تکرار

-پنج،ده،پونزده، هیفده، نوزده،بیست، بیست و یک، بیست ویک و پونصد.
اسکناس هارو تا میکنه و اروم میزارشون تو جیب پیرهنش. از جا بلند میشه، سرش رو بالا میگیره و بسمت دیوار روبرو قدم برمیداره.
- یک، دو، سه، چار، پنج، شیش.
قبل از اینکه بدیوار بخوره، عقب گرد میکنه و دوباره قدم بر میداره.
- یک، دو، سه، چار، پنج، شیش.
به دیوار روبرو میرسه و باز عقب گرد میکنه. چشماشو میبنده و باز قدم هاشو میشمره :
- یک، دو، سه، چار، پنج، شیش.
همونطور با چشمای بسته عقب گرد میکنه و قدم هاشو میشمره.
- یک، دو، سه، چار، پنج، شیش.
چشماشو باز میکنه و به دیوار زرد رنگ نگاه میکنه. گرمای نفسش به دیوار میخوره و تو صورتش برمیگرده. همونجا پاهاشو شل میکنه و میشینه رو زمین. شروع میکنه با صدای بلند جمله ای رو که با مداد رو دیوار نوشته شده میخونه:
-پرنده ای که به سفر می اندیشد، از ویرانی لانه اش نمیهراسد.
اروم به عقب خم میشه و دراز میکشه.دست میکنه و از تو جیب پیرهنش اسکناس های تا شده رو در میاره، و دوباره با صدای بلند شروع به شمردن میکنه:
- پنج، ده، پونزده، هیفده، نوزده، بیست، بیست و یک، بیست و یک و پونصد.
اسکناس هارو که میزاره تو جیبش، صدای بازشدن قفل در آهنی بلند میشه. سرش رو بسمت در میچرخونه. از لای در یه صدای خشن داد میزنه:
- پاشو ناهارتو بگیر.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

محمود لچی نانی ,آرمیتا مولوی ,زهرابادره ,شهره کبودوندپور ,اذرمهرصداقت ,علی علیان نژادی ,ابوالحسن اکبری ,آرش شهنواز ,ساناز پیری ,محمد حشمتی فر ,متین یحیی زاده( م. مقدسی) ,کوثر علیزاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (19/10/1393),محمود لچی نانی (19/10/1393),احمد دولت آبادی (19/10/1393),آرش پرتو (19/10/1393),حسین خسروجردی خسرو (19/10/1393),آرمیتا مولوی (19/10/1393), ک جعفری (19/10/1393),شايسته دولتخواه (19/10/1393),رضا فرازمند (19/10/1393),غزال شهبازی (19/10/1393),زهرابادره (19/10/1393),ابوالحسن اکبری (19/10/1393),شهره کبودوندپور (19/10/1393),شهره کبودوندپور (19/10/1393),اذرمهرصداقت (19/10/1393),شیدا محجوب (19/10/1393), زینب ارونی (19/10/1393),نازنین کریمی (20/10/1393),پیام رنجبران(اکنون) (20/10/1393), زینب ارونی (20/10/1393),اعظم رحمتی (20/10/1393),علیرضا لطف دوست (20/10/1393),انسیه زمانی (20/10/1393),علی علیان نژادی (20/10/1393),ابوالحسن اکبری (20/10/1393),مرجان عبیات (20/10/1393),احمد دولت آبادی (20/10/1393),آرش شهنواز (21/10/1393),محمد حشمتی فر (21/10/1393),ن.م (21/10/1393),ستاره (21/10/1393),حلیمه رحیمی (22/10/1393),فاطمه مددی (22/10/1393),مریم حسین پور (23/10/1393),فاطمه پرورش زاده (23/10/1393),رها افشار (25/10/1393),شیدا محجوب (27/10/1393),علی تخت کش (30/10/1393),محمود لچی نانی (4/11/1393),وحید مداحی (10/11/1393),ف. سکوت (12/11/1393),آزاده اسلامی (4/12/1393),حسین روحانی (8/2/1394),همایون به آیین (11/10/1395),کوثر علیزاده (19/5/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),

نقطه نظرات

نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 12:48

نمایش مشخصات فرزانه رازي سلام علیکم...خوبین؟
از این دیوار تا اون دیوار 6 قدم فاصله بوده...عایا داستان تو زندان اتفاق میوفته؟؟؟
:-/
شاد باشین...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 12:53

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام به فرزانه رازی، خوش حالم که به ما سر زدی، اره دقیقا، زدی تو هدف، بند 109، سلول 42، ساعت های تکراری!!!


@فرزانه رازي توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 12:54

نمایش مشخصات محمود لچی نانی راستی، اسمت همین بود؟ درسته؟ فرزانه رازی، ولی حالا باید راضی! باشی.


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 13:31

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. من از پاراگراف دوم شروع کردم به خواندن. و به داستان شما آسیب نرسید. به گمان که زیادی بود یا جایش آنجا نبود.
من نفهمیدم بیست و یک و پونصد با زندان و دیگر مسائل چه وجه اشتراک و سنخیتی داشت.
من معتقدم انسانها صبح تا شب مغزشان در حال فعالیت است اما همه را نباید به روی کاغذ بنگارند. خسته نباشی.


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 13:34

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر اقای دولت آبادی عزیز، اگه مدتی، خدای نکرده، اون تو میبودی، شاید اینو نمیپرسیدی، چون اون تو، آدم به هر تکراری دست میزنه تا زمان رو بگذرونه، ممنون که اینجا هستید.


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 13:53

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام از کجا می دونی نبودم. بنده سالهاست از طریق دوستان فرهنگی تحریم ادبی هم هستم. حالا شما چقدر اون تو بودی؟


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 13:57

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی هر چهار دیواری با رنگ سیاه نمی تواند نماد زندان باشد و هم می تواند باشد. چرا که من یکبار برای نوشتن داستان مجبور شدم بخاطر ملموس بودن داستان خودم رو معتاد جا بزنم و به کلاس ترک اعتیاد برم. تازه فهمیدم وقتی ترک می کنند آزاد می شند. یکی شون رو گفتم مگه تو زندون ترک کردی؟
گفت کاشکی زندون بودم. نه من خونه بودم و همه جاها رو هم پرسه میزدم ولی در زندان خودم بودم.


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 14:22

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلامی دیگر، دوست عزیزم اقای دولت آبادی، از شما بعید مینمود که اینگونه نقد کنید، انتظار داشتم فکر شده تر قلم به کاغذ بگذارید، یا، انگشت به کیبرد!. ده ها داستان، ده ها فیلم نوشته و ساخته شده تا نشون بده افراد در بند، چگونه وقت میگذرونند، ظاهرا به کسی ربطی نداره، پس چرا نوشته و ساخته میشن؟! داستانک من میخاد بگه که یه آدم دربند چطور با تکرار اعمال ساده و دم دست، ساعت های سخت و طولانی رو سپری میکنه، و شما، با حذف یک پاراگراف به خیال خودتون به داستان صدمه نزدیک، در حالیکه شالوده ی داستان رو که بر اساس تکرار بوده، بر هم زدید.
با تمام این حرف ها، از آنجایی که فقط برای یاد گیری اینجا هستم، امید وارم از لحن گویش من دلگیر نشده باشید، چرا که من، هنوز علاقه مندم در انتهای نوشته های خود، اول با نام احمد دولت آبادی، روبرو بشم.ممنون


نام: آرش پرتو   ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 14:24

سلام. فکر نمی کنم یه زندانی جرات کنه اونهمه پولو یه جا بذاره تو جیبش؟ بعدشم دم به دم دربیاره بشماره یه ساعت نشده کلکشو میکنن... بعدشم اگه تو انفرادی هم باشه که همه چیزشو ازش میگیرن..


@آرش پرتو توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 15:04

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر آرش پرتو، اره همه چیز، بجز پول، چون میتونه واسه خودش تقاضایی خرید خوراکی ( فقط خوراکی) بکنه، ممنون که وقت گذاشتی.


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 14:51

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی کسی که سلول انفرادی ساخت میدانست که سخت ترین کار تحمل خویشتن است

خوب بود خسته نباشید @};- @};- @};-


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 15:00

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر آرمیتا مولوی عزیز، ممنون که اینجا هستی، برداشتت هم قشنگ بود، مرسی.


نام: شايسته دولتخواه   ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 15:12

سلام آقای لچی نانی گرامی.
داستانک زیبایی بود البته اگر این همه روی شمارش اعداد متمرکز نمی شدید.
بنظرم می خواستید بر کلافگی و گذر زمان در چنین محیطی تمرکز کنید.


@شايسته دولتخواه توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 15:34

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شایسته دولتخواه، خوش حالم که اینجا هستید، بله همونطور که حدس زدید، تو ی سلول انفرادی، برای گذروندن وقت، چاره ای جز تکرار نیست، خاستم این رو منتقل کنم، باز هم ممنون،


نام: رضا فرازمند   ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 15:20

سلام. زیبا بود .دو حدس می توان زد زندان ویا بند بیماریهای

روانی از نوع مانیک وبیش فعال.البته نظر شما اولی بود ولی من چون با هردوگروه سروکار داشته ام دومی را بیشتر در ذهنم تحلیل کردم@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 15:32

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام من بر شما رضا فراز مند. آره اما اونجا تختی وجود نداشت، رنگ زرد دیوارها، نوشته روی دیوار، و...باید خواننده رو بسمت مسیر درست هدایت میکرد، البته، شاید هم نویسنده کمی ناتوان بوده، ممنون که وقت گذاشتین


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 15:25

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام. دوست گرامی من. شمادرست میگید. اما باور کنید تکرار نوشتن تکرار مکرر نیست. باید تاثیر را به مخاطب القا کرد. مگر برای حرکت از یک شهر به شهر دیگر در داستان باید کل مسیر را نوشت؟ خیر با یک جمله هنرمندانه می شود از جایی به جایی رفت و یا صد سال به عقب و جلو رفت. با اینهمه من مشکلم در این داستان در تکنیک بیشتر است. امیدوارم از مانیز به دل نگیری دوست من.


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 15:28

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام. سنگ بنای داستان باید به قدری محکم باشد که اگر یه فتحه یا کسره را برداری داستان فرو بریزد.البته من هم همیشه داستان هام ایراد زیاد داره و چه خوب که با کمک شما دوستان می تونم نوشتن رو بیاموزم.


نام: غزال شهبازی   ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 15:29

سلام
دیر گذشتن وقتو میشه حس کرد...
جالب بود...ممنون


@غزال شهبازی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 16:02

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر غزال شهبازی، خوش حالم که این جا بودی، بازم سر بزن.


نام: زهرا بادره   ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 16:07

سلام آقای لچی نانی عزیز
لحظات خیلی بکندی حرکت می کنند وقتی در یک جا ساکن باشی
و چاره ای نیست باید شمرد و شمرد
عالی بود
موفق باشی و ماندگار@};- @};-


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 16:24

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر زهرا بادره، ممنون که وقت گذاشتین، خیلی خوش حالم که اینجا هستید، و نظر خوبی رو داستانم دارید.مرسی.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 19:03

سلام
این داستانتون رو بیشتر از بقیه دوست داشتم
نویسا باشید@};-
هیچ زندانی بدتر از حصار فکرهای بسته نیست


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 19:06

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شهره کبودوند، خوش حالم اینجا هستید، ممنون که وقت قشنگتون رو اینجا سپری کردید، و اینکه خوشتون اومده، شاید بخاطر اینه که، این یک داستان واقعیه.


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 21:19

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت آقاما مرام قلمتونو حس کردیم....عجیب خستس
..
سلامتی سه تن:ناموس،رفیق،وطن
سلامتی سه کَس:زندونی،سرباز،بی کس
سلامتی آزادی...سلامتی زندونیای بی ملاقاتی.
...سرت سلامت نویسنده
من خوشم اومد@};-


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 21:40

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر آذر مهر صداقت، میگم مثل اینکه اسم و فامیلت همچین هم الکی با هم دیگه و با خودت جور نشده ها!! مهر، محبت، صداقت، صمیمیت، همه چی طرفای خودت و اسم و فامیلت پیدا میشه، دونستم که دونستی چی میگم، ممنونم که وقت قشنگ و نازت رو گذاشتی نوشته هامو خوندی، مرسی بامرام.


نام: نعیمه میرزاعلی   ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 22:22

سلام .
داستان جالبی بود . اوج تنهایی یک انسان و راه غلبه بر آن بدون هیچ همدمی .
امیدوارم این حس را خودتان تجربه نکرده باشین .
شادمان زی .


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 22:26

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر نعیمه میرزاعلی، ممنون که وقت گذاشتی برای خوندنش، خوش حالم که خوشتون اومده، اما، دقیقا یک تجربه شخصی بود، باز هم ازتون ممنونم.


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 22:31

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام
خوشحالید که اینجا هستم :D :D
داستانک شما رو خوندم خوب بود چرا ؟
برشی از یه زندگی بی هدف .میتونه توی انفرادی زندان باشه یا توی نفس خود انسان .
توصیف از مکان کم بود به خاطر همین نتونستی حتی با شخصیت پردازی خوبی که داشتی ضربتو بزنی که قطعا هدف نویسنده همین بوده.چون خواننده تا میاد خودشو اونجا قرار بده موقع ناهار میشه و این با عجله تموم کردن داستان میتونه لطمه بزرگی به طرح خوبت بزنه.
موفق باشید @};- @};- @};-


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 22:56

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر خانم ارونی، جمله اول شمارو نخونده تایید میکنم، اره خوش حالم، اما، همونطور که گفتین، این یه برش بود، و نمیتونستم تو این برش کوچک همه چی رو باهم داشته باشم، ضمنا، اصلا آرزو نمیکنم خواننده خوب، و با وفا خودشو تو این محل قرار بده، حتی تو فکر،...
و در آخر اینکه بقول یکی از دوستان خوبم بنام خانم ارونی، این یه مینیمال بود،;) ، ممنون که خوندینش، توصیه هاتونذهم، یادم نمیره.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 دي 1393 - 01:30

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سلام.
آیا جایی برای نظر دادن بنده هم هست؟ یا خیلی دیر آمدم؟!
*
با نوشتن این داستانک آیا قبول دارید،برخی از این دست آثار هم نیاز به شرح نویسی دارند جناب لچی نانی(حداقل در محیط کارگاهی، البته تا جایی که باخبرم، حتی داستان های یک خطی هم مدتها مورد بحث و نقد قرار می گیرند)
خواندمش و بعد برگشتم که برایتان بنویسم که خودتان توضیح داده بودید در مورد ریتمش...
اینجا، احتمالن بازداشتگاه بود(البته تا جایی که خبر دارم، بازداشتگاه هم اجازه ورود پول نیست.شاید استثناء) و در زندان هم که سالهاست پول نیست! و همه زد و بندها از طریق "کارت پول" اتفاق می افتد...
( و البته چون خودتان در پاسخها فرموده اید، شکی در صحت حرف شما نیست)
و در نهایت...خواسته اید نشان بدهید تجربه این تکرار. تکرار و تکرار را...و نشان داده اید.
لیکن منتظر داستان های قوی تر از شما هستیم...

امیدوارم که جسارت نکرده باشم و طبق قرار قبلی مان ساده گفته باشم ;) شاد باشید و همیشه برقرار...


نام: اعظم رحمتی کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 دي 1393 - 08:49

نمایش مشخصات اعظم رحمتی سلام.بسیار خوب بود.ولی ی سوال مگه تو زندن میشه پول نگه داشت؟
موفق باشید.


@اعظم رحمتی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در شنبه 20 دي 1393 - 09:42

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر خانم اعظم رحمتی، ممنونم که وقت قشنگتون رو گذاشتین داستانک منو خوندین، آری، فقط پول، خانم رحمتی هیچکس از پول بدش نمیاد، و هر کسی پول توجیبش داشته باشه، خوب، خرجش میکنه دیگه....


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 دي 1393 - 09:38

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام من بر پیام رنجبران ( اکنون)، از این که اینجا هستید و داستانک مرا خوندین خوش حالم، باور بفرمایید داستانک من بزبانی کاملا ساده و بی نیاز به تفسیر و توضیح نوشته شده، اتفاقا در این مورد خاص، هیچ شک نکنید که برای نوشتن این داستان فقط از نیمه چپ مغزم استفاده کردم، تنها کسی که منو یاری داده، حافظه خودم بوده، این محل بازداشتگاه نبود، اینجا دقیقا همون جای کزایی بود، بند صد و نه، سلول چهل و دو!! همه چیز از آدم گرفته میشد، لباسها تعویض میشد، و تنها پول بود که از این لباس به اون لباس جابجا میشد، هر روز کسی میاد و اگر خریدی داشتی، برایت انجام میداد، خرید، فقط شامل خوراکی میشد. و.......و......و.....
حالا ، یکبار دیگه از اینکه نوشته هامو، یعنی این یکی نوشته هامو، میخونی، سپاسگزار ی میکنم.


نام: علی علیان نژادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 دي 1393 - 11:22

نمایش مشخصات علی علیان نژادی سلام اقای لچی نانی از نظر من داستانتون فوق العاده بود @};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};-
@};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};-

@};- @};- @};-
@};- @};-
@};- @};-
@};-
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 دي 1393 - 11:36

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما، علی علیان نژاد، ممنون که وقت گذاشتی، خوش حالم که خوشتون اومده، مرسی.


نام: ستاره کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 دي 1393 - 23:12

نمایش مشخصات ستاره

سلام جناب لچی نانی.

کلمه شمردن ...

یادم میاد

بچه که بودم همیشه گلهای قالی رو می شمردم

بارها و بارها

شاید واسه همین تعداد گلهای قالی خونمون کم شد

اخه می گن هر چیزی رو چند باره بشمری

ازش کم می شه.

باید گذشت...

گاهی به نوزادی که مرده به دنیا میاد حسادت می کنم

اونقدر قدرت داشت که نیومده این دنیا رو پس زد



.عاقبتتون بخیر...سلامت باشید.

امیدوارم یه داستان کوتاه پر از امید رو به خوانندگان

هدیه بدید... :)



نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 دي 1393 - 23:43

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام من برشما، ستاره، خاطره قشنگ و جالبی بود، خوش حالم که این جا هستید، ممنون که وقت گذاشتین برای خوندن خاطره ی من، مرسی.


نام: ساناز پیری   ارسال در یکشنبه 21 دي 1393 - 12:00

سلام
به خاطر تاخيرم معذرت ميخوام
داستان زيبا و جالبي بود
درون زنداني, تنها ايستادم
كسي هست مرا ياري كند
صدايي نميايد جز اواي ضجه اي خاموش
دوباره صدا ميكنم ولي با التماسي افزون تر
سكوت مرا احاطه كرده درون مرداب ميله هاي زندان
ممنون استاد محترم, بسيار خواندني بود
اسمان قلبتون به دور از غم ها @};- @};- @};-


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 دي 1393 - 13:28

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر ساناز پیری عزیز، خوش حالم که اینجا هستید، ممنون که وقت با ارزش خودتونو گذاشتین برای خوندن نوشته های من، باز هم از این کارها بکنید.


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 دي 1393 - 19:48

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام
پول شماری داستان با قدم های متراژی تصور یخ خریدار و فروشنده زمین رو برام ساخت که با اون جمله و صدا بهم ریخت!
می خواستم بگم طریقه داستان نویسی شما قشنگه و اگه موضوعهای جالبتر انتخاب کنید عالی میشه. مثلا چرای این سلول رفتن و بعد ادامه ای که به زیبایی آوردید.@};-


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 دي 1393 - 20:19

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر محمد حشمتی فر، مرسی که خوندیش، رفیق من چرای این سلول رفتن و نپرس، که، اگه بخام بگم، باز میان میبرنم.!!:D :D :D


@محمود لچی نانی توسط محمد حشمتی فر Members  ارسال در دوشنبه 22 دي 1393 - 12:43

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر میدونم محمود جان که بعضی از سلول رفتنها رو توی این دیار نباید پرسید ولی ذهن یک نویسنده با موضوعی دیگه هم میتونه درد سلول ماندن رو بیان کنه تا داستانش جان بیشتری بگیره.
ولی اگه حدسم برای این سلول رفتن شما درست باشه باید این رو بدم@};- با و:*


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 دي 1393 - 14:40

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام، اره حدس درسته، مطمین باش از دیوار مردم بالا نرفتم.ممنون که بازم اومدی، مرسی.


نام: متین یحیی زاده( م. مقدسی) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 22:25


سلول را خود برای خود ساخته ام برای ماندن
بی پویایی
بی تعادل
در احساس ماندن یک جا از ترس
از ترس حرکت و پیشرفت
از ترس ماندن بین آدمها
سلول را آنها برای من ساخته اند برای ماندن
بی پویایی
بی تعادل
در احساس ماندن یک جا از ترس
از ترس حرکت و پیشرفت
از ترس ماندن بین آدمها
اما هر وقت خویشتن را یافتم از زندان بیرون خواهم آمد.
بی هیچ ترسی از تعادل.


داستانتان عالی بود و ببخشید که تفسیر دیگری داشتم این داستان یک پیام دیگر برای من داشت. یک پیام برای خویشتنم. و بازم عذر می خوام که معنایی که در نظر داشتید را بازگو نکردم.



جناب لحن داستان یکی از چهارچوب های اصلی است. و بهتره ادبی باشه نه محاوره ای
چون استحکام بیشتری داره.
موفق باشید.


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 22:50

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر همون مریم مقدس، اینکه اینجا هستید، مرا خوشحال میکنه،و اینکه نوشته ام را میخونید، اینکه ازش خوشتون میاد. و روش نقد میزارین، ممنونم از نظرتون.


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 مرداد 1396 - 13:44

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام بر شما.مثل همه ی داستانها زیبا و دلنشین مخصوصا اون قسمت که با صدای بلند جمله ی پرنده ای که به سفر می اندشد،از ویرانی لانه اش نمیهراسد را می خواند. درود فراوان بر شما.موفق باشید.@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.