آشتی کوک زده

گوشی تلفن را به آرامی روی کاناپه گذاشت، و دستهایش را پشت گردن قفل، و پاهایش را روی میز دراز کرد و با لبخندی حاکی از رضایت به آخرین دیالوگ خواهرش اندیشید :
_ بعد این همه سال قهر، کینه و نفرت، بهتره بیایی و بابا رو ملاقات کنی! حالش خیلی بده! شاید دیدارتون به قیامت بیفته!
به تمام سالهای برباد رفته جوانی اش فکر کرد! پدری که به خاطر خیره سری و بی عار بودن از خانه بیرونش انداخته بود
و اکنون پس از سالها زندگی سگی، پرسه های بیهوده و خفت و خواری، ارثیه ای هنگفت در دوقدمی اش بود!
ساعت دیواری چهار بار نواخت!
با وسواس بیش از حد،بهترین پیراهن و کت و شلوارش را پوشید و عطر گران قیمتش را به سر و گردن پاشاند!
با نیشخندی پیروزمندانه به خودش درون آینه ی خودرو نگاه کرد و پاهایش را روی پدال گاز فشرد و در دل خیابانِ خزان زده فرو رفت!
*******
دیدار به قیامت افتاد و اکنون سالهاست قلب پسر، در سینه ی پدر پیرش می تپد!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 15 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

17

ابوالحسن اکبری ,فرزانه بارانی , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,همایون طراح ,شیدا محجوب ,پیام رنجبران(اکنون) , ک جعفری ,رضا فرازمند ,م.فرياد ,ف. سکوت ,م.ماندگار ,لیلا حسن زاده ,نرجس علیرضایی سروستانی ,سیروس جاهد ,الف . محمدی ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (19/3/1396),شهره کبودوندپور (19/3/1396),همایون طراح (19/3/1396),ف. سکوت (19/3/1396),سعید بیک زاده (19/3/1396),سیروس جاهد (19/3/1396),تینا قدسی (19/3/1396),شهره کبودوندپور (20/3/1396),همایون به آیین (20/3/1396),شهره کبودوندپور (20/3/1396),شیدا محجوب (20/3/1396),فرزانه بارانی (20/3/1396),هستی مهربان (21/3/1396),پیام رنجبران(اکنون) (21/3/1396),شهره کبودوندپور (21/3/1396), ناصرباران دوست (21/3/1396),م.ماندگار (21/3/1396), ک جعفری (21/3/1396),الف . محمدی (21/3/1396),شهره کبودوندپور (22/3/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (27/3/1396),مهشید سلیمی نبی (27/3/1396),شهره کبودوندپور (29/3/1396),محمد علی ناصرالملکی (6/4/1396),فاطمه رنجبر (20/4/1396),بهروزعامری (12/6/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),شهره کبودوندپور (5/7/1396), زینب ارونی (1/8/1396),محمد غفاری (13/8/1396),مهشید سلیمی نبی (18/1/1397),م.فرياد (29/1/1397),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 خرداد 1396 - 09:57

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت سرکارخانم کبودوندپور.درود .@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 08:30

درود بر شما آقای اکبری ارجمند!
خوشحالم از حضورتون و لطفتون
زنده باشید به مهر @};- @};- @};- @};- @};-


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 خرداد 1396 - 11:41

سلام بانوی عزیز

یعنی وقتی به ته داستان رسیدم گفتم
ای وای
میدونید انتهای غافلگیر کننده ای داشت. آفرین برشما
نکته قابل توجهی که وجود داره در ابتدا نوشتید
"گوشی تلفن را به آرامی روی کاناپه گذاشت..." میدونید کاش از کلمه آرام استفاده نمی کردید. میدونم می خواستید نشون بدید که فرزند داسنان از بیمار شدن پدر ناراحت نیست و خونسرده
ولی خوشحالم هست . کاملا درسته این نکته ای که در ذهن دارید اما بنظرم بهتر بجای آروم گذاشتن تلفن روی کاناپه نشون میدادید که تلفن پرت کرده سمت کاناپه و بعد دست هاشو پشت گردنش ببر و لبخند بزنه
یعنی شخصیت داستانو از هیجان به خونسردی بردن
موضوع جالب بود
خوب پرداختید بهش
تهش واقعا غافلگیرم کرد
و موفق باشید @};-


@متین یحیی زاده توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 08:37

درود بر تو متین عزیز و نازنین
ممنونم از حضور گرمت و نگاه زیبا به این نوشته ی قدیمی!‌
چند روز قبل یه داستان از اقای شعیبی خوندم که پایان غافالگیرکننده ای داشت یاد این داستان قدیمی خودم افتادم ;)
درمورد گوشی تلفن حق با شماست ولی تاکیدم بر خونسردی و بی احساسی پسر بود نسبت به بدحالی پدری که سالها قبل عاقش کرده
خوشحالم از زیارت روی ماه شما و باقی دوستان!
در این روزهای بی رونقی داستان و غیبت طولانی برخی داستانکی ها ملاقات با دوستان قدیمی مایه خرسندی است
روز و روزگارت سبز و دلپذیر
:x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند   ارسال در جمعه 19 خرداد 1396 - 12:35

سلام

بانوی ادیب

بسیار عالی

دست مریزاد

بهره بردم

@};- @};-


@رضا فرازمند توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 08:40

درود فراوان بر شما آقای فرازمند، استاد عزیز داستانک
ممنون از نگاه زیبا و پراغماض شما بر نوشته های پرایراد بنده
از ملاقات شما مسرورم بسی
سبز باشید و پاینده@};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 خرداد 1396 - 13:58

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما

جالب و زیبا بود.

خسته نباشید

سبز باشید


@همایون طراح توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 08:43

درود بی پایان من بر شما آقای طراح گرامی
زیبایی در نگاه شماست
خوشحالم که اینجا تشریف آوردید
منتظر داستانهای شما و نقدهای خوبتان هستیم همچنان !
شما هم مانا باشید و سبز@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 خرداد 1396 - 14:13

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی حالا گیرم که آبجیش گفت برو با پدر آشتی کن نه در این حد که قلب داد و ستدد کنن .. اصلا شخصیت پسر جو گیر شد :D :D
لامصب چنان این آشتی رو کوک زد که باز شدنش افتاد به قیامت
سلام به بانوی مهر و ماه
شهره جان عزیزم :x

اول از همه اینکه کار خوبی کردین برامون داستانک نوشتین .. دوم اینکه کار خیلی خوبی کردین برامون داستانک نوشتین سوم اینکه خیلی خیلی کار خوبی کردین برامون داستانک نوشتین :) :D

خوبی داستان کوتاه اینکه که اوج هنر و خلاقیت و واژه گزینی و ایجاز و ... نویسنده رو میشه خیلی خوب به چشم دید و تحسین کرد و یه بدی هم داره. چون کوتاه هست خواننده چندین و چند بار میخونه و امکان نداره حتی یه کلمه یا یه جمله کم و زیاد از زیر چشمش رد بشه و نفهمه .. یعنی از سر یه دونه خطا کوچولو هم نمیگذره :D
با همه این تفاسیر، من که چیزی ندیدم.. راستش داستان رو چندین بار غربال کردم و یعنی ایراد بنی اسرائیلی هم پیدا نکردم که نکردم :"> :D
میگم یه وخ زشت نباشه قلب یه آدم خیره سر و بی عار توی بدن یه نفر دیگه تاپ تاپ کنه :-/ :D
میدونین چی شده بین خیرو شر گیر کردم.. افتادم توی دوگانگی.. پسر میخواست بره ارثیه بگیره از پدر، خودش میراث به جا گذاشت.. نه بذارید یه جور دیگه بگم.. پدری که قلبش رو سالها پیش از خانه بیرون انداخته بود.. یه جایی از داستان که پسر و از خونه انداختن بیرون دل آدم میسوزه و ناراحت میشه مخصوصا زندگی سگی و این حرفا که گفته میشه و اونجایی که به سرعت هزارتا میره به سمت ارثیه، شیطانی شده چهره پسر داستان.. نه نه صبر کنین یه دقه
داشت عباس قلی خان پسری
پسر بی ادب و بی هنری
اسم او بود علی مردان خان
کلفت خانه ز دستش به امان
بعدش ادامه میده دوباره میگه
نه پدر راضی بود از او نه مادر
نه معلم نه له له نه نوکر
ای پسر، جان من این قصه بخوان
تو نشو مثل علی مردان خان
شعر ایرج میزا و با صدای مرحوم مرتضی احمدی

اصلا همه اش تقصیر آبجی داستان هستا .. یکی بهش بگه می میری به کسی تلفن نزدنی و ارشادش نکنی .. خب خودت تنها ارثیه رو بکش بالا یه آب هم روش .. اصلا زن ها همه شون همین طورن از خود گذشته و دلسوز و مهربان :D عاقا یکی دوربین بیاره از من عکس بگیره توی فیکورم الان
آخیش راحت شدم :) دلم تنگ شده بود برای پر حرفی :D :D
چوب خط پر شد
دم قلمتون همیشه گرم @};- @};- @};- :x :x


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 09:00

:x :x :x :x :x :x :x
باور کن نرجس می بینمت دقیقا شبیه این استیکر دور و ورم پر قلب می شه بس که ازت انرژی می گیرم خاتون :*
سلام و درود بی پایان به روی ماهت
اول از اینکه فک نکن حواسمون نیست
خودت کلی کم کار شدی و کار خیلی بدی می کنی برامون داستان نمی نویسی ! x-(
دوم از اینکه این که داستان نبود نوعی فلشر بود برای چشمک زدن و سلام کردن به یاران قدیم
این همه لطف و نقد و موشکافی واسه چارخط داستان منو شرمنده می کنه بانو:"> :">
آبجی ها همه دل رحم هستن عاشق پدر و مادرن نه به خاطر ارثیه و عاشق برادری هستن که دوبرابر اون ارث می بره! واقعا دختر خانواده ( به جز همسر گرامی اش) و یا همان شاخ******* عزیز، که داماد باشد :D کمتر نگاه مادی به خانواده و ارث و میراث دارد
به قول مهران مدیری :
دیدم که می گم
با این حال همیشه سرنوشت چیز دیگری رقم می زند
مادربزرگم خدا بیامرز همیشه می گفت :
اجل برگشته می میرد نه بیمار خسته
و آشتی فراموش نشود قبل از اینکه ملک الموت بیخ گلویمان را بفشارد!
از منبر آخوندی بیام پایین و یه چیز بگم و برم
از این دنیا هیچش دوست نمی دارم
مگر تو را
مگر تو را :x
تا داعش منفجرمون نکرده
یه شعرم بگم و ختم کلام :

مسافرم!
بی سر و سامان؛
توشه ام
مرثیه ای حزن انگیز!
به تلخی آخرین نگاه!

زیر طاقِ فلک،
سگ دو می زنم
وفاداری
نداشته ی آدمکها را...

از من باقی نمانده هیچ!
جز مشتی هذیان!
باید ببرم این باقیمانده ی لعنتی را
جایی زیرِ نیمه ی تاریک ماه
دفن کنم
زیر خروارها
اشک!

مسافرم!
بی سرو سایه؛

باید پست کنم
این تن لعنتی را
به صندوقخانه ی
الهه ی مرگ!

مسافرم!
بی دل و ساز!
در کوره راه عشق
هیچ مغی
به تشییع قلبم نیامده!

وامانده ام در میقات!
می شنوی؟
آواز
مرغکان مهاجر را؟!
آه
چه تدفین باشکوهی !#شین کاف


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 خرداد 1396 - 15:20

درود بر شهره بانوی گرامی
خوشحالم که بعد از مدتها داستانی از شما خواندم!
از ویژگی های بارز داستان های کوتاه، استفاده از سکوت داستانیست،حتی در ابعاد گسترده! این سکوت داستانی اگر در جاهای مناسب استفاده بشه، هم باعث میشه که داستان مختصر بشه و در نتیجه خواننده خوشنودتر و هم اینکه در عین مختصر بودن،برداشت های زیاد و متنوعی را دربر داره که این خود سبب میشه ذهن خواننده را به تکاپو واداره و خود این مساله هم از ویژگی های داستان خوبه که لذت را برای خواننده بدنبال خواهد داشت! در داستان شما،در پاراگراف آخر از سکوت داستانی،انهم سکوتی طولانی استفاده گردیده که خواننده را وادار می سازد خودش ان را در دهنش به تصویر بکشد! حتی« دیداربه قیامت افتاد»نیز می توانست خوراک سکوت گردد!
«آشتی کوک زده» چه نام زیبا و مناسبی انتخاب کردید! نوعی آشتی که مفهوم فیزیکی را دربرداره و واقعن کوک خورده!


@همایون به آیین توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 09:06

درود بر شما آقای به آئین، نویسنده و منتقد خوش ذوق !

این همه لطف برای داستان کوچک و حقیر بنده فقط از
سر مهربانی و بزرگواری شماست وگرنه نمی توانم اسم اثرم را داستان بگذارم! یادمه بچه که بودم یه سریال انگلیسی می داد به اسم داستانهای غیرمنتظره که حدودا هر قسمتش بین بیست دقیقه یا نیم ساعت بود و در پایان بیننده میخکوب می شد همین پارسال هم فیلمهای کوتاه هیچکاک رو شبکه نمایش نشون می داد با پایان غافلگیر کننده این چند خط پرایراد هم مدتها پیش نوشته شده بود تنها برای همین خاطر! غافلگیر کردن!
وگرنه نیک می دانم که این اثر کوچک نه داستان است و نه ارزشی آنچنان ادبی دارد
با این حال از نقد و نظر شما نهایت استفاده را کردم و مسرورم از حضور گرم و سبز شما
پاینده باشید به مهر
روزگارتان بی نقص @};- @};- @};- @};-


نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 خرداد 1396 - 18:44

نمایش مشخصات سیروس جاهد سلام خانم کبودوند عزیز
داستان کوتاه خوبی بود. شروع خوبی داشت و تا آنجایی که شخصیت در میان خیابان خزان زده فرو می رود هم عالی بود اما جمله بعد از ستاره ها اضافه بنظر می رسد.
کلمه پاشاند هم اگر به پاشید بدل شود بهتر خواهد بود.
درود بر شما


@سیروس جاهد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 09:11

درود بر شما اقای جاهد ارجمند
ممنونم از حضورتون و لطفی که به نوشته ی بنده داشتید!
درمورد پاشاند حق با شماست و درمورد جمله ی بعد از ستاره ها جسارتا موافق نیستم چون در داستان خیلی کوتاه پایان باز! چیزی را به خواننده القا نمی کند و اصولا داستانک های کوچک و مینی مالها یک پیام کوبنده دارند
البته این نظر شخصی بنده است
سپاس فراوان
تنور دلتان روشن @};- @};- @};- @};-


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 09:50

شهره ی عزیز!

آشتی کوک زده اسم بسیار زیبایی است برای داستان!

داستان روایتگر زندگی پسری است که بنا به دلایلی که در داستان به آن شاره شده از پدرش طرد می شود و گویی مدت ها از او بی خبر است تا اواخر عمرش و آن هم در آستانه ی زمانی که قرار است به او ارث هنگفتی برسد. و اینجا نقطه ی اوج داستان است که این قهر بین آنها که می رفت همیشگی بماند، نه به اختیار بلکه با بازی های روزگار در سینه ی پدر کوک می خورد!

ممنونم بابت داستان
جمع و جور و دوست داشتنی و درست!

برقرار باشی
@};-


@شیدا محجوب توسط شیدا محجوب Members  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 09:56

تصحیح:

این قهر بین آنها که می رفت همیشگی بماند، نه به اختیار بلکه با بازی های روزگار به شکل آشتی ای همیشگی در سینه ی پدر کوک می خورد!

کل مفهوم چیزی که نوشته بودم رفته بود زیر سوال:D پوزش! جدیدن هی حس می کنم کسی تفنگش را گذاشته روی شقیقه ام و می پرسد: تموم شد ؟؟ بزنم؟:D

از این رو این هول بودن ما را ببخشید
@};-


@شیدا محجوب توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 08:27

درودها شیدای عزیزم!
خوشحالم از حضورت و نگاه سخاوتمندانه به داستان!
بله گاهی زود دیر می شود و گاهی هیچ چیز طبق خواسته ی ما پیش نمی رود این دنیا برخلاف تصور هیچ چیزش حساب و کتاب ندارد!
شاید پیش آمده باشد وقتی آماده ای برای یک دستاورد صد در صدی ناگهان ورق برمی گردد!
البته پا به سن که بگذاری مثل من و کمی گیسهات سفید بشن می فهمی که هیچ چیز این جهان مانا نیست حتی غمها اما شادیها زودگذرترند چون انسان با غم به زمین پا نهاده
از نگاه زیبایت ممنونم و سپاسگزار
عزیزی بانوی جوان
سبز بمانی:x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 00:19

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم کبودوند پور
سلام و عرض ادب
داستان آشتی کوک زده را خواندم
مختصر و مفید به قلب مطلب زده اید . اینکه گاهی زود دیر می شود و گاهی همه چیز واژگون . و چه خوش خیالیم ما انسانها که امید دراز داریم با این عمر های کوتاه .و چه فکر می کنیم وچه می شود !!!
اسم داستان برایم جالب بود . غیر از ارتباط با پیوند قلب پسر به پدر که خودش نیز هم کنایه است و هم سمبلیک یاد شعری افتادم به این مضمون
گر بماندیم زنده می دوزیم
جامه ای که از فراق چاک شده
گر بمردیم عذر ما بپذیر
ای بسا آرزو که خاک شده

پاینده باشید
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 08:47

درود و عرض ارادت فراوان استاد عزیز و ارجمندم آقای باران دوست دوست داشتنی
قدم رنجه فرمودید و سرفرازمان کردید با حضور گرم و امیدبخشتان
نمی دانم چرا احساس می کنم از بنده دلخورید! بنا به دلایلی:"> :">
امیدوارم بر این شاگرد کوچکتان ببخشایید هرآنچه قصور غیرعمد را :">
و نمی دانید و نمی دانید چقدر مشتاق داستانها و قلم سبز و حضور بیشترتان در سایت هستم هم بنده هم مطمئنا باقی اعضا که وجود سراسر مهرتان برکتی است بر سایت @};-
ممنون از شعر زیبایی که مرقوم فرمودید و زینت دادید صفحه را
به قول معروف :
گاهي گمان نمي كني ولي مي شود، گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود؛ گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است، گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود؛ گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست، گاهي تمام شهر گداي تو مي شود...

آنچه در مرز چهل سالگی دریافتم این است
دنیا بی رحم است و فقط همین!

پاینده باشید و برقرار
پیشکش وجود نازنینتان @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 02:25

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








اجازه می خوام درباره ی درونمایه ی داستان سکوت کنم!!
ولی خیلی ناعادلانه بود. و شاید عادلانه. راستش معتقدم کلا و اساساً معتقدم به کارما و بازگشت اعمال....اما...گاهی دلت می خواد یه چیزی دستی بدی که یه آدمو نبینی! حالا فرق نداره اون آدم کی باشه، گاهی اوقات تغذیه کردن از نفرت، به همه ی ثروت های مادی و معنوی عالم می ارزه، انگیزه ی زنده بودنت میشه.... می بینی بانو صلاحیتشو ندارم در این باره چیزی بگم.


ولی داستانو عالی بود. روم تاثیر داشت، ذهنمو درگیر کرد. ممنونم.

*
بانو، دیوید لینچ چرا فیلم نمی سازه؟! شورشو درآورده هاااا :D

مخلصم و ارادت.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 09:09

درود فراوان خدمت شما جناب رنجبران ارجمند
قدم رنجه و قلم رنجه فرمودید!
همیشه نوع نگاه متفاوت و خاصتان را تحسین کرده ام!
اینکه گاهی اوقات تغذیه کردن از نفرت، به همه ی ثروت های مادی و معنوی عالم می ارزه:D
همین که کسی جرات بیان چنین عقیده ای را داشته باشد یعنی شجاعت!
برخلاف توصیه های انسانی و مذهبی در پرهیز از اخلاقیات نکوهیده معتقدم برخی صفات فطری بشر است و تقدس زدایی از هر امر مقدسی! شجاعت می خواهد.
هرکس در لایه های پنهانی شخصیت خود به خوبی می داند که نفرت و کینه ای عمیق نسبت به چیزی یا کسی دارد حالا هرچقدر هم عالم و آدم او را فرشته خو پندارند!
و من این را فطری بشر می دانم و اجتناب ناپذیر!
گاهی آدم به قیمت از دست دادن تمام انرژی های خوب عمر خود با یک چیز خاص آشتی ناپذیر است! به ویژه آشتی درونی
و این قهر درونی است که آدم را دعوت می کند به سختی کشیدن و مبارزه!
و اما در باب کارما و بازگشت اعمال باید بگم که قبل ترها معتقد تر بودم ولی الان حکم یه آدم سرپا توی اتوبوس رو دارم که نزدیک میله ای ایستاده و منتظر ترمزی است که از سرناچاری به میله پناه ببرد تا نیفتد وگرنه تکیه اش بر پاهای خودش است و بس!
به شدت با این جملات موفقیت مخالفم!
از تو حرکت از خدا برکت!
هرآنچه را بخواهی به دست می آوری
دنیا انرژی تو را بر می گرداند!
آن بالاها عرض کردم در مرز چهل سالگی ایستاده ام و فهمیده ام دنیا از هیچ برهان نظمی پیروی نمی کند مگر در طبیعت و اجسام و گیاهان!
اینکه درست زندگی کنی و انتظار نداشته باشی که زمین بیفتی و اینکه همیشه دستگیری است برای برخاستن (طبق توصیه های دینی و مذهبی) به هیچ وجه در مخیله ی من نمی رود!دنیا همیشه تلخ است حتی شادی هایش! و بدی و خوبی همیشه نسبی هستند و هیچ چیز مطلقی وجود ندارد! هرچند سابق آنتونی رابینزی بودم واسه خودم :D
به قول معرفو در بحران چهل سالگی بدجور گیر افتاده ام! سرگشتگی روح و جسم و کشمکش میان این دو
(اتوبان گمشده)!!!


درمورد دیوید لینچ فرمودید یاد بحث خاطره انگیز چند سال پیش افتادم و اینکه توضیحات خیلی خوبی در باب سه گانه لینچ برایم نوشته بودید! یادش بخیر
متاسفانه یه مقاله خواندم که دیوید لینچ در سن 71 سالگی برای همیشه از دنیای فیلم بلند خداحافظی کرده و مشغول ساخت فصلی دیگر از یک سریال قدیمی به اسم
(توئین پیکس) است


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 09:14

حتی نوشته بود لینچ معتقد است که صنعت هالیوود و گیشه ها ! دیگر حرفی برای گفتن ندارد
به هر حال گاهی اگر وقت و حوصله کنم دنبال فیلم خوب می گردم و پیدا نمی کنم! هیچ چیز برای من جاده مالهالند نمی شود اینکه تا مدتها به این فکر کنی آن در چند بار باز و بسته شد!!;)
امیدوارم سینماسازان اندیشمندی چون لینچ باز هم به دنیا بیایند و ذهن رکود زده ی ما را کمی قلقلک دهند
خوشحالم کردید بسی
زندگی به کام
پاینده و برقرار باشید@};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 14:15

نمایش مشخصات ک جعفری

به همان اندازه که کوتاهست ،،،، زیباست !



شهره عزیز !

یکجورایی از سهامداران اصلی و اصیل داستانک هستی ! حق آب و گل داری در این سایت ! پیشکسوت هستی !
اما با همه اینها ،،، کم می نویسی ! :(

چرا ؟!:)

خیلی خوشحالم که خواندمت !

@};-


@ ک جعفری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 09:20

درودها بر تو بانوی نازنینم
سهامدار؟! ;)
تا حالا برای مالکیت هیچ چیز اینگونه خوشحال نشدم!‌
واقعا افتخار است برایم که سهامدار داستانک باشم!
جایی که بهترین دوستان مجازی ام اینجایند:x
کم می نویسم چون حوصله ی سابق رو ندارم!
چون متاسفانه چند تن از دوستان عزیز داستانکی آزارم دادند!
متهمم کردند =((
دخترم را نفرین کردند
متهمم کردند

بماند!@};-
من زیاد اهل گلایه از دوست نیستم
هرکس بد ما به خلق گوید ما چهره او نمی خراشیم....

با این حال چشم بانوی من
می دانم که شاگردی کوچکم و درس پس می دهم
ولی به روی دیده
باز خواهم نوشت


آزادی را...
آرامش را...
خدا را...
تو را...
من اغلب چیزهایی را که نمی بینم
می پرستم!
@};- @};- @};- @};-


@ ک جعفری توسط بهروزعامری Members  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 12:49

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
شماکه اصلا نیستید
کجایید گرامی ؟


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 14:22

نمایش مشخصات م.ماندگار درود شهره بانوی نازنینم :x

گفته بودم یادداشت های قدیمی شما خواندنی و زیباست!

بسیار لذت بردم و پایان داستان غافلگیرم کرد
بسیار عالی بانو

سبز شاد پیروز
:x :* :x :*
@};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 09:29

سلام من به روی ماهت مژگان نازنین
چقدر خوشحالم از دیدن کامنت و حضورت در داستانک!
نمی دونی چقدر دلتنگ روزهای قدیمم!
بمان بانو
لااقل تو بمان !
گاهی داستانکی های قدیمی که بعد ماهها اسمشون بالا پایین می شه رو می بینم انرژی می گیرم!
حتی اگه داستانی هم ننوشته باشند!
مثل فرزانه که گویا سری زده به داستانک!و همچنین
الف بانو !
نمی دونم چرا آقای پرتو (آرش خان) رفت و پشت سرش رو نگاه نکرد
چقدر نگرانشونم :(
یا آنای مهربون؟!

ماههاست داستانک سر نزده
سارینا که دانشجو شده و وقت داستانک نداره ولی بی خبر نیستم ازش
خیلی خوشحال شدم که اومدی و خوندی و نوشتی
همیشه سبز و همیشه شکوفا :x :x
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: لیلا حسن زاده   ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 08:39

درود؛ شهره عزیز خیلی موجز و پرمحتوا نوشتید؛ غافلگیری انتهای آن عالی بود. سپاس؛ همواره پیروز باشید و قلمتون سبز و نویسا@};- @};- @};-


@لیلا حسن زاده توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 09:31

درود بر تو لیلای نازنین
خوشحالم از حضور گرم و انرژی بخشت عزیزم
ممنون که ایرادها را ندید گرفتی و پسندیدی
شما هم هماره سبز باشید
پایدار و مانا @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 خرداد 1396 - 01:25

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر شما
وقتی که فرزند، فقط برای گرفتن ارث و میراث به سوی پدرش برود، آنجا مرگ اخلاق است، مرگ انسانیت، مرگ ... .
اثر دراماتیک و غمگینی بود و ضجه ای ناگفته را در مضمونش پنهان داشت.
ای کاش هیچ وقت یادمان نرود که چه کسانی ما را از نوزادی به اینجا رسانده اند؛ زمانی که توان آن را نداشتیم حتی یک مگس را از خود دور کنیم.
پدر و مادر یعنی عشق محض.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 29 خرداد 1396 - 10:57

درود بر شما آقای جعفری ارجمند
خوشحالم از حضورتون و نظرات نابتون
هیچ ثروتی بالاتر از خانواده نیست
تنهایی عمیق و درونی انسانها را خروارها گنج نمی تواند التیام بخشد !
برقرار باشید و نویسا @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 12:52

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
خوشحال شدم از خواندن داستان کوتاهتون
خواستم بگم و دوباره بگم
شما موفق می شید (البته هستید ) بخاطر زلال و پاک اندیش بودنتون ادامه بدید موفق باشید

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 5 مهر 1396 - 08:43

درود بی پایان استاد عامری بزرگوار
از محضرتان می آموزیم
ممنونم که زلال می بینید این شاگرد کوچک رو
همیشه پایا
همیشه سبز@};- @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 آذر 1396 - 13:37

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام داستانتون کوتاه و پر از تعلق بود.
مخاطب را مایوس نکرد ان چیزی که باید میفهمید در لابه لای داستان دیده می شد.
با سپاس از شما@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.