روشن...فکر

روی نوک پاهام ایستادم تا بسته ی ماکارونی رو از داخل قفسه بالایی وردارم!خشکم زد! از پنجره آشپزخونه دیدمش که چتر به دست! به سمت خونه ی من می اومد! دلم غنج رفت! این اولین بار نبود که می دیدمش ولی اولین بار بود که خونه ی من می اومد! استاد عزیزی که عاشقش بودم! کنارش که می نشستم خود خودم بودم! بدون ترس از قضاوت درباره ظاهر، لباس و عقایدم! خیلی خوبه وقتی داری با کسی گپ می زنی نقاب نداشته باشی! ترس از قضاوت و یا رانده شدن!
موهام پریشون نبود ولی مرتبم نبود یه تیشرت مشکی و یه دامن تنم بود تنها کاری که کردم قبل از بالا آمدن از پله ها یه شلوار جین رنگ و روفته پوشیدم و خودمو تو آینه ورنداز کردم! در رو باز کردم و چقدر دلم می خواست پنج ثانیه! فقط پنج ثانیه در آغوش بگیرمش ولی اومتاهل بود و به احترام بانوی زندگیش از این کار امتناع کردم.
_ خوش اومدی استاد! دارم ماکارونی آبکش می کنم دوست دارین تو آشپزخونه بشینیم ؟! جای همیشگی من؟!
لبخندی زد و بدون تعارف پذیرفت!
صندلی رو جلو آوردم و به نشونه ی احترام تعارف کردم که بشیند. بسته ی ماکارونی رو خالی کردم توی قابلمه در حال جوشیدن!
و دل من عجیب می جوشید از این ملاقات مثل قابلمه ی روی گاز!
زیر کتری رو روشن کردم و گفتم :
_ چه سرزده؟! گفته بودی که میایی ولی الان انتظارش رو نداشتم!خانوم خوبه؟ پسر گلت ؟!
با چشم داشت اطراف رو می پایید شاید داشت چیدمان خونه رو با تفکرات من می سنجید مثلا ادعای اینکه عاشقم و عاشق سادگی! تجملگرایی رو دوست ندارم! حس یه متهم رو داشتم ! نه اینکه بترسم ! نه!! اینکه دروغگو از آب دربیام! ولی ظاهرا موافقم بود همچنان !!و قبولم داشت!این رو از نگاهش فهمیدم!
بعد فورا گفتم :
_ استاد ببخشید کلبه ی درویشی است و کمی دور از شان شما!
می دونستم از این تعارفات خوشش نمیاد ولی گویا عادت کرده بودم به این جملات خاله زنکی و عامیانه
فنجون نسکافه رو جلوش گذاشتم و چند تا دونه بیسکوئیت
_ در خدمتم و سراپا گوش!
نطقش باز شد :
_ خونه ات حس خوبی به آدم می ده !
_ خوشحالم که این حسو دارین!
_از خودت بگو! از شعرات چه خبر؟ از نوشته هات؟ هنوز توی اون دفتر روزنامه مشغولی؟!
_ زیاد براشون وقت نمی ذارم چون کار اداری فرصتی برام نمی ذاره و معتقدم توی دنیای امروزی شعر گفتن و نوشتن کار خنده داریه! وقتی هنوز زنی و به عقیده شما مردها، فریبکار و پنهانکار! وقتی پاتو هرجا می ذاری متهمی به عشوه فروشی و خودنمایی !!
می دونی استاد حتی اون جادوگر توی رمان بریدا به بریدا نظر داشت!!!
با این جمله آخر قاه قاه خندیدم و گفتم دور از جون شما !!
نگاهم رو دوختم به چشمهای مرموزش و ادامه دادم :
_ هنوز دلم می خاد مثل دخترای دبیرستانی لباس بپوشم! کارای بچه گونه کنم ! برای خودم بستنی رنگی بخرم... ولی حتی مادر و خواهرم منعم می کنن و می گن باید طبق سنم رفتار کنم ! ولی خوشحالم که یکی هست که منو می فهمه ! قضاوتم نمی کنه!
_ با اون مرد هنوز نامزدی؟!
از سر بی میلی گفتم :
_ بله ! فعلا
و روی فعلا تاکید و مکث کردم!
_ ازدواج کن باهاش شاید یه کم به آرامش برسی؟!
_ از تو بعیده استاد! ازدواج؟! آرامش؟! نکنه مثل فروید فکر می کنی؟! اگه نگاه جنسیتی فروید درست بود الان سالن دادگاه ها پر از پرونده های طلاق نبود
_ نه منظورم اینه که تاهل باعث می شه از خیلی چیزای جامعه در امان باشی!
_ مثلا؟!
_ از نگاه بد افراد! قبول کن تجرد یه نوع نقصه!تنها زندگی کردن!‌ اینجا ایرانه!‌کفِ دانشگاههای اروپا که نیست!روی پای خود بودنِ یه زن! قابل ستایش باشه!

_ خوشبختانه هنوز نگاه بد افراد برام اهمیت چندانی نداره وقتی خودم به خودم اعتماد دارم.می دونم البته ! همیشه تر و خشک با هم می سوزن! وقتی دغدغه های مردم جامعه ی من برند اتومبیل، درآمد، زیبایی و لباس تنه چطور می شه واسه این مردم گفت که انسان بودن در گرو دانایی است؟! به قول آنا هارنت : "جهل همیشه با نخواندن نیست که به سراغمان می آید، اغلب با مزخرف خواندن است که تسخیرمان می کند"مثل اونایی که فقط یه کتاب رو حلوا حلوا می کنن! می خاد تورات باشه یا فلسفه نیچه!!
_آفرین! آفرین! همیشه روشنفکر بودنت رو تحسین می کنم! کمتر زنی تا این حد من رو به وجد آورده !باور کن عزیزم!
_ ممنون لطف داری استاد!
ولی من روشنفکر بودن رو هم دوست ندارم اینکه مدام در جمع های مختلف وانمود کنی کانت می خونی و کافکا و زولا و هدایت رو درک می کنی! حالم از این چیپ بازیها به هم می خوره ! اتفاقا روشنفکر بودن توی این دوره زمونه از هر زنجیری دست و پاگیرتره! اینکه به جای برند اتومبیل درگیر برند شخصیتی خودت باشی! اینکه تو جمع افراد فرهیخته برای اینکه دیده بشی باید مدام حرفهای قلمبه سلمبه بزنی و بقیه برات سر تکون بدن و کف و دست بزنن که خوشحالیم هنوز چنین زنهایی توی جامعه نفس می کشند! و تاکیدم روی کلمه ی "زن" دقیقا برای اینه که همین افراد به اصطلاح روشنفکر تو رو زن می بینن! یه جنس لطیف و کم عقل و هنوز نگاه انسانی شون رو نتونستن تقویت کنن!

سرش رو عقب برد و کلی خندید و برام کف زد!

_ اتفاقا همین حرکت تو رو هم دوست ندارم استاد! تمسخر یا تشویق؟! هیچکدوم از اینها ارزشی نداره وقتی خود آدم بر افکارش مسلط باشه و اونا رو باور داشته باشه! کلا از ادا در آوردن بیزارم! از شعار از تبلیغاتِ له یا علیه خودم!

قیافه اش گرفته شد و گفت :
_ توی این مدت که نبودم چقدر تغییر کردی! عوض شدی!
خندیدم بلند :
_ عوض یا عوضی؟!!
_ این چه حرفیه می زنی دخترجان!
سرذوق اومده بودم ادامه دادم :
_می دونی استاد می خام این توصیه شمس رو به مولانا عملی کنم :
" در اين دنيا كه همه در تلاشند چيزى شوند ، تو هيچ شو .!
مقصدت ، نيستى باشد .!
به كوزه نگاه كن ، آنچه كوزه را نگه مى دارد ، شكل ظاهرى اش نيست بلكه خلأ درونش هست .! انسان هم بايد به واسطه ى آگاهى اش از " هيچ بودن " استوار باشد نه به واسطه ى ظن منيت"

منتظر عکس العملش موندم! خوبی استادم این بود همیشه گوش بود کمتر می گفت و به چالش می کشید تا من خودم حرف بزنم نتیجه بگیرم و به مقصدم برسم!
طی سخنرانی کوبنده ام برای استاد میوه پوست کندم و ماکارونی رو دم گذاشتم!
یه دفعه یادم افتاد پذیرایی اصلی رو فراموش کردم :
موسیقی!!!
_ راستی استاد موزیک متن رو فراموش کردم
فریدون خوبه ؟! ای شرقی غمگین؟!!
_ عالیه! دیر یادت افتاد؟!
_ شرمنده به قول مولانا "موسیقی آنچنان را آنچنان تر می کند!" بیخود نیست بعضیها به کل حرامش کردن!!
فلش مموری رو وصل کردم به پشت تلویزیون و یه راست آلبوم فریدون رو انتخاب کردم.
گوشی استاد به صدا دراومد؛
چند جمله نامفهموم!بین اون و فرد پشت خط رد و بدل شد! حس کردم حال خوشی ندارد!
_ باید برم؟!
_ کجا استاد؟! اتفاقی افتاده؟
_ به هر حال من مثل تو آزاد نیستم!
_ تیکه ی قشنگی بود!
و خندیدم اما کمی عصبی!
_ کمی ماکارونی برات بریزم بعد تشریف ببر!
چونه ام رو گرفت رو به بالا سرش رو آورد نزدیک صورتم و گفت :
_ این یه ظلمه برای یه مرد متاهل! خانوم متفکر!! هیچی دستپخت خانوم آدم نمی شه!
حس بدی توی چشماش بود!
موقع پوشیدن کفشهاش چترش رو توی دستم گرفتم و گفتم بازم اینجا بیا استاد خوشحال می شم!
بلند شد و چتر رو از دستم گرفت و گفت :
_ راستش حق با توست! من یه مَردَم! و امروز اومده بودم تا فرصت پیدا کنم و باهات بخوابم!!

تنم یخ زد؛ کرخ شدم در آنی!
چشمام از حدقه بیرون زد و پر اشک شد!
جلومو نمی دیدم و قدرت حلاجی جملاتش رو نداشتم! آدمی نبود که در لفافه حرفشو بزنه!
_ همیشه وقتی حرف می زنی... من بیشتر به خطوط اندامت فکر می کنم! اصلا هدف تو از حرف زدن و شعر گفتن همینه! جلب توجه!!! غیر اینه؟!!و عجیب توجه منو جلب کردی.... دلم می خاد مثل یه زن هرزه باهام رفتار کنی....
سرم گیج رفت و نشستم پشت در بسته و به آخرین جملاتش فکر کردم :
"فلسفه، شعر و چرندیات مغزت رو بریز دور! تو یه زنی! شوهر کن! و اگه من فرصت گیر بیارم مطمئنا شبیه ی زن هرزه باهات رفتار می کنم و چون مجردی می تونم هزار تا توجیه شرعی و عرفی براش بیارم"
_ پ پس عِ ....عشق چی؟! آزادگی؟!
_ عشق مال تو فیلما و قصه هاست منم مثل اون جادوگر بریدا بهت نظر داشته و دارم توجه به شعر و نوشته هات برای شکار کردنت بود!
اکنون ساعتهاست به این می اندیشم :
"استاد!!! تو طرفدار کدام سنت بودی؟! سنت ماه یا خورشید؟!!!
به راستی کجا باید گریخت که دیگر زن نباشم! زن نباشیم! مرد نباشیم! ..."
*******
پی نوشت نخست : می دانم داستان نویس خوبی نخواهم شد با این فکر تاریک!
خوشحالم در جمعتان هستم دوستان جان! ناب و خوب!
درضمن من فمینیست نیستم!
این داستان شاید واقعی باشد!

پینوشت دوم :‌

آنقدر که در عروسی غمگینم در عزا نیستم.
وحدت زن ها در آویختن فلزات زرد به بر و دوش شان و پوشیدن لباس های نه چندان آسوده، کار می دهد دست رگهای غیورم. گیجم می کند آن هماهنگی گنگ در حرکات بی محتوایی که ظاهرا شادی می پراکنند اما در عمق، تنهایی بی پایان و ترحم برانگیز زن را به نمایش می گذارند؛ زن مغروق در رنگ ها و روغن ها را.
مجموع این رفتارهای سبک سرانه از جمله آشوبگران درون من بوده اند. از همان کودکی همواره گریخته ام از چنین تجمع هایی نه به این مفهوم که خوشی دیگران را دیده ندارم نه!
من از بیهودگی می هراسم از زن بودن وقتی تهی بودن هم به آن چسبانده می شود.
من از وحدتی که در آن تفرق است می ترسم و عروسی چنین خوفی به جانم می افکند بین زن ها که باشم.
زهرا حسین زاده

پینوشت سوم :


فرق زندگي جديد ما با زندگي غربي ، تفاوت يك زندگي عطشناك است با يك زندگي سازمان يافته ، زندگي عطشناك ، يك جور زندگيست كه بايد با حرص و عطش بدوي تا خودت را حفظ كني براي اينده ، بدوي تا به قيمت ها برسي ، بدوي تا به خانه دار شدن برسي ، بدوي تا به امنيت شغلي برسي ، درون زندگي ما ، براي داشتن اينده نيازبه يك عطش هست ، عطشي كه دائماً ترس اينده را به تو ياداوري مي كند ، اما زندگي سازمان يافته ، درونش يك جبر هست براي موفقيت در اينده ، جبري كه ادم غربي را هميشه سازمان ميدهد كه زندگي غربي ، جايي كه برايش تعيين شده برسد ، سازمان اش ميدهد تا موفق شود ، و سازمان اش ميدهد كه فقط جايي را كه براي اينده اش تعيين شده ارزو كند ؛ أفق زندگي ما ، پر ازمه و راز و افق اينده زندگي غربي پر از سازمان و جبر و تعيين شدگيست ؛ اما اين دو زندگي يك وجه مشترك هم دارند و ان از شباهت ، در از دست دادن لحظه " حال " است ، زندگي ما در عطش حفظ اينده ، لحظه الانمان را نابود و بي ارزش مي كند و زندگي در غرب ، با جبر موفق شدن و پيشرفت در اينده ، لحظه اكنون را نابود و بي وزن مي كند ؛ وجه شيرين و پر جرم و عميق زندگي ادم ها ، همين لحظه اكنون شان است ، كه غرب و شرق جديد ، با هم اين وجه زندگي را دارند نابود مي كنند ؛ (ماحالمان خوب نيست) ، چون درست مثل غربي ها ، نمي توانيم درون همين لحظه حالا، بدون حرص و عطش اينده ارام بگيريم ، براي آرام شدن ، بايد همين حالا ،آرام بود ، همين لحظه اكنون ، ايا ممكن است ؟ (تو آرام باش اگر حالت خوش است ) سید مجید حسینی

پینوشت آخر :

تک درختی ام
در بیابانِ
نگاهی تفته‌از انتظار،
در رانش میانِ
عقل سرخ و
دلی سبز،
بیهوده
نشسته ام... گزمه های دلم
را سر بریده اند... مریم وار
در این وادی بی سامان
پاننهاده،
سر نهادم!
شاعری هم
درمان تنهایی هایم
نشد...
اکنون از آدمیان روی بر می تابم،
و تو را تنگ در آغوش خواهم گرفت
ای وفادار!
تنهایی ام،
تنها دارایی ام است؛
چه خوب! که تنهایی ام
ارث پدر هیچکس نیست...شین کاف

راستی به علت پاره ای از ابهامات پیش آمده و هک شدن پیجم توسط دوستی!‌صرفا جهت اطلاع تنهایی من در دنیای مجازی نشانه ی استقلال شخصیتی ام است نه تجرد!!و یا جلب توجه
و دوستان داستانکی ام را به اندازه خواهر و برادر واقعی ام دوست دارم
آرزومند بهترینها برای یکان یکان شما ....









پینوشتی دیگر : عارضم خدمت دوستان عزیز و فرهیخته و آنان که همیشه در همه صحنه ها خوش درخشیده اند!!!از جمله صحنه های کنجکاوی و قصاص قبل از جنایت!! لفظ کلمه ((استاد)) در این داستان توهین به ساحت عزیز و گرامی اساتید و بزرگان این سایت نبوده و بابت سوءتفاهم های پیش آمده از بزرگواران سایت بسیار پوزش می طلبم!
نام ننهادن بر شخصیت داستان! و به کاربردن کلمه ی استاد! نشانه ی احترامی بود که زن داستان به معشوقش داشت و برای ایجاد حریمی میان خود و معشوق! اما دقیقا برخلاف نیت من ظاهرا سبب سوءتعبیر شده است
درضمن این داستان شاید واقعی باشد!! تاکید می کنم "شاید" البته نه برای نویسنده ی داستان !!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 9 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

19

ترنم سرخسی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,فرزانه بارانی ,پیام رنجبران(اکنون) ,شیدا محجوب ,داوود فرخ زاديان ,سیروس جاهد ,رضا فرازمند ,عاطفه حجابی دخت ایمن , ک جعفری ,همایون به آیین ,الف . محمدی ,زهرا بانو ,م.ماندگار ,ابوالحسن اکبری ,نرجس علیرضایی سروستانی , ناصرباران دوست ,همایون طراح ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (3/2/1396),م.ماندگار (4/2/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (4/2/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (4/2/1396),سعید بیک زاده (4/2/1396),زهرا بانو (4/2/1396),شهره کبودوندپور (4/2/1396),ابوالحسن اکبری (4/2/1396), ツفریماه آرام فر ツ (5/2/1396),شیدا محجوب (5/2/1396),تینا قدسی (5/2/1396),همایون طراح (6/2/1396),همایون به آیین (6/2/1396),فرزانه بارانی (6/2/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (6/2/1396), ک جعفری (6/2/1396),ترنم سرخسی (6/2/1396),رضا فرازمند (6/2/1396),داوود فرخ زاديان (7/2/1396), ناصرباران دوست (7/2/1396),هستی مهربان (7/2/1396),پیام رنجبران(اکنون) (8/2/1396),مهدی براهویی (8/2/1396), ک جعفری (15/2/1396),م.فرياد (16/2/1396),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (18/2/1396),امیر جلالی (18/2/1396),سیروس جاهد (28/2/1396),شهره کبودوندپور (18/3/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),شهره کبودوندپور (5/7/1396),محمد غفاری (13/8/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (25/2/1397),علی عطایی (14/4/1397),مهشید سلیمی نبی (13/5/1397),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 ارديبهشت 1396 - 00:22

سلام :x
به قول آبجی فرزانه دو نقطه زنبیل
آدم باید اول زنبیل بذاره اگه ذوق مرگ نشد بعد داستان رو بخونه :D :D


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 4 ارديبهشت 1396 - 13:34

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور دروووووووووووووووود عزیز نازنینم
خدا نکنه!
دشمنات ذوق مرگ شن ایشاالله :D
گفتی بیا اومدم دیگه غیبت صغری به پایان رسید;)
زنبیلت رو گرو می گیرم تا ببینم کی قدم رنجه می فرمایید
روم سیاه سال نو رو درست حسابی نتونستم تبریک بگم
فرصت خوبیه تا مبعث رو بهت تبریک بگم و پیشاپیش اعیاد شعبانیه :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x @};-


@شهره کبودوندپور توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 4 ارديبهشت 1396 - 00:42

من آمده ام وای وای، من آمده ام
عشق فریاد كند
من آمده ام كه ناز بنیاد كند
من آمده ام
ای دلبر من الهی صد ساله شوی
در پهلوی ما نشسته همسایه شوی
همسایه شوی كه دست به ما سایه كنی
شاید كه نصیب من بیچاره شوی
من آمده ام وای وای، من آمده ام :D :D :D
نمیدونم چرا گوگوش توی ادامه ترانه نخونده که زنبیلم رو پس بده / میخوام پر از گلش کنم :-/ تقدیم به یک گلِ از گل بهترش کنم :D
به جان خودم ترشی نخورم یه چیزی میشم. ولی خب در کل میدونم که توی جمله های موزون گفتن، هیچی نمیشم برا همینه که زیاد سعی نمیکنم :D
بانو؟دفعه آخری باشه اینو میگیدا x-( وظیفه من هست که بهتون تبریک بگم :) عید تون مبارک همیشه و همه روز براتون عید باشه ان شاالله :) ممنونم
خیلی خوشحالم که سایت رو صفا دادید و دوباره برامون نوشتیدتا بخونیم ولذت ببریم:)
عه یادم رفت سلام کنم :"> سلام مجدد و عرض ادب و ارادت فراوان :x
به نظر من داستان خودش به تنهایی یه عالمه حرف داشت برای گفتن. پی نوشت ها رو دوست داشتم. مخصوصا پی نوشت دوم
اینطور مواقع توی دعوای محتوا با بقیه عوامل داستانی، زور محتوا بیشتر هست و جهت همه حرفها و بحث ها به روی محتوا صورت میگیره. ولی من میخوام بگم داستان خارج از محتوا، یه داستان درونی بود از شخصیتی که با حرف هاش خودش رو بهمون نشون داد و با طرز فکرش داستان جلو رفت. استفاده از جملات روان بدون پیچیدگی بیهوده و سردرگمی بی فایده خیلی خوب پیش رفت. وفضا سازی که از اول داستان شروع شد وقتی که روی نوک پاهاش ایستاد و خواننده خیلی راحت همراه شد با داستان اونجایی که دل راوی داستان میجوشید مثل ماکارونی های داخل قابلمه و درآخر غافلگیری قابل تحسینی داشت.
(تو آشپزخونه بشینیم!جای همیشگی من) (جملات خاله زنکی و عامیانه)اینجای داستان همخونی نداشت با ادامه داستان. مثل توی دفتر روزنامه کار کردن. شخصیتی که توی دفتر روزنامه کار میکنه در ادمه اش خیلی جالب گفته شد. دوست دارم مثل دختر دبیرستانی ها لباس بپوشم و بستنی رنگی بخرم .. این یعنی هیجان و شور و شوق داشتن و کسی که روزنامه نگار هست به هر نحوی، گرچه تایپیست اونجا باشه خواهی نخواهی یه ادم بروز و یه مطالعه گر حرفه ای هست. پس لزومی نداره توی جمع از کانت یا امیل زولا و هدایت بگه.. این مدل روشن فکری برای اونهایی هست مطالعه شون فقط در همین حدو در حد پز دادن هست
چوب خطم پر شد:)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در دوشنبه 4 ارديبهشت 1396 - 01:18

از نظرمن شخصیت داستان یه ادم کاملا اجتماعی و خود ساخته بود و در عین حال به دور از جامعه و بیگانه با اکثریت ادمها وبا همه اینها یه شخصیت درون گرا داشت. چون اعتقاداتش با اکثریت جامعه هم خونی نداشت
من فکر میکنم دین و مذهب خیلی توی رفتار جامعه، آدمها و شخصیتی که برای خودشون به وجود میارن تاثیر داره .. نمیدونم چرا، آخر داستان با شخصیت راوی اینقدر همزاد پنداری داشتم ..حتی وقتی از افکارش میگفت از چیزیهایی که متنفر هست و از رفتار ها و چیز هایی که دوستشون داره .. ولی اول داستان اینطوری نبود .. چرا باید حس کنه که نیاز داره استاد رو در آغوش بگیره؟ و در آخر چرا از این برخورد استاد ناراحت میشه ؟ وقتی از وضع ظاهرش میگفت .. و در انتها حرفها و واکنش های خودش و استاد دوگانگی در خواننده به وجود می آورد .. این حس غافلگیری آخر داستان از بین می رفت .. چون طبعا همه ی ما توی جامعه، خانمی رو که این طوری می بینیم به مردی که در مقابلش هست حق میدیم که رفتاری مشابه رفتار استاد داشته باشه و این بر میگرده به اعتقاداتی که باهاش بزرگ شدیم و طرز فکری که بهمون یاد دادن و اگر غیر از این ببینیم غافلگیر میشیم و تعجب میکنیم .. بحث بر سر این نیست که ما عقب افتاده ایم یا طرز فکرمون غلطه بحث بر سر هماهنگ بودن با طرز فکر جامعه هست. برخلاف جهت آب شنا کردن طبعاتی داره یکیش تحمل فشار آب هست و یکی سختی پیموندن مسیر
شد ساعت یک نصف شب و من از منبر پایین نیومدم :D
با هیچ کدوم از حرفهایی که توی داستان زده شد و در لابه لای جمله پنهان شده بودن و میخواستن شنیده بشن ..مخالف نیستم ..این حرف هایی که زدم بیشتر واکنش ذهنی خودم بود بعد از خوندن داستان میخواستم به نتیجه ای برسم چون میدونستم این داستان بیخود و بیجهت نوشته نشده :)
پر حرفیم رو ببخش آبجی مهربونم :x
ممنونم که هستی :) خوشحالم از بودنت :)
قربون همه ی احساسات ناب و پاک و پر از مهرت آبجی جونم :x :x :x :*
برقرار باشید و لبریز آرامش @};- @};- @};- @};-

دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 ارديبهشت 1396 - 13:29

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درودی دیگر بر تو طناز خانم که جدیدا ترانه سرا هم شدن ;) :x
یا ابر فرض ؟!!!
من این همه لطفتو چه جوری جواب بدم که سرخ و سفید نشم و عرق شرمساری نریزم بانوی آفتاب:-s

تو آمده ای؟!
پس چرا نمی بینم تو را
شاید آنقدر گریسته ام یعقوب شده ام
نزدیکتر بیا
بگذار ببویم
پیراهنت را =((

اینم جواب ترانه ات ! ببخشید که غمگینه :(

"یه ادم کاملا اجتماعی و خود ساخته بود و در عین حال به دور از جامعه و بیگانه با اکثریت ادمها "
این جمله ات عااالی بود! یه جورایی شبیه خودم هم هست! این همه آدم دور و ورم و تنهای تنها!!البته تنهایی رو دوست دارم خیلی دوست دارم! تنهایی خیلی بهتر از اینه که دائم خودت رو توضیح بدی یا دائم قرار باشه از یه چیزی! یا هر چیزی دفاع کنی!
و اما نقد و نظرات تیزبینانه ات رو خیلی دوست داشتم خیلی دقیقی عزیزم هرچند قصد داشتم داستان رو قبل از منتشر شدن حذف کنم ولی دیدم کار از کار گذشته
داستان پر ایرادیه ! می دونم و خیلی جاهاش رو دوست دارم خیلی جاهاشو سرسری نوشتم
منم پینوشت دوم رو دوست دارم آبجی خوبم;)
یه جا گفتی چرا دوست داره استادش رو بغل کنه !! البته توی فرهنگ من و تو این کار بعیده و بسیار دور از انتظار ولی خوب هستند خیلی ها در اطرافمون که این کار رو می کنن حتی ممکنه مومن و معتقد هم باشند
دیدی بعضی پیرمردای فامیل خیلی دوست دارن دخترا و نوه های فامیلی رو بغل کنن ببوسن:D شاید واقعا هم منظوری نداشته باشن ولی من خودم از اونایی هستم که در آغوش گرفتن رو خیلی دوست دارم! :"> مثل این اوباما بود که تو همه مجالس خانوما رو هم بغل می کرد روبوسی می کرد!!
من می گم خیلی کارا دوست داریم انجام بدیم! خیلی هاش تقلیده خیلی هاشم علاقه است ولی کی؟ کجا؟ چگونه؟ توی یه جمع مهمونی با کلاس بالا شهری؟ توی فرودگاه؟! یا توی یه جمع مملو از آدمهای ناهمگون؟!
زن داستان روشنفکر بود و نبود! یه جورایی سرگشته بود هم توی جامعه بود هم معتقد و پایبند به یه سری چیزهاولی ایمان نداشت! ایمان خیلی مهمه! من می گم اونی که کاملا به یه چیز معتقده تکلیفش با خودش مشخصه! یا رومی رومی یا زنگی زنگی! مشکل سرگشتگی ما ایرانیه ا می دونی چیه؟! دست و پا زدن در سنتها، رسوم و فرهنگ ملی و دینی مون
ولی اگه فقط فرهنگ دینی داشته باشیم و سنتی باشیم یا ....
ادامه داره


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 ارديبهشت 1396 - 13:41

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور مدرن و لائیک زندگی کنیم و اگر بین این دوتا دست و پا بزنیم می شیم مثل زن داستان! می خاد مستقل باشه! حرف مردم براش اهمیتی نداشته باشه هرجور دوست داره رفتار کنه ولی باز هم می بینی که به توصیه مادرش عمل می کنه و با اینکه محرم و نامحرم براش در ظاهر بی اهمیته از بغل کردن استادش که نامحرمه و متاهل دوری می کنه! این یعنی گم شدن بین دو زندگی مدرن و سنتی!
با این حال من نمی گم استاد آدم بدی بود اتفاقا استاد درس بزرگی بهش داد :
همیشه منتظر بزرگترین ضربه از نزدیکترین فرد زندگیت باش!!
این شعار منه تو زندگی اجتماعیم!
یعنی این جمله رو که اخیرا توی محیطهای مجازی زیاد می نویسن دوست دارم :
زندگی به من آموخت هیچ چیز از هیچکس بعید نیست!!!
و پس از کش و قوسهای فراوون فهمیدم هر آدمی یه حریمهایی داره باید حفظش کنه و اینکه از هیچ آدمی بت نسازیم! آدمها کامل نیستند و بت ذهنی ما کامله چون ساخته و پرداخته ی رویا و ذهن و ماست
به خاطر همینه که همه بتها یه روزی فرو می ریزند!!
و اما بودن در آشپزخونه! من خودم توی اشپزخونه خلاقترم تا پذیرایی یا اتاق خواب!!
اتفاقا آشپزخونه ام یه پنجره خیلی قشنگ دایره ای داره;)
یه گلدون هم داره و رو به خیابون اصلیه
پشت میز که می شینم حس خوبی بهم می ده برای نوشتن و حواسم به قابلمه هم هست بنابراین در اشپزخونه بودن همیشه نشونه ی خاله زنک بودن نیست !
می گن بد دفاع کردن از محکوک کردن بدتره
الان من یه وکیل مزخرفم برای داستانم
قبول دارم که نوشته ام ابتره ولی همینکه زیارتت کردم و با دیدن روی ماهت باز غمهامو زمین گذاشتم خوشحالم :x :x :x :x

چقدر آویزان ترم
از این پرده ها
به زندگی...


تو رفته اى
و من ميان بغضِ شاپرك ها
در يادِ گلدان هاى خالى
به جاى آب
خاطره مى ريزم
نبودن تو فقط نبودنت نيست
غروبيست تا هميشه
كاش پنجره اى داشتم
رو به خورشيد
حميديان
@};-
سبز باش بانوی آفتاب@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: الف . محمدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 ارديبهشت 1396 - 08:14

نمایش مشخصات الف . محمدی می خواهم چترم‌را باز کنم ... می خواهم روی بلندترین نقطه ی تاریخ بایستم ... می خواهم بلندترین اعتراض به اتمسفری باشم که برابری را در ابهام فرو برده ! می خواهم فروبریزد آن اندیشه ای که از روز ازل به دامانمان بستند و ما ناگزیریم که کشان کشان با تن زخمیان آن را حمل کنیم !
می خواهم پیدا کنم ‌اورا که گفت " شیطانم " ... اهریمن به جانم رخنه کرد و آدم را فریفتم !
به دنبال آن مفلسانی می روم ... که در ذهن کوچکشان تنها نام "مرد " برتر بود و تاوان این مغز پوسیده را پیکر کوچک طفلکانی پس دادند که زیر خاک سرد آرمیدند ... گریستند و گور گهواره شان شد ... به جرم مونث بودن !!!
می خواهم بگیرم یقه ی اویی که گفت : بپوشان ... بپوشان ... بپوشان ...
نگاهت را ... پیکرت را ... چشم هایت را ... آوایت را ...
کسی که قاب کرد تمام آزادی هایم را در محدوده ی عقل ناقص خودش !
چگونه باید گفت از خوی طبیعی وحشی که در آمیخت تمام آرزوهای دخترکی شاد را ... به هزاران پلشتی و ناپاکی ! و عشق را که راهش را تا شهوت می رساند ... و شهوتی که خاموش می شود و احساسی که ملعبه می شود در دستهای هر آنکه از عشق دم میزند !
خدایا ...
از تو می پرسم ؟! یقه ی کدامشان را بگیرم ؟! آخر تو هم با آنها همدستی !
با تو بگویم از دردهای زن در برزخ بندهای بسته شده ... چگونه بگویم ؟! آخر می گویند لفظ نام تو هم مذکر است !!!



درود بر دوست عزیز و نازنینم

خیلی خیلی خوشحالم که اینجا می بینمت ...

نمی دونم باید چی از داستانت بگم . ولی همین قدر می دونم که داستانت درد داشت یه درد آشنا و همیشگی !!

امیدوارم که باز هم باشی و برامون بنویسی :x

شاد باشی و پیروز :x @};-


@الف . محمدی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 4 ارديبهشت 1396 - 13:43

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور ای شرقی غمگین ، وقتی آفتاب تو رو دید
تو شهر بارونی بوی عطر تو پیچید

شب راهشو گم کرد ،
تو گیسوی تو گم شد

آفتاب آزادی از تو چشم تو خندید

ای شرقی غمگین

تو مثل کوه نوری

نذار خورشیدمون بمیره

تو مثل روز پاکی

مثل دریا مغروری

نذار خاموشی جون بگیره

ای شرقی غمگین

بازم خورشید دراومد

کبوتر آفتاب

روی بوم تو پر زد

بازار چشم تو پر

از بوی بهاره

بوی گل گندم تو رو به یاد میاره.....(فریدون فرخزاد)

درودها الف بانوی گل و گلاب
ممنون از ذره پروری و بنده نوازیت بانوی باوفای من :x :">

منم بسیار خوشحالم بخت یار بود و باز هم کنار تو و بقیه هستم :x
امیدوارم جمع خوب دوستان مستدام باشه همیشه
ممنون از قدم رنجه و متن زیبایی که نگاشتی
به ما زنها یاد می دهند خوشبختی مان در گروی کم فهمیدن است و همه ی ما به این نفهمی رضایت می دهیم ...
پاینده باشی دوست خوبم

:x :* :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 ارديبهشت 1396 - 13:34

نمایش مشخصات م.ماندگار
به من بگو
این زن کیست که به جای من راه می رود
نفس می کشد
می خندد
می گرید
عاشق می شود!
به من بگو
این کیست که همنام من است
این کیست که چشمانش چون من همیشه نگران است

بگو چه کردی با من
که با خودم اینچنین غریبه ام؟!

#ماندگار

درود شهره بانوی نازنین @};-
خوشحالم که اینجا می بینمتان
داستان زیبایی بود

قلمتان نویسا بانو
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 4 ارديبهشت 1396 - 13:55

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور لب به احساس زدم
مست شدم فهمیدم

شاعران
مست ترین طایفه هشیارند!
بی خود از حال شدن
گرچه گناه است
وَلی!!!
شاعری جُرم قشنگی است
اگر بگذارند!!

راستی یه صرفا جهت اطلاع یادم رفت تو پینوشت بنویسم
و اون اینه که نوشتن شعر در کامنتها برای اعضای داستانک صرفا علاقه ی بنده است به شعر و سعی می کنم در راستای داستان نویسنده شعر بنویسم و احیانا خدایی نکرده روم به دیوار منظورم نشون دادن در باغ سبز و جلب رای و امتیاز نیست!
مهران مدیری یه حرف قشنگی می زنه می گه اینکه بیایی خودت رو هی تفسیر کنی و توضیح بدی یعنی از یه چیزی ترسیدی ! بنابراین من خودم و افکارم رو توضیح نمی دم!
الانم متاسفم که خودم روتوضیح دادم =(( =(( =(( شاید ترسیدم از قضاوت شاید البته !!

سلامی از این روی مژگان عزیزم
ممنون از شعر قشنگت و مزین کردن صفحه ام با قلم مهربانت
دوست داشتم داستان رو به چالش می کشیدی و له و لورده اش می کردی هرچی باشه بانوان سایت صاحب امتیاز این داستان هستند
اما به همینم قانعم
یاس احسات شکوفا
سرو وجودت افراشته :x :x :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 ارديبهشت 1396 - 23:32

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت سرکار خانم کبود وندپور .درود درود .خیلی عالی بود .@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

رو کردم به استاد و گفتم : ببخشید ! به چه کسانی روشن فکر می گویند . استاد مکثی کرد و گفت : به کسانی که در تاریکی فکر نمی کنند.


@ابوالحسن اکبری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 ارديبهشت 1396 - 13:48

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور به کسانی که در تاریکی فکر نمی کنند.
درودها استاد بزرگوار و فرهیخته
خوشحالم با حضورتون و متن قابل تاملتون صفحه ام را آراستید @};-
خوشحالم که از خطاها و جسارتهای درونی داستانم چشمپوشی کردین :">
باغ آرزوهاتون پر میوه @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا درآمدم. هر جا "نمی"‌ بود، به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم... مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان. پدرم می‌گوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید، از همین بیش‌تر نصیب تو نمی‌شود.
صمد بهرنگی : ماهي سياه كوچولو

راستی پیشاپیش روز معلم رو به شما معلم فرهیخته تبریک عرض می کنم @};


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 - 18:12

درود همگان بر شما شهره بانو!

خوش حالم که اینجایید. و خوش حال ترم بابت خواندن کارتان. داستان شروع خوبی ندارد. یعنی می شد خیلی بهتر باشد. و این که آنچه قصد بیانش را داشتید می شد بهتر و بیش تر در تار و پود داستان بپیچد و به قول معروف به خورد کار برود. اما من داستانتان را دوست دارم. یعنی که عجیب راست می گوید. در واقع داستان *روشن...فکر* به گمان من نه تبلیغ چیزی را می کند و نه چیزی را متهم می کند. شاید خود نویسنده هم به آن توجه نکرده باشد اما تصویری که داستان ارائه می دهد در نکوهش و انتقاد از اوضاع کلی افراد جامعه است. و با یک دید جزئی تر می توان به بی طرفی نسبی اش رسید. در روزگار کنونی ما چیزی که بسیار بیشتر از قبل سر منشا مشکلات مختلف است در واقع نوعی گیجی و سردرگمی افراد می باشد. که اغلب به دلیل مشخص نبودن منشا اصلی این گیجی و یا شاید چندین و چند علته بودن آنها این گیجی مدام و مدام بیشتر می شود. آدم ها در این عصر نخست به دنبال چیزی به نام هویت هستند که به دامنش چنگ بزنند. چیزی محکم که با تکیه بر آن و حتی شاید به بهانه ی آن بتوانند مسیر های پیش رویشان را طی کنند. برای پیدا کردن هویت به گمانم افراد نخست به ارزش های یک جامعه نگاه می اندازند. عده ای می کوشند خود را شبیه آن کنند و آن عده ای هم که خلاق ترند می کوشند چیزی متفاوت تر بشوند که به نوعی ارزشی جدید و تازه باشد در کنار ارزش های قبلی و جا افتاده. در این هیاهو. خیلی ها مسیر اشتباه می روند و مدام سرخورده می شوند. خیلی ها دیر یا زود قانع می شوند و عده ای دیگر در این میان بیخیال این دست و پا زدن های بیهوده می شوند. تاکیدم بیشتر بر آن عده ای است که جست و جوگرترند. و برای آرام کردن این ذهنشان مدام در تکاپو اند و هرجا می گردند تا نشانی بیایند از چیزی واقعی تر و ارزشمند تر.
ادامه...


@شیدا محجوب توسط شیدا محجوب Members  ارسال در سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 - 18:14


گاهی در خلال این راه با آدم هایی برخورد می کنند که آب از سرشان گذشته. که درست و غلط بودن(از دید خودشان) ارزش ها دیگر برایشان بی معنی است و واکاوی مسائل را به آنهایی سپرده اند که وقت آزادتری دارند. تقابل این دوشخصیت می شود سر خوردگی آن طرفی که شور بیشتری دارد. که هنوز گرچه کمی بین خود بودن و خودنمایی گیج می زند، ولی تلاشش در پی آن چیزی است که درست تر باشد. آنوقت اویی که توی ذوقش خورده می نشیند و پیش خودش فکر می کند که شاید تمام راه ها به یک چیز ختم می شود و واقعیت خیلی دم دستی تر از آن چیزی است که می شود به دنبالش گشت، پس شک می کند. و باید خیلی خیلی فکر و ذهنی قوی داشته باشد که وقتی مجدد به خودش بر می گردد ارزش هایش از هم نپاشیده باشند. البته بانو خودمانیم. من هم گاهی شک می کنم به اینکه با وجود اینکه به نظر می آید فکر ها و سلایق آدم ها با هم متفاوت است اما ته تهش همه ته دلشان به یک چیز ثابت باور دارند که قابل تغییر نیست. و اغلب باعث می شود که در دلشان دیگران را قضاوت کنند و متهم کنند و نگاه بد داشته باشند. و گاهی هم از دستشان در می رود و این افکار رسوا میشود و مشکلات به بار می آورد...

پس همین خوب است که رها کنیم و بنشینم در سکوت چایمان را سر بکشیم و بگذاریم اوضاع بچرخد. شاید چیزی شد..شاید تغییری حاصل شد و شاید بادی وزید...

راستی شهره بانو هوا بارانی است یا من چشمانم ضعیف شده و خوب چهره تان را نمی بینم؟؟؟ سرتان را بگیرید بالاتر که شما در نوع خودتان بی نظیرید!

برقرار و آرام.@};-


@شیدا محجوب توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 ارديبهشت 1396 - 14:21

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود بی پایان من و همگان بر تو ماهبانوی عزیز
شیدای نازنین
چقدر خوبی! چقدر خوب می نویسی و چقدر بیشتر از سن و سالت می دانی بانو!
بگذار به احترام دانایی ات کلاه از سر بردارم

خوشحالم کردی بسیار با نوشته و حرفهای سراسر مستندت
اینکه متن داستان کمی تند، سریع و صریح و پر ایراد بود ولی به این زیبایی تفسیرش کردی نشان از هوش خواننده دارد نه نویسنده ی آن


ﺩَﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪ،
ﺩﺭ ﻟﺒﺎﺱ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻧﻤﻲ ﮔُﻨﺠﺪ ...
ﻓﻘﻂ ﺑﺎﻳﺪ " ﺳﮑﻮﺕ "ﮐﺮﺩ ...
ﺑُﻐﺾ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪ،ﻧﻤﻴﺸﮑﻨﺪ ...
ﻓﻘﻂ "ﻧﻔﺴﺖ " ﺭﺍ ﻣﻴﺒُﺮﺩ ...
ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﮐﻪ ﺯﻳﺎﺩ ﺷﺪ،
ﺩﻟﺖ ﺩﻳﮕﺮ "ﺗَﻨﮓ " ﻧﻤﻴﺸﻮﺩ ...
ﻓﻘﻂ ﻣﻴﺸﮑﻨﺪ ...
ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﺖ ﻭﻗﺘﻲ ﺍﻭﺝ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ،
ﮐﺴﻲ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﻴﮑﻨﺪ ...
ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺮﺩﻡ "ﺟﺎﻟﺐ " ﺳﺖ ...
ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎ ﻣﻴﺨﻨﺪﻧﺪ ﻭ ﻣﻴﮕﺬﺭﻧﺪ ...

ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎ ﺳﺎﺩﮔﻴﺖ ﺭﺍ ﭘَﺴﻨﺪ ﻣﻴﮑﻨﻨﺪ ...

ﭼﻪ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﻴﺰ ﺍﺳﺖ ﺍﻳﻦ ﺩَﺭﺩ!!


دردهایی که تاب می آورم را به جان می خرم و آنها که تاب از من می گیرند می نویسم و این پریشانی نوشته از دردی است بزرگ! سرگشتگی!
من و بقیه لااقل نه در دنیا! هرچند دنیا هم همین است؛ در کشور و جامعه ی خود، ساخته و پرداخته ذهن دیگرانیم! یعنی خودمان نیستیم و اگر قرار باشد خودمان باشیم باید پشت میله های اسایشگاه زندگی کنیم!
چه بخواهیم چه نخواهیم برای دل دیگران زندگی می کنیم و ترس قضاوت و نگاه بد جامعه در جامعه ی امروز ایرانی تبدیل به فوبیا شده !
نگاه به رانندگی هامان! خریدهایمان! عکسهایمان در محیطهای مجازی نشان از این دارد :ببین
من هم خوشبختم!! ولی نیستیم! ما همه ادای خوشبختی در می آوریم تا از قافله ی خوشبختها عقب نمانیم!
اما نه ما نه آن خوشبختها نمی دانیم که خوشبختی ای که بیرونی است نه درونی ،نه آرامش می اورد و نه ماندنی است...


بسیار سال‌ها گذشت تا بفهمم
آن‌که در خیابان می‌گرید
از آن‌که در گورستان می‌گرید
بسیار غمگین‌تر است
سال‌ها گذشت و
من از خیابان‌های بسیار
از گورستان‌های بسیاری گذشتم
تا فهمیدم
آن‌که حتی در خلوت خانه‌ خویش
نمی تواند بگرید
از همه اندوه‌ناک‌تر است ...


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 ارديبهشت 1396 - 14:22

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور اما درباره عکس پروفایل :
خیلی شبیه خودمه و حس خوبی بهش دارم
و در پایان تقدیم به وجود نازنینت :


زن
همه چیزش شعر است ؛
چشمش
مویش
بویش ... " زن " که باشی
همه کارت شعر
از کار در می آید ؛
چای دم کردنت
جانم گفتنت
قاصدک فوت کردنت ... اما
مردها همیشه
شاعرهای بهتری هستند !! " مرد " که باشی
برای شاعری همیشه
سوژه ای به زیبایی یک زن داری
@};- @};- @};- @};- @};- @};-

سرو وجودت افراشته :x :x :x


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 - 00:30

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
الحق که سخنرانی کوبنده ای بود! داستان خوبی بود و انتهایش عالی! شخصیت مرد داستان برایم جالب بود!

موفق باشید و ببخشید که سریع گذر می کنم...

سبز باشید


@همایون طراح توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 ارديبهشت 1396 - 14:26

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور :-s
درود بی پایان بر شما آقای طراح ارجمند
همیشه آنچه از شما در ذهنم است مردی است جوان و بسیار بسیار دانا و صبور
ممنون که ایرادها و کژی ها را نادیده گرفتید
با همین گذر کوتاه عطرآگین کردید صفحه ام را
شاد، سرافراز و سبز باشید و بمانید@};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 ارديبهشت 1396 - 08:02

درود بر شهره بانوی گرامی
خوشحالم که داستانی دیگر از شما خواندم! داستان((روشن...فکر)) بیشتر از هر چیز عمق دارد! راستش، وقتی تو جامعه ای بزرگ شوید که نوع نگاه به زن، جنسیتی باشد، شاید بتوان گفت هر مردی در پس نگاهش به زن، مقداری از وسوسه سکس را با خود حمل می کند! در این میان کسانی هستند که آن را نادیده می گیرند ولی اگر شرایط چه ذهنی و چه عینی،مهیا باشد،کمتر کسی پیدا می شود، که بسلامت از آن گذر کند! حالا شما سوء تفاهمات را هم به آن بیفزایید، اینکه هر حرکتی از زن را عشوه بدانند آنوقت بی توجهی به آن، فرصت از دست رفته تلقی خواهد شد! نگاه به زن ریشه ای عمیق در فرهنگ ما دارد. زنان تاریخ ما از دم، تنها بچه زاییدند و به فرمان شوهرانشان تمکین کردند! جامعه ی ما آنچنان تغییری نکرده که آن استاد عزیز که شاید سنتی ازدواج کرده و شاید اکنون از سکس با زنش،لذتی نمی برد،و شاید...رفتار متفاوت یک زن مستقل را دلربایی نبیند! تازه ایشون زیاد هم آدم بدی نبودند که گفتند که چه در ذهنشان می گذشت ولی چه فایده! لطمه را وارد کرد! لطمه ای که دیگر ترمیم نمی شود و امید و لحظات خوش زن با چنین شخصی، دیگر وجود نخواهد داشت و بدتر از آن، اعتماد آن زن به هر مردی! این چنین پدیده هایی که دنیای آدم ها را ویران می کنند،به وفور در دشت حاصلخیز فرهنگ ما، روییده می شوند!
بانوی گرامی! داستانی عمیق از شما خواندم!


@همایون به آیین توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 ارديبهشت 1396 - 14:48

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود بر شما آقای به آئین گرامی و ارجمند

بسیارخوشحالم که تشریف آوردید و با نگاه تیزبین همیگشی، نظر خود را نوشتید و ایرادها را به زبان نیاوردید که این را به پای مهمان نوازی تان می گذارم !به هر حال هفت ماهی!! نبودم و مطمئنم داستانم از دید شما ایرادهای اساسی داشته که چشم پوشی کردین!
درباره شخصیت استاد باید بگویم حق با شماست آدم خوبی بوده
و هستند! چنین آدمهایی که لااقل سرانجام جایی، زمانی نظر واقعی خودشان را درباره عشق،آزادگی، روشنفکری و جنس زن می گویند!
وگرنه آدمهای نقاب دار چه زن چه مرد تا آخر عمر یک رابطه، نقش بازی می کنند.
همانند شخصیت کشیش در رمان ارزشمند"خرمگس"

لطمه ای که دیگر ترمیم نمی شود و امید و لحظات خوش زن با چنین شخصی، دیگر وجود نخواهد داشت و بدتر از آن، اعتماد آن زن به هر مردی!
این بخش از حرفتان را باید طلا گرفت! من معتقدم عشق یک زن به یک مرد و بلعکس هرگز نمی میرد ولی اعتماد که فرو بریزد هرگز و هرگز ترمیم نمی شود! و عشق منهای اعتماد می شود تنهایی محض
درباره نگاه جامعه ی ما به زن بارها بحث کرده ایم به ویژه ذیل داستانهای خودتان
فقط می خام بدونم کی و کجا می توان این نگاه را تغییر داد؟ مشکل از کجاست؟ چرا زنها پسرهایشان را بیشتر دوست دارند؟!چرا امنیت زن در جامعه ی دینی و معتقد ایرانی این همه پایین است؟! کجای کارمان اشتباه ست؟ کجای دینمان اشتباه است؟ کجای فرهنگمان؟ چرا اینها ریشه یابی نمی شود ؟!
یه جا یه جمله نوشتم خیلی کف زدن برام!!!
گفتم زنی که بیش از حد عریان است یا زنی که بیش از حد معمول خود را می پوشاند هردو معتقدند که کالایی برای استفاده مردان هستند!!!
ولی راستش را بخواهید به این نتیجه رسیدم زنها به هر
شکل و لباس و عقیده و سن و سالی کالای نگاه مرد هستند
لااقل تا اکنون اینگونه بوده است!!آن درصد کمی که نگاه انسانی را بر جنسیت ترجیح می دهند آنقدر اندک هستند که می شود گفت اصلا وجود ندارند!
در جامعه ی در حال توسعه ی ما که ذره ای پیشرفت فرهنگی نداشته زنی امنیت دارد که بیوه و مجرد نباشد و سایه مردی بالای سرش باشد وگرنه محکوم است به فنا!!


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 ارديبهشت 1396 - 14:49

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور باز هم و باز هم ممنون از همدلی و همراهی همیشگی تان
و ذره پروری تان @};- @};- @};- @};- @};- @};-

آن کس که خود را عمیق می داند
تلاش می کند که واضح و شفاف باشد.
آن کس که دوست دارد
در نگاه توده ی مردم عمیق به نظر بیاید
تلاش می کند که مبهم و کدر باشد.
توده ی مردم کف ِ هر جایی را که
نتوانند ببینند عمیق می پندارند
و از غرق شدن واهمه دارند.


عطر اندیشه تان پایدار@};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 ارديبهشت 1396 - 13:35

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلاممممممممممم آبجی دوقلوی خودم:)
خوبی خانوم؟
پیج منم تو اینستا هک کردن
فک کنم کار داداشمه:D
شهره جونم شاید یه مرد نفهمه چی داری میگی ولی من از ته قلبم فهمیدم،و خیلی دلم شکست...
اینکه از پسر۱۶ساله تا مرد ۷۰ساله در موردت یه چیز دیگه فکر کنند فاجعه هس، البته زمانی این فاجعه آدم رو نابود میکنه که همه انسانیتش رو زیر سوال ببرن، همه احساساتت رو همه عشقت به هستی رو=((
خیلی عالی بود


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در چهار شنبه 6 ارديبهشت 1396 - 13:46

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن راستی
یه سخن کوتاه هم برای مدیرسایت دارم:)



جناب مدیر جان


سلام

خدا و شما شاهدید که من الان دو ماهه میخوام اکانتمو حذف کنم ولی گویا اختلالاتی باعث شده که نشه، چندین و چندبار به شما پیام دادم، حتی چند بار فکر کردم ایمیلم رو اشتباهی وارد کردم و چک کردم ولی دیم نه خیررررررر ایمیلم درسته و شما پیگیر نیستید
به خاطر حذف یک یا دو داستانم کاملا معلق موندم
من این سایت رو خیلی دوست داشته و دارم و کلی روزای خوب هم داشتم اینجا با کلی دوستا و آبجیا و داداشای عزیزم:x
ولی علتی که باعث شده من اکانتمو حذف کنم خیلی جگرسوزه، خیلییییییی
به خاطرش من همه داستان هامو پاک کردم(چه مزخرف و چه عالی)
دلم سوخت...
دلم خیلی سوخت ولی بیخیال
حداقل شما دلم رو نسوزونید:-s
خواهشا....
خواهشا رسیدگی کنید تا من برای همیشه از این سایت برم
و اینکه چند روزی که داستان های دوستان رو نمیخوندم و کامنت نمی نوشتم همش اعتصاب بود :( :D
ولی خداییش رسیدگی کنید من الان چن وقته معطلم
بابت همه زحماتتون هم ممنون

شهره جونم ببخشید از این تریبون حرف دل شکسته مو اعلام کردم:D :">


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 ارديبهشت 1396 - 15:00

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور x-( x-( x-( x-(
به قول استاد کریمیان هیچکس هیچ جا نمی ره !!!

من از همینجا خواهش می کنم از مدیر سایت اکانتت رو پاک نکنه !!
مگه دست خودته؟!!
ماندن کار هرکسی نیست آنکه می ماند پیامبر است به او ایمان بیاورید!
سلام و هزاران سلام عاطی عزیزم! عروس خانوم:x :x :x :x :x
خوبی خواهر جان؟! خوشحالم که هنوز هستی و نرفتی
کار خوبی هم نکردی داستاناتو حذف کردی!
لااقل من توی این یه مورد از تو مقاومترم
داستانها رو پاک نمی کنم چون دونه دونه کامنت دوستام برای یه یادگاریه عزیز و پرارزشه! و همیشه با سر زدن به داستانای قدیمی اشک تو چشام حلقه می زنه !
نکن این کارا رو آبجی !
خدا رو خوش نمیاد!
ما همینجوریش حالمون خوش نیست!
آره عاطی
خیلی سخته به یک باره همه انسانیتت رو زیر سوال ببرن؟! و تو از شدت غم سکوت کنی و سکوتت رو بذارن به پای اینکه دفاعی از خود نداری!!
با آرزوی خوشبختی برای آبجی خودم
شاد باشی و ماندگار :* :* :* :x
برای همه یه شعر غمگین نوشتم ولی برای تو که عروسی یه کم شادتر:D


• دلم یک در می خواهد که بازش کنم

و پشتش تو باشی !

با دسته ای از رزهای سرخ که هنوز غنچه اند .. و در آغوشت بودنشان حسادتم را شعله ور می کند

و تو آنقدر بمانی تا باز شوند

دلم دو فنجان چای می خواهدکه زیر ریز نگاه تو بریزمشان

که بهانه ی با هم نشستنمان شوند

و ما سردترین چای جهان را بنوشیم

دلم چمدانی می خواهد که بازش کنی

و پر از یادبودهای من باشد

دلم یک دفتر ، شعر می خواهد

به خط تو برای من

که بگویی سرودمت

به هر زمان

به هر زبان

به هر بیان

و من در بیت بیتش گم شوم

دلم یک سینه حرف می خواهدکه بگویی

سنگینی می کندو یک عمر زمان بخواهی

تا سبکش کنی

دلم یک زمستان سخت می خواهد

یک برف

یک کولاک

به وسعت تاریخ

که ببارد و ببارد و تمام راهها بسته شوند

و تو چاره ای جز ماندن نداشته باشی

ماندنی تا بهار و چه بهاری بشود آن زمستان !

چه بهاری !

دلم یک دشت می خواهد

پر از چمن و گلهای وحشی

و نسیمی که می نوازدشان

که بدوم

که بدوی تا دستم را بگیری

آنگاه خیره در چشمانم بگویی

دیگر از دستت نخواهم داد

دلم یک تو می خواهد

مشتاق ماندن …. و یک من

که بگویی مال توست
@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در چهار شنبه 6 ارديبهشت 1396 - 15:05

عاطفه خانوم؟ x-( x-( از تو بی معرفت تر هم هست ؟ وجود داره ؟ اگه هست و وجود داره به من نشون بده [-(

تناقض توی کلامت اصلا با رفتارهات یکی نیست .. اونجایی که نوشتی و ما خوندم
با سلام....منم مثل بقیه اعضای این سایت علاقه شدیدی به کتاب خوندن و نوشتن دارم...از9سالگیم یه چیزایی مینویسم ولی نه به صورت منسجم....از16سالگیم داستان هام توی مجله اطلاعات هفتگی چاپ شدن و توی مسابقات سراسری نماز هم که در سطح دانشگاه ها برگزار شد نفر دوم شدم....البته اینا به این معنی نیست که من یک نویسندم...من تا نویسنده شدن راه دراز و سختی دارم و ایشالا با توکل بر خدا و تلاش خودم دوس دارم یه روزی یه نویسنده بشم...
یه نویسنده هیچ وقت سرخورده و ناراحت و پشیمون نمیشه. یه نویسنده میجنگه برای آرمان هاش برای عقایدش برای بودن و موندن. نویسنده اصلاح گر جامعه هست . اشتباه میکنه ولی کم نمیاره .. هر چقدر هم که روزگار نامرد باهاش بد رفتاری کنه .. اسلحه ت رو زمین نذار .. ارمان ها و ارزو هات پژمرده میشن .. مگه نگفتی با توکل به خدا میخوای نویسنده بشی .. پس کو توکلت؟ کو صبرت ؟ به همین زودی میخوای صحنه رو خالی کنی .. واقعا که .. باور کن ازتو اصلا انتظار نداشتم .. یعنی همه بچه های سایت شدن اصل حالگیری [-( =((
هر چقدر هم که دلیلت قانع کننده و جگر سوز باشه ..حق نداشتی و نداری این کار رو بکنی .. چون تو تنها متعلق به خودت نیستی .. حق دوستات از بودن در کنارشون رو پایمال کردی
کاش دستم بهت میرسید اینقدر میزدمت تا از حال میرفتی x-( دوباره اینقدر میزدمت تا به هوش بیای

ببخش شهره جان صفحه تون رو به هم ریختم
خیلی عصبانی ام نتونستم چیزی ننویسم و بی تفاوت باشم :( عذر خواهی میکنم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 6 ارديبهشت 1396 - 15:16

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور :x :x :)
موافقم باهات نرجس جان @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در چهار شنبه 6 ارديبهشت 1396 - 17:15

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام نرجسی گلم
و سلام دوباره شهره جونم

الهی من فداتون بشم:D
فکر میکنید برا من آسونه؟
به خدا جیگر خودمم آتیش گرفته:(
وقتی داستان خودتو میبینی تو یه کانال،سطر به سطرش، کلمه به کلمه شو میخونی و ذوق میکنی و آخرش میرسی به اسم نویسنده "ح.ز"
انگار دیوونه میشی، یه لحظه آتیش میگیری ولی چون اصولا آدم مثبتی هستی شک میکنی به چشمات و دوباره میخونی و دوباره و دوباره....
و اون وقته که ذوب میشی =((
بعدش که پیگیرمیشی مدیر اون کانال که داستان میفرسته تو کانالش برات قسم میخوره که این داستان رو از یه جایی برداشته که منبعش زیرش نوشته شده بود و بعد یه داستان دیگه برات میفرسته،این یکی هم داستان خودته اسم داستان،کلماتش،جملاتش ولی اسم نویسنده همون (ح.ز)=((
نمیگم داستان های من خیلی محشرن، خیلی عالین، نه ... نه.... ابدا منظورم این نیست ولی بالاخره هر مزخرفی هم که باشن با احساساتم نوشتمشون، ذوق کردم که نوشتم،غم داشتم که نوشتم، شاد بودم که نوشتم...بالاخره نوشتمشون و واقعا هم با دلم نوشتم.
دلم گرفت اون لحظه:(
من چون تاحالا خودم رفتارای این مدلی نداشتم باآدما براهمین خیلی اذیت شدم...
شاید شما خیلی مقاوم باشید ولی من نیستم زود میشکنم...
شاید شمام مثل بقیه بهم بگین بچه یا لوس ولی من این مدلیم.....
دست خودم نیس
بععععععععله
بعد اینکه دو تاداستانم رو خوندم با ذکر منبعشون!! اکانت تلگرامم حذف کردم:D حالا خدارحم کرد گوشیمو پرت نکردم
ولی الان دوباره برگشتم هم به تلگرام هم داستانک....قضیه حذف اکانت داستانکمم برمیگرده به اون روزایی که خون آشام شده بودم،ُخخخخخ ولی خب همون روزا همه داستان هامو پاک کردم و الانم ک رمقی نمونده برام
درسته چیزی نمینویسم ولی میام میخونم البته قبل اینکه با مدیر قهر کنم:D
من عاشق این سایتم،عاشق تازه واردا ،عاشق قدیمیا،عاشق آرم صاحب الزمانم تو گوشه سمت راست صفحه تو روزای جمعه،عاشق حال و احوالشم...حتی روزایی که قدیمیا داستان نمینویسن دلم میگیره...
ولی چه کنم؟





دیگـه اینکهههههههه
چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشششششششششم



:D







خودم فدای هر دوتاتون

:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 08:53

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درودی دیگر عاطی
خدا نکنه عزیزم
این اتفاق مطمئنا برای همه ی ما افتاده جای نگرانی نیست
اولا تاریخ انتشار خودش سنده و دوما حق کپی رایت و سندیت و... توی ایران یعنی کشک
حالا این ح ز کیه؟ عکس بده جنازه تحویل بگیر:D خودم شخصا حقشو می زارم کف دستش ;)
دنیای واقعی پر دزد و کلاهبرداره مجازی که دیگه واویلا
ممنون که می مانی@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 11:00

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن اون اسم مخففی که نوشتم هم خودش مستعاره:D

قربون آبجی دوقلوی عشقیم:x


نام: رضا فرازمند   ارسال در چهار شنبه 6 ارديبهشت 1396 - 00:21

سلام

بانوی ادیب
وزیبا کلام

شیرین نوشتن
از تلخی ها
هنریست
که در رقص قلم تو
دیدم

لذت وبهره بردم از این همه زیبایی

دست مریزاد
بهاری باشید@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 09:59

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود فراوان بر شما استاد ارجمند جناب آقای فرازمند عزیز
قدم رنجه فرمودید!
خوشحالم که نوشته پرایراد بنده مورد پسندتان بود و با توجه به کارتان مطمئنا سرو کار داشته اید با زنان و مردانی از این دست
سبز باشید
روزگارتان شاد و بی نقص
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 ارديبهشت 1396 - 01:57

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










گله‌ها به زعم‌شان، و البته به اندازه‌ی گیرایی‌‌شان روشنفکران خودشان را دارند، نخبگان روشنگران خودشان، گله تعریفی دارد از روشنفکر، و همچنین فرهیخته و نخبه‌گان نیز!

به گمان‌ام وقتی این فاصله‌ها برداشته می‌شود و يا با هم آمیخته می‌شوند، حاصل‌اش مهوع است و اشمئزار.

آن‌جایی که گله، می‌خواهد اخلاق و اصولِ خودنوشته‌ی نظامِ زندگیِ نخبه را به عاریت بگیرد، ادای‌اش دربیاورد، یا آن‌جایی که رمه، امرِ فهم برش مشتبه می‌شود، حاصل‌اش شوخی می‌شود و پوشالی و تهوع و از هم پاشیدن و گسیختن‌ همه‌ی وجودش!

با روشنی‌اش کاری ندارم، اما تا جایی که مطلع‌ام، دنیای هولناکِ تفکر، غلتیدن در جهانِ درد و رنج است! آنقدر که حتا برانگیخته هم نمی‌شوی، توسط جنسیتِ روبرو!(تقریباً همه‌ی فلاسفه‌ی به دردبخور مجردند!!) تفکر هر آنچه انرژی‌ست، می‌بلعد! دیگر برای برانگیخته شدنِ راه و بی‌راه چیزی نمی‌ماند! اصلاً یادت می‌رود فلانی چه ریختی بود یا نبود. شهوت‌رانی برای نخبه، رسومی دارد که می‌تواند تعالی‌اش باشد، اما گله‌هایی که سرشان در آخور شهوت است، و سازِ اندیشه می‌زنند، بوز.ینگان و خو.کان‌اند، و نه چیزه دیگری.
حال که واژه‌ی «گله» را از نیچه به وام گرفته‌ام اضافه کنم، در فرجام کلام‌اش که بیشتر مدح و ستایش بوده دربابِ شهوت‌رانی، اما در پایان می‌گوید:« شهوت‌رانی: اما می‌خواهم گِرد اندیشه‌های‌ام پَرچین کشم و گردِ واژه‌های‌ام نیز تا خو.کان و خوش‌گذرانان به بوستان‌های‌ام نتازند!»
.........
پوزش که در ساحتِ بانوی فرهیخته‌ای چون شما، اعلان وجود می‌نماییم، و همچنین عذر می‌خواهم چون مرقوم فرموده‌اید، این داستان ممکن است واقعی باشد، سوءتفاهمی نشود، سخن‌ام در کلیت است، راستش کارکتر استاد، خاطرم را به یادِ یکی انداخت که حال‌ام بد شد
:-s :)

از داستان حظ بردم و از اشعارتان همچنین، بانو خانم، ارادتمندم.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 09:17

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور تفکر هر آنچه انرژی است می بلعد!
بسیار عالی
درودها جناب آقای رنجبران! نویسنده دانا و سورئال!
بسیار خوشحالم کردید با حضور وزین و کامنت بسیار گیرایتان
و سپاس بی پایان بابت خوانش پرت و پلاهایی که بیشتر دلنامه بود تا داستان
یادمه ذیل داستان یکی از دوستان از زن مدرن ایرانی گفته بودید و بسیار برایم جالب و خواندنی بود!
من خودم در جمع بانوان فراوانی کار می کنم که حداقل مدرکشان کارشناسی است و مردانی که خدا را بنده نیستند در سواد و شعور و آگاهی!!!
اما به قول شما گله هایی که در لجنزار شهوت و پول غلط می زنند و به نسیمی می افتند!
درباره نیچه فرمودید یاد یه جمله افتادم از نیچه و پاسخ معشوقه اش
نیچه به " لوآندره سالومه " نوشت: "... تو چه معشوقه‌ای هستی شب ها کنار من نیستی؟..." لوآندره سالومه در پاسخ گفت: "... تو چه فیلسوفی هستی که عشقو معادل تختخواب میدونی؟!

و در پایان این شعر رضا آمن حسن ختام کلام گیرایتان


ما، مَردم‌ییم
بسته‌ی نگاه‌یی بسته،‌ از پسِ عینکِ تحمیلی
میراث سلول‌ی نابغه که به فکر ساخت ساعت اُفتاد برای اعتبار ماه وُ خورشید، که نمازْ غذا نشود
پناه بر قضا
ما،
مومنانِ مُنتزعِ جهان‌یی که ایهامِ نان در آن به ایجاز می‌رسد وُ زنده‌گی به اِطناب
دُچارِ فرهنگِ بی‌آدمی شده‌گان‌ییم
ما ماحَصَل یک جنگ روانی در جهنّم.

جهنّمْ جهان‌یی‌ست بی‌خانه،
ما مَردم‌اَش!
روزگارتان بی نقص
تنور دلتان گرم
سبز باشید و مانا



@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: متین یحیی زاده   ارسال در پنجشنبه 7 ارديبهشت 1396 - 03:01

تفکر تنها دردی ست که درد ندارد!
آخ!
فکر کنم تفکرم درد گرفت.
حالا که می خواستم برای بشر این راز مگو را فاحش کنم و همگان را متوجه کنم که به جد شلغم قسم تفکر درد ندارد باید این درد ذهن بسراغم می آمد؟! :D
سلام و عرض ادب خدمت بانوی عزیز
بعد هر تعارف زیبای ایرانی از قبیل خیلی خوشحالم داستان جدید از شما می خوانم، به داستانک رونق و نور بخشیدید و بازم از اینکارهای زیبا بکنید :D ( تا حداقل وقتی می آییم سایت از فرط غریبی نمیریم و برای حداقل یک آشنای قدیمی سلامی از ته دل و از روی مهربانی بگذاریم والا تازه واردها که بی خبر از سبک و سیاق این سایت اند سلام ت را پاسخ نخواهند گفتو از این حرفا!)
وگرنه ما که دلمان پر میکشد برای کامنت نوشتن های داغ داغ!
آنهم با سبک خودمان
داستان"روشن" سه نقطه " فکر" شما را خواندم و باید عرض کنم خدمت جنابتان که بعد خواندش به فکر فرو رفتم. پایانی تکان دهنده و با وجود تور انتهایی که برای تفکر مخاطب پهن کرده بودید برایم جالب بود.
به تورتان نگاهی بیندازید متوجه خواهید شد که صید امروز خوب بوده است.:D واقعا از پایان بندی داستان خوشم آمد. انتظار داشتم از همان ابتدا که شخصیت داستان در حال کد دادن است آن تفکری که در ذهنم شکل گرفته بود ( میگم چه تفکری ) اتفاق بیوفتد اما پایان بندی معادلات ذهنم را بهم ریخت و تفکرم را صید کردید!
چیدمان ذهنی شخصیت داستانتان در ابتدا آدم را به سوی اندیشه که شخصیت ممکن است میل جنسی به شخصیت استاد داشته باشد ببرد. بعد که کم کم به میانه داستان می رسد آدم به خودش نهیب می زند و باور نمی کند که دو آدم آرمانی یافته است. هیچ چیزی بینشان نیست جز انسانیت! وقتی هم مخاطب به این تفکر می رسد که فقط تا اینجای قصه نگاه زن را دنبال کرده است. زنی که در ابتدا در حال پختن ماکارونی است ( کاری زنانه که برای خوشحال کردن معمولا بیشتر خانوم ها این حربه را بکار می برند) ماکارونی پختن زن برای مخاطب یعنی دامی که شخصیت زن برای شخصیت مرد پهن کرده است بخاطر همین در ابتدا داستان مخاطب به خودش اجازه می دهد تا زن را قضاوت کند! اما میانه داستان آنقدر دو شخصیت البته با تفکر زدایی که شخصیت زن از مخاطب داستان می کند آرمانی می شوند که
مخاطب متحیرانه داستان را دنبال می کند( گویا سرزمین تازه ای یافته که انسانیت قبل جنسیت حرف اول را می زند )
ادامه دارد...


نام: متین یحیی زاده   ارسال در پنجشنبه 7 ارديبهشت 1396 - 03:34

گویا سرزمین تازه ای یافته که انسانیت قبل جنسیت حرف اول را می زند و برایشان هورا می کشد!

اما پارت آخر داستان که نهایت تفکرات مخاطب است او را غافلگیر می کند! هیچ آرمانی!
ته تمام آرمانها و ظهور دوباره جنسیت!...البته چیز عجیبی هم نیست. قبل هر انسانیتی، جنسیت پنهان است. این را با قاطعیت می توان از زبان کروموزم ها قبل هر اتفاقی شنید!
رویای استاد برای شخصیت زن داستان تمام می شود.
داستان را اگر بصورت یک محور افقی فرض کنیم
بخش اولش را سمت راست محور بخش دومش را صفر یا مرکز محور که همه چیز انگار در تعادل است و بخش سومش را سمت چپ محور تصور می کنیم.
خیلی خوب از پس بیان موضوع داخل ذهنتان برآمده اید و این امتیاز مثبت داستان است. اما خب ایرادی که وجود دارد این است که کاش داستان با نگارش بهتری نوشته می شد. جملات کوتاه تر اما جمع و جور تر یا دیالوگ ها باز هم بهتر از دیالوگ های داستان
موضوع داستان موضوع فراگیریست که همه درگیر آن هستند. هیچ وقت برابری بین زن و مرد اتفاق نخواهد افتاد. چون تفاوت ها آنقدر آشکار و دست و پاگیر است که این برابری بیشتر شبیه افسانه خواهد بود تا واقعیت.
راستی نکته مهمی که داشت یادم می رفت
زن داستان هم در سرتاسر داستان گاهی جنسیتی به شخصیت مرد داستان نگاه می کرد! مثلا دستش را بگیرد یا در آغوش بکشدش! و البته همه شان را مهار کرد ! زیرا همانطور که گفتم قبل انسانیت جنسیت وجود دارد و همراه جنسیت غریزه !
و این خیلی هم طبیعیست و طبیعی تر آنکه زن آن را در داستان مهار می کند آنهم با انسانیت!!
برابری برای زن مرد مثل حایلی ست که زیبایی هایشان را می پوشاند و نه زن، زن است و نه مرد، مرد !
اتفاقا باید تفاوت ها را شناخت تا نه زن سرخورده شود و نه مردی خوار

از خواندن داستان لذت بردم
و برای شما بانوی بزرگوار آرزوی سلامتی و آرامش دارم
موفق باشید.
@};-


@متین یحیی زاده توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 10:21

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درودها بر تو متین نازنین
چه عجب بانو ؟! تو که از من غایبتری!!
منم زیاد اهل تعارف نیستم و مثل نرجس عزیز هم کلام شیرین، برای استقبال از میهمانم ندارم که به نظرم نرجس بانو و مراسم استقبالش در کامنتها هر آدم کرخ و غمگینی را به وجد می آورد بس که شیرین و پرانرژی می نویسد!

خوشحالم از حضور گرمی بخش و نگاه تیزبین و هوشمندانه ات نویسنده ی فهیم
به نکته ی خوبی اشاره کردید! زنی که می کوشد هم محجوب باشد( شلوار جایگزین دامن می شود) و هم فریبا چرا که چهره اش را قبل از بالا آمدن استاد در آینه نگاه می اندازد و میل به در آغوش کشیدن
و این در آغوش کشیدن به نظر من یکی از طبیعتهای غیرقابل انکار زنانه است! میل به آغوش گرفتن یا در آغوش کشیده شدن
مثل در آغوش کشیدن کودک حتی کودکان غریبه! که حس مادری است و میل به آغوش کشیدن پدر و در نهایت در آغوش کشیده شدن توسط همسر یا معشوق!
البته ثابت شده از لحاظ روانشناسی که آغوش گرفتن باعث ترشح هورمونی در بدن می شود و از استرس و درد و ترس می کاهد! به همین علت است که آدمها در جشن و عزا یکدیگر را محکم در آغوش می گیرند! البته من خودم میل عجیبی به این قضیه دارم:"> (سوء تفاهم نشود البته:D )
درباره ایرادها کاملا باهات موافقم و از منظر خودم بدنه داستان از لحاظ ادبی ایرادهای اساسی دارد و به قول اقای طراح بیشتر یک سخنرانی کوبنده بود تا داستان:(
نگاه جنسیتی و نظرت رو در اینباره کاملا موافقم چون ما صاحب روح و جسم هستیم و جسم ما تحت تاثیر کروموزومها و هورمونها! که البته از لحاظ روانشناسی انسانها در خلوت، در رختخواب و در محیط بسته (خانه یا اتاق) هورمونهای جنسی بیشتری ترشح می کند و شاید حضور استاد در محیط بسته باعث چنی اتفاقی شد یا می خواست گوشزد کنه کسی رو به حریم شخصی خانه ات بی گدار دعوت نکن....


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 10:32

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور چند روز پیش به طور اتفاقی یه معرفی از رمان معروف لولیتا دیدم :
"لولیتا رمانی است از ولادیمیر ناباکوف که به زبان انگلیسی نخستین بار در سال ۱۹۵۵ در پاریس منتشر شد. ناباکوف بعداً خودش آن را به زبان مادریش روسی ترجمه کرد. لولیتا مضمون بسیار بحث‌برانگیزی دارد. راوی غیرقابل اعتماد داستان یک استاد ادبیات روان‌پریش به نام هامبرت است که عشقی بیمارگونه به دختری ۱۲ ساله به نام دلورس هیز (ملقب به لولیتا) دارد و چون پدرخوانده او می‌شود با او وارد رابطه جنسی می‌شود."
بعد خنده ام گرفت و یاد داستان خودم افتادم! اما استاد اینجا شخصیت روان پریش ندارد رفتار او دوحالت دارد 1. می خواهد تلنگری باشد بر روح بی قرار و گمگشته دخترک. - 2. حس واقعی اش را به زبان می آورد اما انسانیت را زیر پا نمی گذارد
جایی هم اشاره شده که استاد اهل حاشیه رفتن نبوده و در لفافه سخن نمی گفته
ممنون که هستی و می خوانی و می نویسی بانوی عزیز

اردیبهشتت سبز و شکوفا
سبز باشی :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


دلم به حال
پروانه‌ها
می‌سوزد
وقتی چراغ
را خاموش می‌کنم.

و به حال
خفاش‌ها
وقتی چراغ
را روشن می‌کنم.

نمی‌شود
قدمی برداشت
بدون آن که
کسی نرنجد.

مارین سورسکو


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 ارديبهشت 1396 - 17:31

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر بانو کبودوند پور گرامی
عرض ادب و ارادت و احترام
خوشحالم که باز داستانی از شما خواندم و خوشحالم که به جمع دوستان برگشته اید .
باید به عرض برسانم بنده اولین نفری بودم که داستانتون را خوندم و پیش خودم فکر کردم این سوژه ی بیسار چالش بر انگیز قطعا موجب بازشدن باب بحثهای خوبی در رابطه با فلسفه ی پشت داستان بین دوستان فرهیخته مان در داستانک خواهد شد و تا امروز هم منتظر ماندم اما ظاهرا دوستان علاقه ای به پرداختن به اصل موضوع نداشتند و بیشتر فرعیات مثل فمنیسم و... مورد بحث قرار گرفت .
داستان از نظر داستانی ات کامل است و بی نقص و جای بحثی نمی ماند اما از نظر انسانی ات کمی جای بحث دارد . نه اینکه منظورم این باشد که نگاه شما غلط یا سختگیرانه است ! بلکه از این جهت که فکر میکنم در این نگاه( اینکه روشنفکران نگاهشان به جنس مخالف صرفا از سر انسانیت و افکار آنهاست نه به تن و چنانکه در نظر جناب رنجبران مشهود است .....) به فیزیولوژی و نیازهای طبیعی و غریضی یک مرد توجهی نشده است . اینکه آرمانی فکر کنیم که تمام مردهای روشنفکر دنیا به محض مواجهه بایک بانو اول روح لطیف و فکر زیبایش را دریابند و هنرهایش را درک کنند و فکر پلیدشان هزار راه و بی راه نرود کمی ساده لوحانه است این را برای تمام جوامع بشری عرض می کنم نه فقط جوامع بسته ی سنتی و مذهبی !
بسیاری از رفتارهای ما تحت تاثیر فعالیتهای زیست شیمیایی بدنمان قرار دارد که کلن برای تولید مثل و صیانت نفس و تنازع بقا طراحی شده اند . نقش زن و مرد هم در این راستا مشخص و مکمل است . بنابر این مرد از این نظر موجودی همیشه نیازمند است . البته تربیت و تذهیب باعث می شود که نیازهامان را در زرورق بپیچیم تغییر جهت دهیم ماورایی کنیم مریخی کنیم و بچسبانیمش با سقف آسمان خدا ! ولی اینها فقط در ظاهر داستان اتفاق می افتد .


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 8 ارديبهشت 1396 - 17:31

نمایش مشخصات ناصرباران دوست اینکه مردی در جایی با بانوی مواجه شود و مثلا آدرنالین و سروتونین ترشح نشود در بدنش و زیر بغلش عرق نکند و بر دانه دانه ی سلوهای بدنش تاثیر نگذارد کمی سخت جلوه می کند . تفاوت ساختاری بین مرد و زن باعث می شود اکثر بانوان بخصوص دختران جوان ونوجوان تصویری غیر واقعی و صرفا رومانتیک از یک مرد در ذهنشان بپرورند و بعد در رابطه ی واقعی وقتی خلافش را می بینند فکر کنند این یکی که طرف آنها بوده از بدشانسی مرد پلیدی بوده وبقیه اینطوری نیستند اما هیچکس به بحث نیش عقرب و کین توجه سطحی هم نمی کند .
و سوال هایی که مطرح می شود اینکه در مقوله ی عشق از نوع حقیقی و مجازی اش آیا می شود به صرف روشن فکر بودن به یک آدم اعتماد کرد و نزدیکتر از حد مجازو متعارف به او شد یا نه و اوصولا حد صمیمی ات بین دونفر که قرار نیست ازدواج کنند و صرفا به لحاظ اجتماعی و علایق فکری به هم نزدیک شده اند تا کجا می تواند باشد و....بسیار مطالب دیگر که ذیل این داستان عالی می شد به آن پرداخت ..
پاینده باشید


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1396 - 09:46

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود و تعظیم عرض شد جناب آقای کریمیان! استاد ارجمند و دوست داشتنی سایت!
منم خوشحال و مفتخرم که فرضت شد بار دیگر در جمع شما باشم و عجیب حالم خوب است!

بله متوجه شدم حضور اول بارتان را و چشم به راه نظر ارزشمندتان بودم!
قضیه پشت داستان را بسیار هوشمندانه بیان کردید! جایی عرض کردم که استاد آدم بدی نبود و نکته ی خوبی را به زن داستان یاد داد! زنی که گمان می کند می تواند آزاد باشد و مورد سوءتفاهم قرار نگیرد زنی که گمان می کند مردی که دانا و فرهیخته است نیاز ج ن س ی ندارد!
من مطمئنم آنچه استاد بر زبان آورده نیازش نبوده بلکه تلنگری بوده بر شاگردش! تا به او بفهماند اینجا ایران است! و زنی که با تمام میلش به آزادی و استقلال و روی پای خود بودن هنوز می ترسد! از دست درازی و تجاوز و تفکرات بعد از این قضیه
متاسفانه بیشتر اتفاقات ناخوشایند برای آدمها از همین اعتماد بیش از حد به دیگری! سرچشمه می گیرد و همینهایی که ادعا دارند هیچ چیز برایشان اهمیت ندارد بعدها خودکشی می کنند!
خودساخته بودن! با ادا درآوردن متفاوت است مرد و زن خودساخته و متفکر! به فرهنگ و آیینها احترام می گذارد حتی اگر قبولش نداشته باشد! او به خودش تکیه می کند لاغیر!
همه ی ما از آنها که دوستشان داریم یک دیوار سترگ می سازیم و به آن تکیه می کنیم! با زلزله ای که طبیعت دنیاست آن دیوار فرو می ریزد و اینگونه می شود که فرو می ریزیم! افسرده می شویم و تلخ و ناامید دینا را می نگریم تا روزی که از دنیا برویم و خود من هم در همین جرگه بوده ام و هستم متاسفانه
از نظرات خوب و ارزشمندتان بهره بردم امیدوارم به خود بیاییم و بیرونه آییم از گرداب و اما در مورد شما :
هرگاه به مهربانی هایتان فکر می کنم با خود می اندیشم
چگونه ممکن است فرشته ای در ارتفاعی چنین پایین پرواز کند
سایه تان بر سر ما و داستانک مستدام باد
روز و روزگارتان سبز و شاد
ارادتمند شما @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه زردشتی نی‌ریزی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 09:33

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی سلام بانو...
داستان روان و زیبایی بود. ضربه پایانی داستان رو بی نهایت دوست داشتم... عجیب که شخصیت مرد این داستان چقدر شبیه یکی از مردان انجمن شهر ما بود...

درود بر شما و داستان زیباتون @};- @};-


@فاطمه زردشتی نی‌ریزی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 23 ارديبهشت 1396 - 08:50

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود برشما دوست نازنینم
خوشحالم که اینجا بودید
داسنتان را دوست داشتید و ایرادها را چشم پوشاندید
بله منم بارها از این دست آدمها با ظاهر موجه دیده ام !
ممنون از حضورتون
سبز باشید و اردیبهشتی@};- @};- @};- @};- @};-


نام: امیر جلالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 16:35

نمایش مشخصات امیر جلالی با سلام و درود - شما رو جهت خواندن داستانک "افسانه باباگرگر" دعوت میکنم - امیدوارم بعد از خوندن داستانم، نظرات خودتون رو در مورد این نوشته بنویسید و انتقادات و پیشنهادات خودتون رو بهم یاد آوری کنید تا داستان بعدیم بهتر نگارش کنم.


@امیر جلالی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 23 ارديبهشت 1396 - 08:51

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود بر شما نویسنده ی جوان
چشم در اسرع وقت خدمت می رسم
البته بنده سواد نقد ندارم ولی حتما می خوانمتان @};-


نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 خرداد 1396 - 13:17

نمایش مشخصات سیروس جاهد سلام خانم کبودوندپور عزیز
داستان روشنفکر با سه نقطه ای که بین دو وازه روشن و فکر آورده اید از همان شروع مفهوم خاصی را به ذهن متبادر می سازد، فاصله میان فکر و روشنی آن در میان روشنفکران وطنی. مشکلی دیریته سال از منورالفکری آغازین مشروطییت تا روشنفکری معاصر. به عبارت دیگر مفهوم روشنفکری در ایران با مقهومی که پس از انقلاب کبیر فرانسه توسط فیلسوفان بزرگ در سراسر اروپا بسط و گسترش یافت تفاوت های بنیادی دارد. بواقع روشنفکری ایران بدون در نظر گرفتن فرهنگ سنتی و مذهبی ایران، با کپی برداری عامیانه ویژگیهای روشنفکری اروپا یعنی دین ستیزی، و علم باوری و شیفتگی بی حد و حصر به مظاهر غربی، از درک ماهیت واقعی و هدفمند آن که ارتباط با مردم و روشنی اذهان جامعه با اعتدال و به صورتی گام به گام باز ماند و هر چه گام های بلند تری برداشت از توده عوام فاصله بیشتری گرفت... اگر بخواهیم ادامه این بحث راربگیریم کار به درازا می کشد و مثنوی هفتاد من کاغذ می شود این فقط مقدمه ای بود برای بررسی داستان شما.
داستان شما طرح خوبی دارد و با حس تعلیق مناسبی پیش می رود گر چه می توانست شروع قوی تری هم داشته باشد با این حال با دیالوگ های حساب شده خواننده را با فضای داستان و اندیشه کاراکترها آشنا می سازد. اما دیالوگ ها آنچنانکه باید طبیعی بیان نمی شوند و تصنع در آنها کاملا قابل مشاهده است در حالی که دیالوگ نقش مهمی در داستان شما دارد و این در حالی است که دیالوگ های پرسوناژ استاد اصلا در حد و اندازه مدل یک روشنفکر نیست و بسیار سطحی می نماید و این با تعاریفی که راوی از استاد در ابتدای داستان کرده است تناقض دارد البته شاید اینطور توجیه کنید که راوی فریب حرفهای پر طمطراق استاد را خورده بود که در این دیدار به ماهیت حقیقی او پی می برد.
مشکل دیگر در پایان داستان است و آن عکس العمل انفعالی راوی در قبال اعتراف تکان دهنده استاد است:من آمده بودم با شما بخوابم!!!! که سکوت راوی حیرت انگیزتر از تقاصای استاد است.
در مورد محتوا دوستان سایت مطالب ارزشمند زیادی نوشته اند که دیگر نیازی به پرداختن ندارد...
در کل داستان خوبی بود و من از خواندنش لذت بردم.
درود بر شما


@سیروس جاهد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 18 خرداد 1396 - 12:51

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود بی پایان بر شما آقای جاهد
خوشحالم بعد مدتها کامنت خوب و هوشمندانه ی شما رو ذیل داستانم می بینم!
بسی خوشحالم کردید با نقد و لطفی که به نوشته ام اشته اید!
درمورد استاد! باید بگویم او فردی معمولی است که شاگردان او را گاها به خاطر داشتن یک صفت،مثلا ادیبانه حرف زدن یا فیلسوف مآبانه رفتار کردن! بزرگ جلوه می دهند! و بحث مرید و مرادی در عصر حاضر که میان دانشجو و استاد پیش می آید نتیجه اعتماد کاذب جوانان به این افرادی است که نه منورالفکر هستند و نه انسانیت در آنها نهادینه شده!! البته حق باشماست دیالوگهای استادآنقدر اندک و کوتاه است که نمی شود شخصیت واقعی او را تا پایان داستان حدس زد!
و با زهم سپاس از حضور سبز و ارزشمند شما
ارادتمند شما هستم @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.