من، تو، او،...


به چراغ قرمز می رسیم و راننده تاکسی پاشو میزاره رو ترمز، شماره ها یکی، یکی پایین میان،80، 79، 78،...
- حالا باهاس کلی اینجا معطل شیم.
منتظر جواب من میمونه، ولی من ترجیح می دم بی صدا بیرون رو نگاه کنم. نگاهم به تک پنجره ای تو دل یه دیوار آجری می افته، مردی پشت پنجره نیمه باز نشسته و داره بیرون و نگاه می کنه، چشماش که به چشام می افته لبخند می زنه،من سرمو به سمت جلو می چرخونم، 60، 59، 58،... و دوباره پنجره رو نگاه می کنم، و او دوباره لبخند می زنه، دوست ندارم، ولی با یه لبخند جوابشو می دم.دستش رو گذاشته رو یه قفس، یه پرنده هم تو قفس بی حرکت نشسته، احساس می کنم پرنده تنها مونس اون مرده، دلم، کمی براش می سوزه. بار دیگه جلو رو نگاه می کنم، 40، 39، 38،...ولی چقدر قیافه مرد برام آشناس!، دوباره نگاهش می کنم، آره خیلی آشناس، انگار پدرم، برادرم، و... اصلا انگار خودم رو می بینم،! می ترسم و باز سرم رو بسمت جلو می چرخونم، 20، 19، 18،... از خودم می پرسم :-اون کیه؟ با این سوال کلنجار می رم،... دوباره می خاهم نگاهش کنم، اما، او دیگر پشت پنجره نیست،! پرنده، و قفس هنوز اونجاس ، اما از مرد خبری نیست، حرکت ماشین منو به خودم میاره،...
کمی بعد پیاده میشم و آهسته بسمت خونه پیش می رم. از در که وارد میشم کسی سلام می کنه، ولی من، بی اعتنا بسمت پنجره میرم، پرده رو کنار میزنم و پشت پنجره نیمه باز میشینم، دستم رو روی قفس پرنده میزارم و به بیرون نگاه می کنم، نگاهم به نگاه کسی که تو یه تاکسی نشسته گره میخوره، و ناخودآگاه بهش لبخند می زنم.....!!!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 15 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهدی کریمیان ,سید حسین ,شهره کبودوندپور ,علی غفاری دوست (مارتین) ,آزاده اسلامی ,م.فرياد ,آرش شهنواز ,حسین روحانی ,پریناز.ک ,شیدا محجوب ,شيدا سهرابى ,آرمیتا مولوی ,فاطمه مددی ,رضا فرازمند ,سیدمحمد موسوی بهرام آبادی ,احمد دولت آبادی ,ف. سکوت ,حسین شعیبی ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,فرزانه بارانی ,محمد اکبری هشترودی ,حمیدرضا محدثی ,سارینا معالی ,زهرابادره ,اذرمهرصداقت ,الف.اندیشه ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (25/4/1394),سارینا معالی (25/4/1394),آرش پرتو (25/4/1394),عبدالله عمیدی (25/4/1394),م.ماندگار (26/4/1394),محمود لچی نانی (26/4/1394),م.ماندگار (26/4/1394),م.ماندگار (26/4/1394),م.فرياد (26/4/1394),آرش پرتو (26/4/1394),همایون طراح (26/4/1394),رضا فرازمند (26/4/1394),الف.اندیشه (26/4/1394),زهرابادره (26/4/1394),ف. سکوت (26/4/1394),حسین شعیبی (26/4/1394),منصور دیبا (26/4/1394),شهره کبودوندپور (26/4/1394),فاطمه مددی (26/4/1394),سارا باقری (26/4/1394),مریم مقدسی (26/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (26/4/1394),اذرمهرصداقت (26/4/1394), ناصرباران دوست (26/4/1394),انسیه زمانی (26/4/1394),حسین روحانی (26/4/1394),آزاده اسلامی (26/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (26/4/1394),حسین شعیبی (26/4/1394),آرمیتا مولوی (26/4/1394), زینب ارونی (27/4/1394),حمیدرضا محدثی (27/4/1394),فرزانه رازي (27/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (27/4/1394),محمد اکبری هشترودی (28/4/1394),بهروزعامری (28/4/1394),احمد دولت آبادی (28/4/1394),باران (28/4/1394),احمد دولت آبادی (28/4/1394),شهره کبودوندپور (29/4/1394),سحر ذاکری (29/4/1394),مینا لگزیان (29/4/1394),خلیل میلانی فرد (29/4/1394),محمد شاهکان (30/4/1394),سید حسین (30/4/1394),بهاره علی پور (31/4/1394),مهدی کریمیان (31/4/1394),فرزانه بارانی (1/5/1394),آرش شهنواز (1/5/1394),سیدمحمد موسوی بهرام آبادی (2/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (3/5/1394),شیدا محجوب (4/5/1394),م.ماندگار (4/5/1394),حسین شعیبی (5/5/1394),حسین شعیبی (17/5/1394),الف.اندیشه (21/5/1394),شهره کبودوندپور (22/5/1394),آرش پرتو (26/5/1394),سید حسین (29/5/1394),اذرمهرصداقت (8/6/1394),شهره کبودوندپور (14/6/1394),شهره کبودوندپور (17/6/1394),آرش پرتو (21/6/1394),الف.اندیشه (22/6/1394),مختار محمدیان (24/6/1394),شهره کبودوندپور (10/7/1394),شهره کبودوندپور (1/8/1394),اذرمهرصداقت (3/11/1394),اذرمهرصداقت (12/12/1394),مریم ظهیری مهر (6/2/1395),همایون به آیین (11/10/1395),مهشید سلیمی نبی (13/5/1397),

نقطه نظرات

نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 تير 1394 - 23:46

سلام عمو!

بالاخره سکوتتونو شکستید و خوشحالم;)

از اونجایی که گفتید انگار خودمو می بینم تابلو شد تهش چی مشه!

راستی میگم بین این همه محاوره این * او! دیگر پشت پنجره نیست* چیکار میکرد:-/ :-/
بعدشم ما انتظار داشتیم لیوان آبو بخونیم ازت:D

یه داستان هم داشتین یارو تو سلول قدم میزد و پولاشو می شمرد یه ذره شبیه اون بودااا;)


در کل خسته نباشید


@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 25 تير 1394 - 23:49

زیاد فکر نکن کجا شبیه اونه!!



شمارش شبیه همن


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 25 تير 1394 - 23:52

x-(
ادای منتقدا رو درنیارین
راستی سلام


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 25 تير 1394 - 23:57

انصافا اون جمله میزنه تو ذوق!!! نمیزنه؟؟!

حالا چرا عصبانید شما:-/ :-/ ;)

سلام


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 25 تير 1394 - 00:23

اولین کامنت همیشه تاثیر می ذاره رو بقیه ...
ایراداتتون بنی اسرائیلی بود
یه چیزی یواشکی در گوشتون بگم
تاثیر توافق رو دیدین!
عمو ما رو از تحریم خارج کرد
هنوز باورم نمیشه
ظریف مچکریم:D


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 25 تير 1394 - 00:33

خب تاثیر نگیرن

انصافا با اون جمله من ته داستانو حس کردم:(

و واقعا هم اون یکی جمله میزنه تو ذوق..
وسط اون محاوره ..یه دفعه یه جمله ی کاملا معیار بیاد خب معلومه ناهمخونی داره!;) ;)
میگید نه ...از بقیه بپرسید:D
هر چند تمام جملات عمو چه معیار چه محاوره رو ما آب طلا میگیریم;)


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 25 تير 1394 - 00:34

ایناهاش!! آبجی ساری هم گفت!!:D


@آرش پرتو توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در پنجشنبه 25 تير 1394 - 01:58

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما آرش پرتو
باور می کنی ؟
باور کن،
دیروز کنار یه خیابون منتظر کسی بودم ،دیر اومد سر قرار، منم از فرصت استفاده کردم این داستان و تایپ کردم، . .
ولی راجه به اون جمله که گفتی ،آخه باور کن من خودم همینجوری حرف می زنم، یهو وسط عامیونه حرف زدن ممکنه یه همچین جمله ای بیرونم، ولی، آره تو راس میگی، اعتراض وارده


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 تير 1394 - 23:57

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر محمودآقای عزیز
عید فطر مبارک
انجماد چند لحظه و ساختن قابی در گستره یک اندیشه بازآفرین شده برای لبخندی دل انگیز در مسیر رفتن در حالی که ثانیه های متوقف کننده می روند و...
آقا لذتبخش و تفکر زاست
دست شما درد نکند
سلامت و سربلند باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 11:53

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما عبدالله عمیدی
ممنونم که خوندیش و خوشحالم که خوشت اومد،
از توضیح کوتاهتون هم ممنونم، خیلی قشنگ بود
عید فطر بر شما هم مبارک


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 تير 1394 - 23:59

سلام و درود بر شما آقای لچی نانی
باورم نمی شه !!!!
واقعا باورم نمی شه بعد از ماهها داستان نوشتیند اون هم داستانی زیبای دیگری از تنهایی و مثل همیشه غمناک از من...تو ... و ...او
تکرار تنهایی آدمها پشت پنجره ها ...و قفس و پرنده...و گذر ثانیه ها ...واژه های هوشمندانه ای بود
گاهی پشت چراغ قرمز به خودم میگم این همه عجله و کلافگی برای رسیدن به خونه واسه چیه؟!!!
وارد خانه می شوم...کفشهایم را درمی آورم و کلید برق را می زنم
این یعنی تنهایی!!!
روزها پر و خالی می شوند مثل فنجان های چای
در کافه های بعد از ظهر اما هیچ اتفاق خاصی نمی افتد
اینکه مثلا تو ، ناگهان در آن سوی میز نشسته باشی !
لحظه هاتان سرشار از شکوه و مهر
فنجانتان پر از غزل دوستی
ممنون که نوشتید @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 25 تير 1394 - 00:06

سلام دوباره

یه چی بپرسم!؟!؟:-/ :-/

میگم شما تو عرض چند دقیقه این کامنتو نوشتید;) :-/

میگم تو کامنت بعضیا نه غلط املای هست نه نگارشی!!

نگو رو کامنت نوشتن هم حسابی وقت میذارن!
در کل دستتون درد نکنه

من خودم بعضیا وقتا که کامنت میذارم از بس غلط دارم دوستان منظورمو اشتباه برداشت میکنن


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 25 تير 1394 - 00:19

سلام بر شما
یه چیزی می گم ...البته خودستایی نباشه
توی اداره کارهای عجله ای رو می دن به من
توی تایپ و خوندن هم سریعم
تندخوانی رو از بچگی یاد گرفتم و یکی از اساتید دانشگاه بهم یاد داد تندخوانیم سریعتر بشه
همیشه پدرم می گفت تو کتابو نصفه نیمه خوندی ..باورشون نمی شد کامل خونده باشم
آشپزی رو که دیگه نگو ...زیاد وقتم رو تو آشپزخونه تلف نمی کنم ;)
توی مهمونیا ظرفا رو می دن به من چون دستم تنده :D :(


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 25 تير 1394 - 01:57

الان که دقت می کنم منظورتون رو فهمیدم
یعنی کامنت نوشتن رو طول می دم
نه اتفاقا
اگه بین زمان حضورم و نوشتن کامنت تاخیر دیدین یعنی رفتم سراغ به کاری و دوباره برگشتم
بعله اینجوریاس;)


@شهره کبودوندپور توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 17:52

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما شهره کبودوند
دوست و حامی همیشه در صحنه ، وقت قشنگ خودتون رو اینجا گذروندین، ممنونم، و خوشحال از اینکه خوشتون اومده...
و ،این هم تشکری دیگر به خاطر متون زیباتون ذیل نوشته های من،...
و، باز هم تشکری دیگر به خاطر حضور پی در پی دوست خوبی چون شما،...


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 18:23

سلامی دیگر
دوست و حامی...ممنونم از این القاب اعطایی و مفتخرم

وقتی برای خودم می نویسم
خشک می شوم مثل دریاچه ی ارومیه...
وقتی با تشویق دیگران می نویسم
می شوم مثل زاینده رود...
که با سطل خیسش می کنند!!
وقتی برای دوست !می نویسم
می شوم خلیج فارس
آنقدر زیبا
که دیگران
نوشته هایم را
به اسم خود ثبت می کنند
مثل خلیج عربی....


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 تير 1394 - 00:30

نمایش مشخصات سارینا معالی سلوووم @};-

اقا اوضاع فاز و نولتون ردیفه؟

داستانتون خیلی اینه:x ساده و روون که خوندشو حتی اگه از این طولانی ترم میشد لذت بخش میکرد.

اما خب..یه خط صاف..بدون هیییییچ اوج و هیجانی!
از اول داستان تهش مشخص شد.

آقا میدونید چیه؟نه که بار اولمه اینجام...یه جور عجیبی احساس غربت میکنم:-s :-s
بزارید از سر و دم یه شعر بزنم بنویسم یخ م وا شه

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
میروم با تو به خانه از خیابانی که نیست

مینشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه ها گل میکنند
یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست

وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو
پشت پایت اشک میریزم روی ایوانی که نیست

خب دیگه..بساطمو جمع کنم برم
روزتون نبات
فازتون نول


@سارینا معالی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 11:44

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما سارینا معالی
خوشحالم که اومدی و خوندی و خوشت اومد و....
شعری که نوشتی خیلی قشنگ بود، راستش من یه داستانکی با الهام از همین شعر دارم به اسم ( فنجان چای) اگه اشکالی نداره میخام دعوتت کنم به خوندنش،
راستی اینجا اصلا یخی وجود نداره، پس، آره راحت باش


@محمود لچی نانی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 14:17

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت خوب شعری بود;)


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 تير 1394 - 00:52

سلامی دیگر اینم یه شعر از خسرو گلسرخی رندگان همه خیس اند

و گفتگویی از پریدن نیست

در سرزمین ما

پرندگان همه خیس اند

در سرزمینی که عشق کاغذی است

انتظار معجزه را بعید می دانم...


@شهره کبودوندپور توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 17:53

نمایش مشخصات محمود لچی نانی و ، این هم تشکری دیگر،....


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 10:17

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود
لذت وبهره بردم

کاش پروژه هایتان هم به همین خوبی پیش بره

درد انسان امروز تنهایی نیست

در د انسان امروز هوس بازیست

از این شاخه به آن شاخه پریدن هاست

دنبال تنوع بودن هاست /

عشق در قفس زندانیست


چشم های زیبای هوس

همیشه بارانیست

@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 11:28

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما رضا فرازمند عزیز
خوشحالم که اینجا بودی، چند خطی که نوشتی، نمی دونم شاید شعر بود، شاید نه، شاید از خودتون بود، شاید نه،... هر چی بود، آره قشنگ بود


@محمود لچی نانی توسط رضا فرازمند Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 11:42

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

شعر بود

آن هم ازنوع سپید

این قسمتی از سروده ی سپید من بود از کتاب //آیه های زمینی //



@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 11:46

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلامی دوباره
هر چی بود قشنگ بود، و بهم چسبید


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 11:04

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
اسم داستان تان را خیلی دوست داشتم. @};-


@ف. سکوت توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 11:31

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر ف سکوت
مرسی که نوشته او رو خوندن، خوشحالم که اینجا هستید، حتا، آره حتا اگه از اسمش هم خوشت نیاد،، ممنون که اومدی


@محمود لچی نانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 16:25

نمایش مشخصات ف. سکوت سلامی دوباره،
هم داستان و هم اسمش را دوست داشتم. تنهایی یکایک ما آیینه ای از تنهایی دیگری است. چه در قاب پنجره، چه در تاکسی و چه در خانه پر از خالی...

اسم داستان تان مرا به یاد یک داستان کوتاه از شوروی قدیم انداخت. البته اصل کتاب چاپ انتشارات پروگرس و به زبان فارسی بود. از همون کتابهایی که جلد پارچه ای محکمی داشتند.
الآن مسافرتم به کتابخانه ام دسترسی ندارم که اسم دقیق نویسنده را بنویسم. ولی اسم کتاب "آذرستان" بود که مجموعه چند داستان کوتاه بسیار زیبا بود.
یکی از این داستان ها "من، تو، او و تلفن" بود. به همه دوستان سایت توصیه می کنم که این داستان را بخوانند. یکی از زیباترین و بهترین داستانهای کوتاه دنیاست.
داستانی است که با یک بار خواندن، هرگز فراموشش نخواهید کرد... :x


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 30 تير 1394 - 01:48

نمایش مشخصات ف. سکوت نام کتاب: آذرستان (مجموعه ای از نویسندگان نعاصر آذربایجان شوروی)
نام داستان: من، تو، او و تلفن
نوشته: انار


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 30 تير 1394 - 01:48

نمایش مشخصات ف. سکوت ببخشید: معاصر


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 11:46

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب لچی نانی عزیز
عیدتون مبارک
داستانک بسیار زیبایی بود
تسلسل جالبی داشت
یک قصه دیوید لینچی!
شاد باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@حسین شعیبی توسط محمود لچی نانی   ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 12:25

سلام بر شما حسین شعیبی
خیلی خوش حالم از اینکه اینجا هستید، و خوش حال تر از اینکه خوشتون اومده،...
عید شما هم مبارک


@حسین شعیبی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 12:31

سلام آقای شعیبی
دیوید لینچ از اون کارگردانهاست که بعید می دونم آقای لچی نانی خوششون بیاد
چون کارهاشون سورئاله و خیلی پیچیده
آقای لچی نانی از طرفدرای ساده نویسی هستند
;)


@شهره کبودوندپور توسط حسین شعیبی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 12:51

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم کبودوندپور گرامی
شما بیشتر با قلم آقای لچی نانی آشنایید ولی مطمئنم قبول دارید همین قصه به ظاهر ساده فضای سوررئال داشت


@حسین شعیبی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 12:55

قبول دارم یه جورایی شبیه داستان جاده مالهلند بود
اون جعبه ی آبی که اول و پایان داستان نشون داده میشه و منتقدها اون جعبه ی آبی رو نکته اصلی فیلم لینچ بیان کرده اند;) @};-


@شهره کبودوندپور توسط حسین شعیبی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 13:13

نمایش مشخصات حسین شعیبی یک فیلم کوتاه به نام "اتاق 8" است که خیلی زیباست
شاید دیده باشید، اگر ندید تو سایت آپارات میتونید پیداش کنید
پیشنهاد میکنم ببینید


@حسین شعیبی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 13:15

نمایش مشخصات حسین شعیبی "با عرض معذرت از آقای لچی نانی که پیام متفرقه میذارم"


@حسین شعیبی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 14:56

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلامی دیگر بر شما حسین شعیبی
آقا نفرمایید، اینجا، دقیقا همونجایی هست که میگن: هر چه میخواهد دل تنگت بگو،
راستی فیلمی که گفتی ندیدم، ولی، آره همین الان میرم سراغش


@حسین شعیبی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 15:22

ممنون از معرفی این فیلم کوتاه
به قول آقای غفاری دم شما گرم
الان دا م فکر می کنم چرا شماره 8؟؟ شاید به خاطر شباهتش به علامت بی نهایت
البته ابن نظر منه ...و جعبه قرمز تبدیل شد به جعبه کبربت !و ابن جعبه ها ظاهرا مدام کوچیکتر می شن
شبیه فیلم مکعب هم بود :-/


@شهره کبودوندپور توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 17:35

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما شهره کبودوند
خوشحالم از حضورتون، تشبیهتون از عدد 8 به علامت بینهایت، آره، جالب و پذیرفتنی بود، حضور ذهن خوبی دارید،...
فیلم مکعب هم فیلم قشنگی تو همین مایه هاست، راستی من از این دست فیلم ها که ذهن آدم رو در گیر می کنه، آره خوشم میاد، نمی دونم حتا اگه سوریال باشن


@حسین شعیبی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 17:31

نمایش مشخصات محمود لچی نانی و باز هم سلامی دیگر
خیلی فیلم قشنگی بود ، فرار از زندانی، به زندانی دیگر ،...
بسیار پر معنا
ممنون به خاطر این هدیه تون


@حسین شعیبی توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 15:16

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) معرکه بود اتاق 8 ! خیلی خیلی لذت بردم ...نمی گم متشکرم ! می گم دم شما گرم !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط حسین شعیبی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 22:26

نمایش مشخصات حسین شعیبی نماد 8 من را یاد نوار موبیوس میاندازد، یک جور دور تسلسل


@حسین شعیبی توسط حسین شعیبی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 22:28

نمایش مشخصات حسین شعیبی یادم رفت بگم، قابل دوستان را نداشت (معرفی فیلم) :D


نام: ناصرباران دوست   ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 11:53

یا الله
سلام علیکم صاب خونه
آقا ماخوندیم و یادمون افتاد به اون ترانه سرای شهیر که همه میشناسینش! نمیشناسین؟!:-/
گفت تو تاکسی بودم عین شما و چشمم افتاد به یه دیوار و دوتاپنجره که یه دختر و پسر جوون به زحمت سعی در ارتباطی گنگ داشتند ! و بعد اون ترانه ی مشهور متولد شد :
توی یک دیوار سنگی
دوتاپنجره اسیرند
الخ
بقیه شم که که خودتو بلدید ؟آره خب می دونم بلدید ؟
حالا این گودرز را به آن شقایق چکار خودم نمی دونم؟ شومام نپرسید چون ما گفته ایم می دونیم خوبیت نداره می دونید که؟!

برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 16:36

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما ناصر باران دوست
ممنون که به ما سری زدین و وقت عزیزتون رو اینجا گذروندین، خوش حالم کردین،
از اون آهنگ مورد نظر، با صدای اون خواننده مورد نظر هم، آره خوشم میاد، ممنون به خاطر یاد آوریش


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 11:53

نمایش مشخصات ناصرباران دوست یا الله
سلام علیکم صاب خونه
آقا ماخوندیم و یادمون افتاد به اون ترانه سرای شهیر که همه میشناسینش! نمیشناسین؟!:-/
گفت تو تاکسی بودم عین شما و چشمم افتاد به یه دیوار و دوتاپنجره که یه دختر و پسر جوون به زحمت سعی در ارتباطی گنگ داشتند ! و بعد اون ترانه ی مشهور متولد شد :
توی یک دیوار سنگی
دوتاپنجره اسیرند
الخ
بقیه شم که که خودتو بلدید ؟آره خب می دونم بلدید ؟
حالا این گودرز را به آن شقایق چکار خودم نمی دونم؟ شومام نپرسید چون ما گفته ایم می دونیم خوبیت نداره می دونید که؟!

برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 13:49

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر جناب باران دوست و اردلان نازنین !!


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 15:39

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ودوصد درود بر همشهری اردلان جناب غفاری گرامی @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 16:06

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) البته ایشون دارابی هستن و من شیرازی !! @};- ;)


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 13:55

سلام استاد بزرگوارجناب آقای باران دوست
شهره کبودوندپور عید فطر را به شما و خانواده محترم تبریک عرض می کند
ذییل داستانتان رفتم ظاهرا ثبت نشده @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 15:37

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود برشما سرکارخانم کبودوند پور
ممنونم از لطف بیکرانتون
عید شما هم مبارک طاعاتتون قبول
بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول آنکس برد
که خاک میکده ی عشق را زیارت کرد
برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 16:38

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما ناصر باران دوست
ممنون که به ما سری زدین و وقت عزیزتون رو اینجا گذروندین، خوش حالم کردین،
از اون آهنگ مورد نظر، با صدای اون خواننده مورد نظر هم، آره خوشم میاد، ممنون به خاطر یاد آوریش


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 12:26

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام بر جناب لچی نانی دوست داشتنی
داستانک بسیار زیبایی بود ، قرینگی زیبایی در داستانتان وجود داشت و زیباتر آنکه خواننده را به تفکر وامیداشت.
بسیار لذت بردم خسته نباشید .
سربلند باشید


@منصور دیبا توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 17:37

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام من بر شما، منصور دیبا
بسیار خوش حالم که اینجا هستید، و خوش حال تر از اینکه از نوشته ام خوشتون اومده،
ممنون که خوندینش


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 12:46

نمایش مشخصات فاطمه مددی !!!...
سلام
داستانتون پایان جالب انگیزناکی داشت...
عیدتونم مبارک


@فاطمه مددی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 17:39

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما فاطمه مددی
ممنون که اینجا هستید ،و خوندینش


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 13:49

من همیشه در حال تکرار
نه بهتره بگیم من های همیشه در حال تکرار
اگه دنیا تکراری نبود که هرسال بهار تابستان پاییزو ...
سلام
موفق باشید.


@مریم مقدسی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 17:41

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر مریم مقدس
خوش حال شدم از حضورت، ممنون که وقت قشنگت رو اینجا و با خوندن نوشته های من گذروندی،


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 14:00

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر محمود لچی نانی

آره ! داستانک خوبی بود ! آره ...فکر کنم یه جورایی به دلم

نشست ...

چند نکته در مضمون داستان شما !

1_ شمارش معکوس چراغ راهنما , مجالی است برای هم

آغوشی هر چند کوتاه انسان هایی که همگی تنهایند اما

همینکه به 0 رسید , اعتنای انسانها به هم می خشکد !

2_ راننده , منتظر پاسخ اول شخص داستان می مونه ولی

پاسخی نمی شنوه ! به واقع بیگانگی انسان ها نسبت به

هم را نشان می دهد ...

3_ پیرو نکته ی قبل , اول شخص داستان وقتی به خونه

می رسه با سلامی مواجه می شود! ( به نظر من بسیار

زیبا این غریبگی ها و بی محلی ها را نشان داده اید)

سلامی که معلوم نیست از سمت و سوی کیست ! اما

مهم این است که اعتنای انسان ها به یکدیگر خشک شده

است .

در واقع بر این باورم , انسان ها هر چند اجتماعی , اما در

آن گوشه ی وجودشان تنهایی عظیمی دارند ! داستان را

خوب نوشتید اما اگر با حوصله تر و با جزییات بیشتر می

نوشتید بهتر هم می شد !

سبز باشید و آفتابی


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 15:03

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما مارتین عزیز
ممنونم ازت بابت توضیحات کاملت، نشون دهنده دید قوی و قدرت تحلیل بالای شماست،
با اجازه ت یکی از جمله هاتو میخام تکرار کنم:
"انسان ها، هر چند اجتماعی، اما در آن گوشه وجودشان، تنهایی عظیمی دارند "
آره، این جان کلام من بود،
ممنونم از شما


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 14:13

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت دهن این حسی که مجبورم کرده یزدانی گوش بدم سرویس

مرمــــــــــــــــــــــــــــــــــــت کن منو از نو ، نزار خالی شم از رویا...

صدا میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد؟
خوشم اومد


(با ارش پرتو موافقم)


@اذرمهرصداقت توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 14:45

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر آذر مهر صداقت
خوش حالم که اینجا هستی
منم بعضی آهنگ هاشو دوس دارم، مثل لاله زار
منم با تو که با آرش پرتو موافقی، آره موافقم


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 15:54

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت کی باورش میشه!
شیروان داره بارون میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد
یوهووووووووو


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 16:13

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام جناب لچی نانی
داستان رو که خوندم خط به خط که جلوتر میرفت زیباتر میشد با یک نگارش جذاب و فریبنده. عالی پیش میرفت و توصیفات به جا و باورنکردنی بود تا کجا؟تا اواخر داستان که حس کردم داستان قتل عام شد.به نظرم اون شخصی که سلام داد اصلا وجودش لازم نبود.یا اگر آن سلام توهم کارکتر بود خوب القا نشد و شاید زیباتر میشد انقدر سریع به دنبال قفسش نمی رفت و اول کمی تنهایی اش توصیف میشد و کمی با متانت بیشتری به دنبال قفسش می رفت.
درمجموع داستان تا قبل از فاجعه پایانی شاهکار بود.زیبا و نگاهی دلنشین
تبریک و تسلیت بابت اول و آخر داستان;)


@حسین روحانی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 17:47

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما حسین روحانی
خوش حال هستم که اینجایید، باعث افتخار ه که نسبت به خط خطی های من نظر مثبت دارید،
در مورد سلام و سلام کننده باید بگم که توهمی در کار نبوده، بلکه همونطور که هم سایتی خوش ذوق، مارتین عزیز تو آخرین پاراگرافش گفت، آدم ها، همه در باطن تنها هستند، حتا اگر در ظاهر کسی در کنارشون هست،
ممنون بابت خوندنش و نظر دهیتون


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 16:23

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام
عیدفطر بر شما مبارک
دست مریزاد
قلمتان مانا


@آزاده اسلامی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 17:42

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر آزاده اسلامی، هم سایتی توانمند
مرسی که اینجا بودید ،
عید بر شما هم مبارک


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 00:32

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای لچی نانی گرامی
اقای شعیبی اشاره خوبی داشتند به فیلم اتاق هشت که قبلا دیده بودم ولی با داستان شما تفاوت زیادی داره میدونید چرا ؟
فیلم بسیار نمادین و پرقدرت است و نویسنده آن از لایه های درونی فکر و اندیشه استفاده کرده چیزی که تو داستان شما نیست .که اگر بود بی شک داستان موفقی میشد
اقای لچی نانی
اون دیالوگ اول داستان به خاطر چیه ؟وقتی میگه پشت چراغ قرمز مشخصه که با مطعلی همراهه
اون تشبیه شخصیت با پدر و برادر و خودش به خاطر چیه ؟جز اینکه دستت برای مخاطبت رو میشه و جذابیت داستانو کم میکنه
خط اول و خط اخر داستانو دوست داشتم .آره پیرمرد ،روی قسمت میانی داستانت فکر کن و بازنویسیش کن
موفق باشید


@ زینب ارونی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در شنبه 27 تير 1394 - 11:48

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما، زینب ارونی
" یک تصویر، گویا تر از هزار کلمه س "

از زینب ارونی بعید بنظر میاد که یک داستانک رو با یه فیلم کوتاه مقایسه کنه،!!! بدون اینکه بخام واسه خودم نوشابه واز کنم می گم، اگه داستان من هم به فیلم کوتاه تبدیل بشه، چه بسا از دید زینب ارونی پر قدرت و دارای فکر و اندیشه بنظر می رسید، ..
خوب، دیگه خبر؟ هوا خیلی گرم شده، نیست؟؟؟


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 27 تير 1394 - 16:38

سلامی دیگر
با اجازه از آقای لچی نانی
زینب جانم سلامی دیگر ...بازم تبریک عید مرا پذیرا باش
خوب من مستقیم توی کار فیلم و سینما نیستم ولی غیر مستقیم زندگی کاریم ختم شده به فیلم کوتاه...فیلم سینمایی....فیلم مستند و نقد فیلم
و اما گوشه ای از صحبتهای نادر مقدس که یه فیلمساز معروف فیلم کوتاهه :

فیلم کوتاه می تواند ازسکوت مفهوم بسازد. فیلم کوتاه به لحاظ سرشت و جوهر به ادبیات مینی مال نزدیک است. ادبیات مینی مال خودش را ملزم نمی داند به شما توضیح بدهد. داستان مینی مال خودش را ملزم نمی داند که شبکه استدلالی شکل بدهد.اما در فیلم کوتاه امکان دارد ما شخصیتهای زیادی نداشته باشیم وبه آن معنایی که برای فیلم سینمایی نیاز داریم به شخصیت پردازی نیازی نداریم اما نمی شود به شخصیت نگاهی نداشته باشیم، چون داستان باید پیش برود اما به خاطر نبود فرصت، نمی شود به شیوه فیلم بلند به شخصیتها و دیالوگهاپرداخته شود.

خوب حالا بقیه اش از زبان خودم
اگه توجه کنیم توی فیلم کوتاه شخصیت پردازی قوی نیست ...هرچند توی یه فیلم با نگاه کردن به چهره...حرکات....ولباس شخصیت ...تیپ اون در چند ثانیه برای مخاطب نمایش داده می شود ولی توی مینیمال حتی نمی شه تا این حدم پیش بری
بنابراین وقتی نویسنده داره از تنهایی درونی فرد خاصی نه بلکه تنهایی درونی یه جامعه صحبت می کنه نیازی نداره شخصیت پردازی کنه و درمورد دیالوگ پدر و برادر که داستان رو لو می ده باهات موافقم ولی مگه قراره همه داستانها غافلگیر کننده باشند...
خلاصه دوست بسیار بسیار عزیزم یکی طلبم برای بعد :D :D :x :x
می گم حالا کتابت رو از کدوم ناشر بخریم
:-/ :-/ خلاصه اینکه ما خریداریم ;)


@شهره کبودوندپور توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در شنبه 27 تير 1394 - 21:21

نمایش مشخصات محمود لچی نانی ما هم خریداریم:D


@محمود لچی نانی توسط زینب ارونی Members  ارسال در یکشنبه 28 تير 1394 - 17:43

نمایش مشخصات زینب ارونی اقای لچی نانی راستی من عید رو با تاخیر به شما تبریک میگم فراموشی بنده رو ببخشید .
از انتشاراتی البرز .به شهره هم گفتم اگر تهیه کردید فقط به عنوان کار اول بهش نگاه کنید :"> :)
موفق باشید


@شهره کبودوندپور توسط زینب ارونی Members  ارسال در یکشنبه 28 تير 1394 - 17:40

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت شهره عزیزم بار دیگر منم عید و به تو خواهر گلم تبریک میگم .
عزیزم .شاید من درست متوجه حرف دوستان نشدم ولی هدفم مقایسه نبود . یک فیلم کوتاه قوی با یک طرح قوی اول زیر دستان نویسنده قرار میگیره کاری با شخصیت پردازیش نداشتم طرح قوی بود .طرح داستانی اقای لچی نانی هم قوی بود .میتونست با گره افکنی و لایه دار کردن موضوع مخاطبشو جذب داستانک بکنه .
از توضیحات مفید ت ممنونم و لذت بردم عزیزم
از انتشارات البرز .کتاب اولم هست و پر از اشکال بهت گفتم خدا نکنه بخوام خودم نقدش کنم اما کشش خوبی داره :D :D :D ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;)


@محمود لچی نانی توسط زینب ارونی Members  ارسال در یکشنبه 28 تير 1394 - 17:34

نمایش مشخصات زینب ارونی سلامی دیگر گونه
اقای لچی نانی منظور من مقایسه نبود ومطمنا هر فیلم کوتاهی هم نویسنده داره ،و هدف من از این تفاوت لایه های درونی فیلم بود .چه بسا اگر داستان شما هم گره افکنی داشت بی شک مخاطب شما رو توی فکر میبرد .بهر حال اگر اشتباه حرف زدم معذرت میخوام .
هوای گرم با کولرهای گازی اثر خودشو از دست میده دلتان همیشه گرم و آفتابی
موفق باشید


@ زینب ارونی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در یکشنبه 28 تير 1394 - 18:06

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلامی دیگر بر زینب ارونی
شاید به کسی زورم نرسه، ولی به شما میرسه
:D
ما فقط یک عید داریم، اون هم عید باستانی نوروز، پس، من هم عید شما رو تبریک می گم، آره، پیشاپیش عید نوروز شما مبارک


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 28 تير 1394 - 18:15

سلامی دیگر
از همینجا پیشاپیش عید 95 را به شما تبریک عرض می کنم
والا ما ایرانیها عید زیاد داریم
مثلا عید اصلی ما کارمندا فردا شروع می شه
بعد یه ماه چای صبحگاهی به راهه
:D ;)


@محمود لچی نانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 30 تير 1394 - 01:34

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
جالبه که شما هم عین حرف همسرم را می زنید: ما یک عید بیشتر نداریم، اون هم نوروز است.
من هم با شما دو تا موافقم. در خوزستان عید فطر مخصوص عرب هاست. یعنی عید رسمی اونهاست. برای همین همیشه استاندار یک یا دو روز را با هماهنگی دولت برای استان تعطیل اعلام می کرد.


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 30 تير 1394 - 01:40

نمایش مشخصات ف. سکوت منظورم یکی دو روز بیشتر از استان های دیگه بود.


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 تير 1394 - 00:55

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام آقای لچی نانی
کوتاه و قابل تامل
بهتون تبریک میگم ..واقعا داستان خوبی نوشتید
قلمتان نویسا ...شاد باشید @};- @};- @};- @};- @};-
عیدتون مبــــــــــــــــــــــــــــارک


@آرمیتا مولوی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در شنبه 27 تير 1394 - 11:52

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر آرمیتا مولوی
ممنونم که وقت قشنگتونو واسه خوندن نوشته های من صرف کردین، خوش حالم که خوشتون اومده


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 تير 1394 - 16:13

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بر جناب لچی نانی ! خوبین ؟
داستان جالبی بود .
ظاهرا شما علاقه خاصی به شمارش معکوس دارین !
یه داستان دیگه این شکلی هم ازتون یادمه ! که میشمرد !
داستانتون رو دوس داشتم... قشنگ چرخید.
دلتون به نشاط
عیدتون مبارک.
خدای شقایق ها همراهتون.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در شنبه 27 تير 1394 - 21:14

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما، فرزانه رازی
چه عجب از این طرف ها ،خوش حال شدم ، از اومدنتون، و خوش حال تر شدم ،از اینکه خوشتون اومده، مرسی
راجه به شمارش معکوس ، آره، چه خوشمون بیاد، چه نیاد، واسمون داره شمارش میشه،! نمیشه؟!


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 تير 1394 - 19:49

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض تبریک عید سعید فطر خدمت شما .
... چقدر برداشتمان فرق می کند وقتی جایمان را عوض کنیم !
این هم یک جور دریافت ! عیبی که ندارد ؟ !
توفیق یارتان .


@حمیدرضا محدثی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در شنبه 27 تير 1394 - 21:17

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما حمید رضا محدثی عزیز
ممنون که اینجا هستید ، برداشت شما هم ،آره جالب بود ،

راستی یه مورد تو دلم مونده ،و اون این که یکی دو تا داستان اخریتون خیلی طولانی بود ،میومدم بخونم ، شروع می کردم ، ولی مشغله کاری نمیزاشت ادامه بدم . .
با این حال،...، آره من هنوز از طرفداران نوشته های شما هستم،


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 تير 1394 - 02:23

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام
من هم خواندمتان و ممنونم برای این داستان...
من هم یاد یک فیلم افتادم نمیدونم همون فیلمی هست که دوستان اشاره کردند یانه... زنی جوان با ماشین از جاده ای در جنوب میگذرد که چشمانش با پیرزنی در کنار جاده که به شکلی سخت مشغول کار است تلاقی پیدا میکند و در ادامه داستان و پیشبرد فیلم زن جوان همان پیرزنی میشود که در کنار جاده بود...
داستان خوبی بود و البته نکته دوستان در مورد لو رفتن داستان با اشاره راوی به خودش در تاکسی درست است...
پیروز و بهروز و کامروا باشید...
به امید روزهای کمتر تاریک


@محمد اکبری هشترودی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در یکشنبه 28 تير 1394 - 15:08

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما، محمد هشترودی
خوش حالم که اینجا هستید، و ممنونم که خوندین منو!
مرسی به خاطر نظرتون


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 28 تير 1394 - 23:40

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. میذاره. مخفف میگذاره.
ببخشید این باهاس که شما گفتید محاوره ست؟
دوست عزیز داستان بسیار دلچسب بود. بسیار از حد متعارف ضمن اینکه اصل سورئال به این می گن. ممنون محمود جان. ببخشید دیر رسیدم.


@احمد دولت آبادی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در یکشنبه 28 تير 1394 - 01:38

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر احمد دولت آبادی
خوش حال میشم اسم شما رو آخر نوشته هام می بینم، دیر و زود فرقی نمی کنه رفیق جان، میذاره رو که درست می گین، باهاس هم که، یعنی باس، ولی راستش سبک شناسی م تو ادبیات، آره زیاد خوب نیست، چه کنم؟


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 29 تير 1394 - 05:56

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی صبح زیباتان بشاش
آقا باس میشه اتوبوس ها.


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 29 تير 1394 - 09:23

نمایش مشخصات محمود لچی نانی برای شروع صبح یک روز بعد از تعطیلات، آره جوک خوبی بود، مرسی


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 29 تير 1394 - 19:17

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام عمو
داستانتونو چند روز پیش خوندم و لایک کردم و الان که از سفر برگشتم اومدم تا نظرمو بگم.
داستانتونو دوست داشتم روون و ساده و زیبا .
خیلی خوب بود.حس زیبای داستان رو دوست داشتم.
خسته نباشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در سه شنبه 30 تير 1394 - 19:25

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما، الف اندیشه
خوندیش، اسمتو دیدم،.... و حالا که از سفر برگشتی، نوشته تو، ... ممنونم، آره به خاطر هر دو

راستی، خوش گذشت؟


نام: مینا لگزیان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 29 تير 1394 - 19:59

سلام و عرض ادب

لذت بردم ساده و روان

قلمتان سبز@};- @};- @};- @};-


@مینا لگزیان توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در سه شنبه 30 تير 1394 - 19:26

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما، مینا لگزیان
ممنونم، که خوندیش، مرسی


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 تير 1394 - 14:12

سلام و عرض ادب بر آقای لچی نانی
احساس میکنم منظورتون از ماشین همون روزگار باشه ، شاید هم نه ، ولی از نوشته ی شما خیلی خوشم اومد @};- @};-
دستتون درد نکنه @};- @};-
موفق و موید باشید@};- @};- @};-


@سید حسین توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در سه شنبه 30 تير 1394 - 19:29

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما سید حسین
خوش حالم که اینجا هستید، و خوش حالتر ،که خوشتون اومده ،..
....آره ،همون روزگار لعنتی . ..


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 31 تير 1394 - 13:44

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام عمو خوبید؟:">
من الان اینجوریم واقعن:"> ببخشید دیر اومدم
البته زود داستان رو خوندم و الان آخرین نفر کامنت گذاشتم:">
داستانتون خیلی قشنگ بود
به قول خودتون آره... همون روزگار لعنتی
لذت بردم
شاد باشید@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در چهار شنبه 31 تير 1394 - 16:47

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر میم ماندگار
اومدنت، خوندنت، قلب گذاشتنت، رفتنت،دوباره برگشتنت، کامنت گذاشتنت،.... آره آمار همه شو دارم،...
ممنونم ازت، خیلی زحمت کشیدی، بازم از این کارا بکن


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 31 تير 1394 - 20:33

نمایش مشخصات شيدا سهرابى سلام جناب لچی نانی
آآآآخر داستانتون ضربه نهایی رو زد عااالی بود یعنی میتونم بگم 99% نظر آدم رو اخر داستانتون عوض میکنه @};-
باور نکردنیه عالی جناب عاااالی بسیار لذت بردم.
همایون باشید@};- :)


@شيدا سهرابى توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در پنجشنبه 1 مرداد 1394 - 10:44

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام من بر شما شیدا سهرابی
ممنونم از شما، بخاطر اومدنتون، بخاطر خوندنتون، آره، بخاطر نظرتون،.. ..
مرسی که اینجاااااااااا بودین ن ن ن ن ن
چه حالی میده حرف آخر رو بکشی ی ی ی ی


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 مرداد 1394 - 11:00

نه مغرورم نه دلسنگم نه از تحقیر می ترسم
پر از بغضم ولی از اشک بی تاثیر می ترسم
حریفی خسته ام، شطرنج بازی که کم آورده
که از پیچیده بازی های این تقدیر می ترسم
میایی...، چای مینوشی...، برایت شعر می خوانم...
من از سردرد این رویای بی تعبیر می ترسم!
هم از تهران پرجمعیت آشفته بیزارم
هم از تنها شدن در خانه ی دلگیر می ترسم
دلم صحرا و دریا را به آتش می کشد روزی
از این دیوانه؛ این مجنون بی زنجیر می ترسم... (دهلوی)

نمی دونم ...چرا این شعر یادم اومد ...
بهتون سر می زنم
هرازگاهی پنجشنبه ها
از نوشته آخرتون ذیل داستانم ممنون


@شهره کبودوندپور توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در پنجشنبه 1 مرداد 1394 - 12:40

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما
گر بماندم، گاه گاهی، با نگاهی یاد من کن،
گر نماندم، روزگاری، با دو چشم اشکباری یاد من کن،

زیاد عادت به مشاعره ندارم ،ولی این ترانه آهنگی با صدای دلنشین مهرپویا بود ،اگه بشناسیش!! !

راستی شعری که گذاشتی وسط، آره قشنگ بود،


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 1 مرداد 1394 - 13:52

بازهم سلام
همه قدیمیها رو می شناسم از جمله مهرپویا
شعر غم انگیزی بود
گیتارشم غمگینه
نغمه های من و گیتار من...:(


نام: آرش شهنواز کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 مرداد 1394 - 15:43

نمایش مشخصات آرش شهنواز سلام. خیلی خوب بود @};-


@آرش شهنواز توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در پنجشنبه 1 مرداد 1394 - 21:08

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما، آرش شهنواز
ممنون، از شما، مرسی که اینجا بودید و خوندینش،


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 مرداد 1394 - 23:10

یه سلام ویژه و مخصوص بر شما
چون می دونم اهل فیلم وسینما هستید بذارید یه چیزی بهتون بگم
نمی دونم سریال ارزشمند لاست رو دیدین یا نه...هنوز گاهی بعضی قسمتهاش رو نگاه می کنم ...وقتی که احساس تزلزل می کنم
نقدهای فراوانی درباره این سریال شده...و یکی از اعجوبه های هنر هفتم است واقعا
به نظر من این سریال دنیای عجیب شخصیت آدمها و ایمانشون رو به نمایش می ذاره
اگه دیده باشین مطمئنا شخصیتها رو می شناسید
جان لاک...نقطه عطف و سرآمد آدمهای سریاله...کسی که در هیچ جا تغییر نمی کنه ..محکم و درونگرا
حالا این همه بافتم که بگم همیشه شما من رو یاد جان لاک می ندازین...
و اینجور شخصیتها خیلی کم و خیلی ارزشمندن
فقط اومدم بگم خیلی شخصیت ارزشمندی دارید


نام: سیدمحمد موسوی بهرام آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 17:21

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی سلام وعرض ادب
خداییش لذت بردم...
ممنون


@سیدمحمد موسوی بهرام آبادی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 2 مرداد 1394 - 21:48

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما سید محمد موسوی
ممنون که نوشته منو خوندین . و خوش حالم که خوشتون اومده.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 مرداد 1394 - 11:09

هرگاه دفتر دوستی را ورق زدی
و هرگاه زیر پایت خش شخ برگها ..را حس کردی
هرگاه در میان ستارگان آسمان
تک ستاره ی خاموشی دیدی
برای یک بار در گوشه ای از ذهن خود
نه به زبان
از ته قلب بگو
یادت بخیر !!


نام: شهره کبودوندپور   ارسال در پنجشنبه 15 مرداد 1394 - 11:09

سلام
یادم نبود امروز پنجشنبه است ...!
..
دلم می خواهد همیشه به بعضیها بگویم بمانید
حتی اگر خودم نباشم..
بودن بعضیها همیشه زیباست
اصلا خدا بعضیها را آفریده برای بودن و ماندن
علتش رو از خودش بپرسید یا از خودتون


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 مرداد 1394 - 09:24

نفس: شروع زندگیست
عشق:قسمتی از زندگیست
اما دوست خوب: قلب زندگیست
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ …
ﺍﺯ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﻯ ﺧﻴﻠﻰ ﺩﻭﺭ …
ﺍﺯ ﺗﻪِ ﻧﺴﺒﺖ ﻫﺎﻯ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ …
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﻳﻨﻬﺎ
ﺑﺎﻳﺪ ﻛﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﻨﺪ !!!
ﻣﻰ ﺷﻮﻧﺪ ﻫﻤﺪﻡ،
ﻣﻰ ﺷﻮﻧﺪ ﺩﻭﺳﺖ،
ﻣﻰ ﺷﻮﻧﺪ ﺭﻓﻴﻖ،
ﺍﺻﻸ ﻣﻰ ﺷﻮﻧﺪ ﺟﺎﻥِ ﺷﻴﺮﻳﻦ !!!…
ﺩﺭﺳﺖ ﻣﻰ ﻧﺸﻴﻨﻨﺪ ﺭﻭﻯ ﻃﺎﻗﭽﻪ ﻯ ﺩﻝِ ﻫﻢ …
ﺣﺮﻑ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﻳﻚ ﺟﻮﺭِ ﺧﻮﺑﻰ ﺩﻟﻨﺸﻴﻦ ﺍﺳﺖ،
ﺩﻝ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺿﻌﻒ ﻣﻰ ﺭﻭﺩ؛
ﺍﺻﻸ ﺑﻮﺩﻧﺸﺎﻥ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺍﺳﺖ !!!
ﻭﻗﺘﻰ ﻫﻢﻛﻪ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ،
ﻫﻰ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﺮﻭﺭ ﻣﻰ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﻣُﺪﺍﻡ
ﮔﻮﺵ ﺑﻪ ﺯﻧﮓِ ﺁﻣﺪﻥ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ !!!…
ﺧﺪﺍ ﺍﻳﻦ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﮕﻴﺮﺩ ﺍﺯ ﻫﻢ …
یک تکه سلام دوفنجان مکث و یک لحظه سکوت به احترام نام قشنگ دوست آنان که ز ما دور ولی در دل و جانند...بسیار گرامی تر از آنند که دانند,گفتیم که شاید که ندانند.... بدانند!


@شهره کبودوندپور توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در یکشنبه 8 شهريور 1394 - 20:58

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت امید است که بدانند...
...
عمو خلافیت زیاد شده وا!
[-(


نام: شهره کبودوندپور   ارسال در پنجشنبه 19 شهريور 1394 - 13:25


نبودن بعضیها درد دارد...حتی اگر به آن درد عادت کرده باشی:(


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 شهريور 1394 - 17:17

رفتن بعضی آدمها خیلی درد دارد
ما به نبودنشان عادت نمی کنیم
فقط به درد نبودنشان عادت می کنیم


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 15:50


مهربانی تا کی؟؟؟
بگذار سخت باشم و سرد
باران ک بارید...
چتر بگیرم و چکمه
خورشید که تابید
پنجره ببندم و تاریک!!!
اشک که آمد
دستمالی بردارم و خشک
او که رفت نیشخندی بزنم و سوت...
:(
خیلی خیلی دلم می خاد درباره بعضیها اینجوری باشم ولی متاسفانه نمی تونم
هر روز به این فکر می کنم برای اونایی که رفتن چی بنویسم ؟!
واقعا که:-s :-s x-(
البته از دست خودم عصبانیم


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 اسفند 1394 - 21:14

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام به عمو جانم
@};-
حالت خوب باشه الهی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.