و بارها خوانده ایم که " خداوند از آینده ی شما آگاه است !!! "

خب با این اوصاف , کیفیت اعمال انسان به چه دردی میخوره وقتی یه نفر از پیش همه چیز رو تعیین کرده ! مثلا گفته : اگر ما نمی خواستیم , یوسف به راه خطا می رفت !!

این ها همش نشان دهنده ی این هست که دستی داره دنیا رو هدایت می کنه !! در این من شکی ندارم (همیشه هم گفتم انسان در دایره ی جبر , مختار است !! )
یه چیز دیگه ! اهل تسنن می گن دنیا دچار ناعدالتی است! باز هم دم اونها گرم !

_____

اگر دنبال دلایل خلقت و , ناعدالتی و ای چیزها هستی , راهت رو ادامه بده ولی مطمئنم که فقط خود خالق هستی , می دونه چی کار کرده !!

ببخشید که فضولی کردم ! حرف من این بود ! همین .........


سلام آرش !
سلام سارینا !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 18 شهريور 1394 - 11:05

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) بشر با این تن خاکی از درک خیلی از چیزها عاجز است ! و جالب این جاست که آزاد و رها خلق شده است !
به نظر من که خود خالق هم از انسان می خواد در باب هستی تحقیق کنه !
پس یک انسان محقق ولو کافر , شاید منزلتی بالاتر از یک عابد هفتاد سال , باشد !


@سارینا معالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 20:20

سلام سارینا....

اول بگم...آره...می دونم...اتفاقا هم بهم میاد:)


اما در مورد اون میخ زنگ زده .... اره...بندازش اونور...

حکمت همینه...همینه که از مورچه و زنبور پی به وجود کسی ببری که بوده...هست و وخواهد بود....ول کن فلسه ی رو که چهار تا یالقوز شلوغش کردن که هی از الف و ب و واجب الوجوب و ممکن الوجود و از این چیزا می بافن.....خودشون هم حالیشون نیست چی میگن فقط یادگرفتن چهار تا کلمه رو ردیف کنن....... حکمت به این آسونیه که از عنکبوت پی ببری مدبری هست.... و الان تو حکیمی...باور کن....فلسفه ی مزخرف که تز میده خدا یه ساعت سازه:-/

و هر کسی میتونه حکیم باشه....خیلی ها فکر میکنن حکیم اونیه که معدن اطلاعات باشه:( یا نهایت دیگه به فیلسوف میگن حکیم


حالا از غزالی چی دیدی که بزرگش نمی دونی؟؟! به ما هم بگو...یاد بگیریم..حکیم سارینا


موفق باشید


@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 20:31

میدونی چرا از محمدعلی فروغی بدم میاد؟!؟

اصلا کاری ندارم ....که میگن نمیدونم عضو لژ بوده و از این جور چیزا........

از اینش بدم میومد....شدیدا دروغگو بود.......

اصولا اروپا چیزی به اسم حکمت نداره...نداشته و نخواهد داشت..... فلسفه مال اروپاست....بعدش این آقا کتاب مینویسه به اسم سیر حکمت در اروپا!!! آخه اروپا حکمتش کجا بود که سیر داشته باشه؟!! اروپا که روز و شب از یونانش بگیر تا همین الانشم درگیر زیوس میوسو...آریس ماریسو...آپولون ماپولونو...ژوپیتر موپیترو( می دونم ژوپیتر و ژیوس یکین..)هرمس مرمسو....آفرودیته مافرودیته...دمتر ممترو...پرومته مرومته ( البته این شیطانشون بوده) بوده....بعد آدمی مثل فروغی ندونه حکمت با فلسفه فرق داره؟!؟:-/

خب هرچند دروغشم بودار بوده;)


@سارینا معالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 20:54

سلام سارینا....

من اصلا نمی دونم چرا نمه نمه حرفام یادم میاد:-/

سارینا...قضیه تولید مثل عنکبوت رو شنیدی....حتما شنیدی که میگن خونه ی عنکبوته سسته....

خب حالا....می دونی که فقط عنکبوت ماده تور می بافه....تور می بافه برای به دام انداختن عنکبوت نر که باهاش جفتگیری کنه....حالا عنکبوتای ماده اینجا سه دسته میشن...بعد جفتگیری....دسته ای اول اونایی که...بعد جفتگیری... شروع میکنن به خوردن عنکبوت نر...که هم خودش سیر بشه هم وراثش خخخ..... یه دسته دیگه اون بعد اینکه نر رو خوردن....اون ساک تخمها رو میندازه رو دوشش....بچه هاش :D که سر از تخم درمیارن....شروع میکنن به خوردن عنکبوت ماده...... حالا یه دسته دیگه...نر رو اول کار واسه خودش میخوره...بعدش که بچه هاش میان بیرون....شروع میکنه به خوردن بعضی از بچه هاش......میبینی واقعا چه خونه ی سستیه؟ همه همدیگه رو میخورن....پدر ..مادر...بچه...فرقی نداره....باور کن اکثر خونواده های که از هم می پاچند سر ناسازگاری زنهاست دقیقا هم تو خونه ی عنکبوتها بیشتر سستی از سر عنکبوت ماده ست........اصلا هم یه طرفه نمیرم قاضی.....

اما یه چی دیگه میخوام بگم...شاید یه وقت دیگه فرصت شد...گفتم...شایدم نگفتم...;)


@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 20:56

ببخش...دسته ی سوم...نر رو میده به بچه هاش....


@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 21:33

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام

اول که تو میدونی از چیز منظورم چی بود؟؟؟

بیخیال مهم اینه که چیز بدی نبود!

و اینکه اشتباه من این بد فکر میکردم اینجورچیزها مثل لیسانس و دکترا میمونند،همه یه مسیر رو طی میکنند و یه چیزهایی رو یاد میگیرند و سر آخر مدرک میگیرند همین بود که افتادم تو حرفهای این و اون،که چون بچه بودم خیلی چیزهارو بد برداشت کرده بودم و بگذریم..
اخرش رسیدیم به خوددرمانی:D که دیدیم نتیجه بهتری م داد!
اما راجب غزالی که گفتم بزگش نمیدونم منظورم این نبود که بزرگ نیست یا ...اون اندازه که بادش کردن بزرگ نبود،من اسمش رو همیشه و همه جا به عنوان یه عالم و نمیدونم چی و اینا شنیدم و اولین بار تو یه کتاب محمد منصور نژاد (مساله زن و اسلام و فمینسیم)که تو همون روز ها خوندمش یه چیزهایی درباره ش هست و از جمله دیدگاهش درباره ازدواج و هدف ازدواج و اینا...که کلا آدم جالبی نبود به نظرم و غیر اونم چند تا مقاله درباره ش خونده بودم که بازم ازش خوشم نیومد چون از دم همه چی رو برده بود زیر سوال ،تو مقاله نوشته بود ادمهای عصرش رو چهار دسته تقسیم کرده (انگار گله داره)که فقط دوتاش رو یادمه باطنیه و فلاسفه!
و فلاسف رو باز به سه دسته تقسیم کرده و (طبیعی و دهری و الهی)و بعد نشسته دونه دونه همه شون رو خط زده !حتی با فلاسفه الهی هم مخالف بوده و غیر اون تو فلسفه خیلی سرک کشید و (نفی علیت و حمله به استقرا)و اخر سرش گفته من به تردید خودمم تردید دارم:(
و اینکه حکیم خودتی مسخره م نکن x-(
و گفتم که شاید بعدا نظرم عوض شه ولی فعلا حس میکنم واقعا ادم دگمیه!
شایدم بابت دیدگاهش تو ازدواج کینه گرفتم نمیدونم...

قضیه عنکبوت!اتفاقا شنیده بودمش اونم از بابام ،چون میخواست قانع م کنه که حکمته دیگه...

ببین اگه درباره چهارپاها حرف میزدیم که یه هدایت عمومی دارن و خصوصیاتشون هم مناسب با کارایی شونه خب درسته این حرف،در عوضش اونها هیچ وقت معترض جایگاهشون نیستند ولی قضیه آدمها فرق داره

مگه میشه زن ذاتا ناسازگار افریده بشه؟طبیعت و تاریخ و شرایط از یک نوع یه چی میسازه،اگه خانواده الان به خاطر شل گرفتن زن سست و بی دوام شده،دلیل این تغییر چیه؟
تا یه نسل پیش هیچ چی اینطوری نبود! اما زمینه رو اماده کرد که اوضاع امروز این بشه ،البته این رو قبول دارم زن ها بیشتر زیاده روی میکنن تو همه کاری...
ولی خب مادر هایی رو دیدم که


@سارینا معالی توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 21:44

نمایش مشخصات سارینا معالی نصیحتشون به دختراشون این حرفهاست ، اگه میخوای مردت همیشه تو مشتت باشه باید کاری کنی حس حسادت و رقابت طلبی ش با مردای دیگه تحریک شه،یا که میگن ما وفا کردیم جفا دیدیم تو بیا و بی وفا باش:D و یا اینکه همون اوایل دوبار یه ور با مردت برخورد کن تا اعتماد به نفسش تا اخر عمرش از بین بره این طوری همیشه تو سرورشی و..این حرفها..اینا رو گفتم که بگم من تعصب کور ندارم،اما زنهایی که امروز این دخترها رو تربیت میکنن ،عقده هایی تو دلشونه که فقط راه باز کردنشو اشتباه فهمیدن و اصلاحاتشون فقط تقلید بود برای همینه که الان انقدر راحت تو دام افتادن (منظورم تقلید سریال های ترکیه و فرهنگ سازی های شبکه های ماهواره س)و میخوان از این حالت که (خودتوم میدونی زنها اوضاع جالبی نداشتن)در بیان و نمیدونن،اگه نگاه به اونها ملایم تر میبود و مردها انقدر به اینها بدبین نبودن الان پاید اینطوری نمیشد...
مثل خودت ،از چیز که گفتم منظورم این بود که توهم بدبینی ،حق م داری اما خب ...
موفق باشی


@سارینا معالی توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 21:49

نمایش مشخصات سارینا معالی راستی...بگو دیگه جون به لبم کردی ....چی میخوای بگی خب....من شاید حالا حالاها داستان نذارم بگو دیگه....:(
به کس ینموگوم=((


@سارینا معالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 22:22

سارینا....

نگفتم زنها ناسازگان....

گفتم زنهای ناسازگار.....یعنی یه دسته از زنها.......

اما در مورد بدبینی....شاید یه روز یه چیزی بهت بگم شاید...زیر یکی از داستانات....شایدم نگم .....اما باور کن بدبینی ندارم;)


سلام


@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 22:54

نمایش مشخصات سارینا معالی x-(

ایندفعه گذاشتم باید بگی...وگرنه انگشتامو میکنم تو پریز برق...گفته باشم...

باعشه..بدبین نیستی...قبول;)


@سارینا معالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 22:57

الان من دو سه تا چیز باید واست بگم.....فقط این آخری که الان گفتم یادم مونده........:">


@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 23:20

نمایش مشخصات سارینا معالی تا اون دو سه تا یادت نرفته بیا زیر همون ایستگاه بگو ....فکر کن همین الان جدید گذاشتمش ای بابا=((

من حالا حالاها داستان نمیزارم اخه...بیا جون من بگو..جون خودت


@سارینا معالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 00:26

سلام.....

من نمی تونم همچین فکری بکنم:(


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 20:20

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر م فریاد عزیز.
زیبا
سخن راستین.
دست مریزاد.
بدبختی ما بسر هم نیستیم بعد لیسانس بریم شاگرد مکانیک شیم. تو این جماعت نرینه ستایننده.
همایون باشید@};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 23:45

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر میم فریاد
داستانتون را خوندم طنز غم انگیزی بود !و الان حس لیسانس بودن بهم دست داده و لطفن اگه مکانیکی سراغ دارید البته غیر از جناب پرتو ;) :D معرفی بفرمایید بریم شاگردی ؟
و قطعا و قلبن و مطمئنا می دونم که شما عقیده ندارید که زنها ذاتا بد و گناهکار و خائنند و لا اقل در این زمینه به مساوات اعتقاد دارید !ان اکرمکم عندالله اتقیکم

دلتون شاد

سرتون سبز @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مینا لگزیان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 شهريور 1394 - 10:16

درود فریاد عزیز

داستانو دوست داشتم موضوع اجتماعی دیالوگ ها عامیانه .استادانه نوشته شده بود
در ضمن پایان بی نظیر بود شکست رویاهای شخصیت اصلی در یک کلام
سبز باشی قلمت نویسا@};- @};- @};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 شهريور 1394 - 10:42

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر تو ای مرد خدا

بسیار زیبا بود . طنز همین است ! یک تلخی که با حلاوت , پوشانده شده است ! و من که لذت بردم !

"ترین " ها ! چه دخترخاله ی جالبی !!

سبز باشید و آفتابی


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در چهار شنبه 18 شهريور 1394 - 12:37

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) یاد خاطره ای از یک دوست افتادم !

دوست ما از دفن شدن استعدادهای بی شمارش در هنر , داد سخن می داد و غرق در بازگو کردن از دست رفته های زندگی اش بود که پدرش نی قلیونش را به نشانه ی ارعاب بلند کرد و گفت :

"بچه ! پاشو برو گمشو ! بدو برو دنبال نون ! ..."

___

ثانیا از درد تلخی نام بردید در داستان ! ازدواج کردن به غایت دشوار شده است ! مصائب زندگی بعد از ازدواج به کنار , پیش از ازدواج نیز توقع های بی جا و غیر اخلاقی طرفین , کشتی را به گل می نشاند !

در این بادیه , همه چیز دیدیم جز شتر سرخ موی !
به رویت آن پنگوئن ابلق , دلشادم من !


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 شهريور 1394 - 19:53

نمایش مشخصات م.فرياد سلام به همه ی دوستان و دشمنان;)
ببخشید که امکان پاسخ دادن به کامنتها رو فعلا ندارم ولی چشم! در اولین فرصت @};-
ممنون از حضور و لطف همه تون@};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 شهريور 1394 - 05:31

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر دوست خودم. خواندمت .اما کسالت بدی دارم . شاید نشود آنچه را ذیل داستان باشد به خوبی ادا نمایم. بر ما ببخشای


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 شهريور 1394 - 21:27

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

لیسانس ویا هر مدرک دیگر ممکنه کار ساز نباشه

ولی سطح سواد جامعه که با لا باشه همه با هم بع بع نمی کنند.

یعنی اندیشه متفاوت میشه و دیگر کمتر گول می خورن@};- @};- @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 شهريور 1394 - 22:48

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای فریاد گرامی
ممنونم از توضیحاتتتون من دو تا کامنت رو یکی جواب میدادم این بزارید رو حساب وقت کمی که دارم .این خود باوری کاذب برای ادمهایی که بدون فکر زندگی میکنند و اصل خود باوری همن آهایی بودند که شما ذکر فرمودید حرف من هم همین بود خودت رو با عقل و تدبیر باور کن تا بتوانی معجزه کنی
و اما داستان
بزار از چاشنی طنزی که باه داستان داده بودید تشکر کنم خوشم اومد
من تو بند دوم داستان اونو یک داستان کامل دید م میتونستید با یک طرح دیالوگ محور منظور خودتون رو به مخاطب برسونید و با جمله تمامش کنید
به خودش که اومد خودش را جلوی گاراز....
اجازه بدید من فکر کنم و سوال توی ذهنم ایجاد بشه که میخواد جزو کدوم "ترین "ها باشه
سپاس از شما
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 25 شهريور 1394 - 17:25

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود جناب فریاد گرامی
بدبختی رفتن به دانشگاه یک طرف و بدبختی بعد بیرون آمدن هم یک طرف. و حالا این ترین دخترهای دم بخت هم گل سرسبد پسرهای مدرک گرفته.:-/
قشنگ بود
:) @};- @};- @};-


نام: ستوده غلامی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 ارديبهشت 1397 - 20:04

نمایش مشخصات ستوده غلامی چن تاش که در خطر پاک شدن بود فرستادم برا جیمیلم:D



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.