من یک پدر هستم !

به دنبال لیلا می گردم که جایی همین دور و بر قایم شده است .
همیشه که کوچکتر بود ، وقتی با هم قایم موشک ، بازی می کردیم ، او دقیقا می آمد پشت سرم ؛ صورتش را که توی دستهایش پنهان کرده بود ، می چسباند به پاهایم و می گفت :
- بابایی حالا پیدام کن.
اما حالا او دوازده سالش است و باهوش و زبر و زرنگ ؛ و پیدا کردن او توی این باغ ، کار سختی است .
پشت این درخت گردو و لابلای درختان سیب و گلابی ، و لای آن بوته های بلند را می گردم و سری هم به خانه ی گلی وسط باغ می زنم ، اما پیدایش نمی کنم !
با لبخندی ، زیرکی اش را تحسین می کنم و در همان حال صدایش می زنم :
- لیلا ...عسل بابا...عشق بابا...جیگر بابا ...من تسلیمم ... کجایی ؟
همانطور که ایستاده ام ، صدای قدم های آهسته و شمرده اش را می شنوم که از پشت سر آرام آرام به من نزدیک می شود ... به من که می رسد ، صورتش را که توی دستهایش پنهان کرده است ، به کمرم می چسباند ؛ مثل همان کودکی هایش :
- بابایی حالا پیدام کن .
- ای ناقلا...بالاخره پیدات کردم .
برمی گردم و بغلش میکنم و زیر گلویش را بوسه باران می کنم ... شور خنده هایش ، نسیم را به جنبش و شاخه ها را به رقص می آورد و شادی های جهان را در دلم سرازیر می کند .
- خب...لیلا جون حالا نوبت منه که قایم بشم . چشاتو ببند .
دست هایش را روی چشم هایش می گذارد :
- ده . بیست . سی . چل ...
شمارشش که تمام می شود ، چشم ها باز می کند . اول دور و برش را به دقت نگاه می کند و بعد گوشه گوشه ی باغ را به دنبال من جست و جو می کند ... طول می کشد ... خسته می شود .
- بابایی ...کجایی ؟...نمی تونم پیدات کنم ...
....
- بابا جون تو رو خدا بیا پیشم...دارم میترسما !
کم کم تنهایی و وهم و ترس ، دل کبوتر بچه ی نازنین مرا پُر می کند و هق هق گریه هایش در فضا می پیچد .
...
مادرش به سمت او می خزد . در آغوشش میگیرد ، نوازشش می کند و می بوسدش :
- لیلا جون ؟...دخترم !... بازم خواب باباتو دیدی عزیز دلم ؟
لیلا چشمان پر از اشکش را باز می کند و هق هق دلتنگی هایش را به آغوش گرم مادر که بغض کرده است ، می سپارد و کم کم آرام می گیرد . . .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

20

سیده کوثر غفاری ,سید حسین ,ح . شریفی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,م.فرياد ,آزاده اسلامی ,انسیه زمانی ,حسین روحانی ,فاطمه مددی ,عباس پیرمرادی ,ف. سکوت ,سحر ذاکری ,احمد دولت آبادی ,همایون طراح ,مریم مقدسی ,حمیدرضا محدثی ,فرزانه رازي ,زهرابادره ,شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (7/4/1394),حسین کاظمی فر (7/4/1394),م.ماندگار (7/4/1394),زهرابادره (8/4/1394),سحر ذاکری (8/4/1394),شهره کبودوندپور (8/4/1394),الف.اندیشه (8/4/1394),عبدالله عمیدی (8/4/1394),عباس پیرمرادی (8/4/1394),آرش پرتو (8/4/1394),حمیدرضا محدثی (8/4/1394),شهره کبودوندپور (8/4/1394),م.فرياد (8/4/1394),ف. سکوت (8/4/1394),آزاده اسلامی (8/4/1394),آرش پرتو (8/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (8/4/1394),م.ماندگار (8/4/1394),پریناز.ک (8/4/1394),آرمیتا مولوی (8/4/1394),علي طرهاني نژاد (8/4/1394),همایون طراح (8/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (8/4/1394),حسین روحانی (8/4/1394),احمد دولت آبادی (8/4/1394),منصور دیبا (8/4/1394),محمد اکبری هشترودی (9/4/1394),حمیدرضا محدثی (9/4/1394),علي طرهاني نژاد (9/4/1394),حسین کاظمی فر (9/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (9/4/1394),حمیدرضا محدثی (9/4/1394),حسین کاظمی فر (9/4/1394),مریم مقدسی (9/4/1394),حسین کاظمی فر (9/4/1394),حسین کاظمی فر (10/4/1394),حسین کاظمی فر (10/4/1394),آرش پرتو (11/4/1394),حسین کاظمی فر (12/4/1394),فرهاد جوان (12/4/1394),فاطمه مددی (14/4/1394),م.ماندگار (15/4/1394),سیده کوثر غفاری (15/4/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (15/4/1394),حسین کاظمی فر (16/4/1394),فاطمه صلبی (20/4/1394),حسین کاظمی فر (20/4/1394),حسین کاظمی فر (29/4/1394),زهرابادره (10/5/1394),زهرابادره (10/5/1394),فرزانه رازي (11/5/1394),حسین کاظمی فر (12/5/1394),سید حسین (5/6/1394),الف.اندیشه (27/6/1394),حسین کاظمی فر (29/6/1394),فرزانه رازي (4/7/1394),ح . شریفی (12/7/1394),الف.اندیشه (24/9/1394),فرزانه رازي (24/9/1394),ح شریفی (30/9/1394),فرزانه رازي (17/11/1394),حسین کاظمی فر (24/10/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 09:30

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر آقای کاظمی فر عزیز و گرامی
داستان بسیار زیبایی با تصویری زنده و مجسم به قلم کشیده اید احساسات در آن موج میزد و ضربه نهایی تاسف را صدچندان می ساخت .
برای قلم با احساس تان آرزوی موفقیت ها و پیروزی ها را دارم
شاداب و سبز باشيد @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:02

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام سرکار خانم بادره
سلام@};-
از این که داستان مرا خواندید و پسندید ، بسیار متشکرم ...
موفق باشید @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 09:59

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
بسیار زیبا و پر احساس
خدا هیچ کودکی را یتیم و بی سرپرست نکناد @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:06

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام سرکار خانم کبودوندپور @};-
ممنونم که این داستان را خواندید و تاثیر آن را تایید کردید .
با آرزوی موفقیت برای شما @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 10:28

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام

خیلی زیبا و غمگین بود.

لذت بردم.خسته نباشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:08

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام سرکار خانم اندیشه
از این که سر صبحی ناراحتتان کردم عذرخواهم .
از خدای بزرگ برایتان موفقیت آرزو میکنم .@};- @};- @};-


نام: آریامنتقد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 10:49

نمایش مشخصات آریامنتقد با سلام به شما دوست عزیز
از ابتدای داستان و به خصوص از جایی که راوی ( پدر ) دخترش را صدا میزند، احساس کردم که با یک داستان هولناک روبرو هستم . (با خودم گفتم الانه که پدر دنبال دخترش میگرده اون رو پیدا نمیکنه و متوجه میشه که درون چاه وسط باغ افتاده ...!)
بعد به این نتیجه رسیدم که نویسنده احتمالا در حال تعریف کردن یک خاطره است .
و در آخر با داستانی به سبک رئال مواجه شدم . شاید رئالیسم جادویی .از نیمه داستان به بعد متوجه میشویم که در خواب یک دختر بوده ایم. یک خواب شیرین که ناگهان به یک کابوس تلخ تبدیل میشود . یک کابوس همیشگی . دختر باز هم خواب پدرش رادیده و باز هم گریه میکند و ناراحت است . رئالیسم جادویی، حالتی وهم آلود دارد. در این سبک ادبی واقعیت و واقع انگاری با نوعی وهم آلودگی می آمیزد و در این آمیزش، غالبا اوهام غلبه می یابند. این وهم زدگی رئالیسم جادویی، بعضا آن را به سوررئالیسم نزدیک می کند. در این سبک ادبی نوعی جابه جایی و در هم ریختگی زمانی دیده می شود. در این آثاز، زمان با حضور پر رنگ نوستالوژی و تکرار خاطرات پیشین پیوند می خورد.

در ابتدا راوی همان پدر است . کسی که نیست و ما البته این را نمیدانیم .و همچنین نمی دانیم که آیا پدر فوت شده و به یک مسافرت طولانی مدت رفته و یا در کل خانه و زندگی را ترک کرده است .
در انتهای داستان دقیقا راوی مشخص نیست . شاید همان پدر باشد ( مثلا روح پدر که شاهد و ناظر بر همه چیز است ) و شاید سوم شخص ( خود نویسنده ). البته از اسم داستان این گونه بر میآید که تمام داستان را یک نفر بازگو میکند .

از خوانش داستان شما حقیقتا لذت بردم .
موفق باشید .


@آریامنتقد توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:22

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام استاد
مقدمتان گرامی
مفتخرم که نظر دلگرم کننده ی شما را دارم و بسیار متشکرم که برای واکاوی داستان وقت گذاشتید و آن را به بوته ی نقد عالمانه ی خود گذاشتید ...
البته بنده ترجیح دادم در باره ی وضعیت دقیق راوی در داستان ، صراحت به خرج ندهم و بگذارم ظن خواننده با توجه شناختی که از موارد مشابه در اطراف خود دارد ، وضعیت راوی را خود انتخاب کند .
برایتان موفقیت روز افزون آرزو میکنم .@};- @};- @};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:08

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی

درود@};-


به زیبایی نگاشته بودید. سپاس از شما جناب کاظمی فر.


@عباس پیرمرادی توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:25

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام بر دوست قدیمی جتاب پیر مرادی
ممنونم که تشریف آوردید و خواندید و خدا را شکر که پسندیدید .
موفق باشید . @};- @};- @};-


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:11

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر حسین آقای عزیز
داستان خوبی خواندم
خیلی روان و هوشمندانه پایان در متن می جوشد
درود بر شما
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:33

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام استاد عمیدی عزیز !
قدم رنجه کردید و مفتخرم ساختید .
متشکرم که داستان را پسندیدید و دلگرمم کردید .
موفق و پیروز باشید .
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 13:09

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي كاظمي فر عزيز@};-
داستان روون و يكدستي بود@};- @};- @};-
نگرشي ظريف و نگارشي قوي@};-
زنده باشيد@};-


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 13:54

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر خیر مقدم عرض می کنم جناب م . فریاد @};- @};- @};-
متشکرم که داستان رو خواندید و پسندیدید ... تعریف شما رو میذارم به حساب حسن ظن و بزرگواریتون .
موفق و پایدار باشید .
@};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 14:18

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام
بسیار بسیار بسیار زیبا و عاااالی بود. فوق العاده از خواندنش لذت بردم.
اجسنت بر این قلم
احسنت بر این احساس لطیف
از داستان بسیار زیبایتان سپاسگزارم
شاد و سربلند باشید


نام: انسیه زمانی   ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 14:47

سلام آقای کاظمی فر گرامی
به زیبایی این داستان را نگاشته اید
برقرار باشید@};-


@انسیه زمانی توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 01:01

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام سرکار خانم زمانی@};-
ببخشید که پیام شما نمی دونم چرا رفته بودم توی پیام های منتظر تایید و من اصلا حواسم نبود .
ثانیا بسیار ممنونم که تشریف آوردید ؛ داستان رو قابل دونستید و پسندیدید .
برقرار باشید @};- @};- @};-


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 15:18

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام بر شما سرکار خانم اسلامی
بسیار بسیار متشکرم از ابراز لطف و محبت و دلگرمی شما .
احسنت به احساس پاک و لطیف شما که بهتر از خود داستان تونسته عمق درد رو وجدان بکنه .@};-
ممنون که آمدید و خواندید و تایید کردید .
موفق باشید و مانا ! @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 15:27

نمایش مشخصات فرزانه رازي (دیشب اولیش من بودم!)
دارم درست میبینم؟؟؟ینی خودتونین جناب کاظمی فر؟؟؟تصمیم گرفتین عاپ کنین؟؟؟عافتاب از کودوم طرف دراومده؟؟؟اصن دراومده؟؟؟نکنه شوک وارد شده بهتون؟؟؟جل الخالق...
من هنوزم که هنوزه با خوندن داستان های قبلی شما کلی میخندم و لذت میبرم...
درود بر شما.خوبین؟
داستان خیلی خوبی ازتون خوندم...
شما اشکمو درآوردین...نامردیه بخدا...
من بهتون توصیه میکنم هیچوقت رو بابای یه دختر بچه دس نذارین... :-s
دستتون درد نکنه...لذت بردم...
اختلاطات بی اختلالات.
دلتون به نشاط.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 16:32

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام بر خانم رازی عزیز @};-
بسیار ممنونم که اولین تایید رو شما زدید ولی نمی دونم چرا اولین نظر مال شما نبود . :-/
- ما رو شرمنده نفرمایید ..این داستان قابل شما رو نداره ... به قول معروف : کم ما و کرم شما :)
- گاهی داستان نویس مقصر نیست . این ذات اون داستانه که خودش صحنه ها رو میاره نوک قلم داستان نویس .
- من عذر میخوام که دختر خوب ، همیشه شاد و شادی بخش داستانک رو گریوندم . :(
- ممنونم که آمدید و پسندیدید .
خوش و خرم و سرحال باشید !@};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 15:32

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جناب کاظمی فر
داستان بسیار زیبایی بود
و البته غم انگیز:(
خیلی عالی بود
لذت بردیم
دست شما درد نکنه
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 16:36

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر خانم م.ماندگار عزیز
سلام بر شما @};-
خوشبختم از ملاقات شما در اینجا و ممنونم که با چشم دل خوندید و تایید کردید .
موفق باشید @};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 15:43

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شما

نخستين بار سعادت آشنايي دست داده است ! من حقيقتا خوشم اومد !
به نظر من دختر داستان شما " يتيم " نيست شايد هم باشد از اين منظر :
در جامعه ي ما ، دختر كه از سني بزرگتر شود ، با پدر غريبگي مي كند چرا كه پدر ، ديگر آن پدر نيست !

سبزترين ها ، آرزوي من براي شما


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 16:44

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام بر جناب غفاری دوست (مارتین)@};-
بنده هم مفتخرم به حضور گرم و آشنایی با شما دوست بزرگوار .
زاویه ی دید شما به داستان برای بنده جالبه ... اما رامتین عزیز ! برای ( مخصوصا ) یک دختر ، پدرها همیشه پدر هستند حتی اگر بد باشند .
من در پاسخ به نظرات برخی دوستان هم عرش کردم که من در این داستان ، چیزی را به خواننده تحمیل نمی کنم و اجازه می دهم هر کسی از ظن خود ، یار این داستان شود .
حضورتون رو به فال نیک میگیرم .
شاد و پیروزبخت باشید .
@};- @};- @};-


نام: انسیه زمانی   ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 16:50

سلام جناب کاظمی فر گرامی
این داستان را به زیبایی با احساسات یک کودک به پدرش قلم زدید
برقرار باشید@};-


نام: پریناز.ک کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 17:23

نمایش مشخصات پریناز.ک باسلام
خوب با داستان ارتباط برقرار کردم. ممنون


@پریناز.ک توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 18:42

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام سرکار خانم پریناز.ک
به خوانش داستان حقیر خوش آمدید .
متشکرم که خواندید و پسندیدید .
برایتان موفقیت آرزو می کنم @};- @};- @};-


نام: علي طرهاني نژاد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 18:27

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد با سلام

1- موضوع داستان جدید نبود. (سوژه ی جذابی نبود).

2- ادبیات داستان مشکلی نداشت و همه کس فهم و روان بود.

3- صحنه ساری خوب بود.

4- هیجان نسبی داشت.

5- در کل داستان رو از نظر تصویر سازی و ادبیات پسندیدم.

با تشکر.


@علي طرهاني نژاد توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 18:56

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام بر جناب طرهاني نژاد
بسیار ممنونم از تشریف فرمایی ، خوانش داستان و زحمت نقدی که کشیدید .
قطعا نظر و پسند شما برای بنده بسیار محترم و مغتنم است ...
امیدوارم باز هم به بنده افتخار بدهید .
با تشکر مجدد و ارزوی موفقیت برای شما @};- @};- @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 20:02

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما

از خواندن این داستان لذت بردم! اینکه راوی یک نفر نیست و می تواند قابل انتخاب باشد کار را خاص و زیباتر می کند. داستان بین سورئال و رئال شیفت می شد و همین موضوع اثر را خواندنی تر و جذاب تر می کرد.

سبز باشید


@همایون طراح توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 21:06

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر جناب طراح
عرض سلام و خیر مقدم @};-
متشکرم از شما بابت خوانش و پسند داستان و نقد دلگرم کننده تان .
موفق و پیروز باشید
@};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 22:08

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی یک بازی کودکانه داریم که مخفی می شویم اما حضور داریم.قایم می شویم اما بودنمان قطعیست. طبق تحقیقی که من کردم وجه تسمیه پیدا شد. قایم باشک است که متاسفانه در کتاب حتی بزرگان ادبیات هم این قایم موشک یافت می شود و غلط است.موشک اصلا بی معنی است.
داستان در زمان حال اتفاق می افتد پس به زبان حال باید گفت دوازده ساله است.
بالغ بر هزار بار گفته ام بالاخره غلط است. از فرجام. عاقبت و سرانجام باید استفاده گردد.
تشکر فراوان از متن جالب و خواندنی تان. لذت وافی و کافی را بردم.موفق باشی


@احمد دولت آبادی توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 00:06

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام بر استاد عزیز دولت ابادی @};-
بنده رو مفتخر کردید به خوانش داستانم .
در باره ی اصلاح " قایم موشک " یا " قایم باشک " باید به عرض برسانم که هر دو اصطلاح ، هم در منابع کلاسیک و هم در زبان عامه ، موجود و رایج است :
قایم موشک
فرهنگ فارسی معین
( ~ . شَ) (اِمر.) = قایم باشک : نوعی بازی برای بچه ها که در آن چشم های یک نفر را می بندند و دیگران پنهان می شوند و او باید آن ها را پیدا کند.
////
بسیار ممنون و متشکرم که به خوانش داستان من آمدید و خوشحالتر از اینم که آن را پسندیدید .
موفق باشید استاد
@};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 22:14

نمایش مشخصات حسین روحانی درود جناب کاظمی فر
بنده ارادت آشنایی با شما را نداشتم و این اولین داستانی بود که از شما خواندم
داستانی در ژانر وحشت و دیدگاه worship of the spirit که موجودی در انتظار تناسخ را هر چند ممکن است به عمد توسط نویسنده ذکر نشده باشد در وهم آلودی آورده که هر آن در انتظار بازگشت است.داستان در خلال ارتباطی فرا مادی و کاملا هماهنگ با دنیای وحشت یعنی میان درختانی که خواننده را وا میدارد هر لحظه کسی از پشت یکی از درختان بیرون پرد و این ترس زیباست.داستانی در قیاس با فیلم تحسین شده others و البته موضوعی نسبتا متفاوت و با اینکه از لحاظ دیدگاه های فکری با من در تضاد است ولی با این حال این داستان را با تمام وجود خواندم و لذت بردم.به عنوان یک داستان کوتاه عالی بود و بعد از خوانش مرا که به اندیشه فرو برد.امیدوارم در داستان های بعدیتان باز هم افتخار حضور داشته باشم.@};-


@حسین روحانی توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 00:36

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام جناب روحانی عزیز @};-
بی اندازه ممنونم که داستان را با قرائتی منحصر به فرد و متفاوت درونکاوی کردید .
از وقت ارزشمندی که برای سنجش و بررسی این داستان گذاشتید ، بسیار بسیار سپاسگزارم و مفتخرم که در اینجا زیارتتان کردم .
باز هم متشکرم
در پناه خدا باشید @};- @};- @};-


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 00:00

نمایش مشخصات منصور دیبا درود بر شما
داستان زیبایی بود . در مورد راوی داستان روایات بسیار است . ابتدا پدر و در اخر شاید پدر و شاید هم نویسنده
اما با نظر عالیجناب مارتین موافق نیستم اینکه پدر شاید غریبه ای شود در سنی خاص، را می پذیرم اما وجود همان غریبه خیلی مهم و حیاتی است بودنش با نبودنش فرق دارد
در کل داستان خوبی را خواندم
سپاسی بیکران


@منصور دیبا توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 00:50

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر جناب دیبای عزیز
سلام و عرض ارادت@};-
متشکرم که تشریف آوردید و داستان را خواندید مورد تایید شما واقع شد .
البته احتمالا منظور مارتین عزیز ، بحث مصداقی موضوع بوده و اشاره به مور خاصی داشتند ؛ وگرنه پدر همیشه پدر است با همه ی کشش هایی که خدا در وجودش گذاشته ...
باز هم متشکرم
موفق و موید باشید @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 04:49

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. وجه تسمیه موشک را بیشتر بشکاف. چون خودم قبلا از فرهنگ نامه این را استخراج کرده ام.


@احمد دولت آبادی توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 14:33

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام بر استاد دولت آبادی عزیز
در باره ی بحث قایم موشک و قایم باشک بنده شخصا حق را به شما می دهم ( قایم باش + ک ) اون کاف تصعیر هم احتمالا برای نشان دادن زمان کم هر بار قایم شدن به آخر فعل امر (باش) اضافه شده ... درسته استاد ؟
اما برادر من ، باید بپذیریم که آن چه بیشتر رایج است ؛ و به لحاظ همجواری دو حرف میم در کنار هم ، راحت تر تلفظ می شود ، همان قایم موشک است . :)
اما اگر شما بخواهید به طور مطلق قایم موشک را از صحنه ی مبادلات کلامی و ادبی برچینید ، این دیگر جنگی طاقت فرسا و طولانی است بین شما از یک طرف و جمع کثیری از مردم و فرهنگ نویسان از سوی دیگر که بنده در دعوای دو تا بزرگ تر دخالتی نمی کنم ؛ اگر چه همواره صراحت شما را می ستایم حتی اگر بدانید تنها می مانید .
پایدار و موفق باشید .
@};- @};-


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 14:03

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام . داستانی جذاب و بسیار غافلگیر کننده ! تعویض پرده های متفاوت و غیر قابل پیش بینی ، از امتیازات این داستان است . این جابجایی راوی ها ، بدون آنکه آدم احساس بکند ، شبیه است به رانندگی یک راننده ی ماهر هنگام تعویض دنده و رد کردن چاله چوله ها ، بدون آن که سرنشین ها تکانی احساس کنند.
گره گشایی داستان هم به خوبی انجام شده و به طور کلی " پلات " داستان کامل است و البته قد و قواره ی داستان هم به قاعده و از اطناب بی جا هم خبری نیست .
و بالاخره تکان به جایی که در آخر خواننده باید بخورد و می خورد و به درک احساس آن دخترک نزدیک می شود ؛ و این خود هنر داستان است که می تواند عواطف را بیدار و تهییج کند.
سالم و تندرست باشید .


@حمیدرضا محدثی توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 14:41

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام بر استاد بزرگوار جناب محدثی
بسیار مفتخر و مسرورم که به خوانش داستان من آمدید و بسیار متشکرم که از زاویه ی خاص و زیبای خود به داستان نگاه کردید و به نقدش کشیدید .
موفق باشید و پایدار @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 23:23

سلام
نمی دونم چرا از همون اول به آخر داستانتان رسیده بودم. شاید باید از آخر می خواندمش.
برایم ابتدا تداعی کننده انتها بود.
داستان تا یه پاراگراف مونده به آخر راویه اول شخص داشت و اما آن پاراگراف آخر زاویه دید سوم شخص شد. این دوگانگی راوی اگر نبود بهتر بود. و پاراگراف آخر هم مثل همه تصویرها اول شخص میشد!
داستان تصویر های جالبی داشت که مشخص بود نویسنده با فکر آن کلید ها را در تصویرهای داستانش قرار داده.
موفق باشید.


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 00:15

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سرکار خانم مقدسی
سلام
بسیار متشکرم که داستان را خواندید و واکاوی کردید .
اما توضیحی بر نظر شما :
- این که برای حدس انتهای داستان از همان ابتدا ، شواهد و قرائن فنی ارائه نفرمودید ، می تواند بیانگر توانایی خاص ذهنی شما در پیش بینی داستان ها یا برخی از آن ها باشد که گریز از آن برای بنده حداقل امکان پذیر نیست .

- در باره ی تعویض راوی ، این دقیقا خواست تعمدی من برای عدم صراحت در باره ی وضعیت راویست تا خواننده بر اساس مصادیق شناخته شده ی اطراف خود ، در انتخاب آن آزاد باشد ولو این که مانند شما این انتخابش به ایراد ختم شود . اگر چه از هیچ کجای داستان نمی توان تعویض راوی را اثبات کرد . ممکن است راوی پایان داستان ، همان راوی ابتدای داستان باشد ؛ منتها چون در پایان داستان ، خودش نقشی ایفا نمی کند و به جای خودش نقش مادر می نشیند، این گونه به نظر برسد که شخص دیگری آخر قصه را روایت می کند .
- از حسن نظر شما نسبت به عناصر داستان بسیار ممنونم و متشکرم که آن ها پسندیدید و مفتخرم که تایید کردید .
موفق باشید و پایدار
@};- @};- @};-


نام: سیده کوثر غفاری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 تير 1394 - 17:30

نمایش مشخصات سیده کوثر غفاری سلام
احساسات یک پ‍در رو با زیبایی تمام به تصویر کشیدید زیبا بود


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 16 تير 1394 - 11:57

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام بر شما سرکار خانم غفاری
خیلی متشکرم از این که به خوانش داستانم آمدید و ممنون از نظر خوبتان .
موفق باشید @};- @};-


نام: فاطمه صلبی   ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 16:06

سلام خسته نباشین...
میشه لطفا به سوالم جواب بدین؟
چطور باید اسم دفتر داستانمو تغییر بدم و یا داستانمو منتقل کنم...
چون شما گفتین این کارو بکنم..منم نمیدونم چطوری؟!
ممنون.


@فاطمه صلبی توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 16:59

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام خانم صلبی
شما به این ترتیب عمل کنید :
به بخش اعضا برید
اونجا در سمت راست قسمت مدیریت دفاتر داستان رو کلیک کنید
در اون بخش اسامی دفاتر داستانتون میاد و می تونید پاکشون کنید یا اسماشونو عوض کنید
موفق باشید


نام: فاطمه صلبی   ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 16:56

ریبا و جالب بود
موفق باشین


@فاطمه صلبی توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در شنبه 20 تير 1394 - 17:03

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام سرکار خانم صلبی
از حضور و نظر لطف شما سپاسگزارم
موفق باشید@};- @};-


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 5 شهريور 1394 - 14:33

سلام آقای کاظمی فر
داستان خیلی زیبا بود . غافلگیر شدم
درود بر شما
موفق باشید@};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 بهمن 1394 - 20:13

نمایش مشخصات فرزانه رازي تولد تولد تولدت مبارک
مبارک مبارک تولدت مبارک ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.