در خزان

می گفتم

مادرم -نازنینم

غصه مخور

زندگی لبخندی از خاطره هاست-

روزگار می گذرد

می خندید ومی گفت

عزیزم - چه کنم - من غصه نمی خورم

غصه مرا میخورد

-
پ ن
بمناسبت روز سالمند-نهم مهر- یادی کنیم از سالمندان

آنها که بادلی پرخون - خنده بر لب جاری کردند تا اشک از چشم جاری نکنیم

از نفس افتادند- تا از پا ی نیفتیم
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

محسن نيرومند ,فرزانه رازي ,"صابرخوشبین صفت" ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,م.فرياد ,ف. سکوت ,م.ماندگار ,حمید جعفری (مسافر شب) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,داوود فرخ زاديان ,تیشکه رستاری ,زهرابادره (آنا) ,مهدی دارویی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

رضا فرازمند (8/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (8/7/1395),مریم مقدسی (8/7/1395),فرزانه رازي (8/7/1395), ناصرباران دوست (9/7/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (9/7/1395),ف. سکوت (9/7/1395),م.فرياد (9/7/1395),ابوالفضل آقامحمدی (9/7/1395),تیشکه رستاری (9/7/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (10/7/1395),همایون به آیین (10/7/1395),مهدی دارویی (10/7/1395),م.ماندگار (10/7/1395),بهروزعامری (10/7/1395), ناصرباران دوست (11/7/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (11/7/1395),تیشکه رستاری (11/7/1395),محسن نيرومند (11/7/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (12/7/1395),"صابرخوشبین صفت" (12/7/1395),زهرابادره (آنا) (12/7/1395),مهدی دارویی (13/7/1395),داوود فرخ زاديان (15/7/1395),مریم حسین پور (15/7/1395),شايسته دولتخواه (15/7/1395),کیمیا کاظمی (7/8/1395),رضا فرازمند (28/10/1395),مینا رسولی (6/12/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 مهر 1395 - 19:23

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــلام
عرض ادب و ارادت به دکتر فرازمند بزرگوار

چقدر خوب ک یاد آوری کردید و چه یاد آوری به جایی
خدا سایه بزگتر ها رو از سرمون کم نکنه
با اجازه خاطره تعریف کنم از خانه سالمندان ک هم شیرینه و هم تلخ
یه خانومی بود مدت زیادی توی خانه سالمندان زندگی میکرد و همیشه حس میکرد زندانی هست و باید به سبک زندانی ها از اونجا فرار کنه.. اکثر شب ها یه جایی مچش رو میگرفتیم درحال فرار ..هر وقت میگفتیم اگه فرار کردی کجا میخوای بری ادرس یه محله قدیمی توی شیراز رو میداد .. حتی میدونست خط واحد شماره چند باید سوار بشه .. یه روز ساعت ملاقات لباس پوشیده بود و همراه ملاقات کننده ها فرار کرد بوده ..هرجا گشتیم پیداش نکردیم.. یهو یادمون اومد به همون ادرسی ک همیشه میگفت و ما به شوخی میگرفتیم ..همه مون نشستیم ادرس هایی ک یادمون بود رو روی هم گذاشتی.. ساعت 11 شب رسیدیم به یه خونه قدیمی ک دوتا زوج جوان توش زندگی میکردن ..دیدیم اون خانم شام خورده و خوابیده.. به قول خودش رفته بود خونه آبجیش.. آخه با بچه هاش قهر بود نمی خواست ریختشون رو ببینه.. صاحب خونه حسابی ازش پذیرایی کرده.. با اصرار اون زن و مرد یکی دو روز همون جا موندو بعد برگشت به زندان با اعمال شاقه
یه خانمی هم بود از عشایر کوچ نشین.. هنوز فکر میکرد توی چادر هست و زندگی عشایری داره ..توهم داشت.. هر صبح مجبور بودیم سوار الاغش بشیم تا برسیم سر چشمه اونجا ک رسیدیم موهاشو صاف میکرد صورتش رو میشست..گولش میزدیم ک یه لیوان آب چشمه هم بخور.. با لیوان اب قرص فشار خون به زور میدادیم به خوردش.. دوباره سوار الاغش میشدیم تا حین الاغ سواری نبض و تنفس و قندش رو هم چک کنیم.. هر روز************ و بز میبردیم صحرا
سالمندان بزرگترین گنجینه های ما هستن کاش قدر بدونیم
به قول محمد اصفهانی
پدرا پدربزرگا، مادرا مادربزرگا، مثلِ گل مثلِ بهارین
کاشکی می شد برای بزرگترامون قصرای طلا می ساختیم
مثِ آب چشمه ها آیینه هاشو صاف و پر جلا می ساختیم
ابر فتنه وقتی سنگ غم می بارید، سینه مونو سپر بلا می ساختیم
چشامون دروغ نمیگن واسه ما چراغ راهین
گرچه پشتتون خمیدس واسه ما پشت و پناهین
ماها مثل شب و روزیم شما مثل مهر و ماهین
کاشکی می شد با شما تو شهر عاشقا بمونیم
مثل اون قدیم ندیما قصه وفا بخونیم

چقدر خوب گفتید.. عالی بود .. و بی نهایت تشکر
دم قلمتون همیشه خدا گرم


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 مهر 1395 - 19:56

سلام استاد عزیزم
کم کم داشت شعر سپید می شد
قفس کافیه بعضی کلمه ها تغییر کنند و خب اینم بر می گرده به استعداد ذاتی شما در شعر که واقعا در زمینه شعر موفق اید
جمله آخرشو خیلی دوست داشتم تکه کلام خودمه :D هر چقدر سن آدم بالا میره بیشتر آدم خاطره باز میشه
خوب بود
و موفق باشید@};-


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 8 مهر 1395 - 19:57

قفس بخونید فقط :-s


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 مهر 1395 - 20:11

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D
درود بر عاقای دکتر . خوبین میدونم .
ممنون بابت این داستان خوب .
خدا همه سالمند ها رو حفظ کنه و به جماعت اطرافشون شعور اینو بده که احترامشونو حفظ کنن ...
داستان قشنگ و سفیدی بود ...
با احترام :

جو گندمیه موهام، من پیر شدم دختر
در خاطره‌هایی دور، زنجیر شدم دختر

نه دلخوش ِ رویام و نه ملعبه‌ی امید
کابوس، فقط کابوس، تعبیر شدم دختر

من وعده‌ی خوشبختی در سیر ِ زمان بودم
هی دور شدم از خود، هی دیر شدم دختر

یک دشت پر از صبح و خورشید و غزل بودم
در شهرِ شب‌آمیزان، تکفیر شدم دختر

این دشت که می‌بینی، انبوه ِ فراموشی‌ست
دریای جنون بودم، تبخیر شدم دختر

من آینه‌ی بغضم، صد بار تَرَک خورده
در حسرت و دلتنگی، تکثیر شدم دختر

جو گندمیه موهام، جو گندمیه دنیام
تبعید شدم از رنگ، من پیر شدم دختر

" سعید کریمی "

شاد و عاشق ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 مهر 1395 - 08:52

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر آقای دکتر فرازمند
عرض ادب و احترام
داستان "درخزان " با آن نام زیبا و عالی و با درونمایه ی ارزشمند .و تمی شعر گونه ،حس وحال خوبی داشت .از خواندنش لذت بردم.
تشکر بخاطر این داستان خوب و یادکردن از ریشه های زمینگیرمان.
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 مهر 1395 - 10:39

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر جناب دکتر فرازمند گرامی@};-
بسیار احساسی و معناگرا نوشتید و قلم تان روح داشت.
کوتاه نوشتید اما عمیق! نه به عمق یک رودخانه، نه! بلکه به عمق یک اقیانوس!
در بزرگی پدر و مادر همین بس که خداوند در قرآن، بسیار توصیه ی احترام به پدر و مادر را کرده است و بی احترامی به آنها را از بزرگترین گناهان می شمرد.
موفق باشید


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 مهر 1395 - 10:58

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای دکتر،
اون داستانی هم که زیر داستان خانم دکتر اسلامی نوشتید، خیلی خیلی زیبا بود.@};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 مهر 1395 - 18:03

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقای دکتر فرازمند گرامی@};-
ممنون! بخاطر یادآوریتون و حس نابی که آفریدید@};-
جام احساستون لبریز!@};-


نام: تیشکه رستاری کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 مهر 1395 - 23:56

نمایش مشخصات تیشکه رستاری سلام بر جناب دکتر فرازمند ارجمند
ممنون از یاداوری بسیار زیباتون
پاینده باشید@};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 12:18

درود بر دکتر فرازمند عزیز
بر ذات پاک شما درود می فرستم@};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 13:11

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر جناب فرازمند عزیز
درود بر تمام سالمندان عزیز
باشد تا رستگار شویم
موفق و موید باشید@};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 18:00

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر دکتر فرازمند
و قلم متعهدشان
سبز باشید @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مهر 1395 - 23:13

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی



سپاس از شما

یک سالمند


@};- @};- @};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 مهر 1395 - 10:35

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر دکتر فرازمند گرامی. چقدر زیبا و لطیف و چقدر قشنگ موفق باشید


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 مهر 1395 - 20:35

نمایش مشخصات محسن نيرومند امان از غصه هایی که روح مان را می خورد


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 12 مهر 1395 - 09:44

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام برادر عزیز و بزرگوارم
داستان بسیار عمیق و تلخ از رنج مادران و پدران نوشتید .
هم لذت بردم و هم تداعی رنج های این عزیزان مان شد که عمری چون شمع سوختند .
برای قلم تان موفقیت و وجود گرانقدرتان آرزوی سلامتی دارم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.